تبليغاتX
و اینک ، آخر دنیا

و اینک ، آخر دنیا

یک تبعید خود خواسته

دوست دختر که نه، ولی یه دوست خوب پیدا کردم ، فعلا!
حدودهای ظهر دیروز شنبه، جولی "اس ام اس" زد که من امروز بعد از ظهر باید بروم فرودگاه ، استقبال بابام و زنش! بعد هم باید شام با آنها باشم و از این حرفها. خلاصه که برای "کافی" و اینها در خدمتیم. قرار شد دور و بر سا عت 7 ، به قول اینها "pm" خبر کند که کی و کجا. یک ربع به 8 ،"اس ام اس" زد که "ساعت 9:30 خوبه؟" واینکه:"I can pich u up. where do u live" ما هم گفتیم یکی بیاید بزند توی سر ما! ساعت یک ربع به ده زنگ زد و معذرت خواست برای تاخیر، که شنبه شب است و همه دارند می آیند سمت سیتی و ترافیک و خلاصه که بعد کلی ماجرا و اینها، ساعت 10:30 "اس ام اس" زد که : "I'm in front of ur place". از توی بالکن نگاه کردم دیدم یک کوپه سفید خوشگل مامانی جلوی در آپارتمان نگه داشته است و دارد چشمک می زند. جان شما تازه فهمیدم دخترها چه حالی می کنند وقتی یکی با یک ماشین خوشگل می آید سر قرارشان و اینکه اصلا این "اتوزنی" عجب حالی دارد! اما خوب، دست اول را جولی جان برده بود!
رفتیم نشستیم توی یک کافه رستوران و تا ساعت یک ربع به دوی صبح فک زدیم. جالب اینجاست که نه حوصله ام سر رفت، نه خسته شدم. کمی هم حال کردم . خلاصه که: 29 ساله است و برای "Qantas" (خطوط هوایی استرالیا) کار می کند ، و این به قول اینها یعنی "good money". اما عشقش این است که برود دنیا را ببیند. برای همین آمده است این دوره آموزگاری را پاس کند که بتواند هر کجای دنیا که می رود، راحت پول پارو کند. حالا می خواهد کار به آن نازنینی را ول کند بیفتد دور دنیا. اول که گفت "I envy you" من فکر کردم این بنده خدا تا به حال از در خانه شان هم آنطرفتر نرفته است. بعد فهمیدم تا حالا 9 بار رفته است ژاپن (مادرش ژاپنی است) و تایلند و لاؤوس و کامبوج و ویتنام را هم دیده، با اجازه شما! لبنان هم که کلی فامیل دارند (پدرش دورگه اوزی - لبنانی است) و هر وقت که بخواهد برود، قدمش روی چشم ما! بعد هم کلی از هر دری گفتیم و کلی حال کردم . باشعور است و خوش ادا و مهم هم اینکه دوست دارد موهایش بلند باشد!
و اما اصل ماجرا: یک حرامزاده دورگه تایلندی - آمریکایی، سه ماه زودتر از ما زنبیل گذاشته است! اینترنتی با هم آشنا شده اند. اولش فقط دوستی اینترنتی بوده ، ولی بعد برادرمان حسابی افتاده است "in love" و گیر داده است که بیاید اینجا و خلاصه قرار است که بعد از "کورس" معلمی جولی، یعنی 6 هفته دیگر، بلند شود بیاید سیدنی. خدایی اش چند تا پسر توی آن ایران خراب شده، می توانند یک چنین غلطی بکنند. ما یک بار توی عمرمان بلند شدیم رفتیم اصفهان، رفقا دهانمان را معظم کردند. تازه آن هم عروسی یک بابایی بود، ما را هم دعوت کردند. به بهانه عروسی رفتیم آن بنده خدا را هم دیدیم. حالا این ننه خوشگل، قشنگ یکی را توی سیدنی پیدا کرده است و کادوی ولنتاینش را هم فرستاده و 2 ماه دیگر هم بلند می شود می آید اینجا، هم سیدنی را می بیند، هم دوست دخترش را. البته چون نماز جمعه نمی رود احتمالا سوسک خواهد شد! مادر هرچی ...!
