تبليغاتX
و اینک ، آخر دنیا

و اینک ، آخر دنیا

یک تبعید خود خواسته

به قول آدولف هیتلر "شاید تقدیر چنین بود" که در اول خرداد سال 1356 در تهران متولد شوم. زمانی که چند صباحی پس از آن روی شانه پدرم نشستم و در میان موج جمعیت به خیال بچه گیم فریاد زدم "اَنَنا" - که لابد آن موقع در مغز ناپخته ام خیلی شبیه مرگ بر شاهی بود که دیگران می گفتند – بدون اینکه بدانم چه می گویم. بعدها فهمیدم که دیگران هم چندان بیشتر از من نمی دانستند چه می گویند.

پدرم طبق آخرین محاسبات من موقع تولدم 61 ساله بود و مادرم 21 ساله. در واقع پدرم از پدربزرگم بزرگتر بود . واقعیت این است که در تمام دوران کودکی ام هرگز پدرم را دوست نداشتم جز همان لحظه ای که توی قبر، کفن را از روی صورتش کنار زدند. بعدها هم نفرت از او، از ناخودآگاهم به خودآگاهم لیز خورد و تا همین الان، پدرم منفورترین موجود زندگیم بوده است و کلا هم حالم به هم می خورد از این نظریه کثافت سنت "مرد- پدر سالار" که پدرت را فقط به این خاطر که به تو هستی داده است باید بپرستی، که البته خدا هم می شود "بزرگ مرد- پدرسالار" توی این نظام قدرت. از وقتی که به نظریه "مسئولیت فردی" معتقد شدم، همه این خزعبلات را ریختم دور. پدری که "پدری" نمی داند به تف ابلیس هم نمی ارزد. حالا سنت و مذهب و ... هرچقدر دوست دارند هندوانه بگذارند زیر بغل این "تیرانازاروس" . گاهی فکر می کنم اگر الان هم زنده شود و برگردد، از ترسش گوشه ای کز می کنم تا برود سر نماز و من بزنم به چاک.


پدر که مرد، مادر خیمه زد روی زندگی ام که مبادا مژه ای از گوشه پلکم بیافتد پایین. روزهای سختی بود. هیچوقت ابا نداشتم از گفتن اینکه من با نان کارگری مادرم بزرگ شده ام. مادر کار می کرد و وظیفه من در قاموس خانه ، فقط درس خواندن بود. فصل جفتک انداختنم که رسید، همیشه از هر طرف با این یادآوری روبرو می شدم که دارم شبیه "بابا" می شوم بحمدالله! تمام عمرم، بعد از مرگش تلاش کرده ام که مثل "او" نباشم و حالا می فهمم که چه تلاش احمقانه ای ، که من هرگز نمی توانم یکی باشم مثل او، حتی اگر بخواهم. نمی دانم نفرتم از مذهب و متعلقاتش هم به او مربوط می شود یا نه. باید از مهران بپرسم. او دوست دارد که گاهگداری انبان فروید توی مغزش را شخم بزنی برایش.


همه اینها را به این بهانه گفتم که امروز ، به تقویم ایران، روز تولدم است به سلامتی و من الان 31 سالم تمام شده است و رفته ام توی 32 ، و اگر ایران بودم، الان حاج خانوم – مادرم – با یک کیک تولد و شمع شماره 30 توی خانه منتظرم بود ، که به تقویم ایشان من هر چند سال یکبار، یکی – دو سال عقبگرد می کنم تا آدمهای پشت سر زیاد عقب نمانند. گفتنش خالی از لطف نیست که هیچکدام از این جشن تولدهای دونفره، هیچ کم نداشته است از کیکهای "جینگیل – وینگیل" و کلاه بوقی و خرت و خورتهای دیگر، حتی تا همین پارسال، و با چنان وسواسی که انگار وحی نازل است که اجرا می شود و هر اعتراضی کفر. این بود که بعد از اولین باری که اعتراض کردم که دیگر نره خر شده ام و اینها، چنان توی پوزه ام زد که بعد از آن ما هم دل به دلش دادیم به کلاه بوقی و کیک و شمع و کادو و شوخی و خنده.


حالا اینجا ایستاده ام. اینطرف تپه. طرف سرازیر. نیم آنطرف را جنگیدم با زندگی و دورنمای اینور هم چیزی جز آن نیست. دیگر سخت نیست مثل گذشته. گویا همان شده ام که نیچه بزرگ گفت: "اگر دیری در مغاکی بنگری، مغاک نیز در تو خواهد نگریست." هرچند که هنوز هم ضعیفم ، مثل آنطرف. زود خسته می شوم، زود دلم می گیرد، زود عصبانی می شوم ...! اما سکوت را خوب یاد گرفته ام.


خلاصه که تولدم مبارک. امروز روز خوبی است. امروز من آمده ام تا دنیا مرا کم نداشته باشد و حالا که مرا کم ندارد، هردومان حس بهتری داریم. خوشحالم که در اولین سال بعد از سی سالگی ام، دارم یک کاری می کنم. خوشحالم که دارم یک تغییری ایجاد می کنم در خودم و زندگیم. خوشحالم که راکد نمانده ام به انتظار گنده شدن و گنده کردن. خوشحالم که مثل پدرم نشده ام.


+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 22:15  توسط اهورا فرزام  | 

