حدودهای ظهر دیروز شنبه، جولی "اس ام اس" زد که من امروز بعد از ظهر باید بروم فرودگاه ، استقبال بابام و زنش! بعد هم باید شام با آنها باشم و از این حرفها. خلاصه که برای "کافی" و اینها در خدمتیم. قرار شد دور و بر سا عت 7 ، به قول اینها "pm" خبر کند که کی و کجا. یک ربع به 8 ،"اس ام اس" زد که "ساعت 9:30 خوبه؟" واینکه:"I can pich u up. where do u live" ما هم گفتیم یکی بیاید بزند توی سر ما! ساعت یک ربع به ده زنگ زد و معذرت خواست برای تاخیر، که شنبه شب است و همه دارند می آیند سمت سیتی و ترافیک و خلاصه که بعد کلی ماجرا و اینها، ساعت 10:30 "اس ام اس" زد که : "I'm in front of ur place". از توی بالکن نگاه کردم دیدم یک کوپه سفید خوشگل مامانی جلوی در آپارتمان نگه داشته است و دارد چشمک می زند. جان شما تازه فهمیدم دخترها چه حالی می کنند وقتی یکی با یک ماشین خوشگل می آید سر قرارشان و اینکه اصلا این "اتوزنی" عجب حالی دارد! اما خوب، دست اول را جولی جان برده بود!
رفتیم نشستیم توی یک کافه رستوران و تا ساعت یک ربع به دوی صبح فک زدیم. جالب اینجاست که نه حوصله ام سر رفت، نه خسته شدم. کمی هم حال کردم . خلاصه که: 29 ساله است و برای "Qantas" (خطوط هوایی استرالیا) کار می کند ، و این به قول اینها یعنی "good money". اما عشقش این است که برود دنیا را ببیند. برای همین آمده است این دوره آموزگاری را پاس کند که بتواند هر کجای دنیا که می رود، راحت پول پارو کند. حالا می خواهد کار به آن نازنینی را ول کند بیفتد دور دنیا. اول که گفت "I envy you" من فکر کردم این بنده خدا تا به حال از در خانه شان هم آنطرفتر نرفته است. بعد فهمیدم تا حالا 9 بار رفته است ژاپن (مادرش ژاپنی است) و تایلند و لاؤوس و کامبوج و ویتنام را هم دیده، با اجازه شما! لبنان هم که کلی فامیل دارند (پدرش دورگه اوزی - لبنانی است) و هر وقت که بخواهد برود، قدمش روی چشم ما! بعد هم کلی از هر دری گفتیم و کلی حال کردم . باشعور است و خوش ادا و مهم هم اینکه دوست دارد موهایش بلند باشد!
و اما اصل ماجرا: یک حرامزاده دورگه تایلندی - آمریکایی، سه ماه زودتر از ما زنبیل گذاشته است! اینترنتی با هم آشنا شده اند. اولش فقط دوستی اینترنتی بوده ، ولی بعد برادرمان حسابی افتاده است "in love" و گیر داده است که بیاید اینجا و خلاصه قرار است که بعد از "کورس" معلمی جولی، یعنی 6 هفته دیگر، بلند شود بیاید سیدنی. خدایی اش چند تا پسر توی آن ایران خراب شده، می توانند یک چنین غلطی بکنند. ما یک بار توی عمرمان بلند شدیم رفتیم اصفهان، رفقا دهانمان را معظم کردند. تازه آن هم عروسی یک بابایی بود، ما را هم دعوت کردند. به بهانه عروسی رفتیم آن بنده خدا را هم دیدیم. حالا این ننه خوشگل، قشنگ یکی را توی سیدنی پیدا کرده است و کادوی ولنتاینش را هم فرستاده و 2 ماه دیگر هم بلند می شود می آید اینجا، هم سیدنی را می بیند، هم دوست دخترش را. البته چون نماز جمعه نمی رود احتمالا سوسک خواهد شد! مادر هرچی ...!