به هر حال، ما الان دوستان "خوفی" هستیم برای هم. موقع خداحافظی هم گفت که اگر می شود بد نیست هر چند وقت یکبار از این "کافی"ها بخوریم با هم. ما هم که دست به "کافی" خوردنمان حرف ندارد کلا، پذیرفتیم. با یکی از همان لبخند های مزورانه! اعتماد به نفس ایرانم دوباره دارد بر می گردد کم کم. یادش بخیر جمله "آرزو مظفری". همکلاسیمان بود:"این پسره آخر اعتماد به نفسه با اون قیافه اش!" این داداشمان فقط یک چند ماهی جلوتر است، و نه موفقتر لزوما! هر چند به قول حمید:" نا امید نشو عزیزم.جولی نشد،جولیا.جولیا نشد،لوبیا.لوبیا نشد،زولبیا.استرالیا نشد،ایران.ایران نشد،استرالیا". رفقا کلا خیلی باحالند.
اخبارات و احوالات
رضا عنایت
رضا دیشب اینجا بود، مثل همیشه. مثلا خانه گرفته است. چه حالی می کنند هم خانه ایها و چه حالی می کند زنک تایلندی صاحب خانه که کرایه می گیرد و هیچ صورتحسابی هم پرداخت نمی کند به ازای حضور آقارضا در خانه که همه مخارج آب و برق و ... آقا رضا خراب است سر "ربکا" صاحب خانه ما! بفهمد لباسهای زیرینمان را بیرق می کند بر بلندای همین "surry hills"!
خلاصه دیشب رضا مارا عنایت کرد. داشتم آشپزی می کردم و یک چیزی می خواندم زیر لب . درآمد که:"کاش منم قرار داشتم، تو ... عروسی بود." داشتم ریش می زدم:" به به! می بینم که ریش می زنی و ...". لباس پوشیدم:"ای ول! می بینم که تیپ زدی و ..." رفتم "ATM" پول بگیرم:"...". تلفن جواب می دادم ... می خندیدم ... خلاصه من یک دهانی از این رضا ملا کنم که تو تاریخ "سیدنوی" بنویسند.
so you think you can dance
اینجا یک جشنواره ای دارد برگذار می شود با نام so you think you can dance
.یک فستیوال بین المللی است گویا توی سیدنی. مسابقات مقدماتی اش ، اگر درست یادم باشد توی "بریزبن" بود. از همه جا آمده بودند: اروپا، آمریکا، آسیا ...! هرکدامشان جلوی سه تا داور، یک رقص - به انتخاب خودشان - را اجرا می کردند و اگر قبول می شدند، بلیط پرواز به سیدنی را می گرفتند، و اینجاست که می بینی چقدر رقص برایشان جدی است و زندگی شان. اشکت در می آید وقتی می بینی چه کسانی را رد می کنند! بهترینها می آیند اینجا، و چه رقاصهایی! دختر و پسر، نفست را حبس می کنند توی سینه با رقصشان، و یک اشتباه کوچک ... اشک و افسوس! از این اشکها اینجا زیاد می بینی. next american top model را می دیدم توی تلویزیون. آنجا هم قصه همین است و ما چقدر با این جور اشکها غریبه ایم! درکشان نمی کنیم اصلا. مسخره است برای ما، اشک شکم سیری! اگر توانستید و سرعت و فیلترینگ مجال داد، یک چند تایی را ببینید از لینک بالا.
به روان روانبخش ...
این "کامنت" را روانبخش گذاشته بود به مناسبت "ولنتاین". این پسر از همان بچه گی اش با نمک بود و بامزه. همیشه خیلی مواظبش بودیم "بلاملایی" سرش نیاید: "ولنتاین روز پیروزی دل بر تیر آهن را بر عموم مردم همیشه در صفا و گوسفند پرور استرالیا بخصوص ایرانیان دور از وطن و عشق، تبریک و تسلیت عرض می کنیم.
ستاد بزرگداشت یوم العشق ولنتاین."
 