" و عذابی را که بر شما فرستاده بودیم برگرداندیم، تا مگر در قدرت خدا بیاندیشید ، و خدا تواناترین قدرتمندان است."
این امروز صبح نازل شد وقتی که استیو داشت وسایلش را جمع می کرد که به اصطلاح "move" کند. ساعت 6 صبح خوابیده بودم تازه، که طبق معمول با لحن دلنشین شرقی استیو خوابم پاره شد به قول بیضایی. داشت با تلفن حرف می زد. بعد هم بلند شد و رفت یک دوش گرفت و آمد به جمع کردن وسایل و آنجا بود که من فهمیدم از لحاظ روان درمانی، وقتی شما سرتان درد می کند و توی خواب و بیداری هم هستید، فقط پنجاه درصد فحشهایی که به طور معمول به کار می برید یادتان می آید!
خلاصه سمفونی "زرت و زورت" زیپ و "خش و خوش" پلاستیک و "خرت و خورت" ساک و ... که تمام شد – حسن ختام برنامه صدای کوبش در بود – یک کمی خوابیدم تا ساعت یازده. بیدار که شدم دیدم طفلک زبان بسته ، یک "تی شرت" نایک خوشگل سورمه ای رنگ گذاشته است روی میز من. "یکهو" دلم برایش تنگ شد.
همخانه ای جدید هموطن است. "محمد مهدی" نامی از تهران. بچه خوبی است در دید اول. امروز "آئودری" آمد توی اتاق و گفت که دوستت ساعت 3 می آید. گفتم ایشان دوست ما نیستند، فقط هموطنیم. جانم! چقدر ناز می خندد این به قول امیر بشر. دارم به این نتیجه می رسم که من هم همیشه باید برای "move" کردن آماده باشم. فکر کنم بد جور داریم روی "یلو لاین" این "جیم" راه می رویم. هرچند امروز کشف کردم که خانه مال دختر خاله مادر آئودری است واین جیم جان ما یک جور "سرخانه" است. کلی محظوظ شدم. حالا اینکه به حال ما چه فرقی می کند و اینها ... بماند و اینها!
راستی ما توی روزنامه یک جوانمردی داشتیم به اسم آقای افشار عزیز. من از همین جا لازم می بینم که ضربه سر "سپهر حیدری" را با عشق فراوان به حضور ایشان هدیه کنم و عرض کنم که هرچند در این روزها ایران نیستم، ولی از همین راه دور در غم ایشان شریکم! خیلی حال داد!
و اما این سلمان رشدی مرتد ملعون بی تربیت احمق یک جمله دارد "نایس". حیفم آمد ننویسم:" و انسان حرامزاده هر چه خواست کرد و انداخت گردن خدا ".

سوراخ کیلید
: Olympic park
این دهکده المپیک سیدنی اعصاب مرا می ریزد به هم. هیچ چیزی نیست به جز چند تا استادیوم و کوفت و زهر مار. آن وقت هر روز اتوبوس اتوبوس "اسگل" می ریزند آنجا به عکس گرفتن. من اولین باری هم که دیدمش چیز چشم گیری به نظرم نرسید.
به هر حال، استادیوم های دهکده المپیک سیدنی، هر کدامشان متعلق هستند به یک شرکت خصوصی که هزینه های ساخت آن را پرداخته اند. این استادیومی که توی عکس می بینید به نام بانک "ANZ" استرالیاست و چند قدم بالاتر هم استادیوم شرکت مخابراتی "TELESTRA" قرار گرفته است. اوزی ها روی این میله ها اسم تمام استرالیایی هایی را که در دوره های مختلف المپییک شرکت داشته اند، به ترتیب حروف الفبا نوشته اند. چیزی که نفهمیدم این بود که اسامی دوره های بعد را چه می کنند.
زیر آن گنبدی آلاچیق شکل وسط هم، دور تا دور مونیتورهای بزرگ گذاشته اند که به طور دائم دارند تصاویر مربوط به لحظات حساس بازیها و افتتاحیه و اختتامیه را پخش می کنند. داخل بعضی از این میله ها هم مونیتورهای کوچکی هست که همان ها را پخش می کنند.



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 14:37  توسط اهورا فرزام  | 

وقتی خانه "ربکا" هم بودیم یک بار این اتفاق افتاد. من داشتم می رفتم حمام که سیامک همبرگرهای ناهارش را گذاشت تو "اوون" یا همان فر خودمان. داشتم ریش می زدم که بوی دود را حس کردم و هنوز مغزم داشت بو را تجزیه و تحلیل می کرد که صدای آژیر بلند شد. در را باز کردم و از لای در از سیامک پرسیدم که این بوی چیست. خیلی خونسرد – سیامک آخرین نمونه از تیره سوسمارهای آدم نماست توی خونسردی - گفت :" هیچی! همبرگرا سوخت، یه کم دود گرفت خونه رو ، دادمش بیرون!" حالا تو همان "یه کم دود" ، به زور داشتم می دیدمش. پرسیدم:"پس این آژیر چیه؟" . همانطور سوسماری گفت: "نمی دونم، از این خیابون بغلی اس انگار!". من "اسگل" هم در را بستم بروم سراغ ریش تراشیدنم که یکدفعه یک چیزی یادم افتاد. در را که دوباره باز کردم ، دیدم چراغ زنگ آتش روی سقف روشن است. داد زدم سر سیامک که بدود پایین و بگوید که چیزی نیست. حالا مگر می شود حضرت سوسمار را به حرکت انداخت؟ فقط وقتی گفتم 5 هزار تا می کنند توی پاچه مان، دل و روده اش به حرکت افتاد. رفت پایین، یک دقیقه بعد با سه تا مامور آتش نشانی برگشت بالا!
خلاصه هرچه به حضرات گفتیم فقط دود بود و رفت و اینها، تا همه "سوراخ سنبه ها" را نگشتند و ما را با سرو صورت کفی از حمام نکشیدند بیرون و خیالشان راحت نشد که همه زنده و سالمیم، نرفتند.
دیشب نزدیک بود خودم این گند را بزنم. همبرگر ها را گذاشتم توی فر. اینها وقتی می روند آن تو، روغنشان در می آید و می ریزد کف فر، و روغن شروع می کند به سوختن. باید قبل از "روغن سوزی" بکشیدشان بیرون. یادم نیست داشتم چه کار می کردم که اصلا یادم رفت همبرگر گذاشته ام توی فر. بوی دود که درآمد اولین چیزی که یادم افتاد چشمهای وق زده سیامک بود، وقتی گفتم 5 هزار تا جریمه مان می کنند. "هود" را روشن کردم و در فر را باز گذاشتم. دود خانه را برداشته بود که هیچ، یکدفعه روغن توی فر هم آتش گرفت. تنها کاری که در آن موقع به فکرم رسید این بود که یک لیوان آب را خالی کنم توی فر، که اتفاقا کارساز هم شد. بعد هم سریع گند کاری ام را پاک کردم و همه پنجره ها را باز گذاشتم و رفتم چپیدم زیر پتو. یک ده – بیست دقیقه ای که گذشت و خبری نشد، آمدم بیرون به پهن کردن بساط شام. خیلی حال داد.
امروز هم یک روز تعطیل کسل کننده بود. بیرون آنقدر سرد هست که پنجره ها بخار بگیرند از اینور. الان دو – سه هفته ای می شود که با ژاکت می گردم توی خانه و حتی با ژاکت می خوابم. آنوقت این عقب افتاده کره ای، لخت می خوابد که هیچ، پنکه هم روشن می کند. از حمام هم که می آید، موهایش را با پنکه خشک می کند. کم کم دارد باورم می شود که اعمال بد انسان در همین دنیا به او بر می گردند. این "دون دون" هم تجسم گناهان ماست که اینجا نازل شده است سرمان. تا الان فقط داغ و درفش بود، از چند وقت پیش قیر و قیف هم اضافه شده است. آقا شبها توی خواب به کره ای آواز می خواند برایمان!

