مراسم یادبود شهدای راه آزادی
تاون هال سیدنی
28 جون - 7 تیر
عکسها را گذاشته ام روی شعور. بلاگفای ننه خوشگل یکی - دو روز است لینک نمی دهد اصلا. لینک شعور همین گوشه سمت راست است. جور لینک را خودتان باید بکشید اگر دوست دارید.
یک تبعید خود خواسته
مراسم یادبود شهدای راه آزادی
تاون هال سیدنی
28 جون - 7 تیر
عکسها را گذاشته ام روی شعور. بلاگفای ننه خوشگل یکی - دو روز است لینک نمی دهد اصلا. لینک شعور همین گوشه سمت راست است. جور لینک را خودتان باید بکشید اگر دوست دارید.
شاید خیلی ها "جوان بائز" را بشناسند. خواننده زن امریکایی و دوست و همراه "باب دیلن"، با آن اعتفاد راسخش به "عدم خشونت" و حقوق بشر. ترانه ای دارد به نام "we shall overcome" به مضمون اینکه ما پیروز می شویم روزی و در صلح خواهیم زیست. امشب که دیدم پیرزن این ترانه را به فارسی و گویا در آشپزخانه خانه اش بازخوانی کرده است، بغض خفه ام کرد. خوانده بودم که در وبسایت شخصی اش به خط سبز برای ملت ایران بزرگداشت نوشته است. اما این ترانه چیز دیگری بود. گوش دادم بارها، به یاد همه عزیزان دربند اوین، و امشب بیش از همیشه در این روزهای سیاه یقین کردم که "ما پیروز می شیم."
ساعت یک و نیم بعد از نیمه شب است. ولو شده ام روی تخت و دارم کتاب می خوانم، و مثل همیشه به ضرب و زور دیکشنری حتی با وجود اینکه متن کتاب ساده است و جذاب. بیشتر لغتها را تا به حال صد بار خوانده ام و معنی شان را کشیده ام بیرون، ولی چه می شود کرد با مغزی که گوز مگس را هم نگه نمی دارد توی خودش. پانزده هزار کیلومتر دورتر، توی شهری که دو سال پیش با بغض و کینه ترکش کردم، جلوی آن هرم خباثت علم شده توی میدان بهارستان، ماشین آدم کشی جلاد خیابان پاستور حسابی سرش گرم است. آخرین خبر، اصابت گلوله به گلوی دختری 19 ساله بود و اینکه آدمخواران حکومت علوی حتی اجازه نداده اند کسی کمکش کند. گوشی ام زنگ می زند. از ایران است. به خیال اینکه شاید دوستی باشد با بغضی "فرو کوفته"، جواب می دهم. صدای مادرم می آید مابین یک خروار جیغ و ویغ گوش آزار. حوصله اش را ندارم: "حاج خانوم! اینجا ساعت یک و نیم نصفه شبه!" وسط همان جیغ و ویغ گوش آزاری که کم کم دارد اعصابم را می ریزد به هم می گوید :"ببخشید! نامزدی آزاده – دختر خاله ام- بود گفتم بهت خبر بدم خوشحال شی!" بعد گوشی را می دهد به خاله که کمی قربان قد و بالای نداشته مان برود و مثل همیشه بپرسد که کی برمی گردی و من هم مثل همیشه دروغ بگویم که به همین زودیها. حالم خوش نیست اصلا. زبانم نمی چرخد به گفتن اینکه حالا چه وقت نامزدی و بزن و برقص بود در این روزها و شبهای سیاه وطن. خدای جلادها را شکر که تماس قطع می شود. می خواهم بالا بیاورم. حالم به هم می خورد از خودم. از تیره ام. از شرمی که هروقت نگاه می کنم به پشت سر، توی تنم منفجر می شود و تمام لذت بودنم را تکه تکه می کند. باید با کسی حرف بزنم ... می نویسم.