به هر حال، ما الان دوستان "خوفی" هستیم برای هم. موقع خداحافظی هم گفت که اگر می شود بد نیست هر چند وقت یکبار از این "کافی"ها بخوریم با هم. ما هم که دست به "کافی" خوردنمان حرف ندارد کلا، پذیرفتیم. با یکی از همان لبخند های مزورانه! اعتماد به نفس ایرانم دوباره دارد بر می گردد کم کم. یادش بخیر جمله "آرزو مظفری". همکلاسیمان بود:"این پسره آخر اعتماد به نفسه با اون قیافه اش!" این داداشمان فقط یک چند ماهی جلوتر است، و نه موفقتر لزوما! هر چند به قول حمید:" نا امید نشو عزیزم.جولی نشد،جولیا.جولیا نشد،لوبیا.لوبیا نشد،زولبیا.استرالیا نشد،ایران.ایران نشد،استرالیا". رفقا کلا خیلی باحالند.
اخبارات و احوالات
رضا عنایت
رضا دیشب اینجا بود، مثل همیشه. مثلا خانه گرفته است. چه حالی می کنند هم خانه ایها و چه حالی می کند زنک تایلندی صاحب خانه که کرایه می گیرد و هیچ صورتحسابی هم پرداخت نمی کند به ازای حضور آقارضا در خانه که همه مخارج آب و برق و ... آقا رضا خراب است سر "ربکا" صاحب خانه ما! بفهمد لباسهای زیرینمان را بیرق می کند بر بلندای همین "surry hills"!
خلاصه دیشب رضا مارا عنایت کرد. داشتم آشپزی می کردم و یک چیزی می خواندم زیر لب . درآمد که:"کاش منم قرار داشتم، تو ... عروسی بود." داشتم ریش می زدم:" به به! می بینم که ریش می زنی و ...". لباس پوشیدم:"ای ول! می بینم که تیپ زدی و ..." رفتم "ATM" پول بگیرم:"...". تلفن جواب می دادم ... می خندیدم ... خلاصه من یک دهانی از این رضا ملا کنم که تو تاریخ "سیدنوی" بنویسند.
so you think you can dance
اینجا یک جشنواره ای دارد برگذار می شود با نام so you think you can dance .یک فستیوال بین المللی است گویا توی سیدنی. مسابقات مقدماتی اش ، اگر درست یادم باشد توی "بریزبن" بود. از همه جا آمده بودند: اروپا، آمریکا، آسیا ...! هرکدامشان جلوی سه تا داور، یک رقص - به انتخاب خودشان - را اجرا می کردند و اگر قبول می شدند، بلیط پرواز به سیدنی را می گرفتند، و اینجاست که می بینی چقدر رقص برایشان جدی است و زندگی شان. اشکت در می آید وقتی می بینی چه کسانی را رد می کنند! بهترینها می آیند اینجا، و چه رقاصهایی! دختر و پسر، نفست را حبس می کنند توی سینه با رقصشان، و یک اشتباه کوچک ... اشک و افسوس! از این اشکها اینجا زیاد می بینی. next american top model را می دیدم توی تلویزیون. آنجا هم قصه همین است و ما چقدر با این جور اشکها غریبه ایم! درکشان نمی کنیم اصلا. مسخره است برای ما، اشک شکم سیری! اگر توانستید و سرعت و فیلترینگ مجال داد، یک چند تایی را ببینید از لینک بالا.
به روان روانبخش ...
این "کامنت" را روانبخش گذاشته بود به مناسبت "ولنتاین". این پسر از همان بچه گی اش با نمک بود و بامزه. همیشه خیلی مواظبش بودیم "بلاملایی" سرش نیاید: "ولنتاین روز پیروزی دل بر تیر آهن را بر عموم مردم همیشه در صفا و گوسفند پرور استرالیا بخصوص ایرانیان دور از وطن و عشق، تبریک و تسلیت عرض می کنیم.
ستاد بزرگداشت یوم العشق ولنتاین."