سوراخ کیلید: absolut
این عکس را "هویجوری" گذاشتم تا "بروبچ" حال کنند و البته "دعا" به جان ما یادشان نرود.


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 19:38  توسط اهورا فرزام  | 

ماجرا خیلی ساده اتفاق می افتد. داری دنبال یک چیزی می گردی توی اینترنت که کاملا اتفاقی بر می خوری به یک گزارش از بخش انگلیسی شبکه "الجزیره" درمورد انتخابات ایران، و بعد باز هم به طور کاملا اتفاقی بر می خوری به اسم خودت که به عنوان نویسنده روزنامه مردم سالاری، داخل پرانتز دموکراسی، یک سری خزعبل گفته ای در مورد اینکه این انتخابات عادلانه و آزاد نیست، اما "من" به هر حال رای می دهم! و در حالی که خودت هم توی کف مانده ای که این دیگر چه احمقی است که با اینکه می داند انتخابات عادلانه و آزاد نیست، باز هم می خواهد رای بدهد ، ادامه مطلب را می خوانی که در آن تاکید کرده ای که "تحریم انتخابات فقط باعث تقویت جناح محافظه کار می شود" و از این دست استفراغات. اولش ذوق می کنی که "الجزیره" اسمت را زده است و اینها. بعد یادت می افتد که "ای بابا! من که غضنفر نیستم!" یعنی که نه تنها تو آنقدر ابله نیستی که یک چنان "شعری" بسرایی، بلکه تو در آن تاریخ اصلا در ایران نبوده ای و برای هیچ روزنامه ای هم مطلب نمی نوشته ای که کسی بخواهد با تو به عنوان "کارشناس" مصاحبه کند. آنجاست که خیالت راحت می شود که این دلقک ابله که آنجاست، تو نیستی شکر خدا!
            یادم می آید آن اوایل که تازه کارم را شروع کرده بودم با "اطلاعات هفتگی"، گاهی از این کارها می کردم. البته نه برای اطلاعات هفتگی! دقت کنید! حتی نه برای اطلاعات هفتگی، چه رسد به الجزیره و رادیو امریکا! مثلا شب ساعت یازده شب تمرگیده بودی جلوی "تی وی" و داشتی از هیجان برنامه های سیما سکته می کردی  که یکدفعه تلفن "می رینگید". گوشی را که برمی داشتی می دیدی هدیه از چند ثانیه قبل دارد قربان صدقه ات می رود. می فهمیدی کارش گیر است. بعد هم برایت توضیح می داد که دارد برای یک مجله روانشناسی مطلب می نویسد و باید یک گزارش تحویلشان بدهد در مورد مثلا تاثیر رنگ بنفش بر مازوخیسم، و یا ارتباط ماه گرفتگی با طلاق. بعد هم تاکید می کرد که زیاد بنویس و پولش خوب است و عالی است و اینها و آخر همه هم می گفت که گزارش را باید همین فردا تحویل بدهد! داد و بیدادت هم که می رفت هوا ، سیستم مهرورزی اش دوباره روشن می شد و تو که می دانستی ول کن نیست قبول می کردی. اینطور می شد که همه بچه ها ی کلاس و خاله و عمه و پسر دایی و ... می شدند کارشناس و روانپزشک و منتالوژیست و ... کلی تئوری و خزعبل از خودشان بیرون می دادند در رد و اثبات فرضیه مورد نظر. ساعت چهار صبح هم خسته می شدی و درش را گل می گرفتی و می کپیدی. بعد هم که چاپ می شد تنها کاری که باید می کردی این بود که پولش را بگیری و به ریش آنهایی که از قولشان کلی چرند بافته ای به هم، و حالا هوارشان رفته است هوا، بخندی. همانطور که آن "بابا" الان دارد به ریش ما می خندد.  این حکایت روزنامه نگاری است توی آن مملکت. یک نطفه ناقص الخلقه تو سری خور، دچار سوء تغذیه شدید.

سوراخ کیلید: شوخی خرکی

 

اینها "وحشتناک" با هم شوخی خرکی می کنند. هیچکس هم ناراحت نمی شود. عکس زیر اعلانی است که جلوی درهای سردخانه زده اند به این مضمون که راننده ها – راننده های کامیون -  اجازه ندارند به محیط انبار وارد شوند. کارگرها تغییرش داده اند به اینکه می بینید. هیچ کس هم بهش بر نمی خورد!

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:54  توسط اهورا فرزام  | 

  نوشتم که همیشه جلوی چشمهایم باشد: "خیلی چیزا هست که نباید یادم بره، حتی اگه خیلی وقتا مغزم بخواد استفراغشون کنه بیرون."

عکس هفته: اسانلو را آزاد کنید

این پوستر پشت یکی از ویترینهای جورج استریت بود. اتحادیه کارگران حمل و نقل، یا چیزی توی همین مایه ها.

حرف بیشتری هست برای نوشتن؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:7  توسط اهورا فرزام  | 

امروز نرفتم سر کار . صبح که "وق وق" آلارم گوشی ام درآمد، خفه اش کردم و کله ام را کردم زیر پتو و به یاد روزهای ایران، گفتم یک جای ننه همه شان و دوباره خوابیدم. به هیچ کس هم زنگ نزدم بگویم مریضم. نه به "job agency" و نه به خود پیتر. به قول "گوجه سبز" که آن روزها می گفت، حالش را بردم! خوابیدم تا ساعت 12 که سرو صدای حاضر شدن "استیو" دیگر نگذاشت بخوابم. چشم باز کردم دیدم دارد "چسان فسان" می کند بزند بیرون. پرسیدم کجا، که گفت "date" دارد با یک دختر کره ای. تا بزند بیرون، صد دست لباس عوض کرد.
     استیو که رفت، من هم بلند شدم. حس دوش گرفتن نبود. یک لیوان شیر و مایلو و یک دانه موز پدر مادر دار زدم توی رگ و یک کم از اینترنت استیو دزدیدم و "رزومه" کوفتی ام را دستکاری کردم و کلی دروغ و دغل اضافه کردم و زدم به جعده "QVB" یا همان عمارت ملکه ویکتوریای فقید! چند تا مغازه نشان کرده بودیم با مهران همان شب اول سرماخوردگی که فروشنده می خواستند. رزومه دادم و یک نیم ساعتی هم "فک و فوک" زدم با پسرک چینی فروشگاه "Vodafone" سر اینترنت و آخر هم به این نتیجه رسید که بهترین گزینه برای ما "unwired" است ، که رفتم از دیک اسمیتی که آدرس داده بود خریدم. حالا بگذریم که توله سگ یک "right" و "left" اشتباه کرد و نیم ساعت تو "جورج استریت" علاف شدم.
     چه حالی می دهد خانه ماندن تو یک روز سرد. حیف که اینجا بخاری نیست که بتوانی لم بدهی روی مبل راحتی و چایت را کوفت کنی و "حالش را ببری". کلی اینترنت بازی کردم همان ساعتهای اول و ذوقم ارضا شد از داشتن اینترنت شخصیِ مال خودم.بعد هم سه تا "چیکن ناگت" و دوتا تخم مرغ زدم به زمین گرم و پشت بندش هم به یاد وعده هایی که با مهران می زدیم، "هَنزِلوت" – اصلش "هِزِلنات" است یا همان شکلات فندق، که من اسمش را گذاشته ام هنزلوت و حالا بین ما شده است همین – زدم و چند پر هم آناناس. خلاصه که امروز دنیا به یک جاییمان بود، و شاید فردا ما به یک جای دنیا شدیم و زدند از سردخانه پرتمان کردند بیرون. با اینهمه قسط و پرداخت ماهانه هم که من ردیف کرده ام برای خودم، سر سه ماه باید با قایق فرار کنم برگردم ایران!
     این بی حسی از دیشب شروع شد. نه حس فیلم دیدن داشتم و نه حس کتاب خواندن. اصلا عادت کرده ام به تکان های قطار برای خواندن. بزرگترین ایراد کار توی "city" این است که ساعتهای مفید خواندن را از دست می دهم. روزهای اول باورم نمی شد که ما چقدر کم می شناسیم از نویسنده های انگلیسی زبان. اینها، تو سر سگ بزنی نویسنده دارند. اولین کتابی که گرفتم دستم از بابایی بود به اسم "David Gemmel" . از این پهلوانی نویسها ، و چقدر هم محبوب. اگر ایران بود و ترجمه اش را می دادند دستم، تف هم نمی انداختم روش. اینجا خواندمش و تازه فهمیدم نوشتن یعنی چه!
      "the sword in storm" که تمام شد، شروع کردم به خواندن " concert of ghosts" آرمسترانگ. راستی چرا ما اینقدر از این انگلیسی نویسها کم می دانیم آنجا. البته عجیب هم نیست . با این خیل عظیم چاپ و نشری که اینها دارند، اگر تمام انگلیسی دانهای ایران، کار و زندگی شان را ول کنند و بچسبند به ترجمه و ترجمه هر کتاب لااقل یک سال طول بکشد، ما باز هم بیشتر از هفتاد درصد آثار چاپ شده یک سال را از دست می دهیم و این یعنی هفتاد درصد حق انتخب کمتر. تازه میل و سلیقه شخصی مترجمها را هم باید در نظر گرفت. یادش به خیر استاد منتظر قائم و ارتباطات جهان سومش. کتابی که الان می خوانم اما نویسنده اش آشناس. "the naked face" سیدنی شلدون"!
         خلاصه اینهمه زر زدم که بگویم دیشب حس هیچ کاری نبود و نشستم به تماشای عکسهای یادگاری، و اینجا بود که تصمیم گرفتم بخش جدیدی "وا" کنم توی وبلاگ به اسم "عکس هفته" که جیغ و ویغ همه را در بیاورد.  

عکس هفته
این عکس روز آخر دانشکده است. بهار 83. خیلی هاشان را دیگر هرگز ندیدم و خیلی هاشان الان مثل خودم، دارند آب غربت می خورند. اما هرگز هیچ کدامشان را فراموش نکردم.
   

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 21:4  توسط اهورا فرزام  | 

همه ما شاهد بودیم که طرف تا بیخ ریش اجدادش "پاتیل" بود. گوشه "ساید" که نشسته بودیم، چند باری با آن کله کچل و کت و شلوار قرمزش توی چشممان زد. وقتی هم که به میمنت و مبارکی شلوارش را کشید پایین و افتاد به رژه رفتن تو کلاب، "سکیوریتی" آمد سراغش و درگیر بودند برای بیرون کردنش که آخر هم گویا زورش چربید و ماند. توی آن گیر و دار هم پرت شد بغل من و نزدیک بود "سویی شرت" چهل دلاری مان را به گه بکشد با لیوان نیمه "چک کاکتل". خلاصه که قسمت بود بماند تا رضا برسد.
       رضا قرار بود همزمان با ما برسد "ساید بار" که "اس ام اس" زد که بیایید "spanish club" . می دانستم که او و بهرنگ بعد از شنبه شب هفته قبل ، که به زور بردمشان "spanish" و کلی بهشان خوش گذشت با دخترک نیوزیلندی، دیگر دل نمی کنند از آنجا. اما من امشب ، با این سرما خوردگی سگی و ریش سه – چهار روز نتراشیده، حس اسپانیا و حومه را نداشتم اصلا. از طرفی هم می دانستم که امشب آنجا خبری نیست. سگ محلشان کردیم تا خودشان مثل بچه آدم راهشان را کشیدند و آمدند "ساید".
      رضا و بهرنگ و کامی که آمدند ما تازه از سر میز پا شده بودیم و ولو شده بودیم روی "مخده" های کنار دیوار و داشتیم رقص "خل خلی" شریف را نگاه می کردیم و گاه گداری هم با آن ته مانده حس و حالمان، می خندیدیم. بهرنگ و کامی به محض رسیدن ولو شدند بغل دست ما و جا برای رضا نماند. رضا هم همانجا رو به ما و پشت به جمعیت ایستاده بود داشت توی آن "خر تو خر صوتی" نمی دانم چی بلغور می کرد که حادثه رخ داد: همان برادرمان که ذکر خیرش گذشت، آمد پشت رضا و با علاقه ای نفسگیر، خودش را چسباند به ... رضا و رفت! کار طرف و قیافه هاج و واج رضا، یک چند دقیقه ای سوژه قهقهه بچه ها شد. رضا،آخرش که از شوک در آمد گفت:" ما تا حالا ...نمون به باد نرفته بود که اونم تو این استرالیا به باد رفت."

       سه روز است که به قول خودم سرما خورده ام مثل سگ. تا همین الانش که "آئودری"، دوست دختر صاحب خانه، گرفته است از ما، خدا به بقیه شان رحم کند. هر چند عامل اصلی توزیع ویروس توی خانه این بد تایلندی آشپز بود. "فین و فونش" که رفت هوا گفتم باید بیشتر مواظب باشی. منظورم سربسته این بود که عطسه و سرفه می کنی، جلوی دهان زیر گل رفته ات را بگیر. مردک نکبت ابله نیشش را باز می کند که:"every Sundays I’m sick".   همان سه شنبه که حس کردم دارم سرما می خورم باید می ماندم خانه. طمع کردم برای 135 دلار، پنجشنبه را که خوابیدم هیچ، تا همین الانش هنوز میزان نیستم. دیروز بعد از ظهر هم وسط این "هیر و ویر" سرما خوردگی، بالاخره دلم را راضی کردم که نهصد دلار بی زبان را بزنم زمین و طلسم این "لب تاپ" را بشکنم و بخرم یکی. بعد از ظهر دیروز، زیر باران و تب و لرز سرما خوردگی ، مثل یک "اسگل" قسم خورده، بلند شدم رفتم "JB HI-FI" و یکراست رفتم سراغ همان که نشان کرده بودم و خریدمش. از خریدن یک بسته شوکولات هم سریعتر! اصلا حس سر پا ایستادن نداشتم، چه رسد به وراجی فروشنده.  همان ساعت اول هم آئودری آمد با کلی ذوق و شوق هرچه فیلم و سریال روی هاردش داشت ریخت تو مال ما و سه - چهار ساعت هم همانجا روی تخت ما نشست به وراجی و آخرش هم  سرما خورد و رفت!
           امروز هم که اینجا "آنزاک دی" بود و مثلا روز ارتش! رژه و از این مرخرفات و فکر نمی کنم لازم باشد بگویم که رژه های اینها زمین تا آسمان با مال ما فرق دارد چرا که در نمونه ایرانی، خبری از ناوی های خوشگل مامانی و گردان سواره نظام و اسب و پیر مرد های مدال به سینه و اسکاتلندی های دامن پوش نیست. مخصوصا آن اولی که آدمیزاد سراپا تقصیر "یکهو" هوس نظام مقدس سربازی می زند به کله اش.
          دست آخر هم که الان بعد از بالا انداختن یک "جاگ" از همان "چک کاکتل" - البته آن جاگ تا نیم اش چک کاکتل بود. یک لیوان روی میز ما بود که صاحبش داشت می رقصید. ما هم برایش خالیش کردیم توی جاگ خودمان. کوکتل حاصل، بسی طربناکتر درآمد از آب – آمده ایم خانه شریفِ بابا، در حال تماشای لیگ کریکت هند، که گویا همشان کالچیوی ایتالیاست درکریکت ،نفری دو تا سوسیس تنوری زده ایم و داریم وب آپ می کنیم. راجع به کریکت هم خیال ندارم چیزی بنویسم چون خودم هنوز سر در نیاورده ام. به قول دوست فرانسوی مان :"من نمی فهمم این چه بازی است که سه روز طول می کشد و پیرمردهای 80 ساله هم می توانند بازی کنند."

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 5:22  توسط اهورا فرزام  | 

یادش به خیر ایران! همه چیز سر راست بود وساده. هوس می کردی بروی باشگاه٬ یکی یکی می رفتی سر وقتشان و بی دردسر یک سر و گوشی آب می دادی بی دلهره. فوقش چند تا پله پایین و بالا می کردی٬ پشت یک میز٬ یک عدد "هیکل" پیدا می کردی با ابروهایی که از زور  عضلانی بودن ٬ چسبیده بودند به طاق پیشانی. می گفتی می خواهم یک نگاهی بیاندازم. او هم با صدای غنی شده مردانه می گفت :"نوکرتم داداش! هر چی دوست داری نیگا کن! " . تو هم شناور در امواج عضله و سبیل و رگ گردن٬ یک چرخی می زدی توی باشگاه و خوشت می آمد مثلا. بعد می رفتی ثبت نام. شانزده هزار تومان می دادی برای یک ماه. حضرت عضله هم از توی کشوی میزش یک دسته کارت در می آورد و با خط اول دبستان خودت٬ اسم و فامیلت را می نوشت روش. تو هم یک عکس کهنه٬ با رد آبی و قرمز مهر های قبلی و سوراخ منگنه٬ از ته جیبت در می آوردی و می دادی به حضرتش که با یک حرکت بازو - چون نمی توانست منگنه را با مچ بکوبد - عکست را بچسباند به کارت. بعد از چند بار هم که می رفتی٬ سلام و علیک و "چاکرم - نوکرم" جای کارت را می گرفت و کارت همانجا٬ ته ساک٬ بغل کتانی چینی ها بو می گرفت. هر وقت هم که دیگر نمی خواستی بروی٬ خوب نمی رفتی!

اما اینجا: تصمیم می گیری بروی باشگاه. یکی را نشان می کنی و بالاخره یک روز جرات می کنی از پله هایی که به پله های کاباره کوچینی خودمان تو فیلمفارسی ها بیشتر شبیهند تا پله های باشگاه بدنسازی٬ بروی بالا. توی "رسپشن" ٬ یک عدد "هلو" پیدا می کنی با پیراهن فرم قرمز و دامن مشکی. آخر "کنتراست"! می گویی می خواهی بیاییی باشگاه. چنان خوشحال می شود که فکر می کنی الان دو سال است همه اینجا منتظر آمدن تو بوده اند. از تو "خواهش" می کند که چند "لحظه" منتظر بمانی. می روی می نشینی روی یک مبل سیاه ٬ کنار دیوار قرمز٬ پشت یک میز شیشه ای که رویش یک "مونیتور" به قول خودشان "فینگر تاچ" گذاشته اند. بعد از چند "لحظه" یک نفر می آید که اسمش یا لیزاست٬ یا مونیکاست ٬ یا لین! به هر حال "ممد شیش تیغ" و "اسی هیکل" و "علی دنبه" و نقی مامان" نیست. هیچ شباهتی هم به آنها ندارد. این یکی بیشتر "فیتنس" کار است تا "وٍیت" کار. هنوز از کف منحنی های پیدا و پنهان بیرون نیامده ای که "پروسه" شروع می شود.

یک فرم می دهد می گوید پر کن. می گویی فقط آمده ای یک نگاه بیاندازی. دست می گذارد روی پایت و با لبخند می گوید که می داند و تو عزیز دلش هستی و تو حالا پر کن! شروع می کنی به پر کردن. نام و نام فامیل و "نشنالیتی" و سن و وزن و سابقه بیماری و سابقه جراحی و ناراحتی قلبی و چند سال است که ورزش می کنی و چی "اسموک" می کنی و چی "درینک" می کنی و هدفت از باشگاه آمدن چیست و می خواهی وزن کم کنی یا زیاد کنی و آدرس و شماره تماس و "ایمیل" و  ... و ...! تمام که می کنی دوباره می آید سراغت و دستت را می گیرد می برد "سوراخ سنبه ها" را نشانت بدهد . تو هم وقتی داری "سوراخ سنبه" ها را می بینی ٬فقط به این فکر می کنی  که چقدر آن وسایلی که آنجا٬ توی ایران٬ صاحب باشگاهها و مربیها پزش را می دادند که مدرن است٬ "زاقارت" بوده است و اصلا به این فکر نمی کنی که اینجا٬ وسط اینهمه "ضعیفه ظریفه فیتنس کار" خیر سرت چطور می خواهی "ورزش" کنی و اصلا هم نمی فهمی که چرا "مونیتور" های روی "تردمیل" ها باید مجهز باشند به کانال "پِلِی بوی"٬ و کلا خیلی چیزها هست که بعلاوه خیلی از توضیحات "بانوی اول"نمی فهمی ٬ مخصوصا اینکه چرا همیشه دو تا "بند" روی شانه های دختر های اینجا اضافه تر است از محاسبه تو!

بازدید که تمام می شود دوباره می روی پشت همان میز و "صاحب منحنیهای پیدا و پنهان" شروع می کند به توضیح انواع و اقسام عضویت ها و شرایط پرداخت و تفاوت قیمتها و خدمات. در آن زمان٬ تو خودت هم یادت رفته است که فقط آمده بودی یک "نگاه" بیاندازی و بروی. یکی را انتخاب می کنی و یک تاریخ برای شروع تعیین می شود و تو بالاخره می زنی بیرون از " کاباره کوچینی" ٬ که دیگر صدای "داریوش" ندارد. از آن لحظه٬ تا زمانی که بالاخره بروی و "قرارداد" امضا کنی٬ "بانوی اول" هر روز صبح زنگ می زند و صبح به خیر می گوید و حالت را می پرسد و هر شب هم برایت لالایی می خواند تا  خوشگل بخوابی. روز "قرارداد" هم می روی آنجا٬ چند تا فرم دیگر پر می کنی٬ از جمله فرمی که به یک شرکت واسطه اجازه می دهد که برای باشگاه٬ هر هفته از حسابت پول برداشت کند و تو دلت "یکهو" تنگ می شود برای اعلان "دوست عزیز! لطفا پیش از تذکر٬ شهریه ماه بعدتان را بپردازید." بعد هم می روی پیش یکی از همان "میوه های آبدار" توی "رسپشن" تا برایت کارت صادر کند. جلوی مونیتور می ایستی تا عکست را بیاندازند و بعد هم "ایکی ثانیه" یک کارت می دهد دستت که فکر می کنی صدورش توی ایران٬ حد اقل یک هفته طول می کشید. از همان کارتهایی که وقتی "سوییپ" می کنی٬ "جد و آبادت" را می اندازد روی مونیتور و در باز می کند برایت و تاریخ ورود و خروجت را ثبت می کند و از این "قرتی" بازیها! و تو می شوی "مِمبِر" باشگاه و عضو تضادنمای "سختی و سردی فولاد" و "گرمی و نرمی ..."حالا!

و کلا اینجور هاست که وقتی تصمیم می گیری باشگاهت را عوض کنی ـ و باید یک ماه قبل خبرشان کنی ـ عزا می گیری که چطور از اینجا بیایی بیرون و از آن بدتر ... یادش به خیر ایران! همه چیز سر راست بود و ساده.

توضیح: این "پست" به این معنی نیست که من می خواهم برگردم.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 17:36  توسط اهورا فرزام  | 

پرسید:" کشورت را دوست داری؟". این همان بعد از ظهری بود که دو - دو تای باشگاه رفتنم آخرش هم چهار تا نشد و همان جا٬ توی "لیوینگ روم" روبروی "تی وی"٬ خمیازه کش٬ لمیده ماندم به امید یک فرشته تایلندی که از سقف بیافتد پایین و مشت و مالم بدهد. نمی دانم چرا گیر داده است به کشورم. چند روز قبلش پرسیده بود که کشور تو جای خوبی است برای  "Live" کردن. من هم گفتم کشور من جای خوبی است برای "leave" کردن!

اسمش "استیو" است ٬ و این نمی دانم چندمین استیوی است که  می بینم اینجا. یک کره ای خپل٬ با یک صورت کاملا گرد و قیافه ای شبیه "دون دون" که اگر قرار بود ایران برود مدرسه٬ آنقدر بچه ها مسخره اش می کردند که ترک تحصیل کند. خلاصه که یک "منگل" به تمام معنا می زند در نگاه اول. البته کمی مشنگ می زند و همان هفته اول٬ چیزی نمانده بود بکشمش! هر شب بین ساعتهای ۲ تا ۴ صبح موبایلش با یک زنگ گاوی زنگ می زد و از خواب می پراندم. خود آقا٬ تو خواب و بیداری دست دراز می کرد و خفه اش می کرد و باز می خوابید. هر روز صبح می گفتم برادر من! تو که نمی خواهی جواب بدهی٬ خوب سر شب قبل اینکه "کپه ات" را بگذاری٬ این صاحب مرده ات را خاموش کن. چند تا "sorry sorry" تحویلمان می داد و شب٬ باز همان قصه بود. آن هم توی آن اوضاع گه روحی که ما داشتیم آن روزها. یک شب که شاهکار بود. سر شب آمد گفت من امشب می روم خانه دوستم. ما هم یک جاییمان عروسی شد و شب با خیال راحت گرفتیم کپیدیم. ساعت چهار و نیم صبح ٬ با یک صدای "آلارم" ناهنجار پریدم از خواب. دیوانه ابله٬ آن یکی موبایلش را با خودش نبرده بود که هیچ٬ کوکش کرده بود روی چهار و نیم صبح و رفته بود! آن شب٬ با تغییر اورژانسی وضعیت٬ چند صباحی مادر چینیها را بی خیال شدم و رفتم سراغ ننه کره ایها.

هنوز هم بعضی وقتها ٬ میل به آدمکشی را در اندرونه ما زنده می کند٬ اما حالا راحت تر تحملش می کنم. پنجشنبه شب توی "لیوینگ روم" نشسته بودم که آمد و پرسید که کشورم را دوست دارم یا نه! اینطور وقتها می مانی چه جواب بدهی به اینکه دنیایش یک دنیا فرق دارد. به این امید بستم که این کره ایها ٬ شرایطشان مثل ما بوده است تا همین چند صباح قبل و می فهمند تا حدودی و شروع کردم به توضیح دادن. هر چه می گفتم٬ بیشتر گیج می شد بدبخت. مثلا پرسید: شما ثروتمندید؟ گفتم: اکثریت ملت من دارند برای زنده ماندن جان می کنند. گفت: مگر نفت ندارید؟ گفتم: ما چهارمین صادر کننده نفت جهانیم. گفت: پس چرا فقیرید؟ چرا مثل عربستان سعودی و کویت ثروتمند نیستید؟ چه باید می گفتم؟

گفتم ما رهبر داریم که او سیاستهای کلی مملکت را تایین می کند. گفت: احمدی نژاد؟ گفتم: نه. او رییس جمهور است. گفت: مگر تو مملکت شما رییس جمهور٬ رییس جمهور نیست؟ گفتم: رییس جمهور هست٬ ولی در این موارد او هیچ کاره است. یک کم مثل بز نگاهم کرد و ... خنده ام گرفت. برایش قانون اساسی مان را توضیح دادم. پرسید :یعنی اگر مردم رییس جمهور را انتخاب کنند ولی رهبر نخواهد ... خندیدم.

سیامک دیروز آمده بود خانه ما. ماجرا را برایش تعریف کردم. گفت: چند وقت پیش رفته بودم خانه یکی از دوستان "اوزی". مهمانی خانوادگی بود و مرا هم دعوت کرده بودند . نشسته بودیم دور هم که یکدفعه بحث چرخید طرف ایران و از من خواستند برایشان بگویم از اوضاع آنجا. گفتم. حرفهایم که تمام شد مادر بزرگ خانواده٬ با تعجب پرسید: "خوب چرا تو انتخابات بعدی عوضشون نمی کنین؟" 

اینجا مثل خر می مانی توی گل وقتی می خواهی توضیح بدهی اوضاع آنجا را. نمی فهمند. فقط خودمان می فهمیمش٬ چون تجربه اش کردیم. برای اینها ٬ فقط قصه ای است از هزار و یک شب.

 

 

تو "ویکتوریا"ی "چتس وود" ٬یک فروشگاه خنزر پنزر فروشی هست که یکشنبه ها کتاب حراج می کند دانه ای ۵۰ سنت. گاه گداری می روم. امروز سه چهار تا کتاب خریم. یکی شان کتابی بود از کوندرا. همان کتابی که به خاطرش تابعیت چکسلواکی را ازش سلب کردند. یک جمله همان اولین صفحه بود:

The struggle of man against power is the struggle of memory against forgetting

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 19:0  توسط اهورا فرزام  | 

خوابم می گیرد کم کم. صندلی را که یاسر توی همان شب کذایی خیابانگردی با فرانسوی ها پیدا کرد و بعد داد به ما٬ باز می کنم و می نشینم رویش. پاهایم را می گذارم روی چمدان خودم و کلاه لبه دار را هم می کشم روی چشمهایم ٬ تا همانجا توی لابی ساختمان "چرتکی" بزنم. در شیشه ای هی باز می شود و بسته می شود و ملت می آیند و می روند. می دانم که عین خیال هیچکدامشان نیست که یک نفر ٬ توی لابی٬ وسط یک خروار چمدان و بار و بندیل٬ لنگش را دراز کرده است و خوابیده.

نمی دانم چند بار خوابم برده است و پریده ام. موبایل زنگ می زند. مهران است. با سیامک رفته اند دنبال خانه. هر کدام از یک طرف٬ و هر دو سر از "ساری هیلز" درآورده اند. تمام این هفته های آخر را دنبال خانه گشته ایم و بی نتیجه. آخر هم کشید به روز آخر مهلت و بار و بندیلمان را کشیدیم تو لابی و بچه ها رفتند دنبال خانه و من ماندم که بخوابم پیش بار و بندیل. من و مهران که توی این ۸ ماه ٬ یک زندگی درست و حسابی ساخته ایم اینجا . مهران می گوید یک جا را پیدا کرده اند. راضی است. بساط را با دو تا تاکسی می کشیم تا "ساری هیلز" . راه دوری نیست: پنج دقیقه!

خانه مسلما در دارد٬ ولی از بالکن می روند و می آیند. صاحبخانه ها ٬ که خودشان خانه را کرایه کرده اند و حالا برای کم شدن مخارج٬ یک اتاقش را کرایه می دهند٬ کمک می کنند وسایل را از بالکن بدهیم داخل. خونگرمند و اهل بنگلادش. خودم را که از بالکن می کشم بالا ٬ مراسم معرفی شروع می شود. "شریف" ٬ تازه فوق لیسانس گرفته است و اینجا حکم "لیدر"را دارد. خوش بر و بنیه می زند و خوش قیافه است با آن پوست قهوه ای سوخته. "فهد"٬ از من هم ریزه تر است و او هم دانشجو و همان شب اول ٬ تاریخ استقلال بنگلادش و تمام کشت و کشتارهای پاکستانی ها را ٬ دوره می کند با من٬ و بالاخره "محمد جولیوس" که فقط نزاکت شرقی باعث می شود به اسمش نخندیم. مثل آن روزی که با سیامک و رضا رفته بودیم خانه ببینیم و من از پسرک تایلندی اسمش را پرسیدم. دستش را دراز کرد و گفت :"کون"٬ و  رضا حتی یک مثقال هم سعی نکرد جلوی خنده اش را بگیرد . "محمد جولیوس" به جای شلوار ٬ یک چیزی تو مایه های دستمال یزدی های خودمان پیچیده است دور خودش و این٬ جزء معدود دفعاتی است که او را بیدار می بینم.

وارد "هال"  که می شوم مطمئن می شوم که اینجا نخواهم ماند. خانه خفه است و بودار ٬ و چرک از در و دیوارش می ریزد. ساکنانش ٬ مثل همه شبه قاره ایهای شناخته شده٬ روی موج تاپاله هم می توانند غزل عاشقانه بخوانند. رغبت نمی کنم روی مبلها بنشینم. بچه ها خوشحالند که حداقل امشب جایی برای ماندن داریم.

با همان خستگی مان شروع می کنیم به تمیز کردن. بنگالی ها هم می مانند توی رودربایستی و می آیند کمک و بیشتر از همه"فهد" که گویا خودش هم یک ماهی بیشتر نیست که اینجاست. آشپزخانه حکایتی است نگفتنی. مانده ایم که اینها چطور نمرده اند تا به حال. سیامک که همان اول جارو برقی را بر می دارد و به هوای جارو کردن اتاق می زند به چاک. من و مهران لخت می شویم به شستن. تمام شدنی نیست کثافات. بی خیال می شویم.

شروع کرده اند به بیرون بردن وسایل خودشان از اتاق ما. بین آن همه خرت و پرت  یک جلد تفسیر قرآن "امام محمد بخارایی" چشممان را می گیرد. سیامک دست می گیرد با امام محمد بخارایی و هر چه نا جور می آید جلوی چشمهایش٬ یک جوری ربطش می دهد به امام محمد بخارایی. هرچه هم می گوییم این اسم را می فهمند و نگو٬ دست بردار نیست. زیاد شنیده ایم از اسلام متعصب شبه قاره ایها. کمی نگران می شویم که اگر زمانی بخواهیم چیزی کوفت کنیم اینجا٬ نمی شود . نگرانی مان البته تا فردا شبش نمی پاید که می زنند بیرون به تفریح شب تعطیل. می خواهند بروند "تری مانکیز" که شلوغ است. "ساید بار" دوست داشتنی ام را پیشنهاد می کنم. اول با اکراه می پذیرند ٬ اما از آن شب٬ هر شب تعطیلشان در "ساید" گذشته است. همان اول ورود هم همگی شان خراب می شوند سر من و جرعه جرعه ٬ نگرانی "امام محمد بخارایی" را می دهند پایین.

اتاق برای دو نفر هم کوچک است٬ چه رسد به سه نفر. تشک تختی هایمان را به ردیف خوابانده ایم کنار هم و تشک سیامک٬ می رود به زیارت در. تا وقتی سیامک خواب است ٬ اگر بخواهی بیرون بروی٬ باید خودش و تشکش را از وسط تا بزنی. همان شب که از بار بر می گردیم٬ توی خواب و بیداری مهران٬ می گویم که فردا می روم دنبال خانه. "من و مونی" می کند و می خوابیم.

فردایش هم تعطیل است. چهار روز تعطیلی "گود فرای دی" و "ایستر". به آدرسی که سیامک داده است می روم. صاحبخانه یک چینی است٬ "جیم" نام. خودش و دوست دخترش - که بر خلاف اکثر چینی های معمولی٬ خوشگل است-  توی یک اتاقند٬ یک تایلندی توی "لیوینگ روم" و یک کره ای و یک بنگالی توی اتاق دیگر. من قرار است بروم جای مردک بنگالی که قرار است شنبه دیگر برود. چاره ای نیست. چشمم ترسیده است از خانه گیر نیاوردن. هر چه می کنم چینی دندانگرد٬ به کمتر از ۲۰۰ دلار ودیعه راضی نمی شود. می گوید سرم زیاد کلاه گذاشته اند. توی دلم می گویم دمشان گرم. پول می دهم و رسید می گیرم و می زنم بیرون.

آن یک هفته را هر جوری هست سر می کنیم. دل چرکینم به چیز خوردن توی بنگلادش! با سیامک می رویم توی بالکن وقت غذا خوردن. شنبه که می رسد بار و بندیلم را که هنوز باز نکرده ام٬ کول می گیرم و بر می گردم "سیتی". یک کوله پشتی است٬ یک چمدان که خودش راه می رود بچه ام٬ دو تا کیف سر شانه ای و یک ساک باشگاه. وارد خانه جدید که می شوم٬ هیچکس نیست بگوید خوش آمدید. همه رفته اند به الواتی شب تعطیل. خودم به خودم می گویم خوش آمدی!

از خلوتی خانه استفاده می کنم برای باز کردن وسایل. اینجاست که کلی یادگاری و نوشته می ریزد بیرون. چیزهایی که توی در به دریهای هفته های اول سیدنی٬ از یادشان برده بودم به کل٬  و همین حسابی دلشان را پر کرده بود. هر کدام که می آید بیرون٬ با خودش کلی یاد خاطره می آورد از آنها که امید دارم روزی ببینمشان دوباره٬ و آنها که می دانم دیگر هرگز نخواهمشان دید. هوای اتاق طبقه سی و سوم "ویکتوریا تاور" ٬ در آن غروب شنبه می گیرد و شروع می کند به باریدن. فردایش هم می بارد و تمام هفته بعدش را هم . گوش ندارم برای شنیدن اینجا. گوشها همه جا مانده اند آنور. "پست" می گذارم تا به کسی گفته باشم.

بودن با مهران٬ حس غربت را کمتر می کرد. با آمدن طلیعه٬ به هر حال باید جدا می شدیم از هم و شدیم. اما دیدن یادگاریها ٬ درست در چنین وضعیتی ٬ آوار غم بود روی سرم.  ساعتهای طولانی تنها کار کردن هم باعث می شود زیاد فکر کنم. توی تنهایی سرد خانه٬ یاد گذشته ها و آدمهایی که گذاشتمشان پشت سر٬ بد نیش می زند. شب دوم خانه جدید٬ دیوان جیبی حافظ را پیدا کردم توی بار و بنه. تذهیب کاری شده است و با برگهای روغنی. تایش همسفرم بود در سفر احرام از مدینه به مکه٬ و آن شب چه حالی کردیم با بچه ها. برگشتنی٬ آن را هدیه کردم به "تینا" و این را خریدم. تفال زدم.خواجه از رندی کم نگذاشت :" به یاد یار و دیار آن چنان بگریم زار ...."  

حضور بچه ها اما غنیمت است. بودن با آنها باعث می شود غرق شوی توی لحظه. همین آخر هفته٬ به پیشنهاد سیامک رفتیم "اوبرن"٬ رستوران ایرانی "وطن". "شریف" هم آمد. من برگ خوردم و عالی بود. شریف پرسید من چی بخورم. من کوبیده را پیشنهاد کردم. بنده خدا خورد و کلی به به و چه چه  کرد٬ اما تا وقتی از آنجا زدیم بیرون ده بار رفت توالت. به قول سیامک غذای بی فلفل معده اش را ریخته بود به هم. همان شب با رضا نشسته بودیم توی "ساید" و داشتیم به حرکات موزون اندام موجودات "مامانی" خداوند نگاه می کردیم که یکدفعه رضا در آمد که:"من آخر توی این سیدنی از شق درد می میرم." ترکیب این جمله٬ با موقعیت و قیافه متفکر رضا آنقدر  خنده دار بود که کلی خرکی خرکی خندیدم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 23:47  توسط اهورا فرزام  |