 
+   یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 12:53   اهورا فرزام  | 

فوق العاده
امروز "ولنتاین" بود. بعد از ظهری، راه به راه می توانستی اوزیهای زن ذلیل را ببینی که دسته گل به دست دارند می روند خانه. بسته های بزرگ گل توی دست دختر ها و پسرها، و اینجا کسی هدیه اش را مخفی نمی کند. اما شاهکار را "mx" خلق کرد امروز."mx" روزنامه ای است که اینجا با تیراژ وحشتناک در 32 صفحه چاپ می شود وتوی ایستگاههای قطار - عمدتا city- پخش می شود و جالب اینکه رایگان. خلاقیت"mx" هر چه را که ما توی آن 4 سال تو دانشگاه یاد گرفتیم، به گه کشیده است. محشر است این روزنامه. امروزعکس یک صفحه اولش فقط رز بود با همین تیتری که من آن بالا تیتر کردم، و می خواهید باور کنید ، می خواهید نکنید، تمام صفحات "mx" امروز بوی رز می داد!

اخبارات و احوالات
 sorry day
دیروز اینجا"sorry day" بود. "کوین راد" (نخست وزیر) تو مجلس از "stolen generation" رسما عذرخواهی کرد و ملت اسگل هم چه گریه زاری می کردند. این نسل دزدیده شده، بومیهایی هستند که چهل - پنجاه سال قبل، دولت به زور از خانواده هایشان جدایشان کرده بود و سپرده بود به خوانواده های سفید، تا مثلا "جامعه پذیر" بشوند. حالا دیروز ، به قول mx، "ملت متحد شد که بگوید"sorry".

تبریک

نمی دانم می خوانی این نوشته ها را یا نه. به هر حال ولنتاینت مبارک، هرچند شاید الان یک نفر دیگر ...! راستی، "شپل" را هنوزنگه داشته ای؟
+   پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 21:59   اهورا فرزام  | 

تغییرات دارند شروع می شوند در غیاب ما. پسرخاله دارد زن می گیرد و این یعنی وقتی من برگردم، یک نفر توی خانواده هست که نه من او را می شناسم، نه او مرا: کاملا غریبه! و تازه هنوز هفت ماه نشده است که از ایران زده ام بیرون.
چند روز پیش داشتم فکر می کردم که اگر بنا باشد تا پنج - شش سال دیگر برنگردم ، چقدر دور می شوم از نزدیکان. بچه ها همه بزرگ می شوند وشاید دیگر جز خیالی دور ، چیزی از این غریبه توی ذهنشان نباشد. کلی زاد و رود جدید اضافه می شود و کلی اتفاق می افتد که من، فقط قد یک "جایش خالی" درشان نقش دارم. چقدر با تجربه های آدمهای دور و برم غریبه ام و چقدر به نظرشان کهنه و قدیمی جلوه خواهم کرد و ... حرفی برای زدن به هم خواهیم داشت؟
گاهی فکر می کنم به این چرندیات! به رفقا مخصوصا. تهران که بودم، هر چند وقت یکبار کلی اصطلاح جدید اختراع می شد و می افتاد روی زبانها که خوب، زبان عامه بود و من هم به کارشان می بستم. حالا فکرش را بکنید که شش سال از زبان رفقا دور باشی. چقدر تازه وازد می زنی موقع برگشتن! حالا کم کم دارم آن احساس غریبگی را که همیشه با دوستان تازه از فرنگ برگشته داشتم درک می کنم. یک چیزی این وسط از بین می رود که دیگر هیچ وقت ترمیم نمی شود. این چند ماه، چقدر خوب می فهمم "میلان کوندرا" را با گوشت و خونم. "جهالت"، دیگر برای من و مای رفته از وطن، فقط یک داستان نیست.
همین چند روز پیش، توی ایستگاه "سن لونارد" نشسته بودم زیر سایه نخلها منتظر رضا. یک خوانواده آمدند کنار آب و نخلها و ... به عکس گرفتن. سه زن که یکی شان به مادر بودن می خورد و دوتاشان هم دخترانش گویا، و پسری هم سن و سال خودم. قیافه ها ایرانی می زد و شروع به حرف زدن و خندیدن که کردند، فارسی قشنگ، دلم را ترکاند. اولین بار نبود که دخترانمان را بی "محصورات" حجاب نام می دیدم اینجا، ولی چیزی فرق داشت انگار! با هم بودنشان شادتر می زد و راحت تر. خنده شان، خنده بود موقع عکس گرفتن و دلگرمتر انگار، و بی ترس "این خانم چه نسبتی با شما دارند؟". بی ترس " شحنه سر خودهای وطنی" که به لطف حضرت حق، کم هم نیستند در گردنه میهن! دلم گرفت. یاد شادیهای سرکوب شده خودمان افتادم و وحشتی که همیشه ته دلمان بود هر جا که می رفتیم، حتی تنهایی، که وقتی "گیر" می آمد، منطق سرش نمی شد و ...
راستی دل وطن چقدر باید تنگ باشد برای خنده های ما!

اخبارات و احوالات
1. اگر رابطه ای شکل بگیرد با جولی، دوامی نخواهد داشت احتمالا! اگر بتواند به قول خودشان این "کورس" را "پاس" کند، باید برود ژاپن یا تایلند. این سنت حسنه تحصیل در اینجاست که بعدا سر صبر می گویم ازش. اینها دانشجوهایشان را می فرستند "overseas". تاریخ پرواز این به قول عاصی "زید" ما هم آوریل است! یعنی باید بروم فرودگاه آواز بخوانم دو ماه دیگر؟!
2. تازه گیها خیلی خسته می شوم بعد از ظهرها. باشگاه عملا تعطیل است، کلاسها را نیمه خوابم و الان دو هفته است که تلویزیون نگاه نمی کنم و چیزی نمی خوانم مستمر. حرف زدنم دوباره گند شده است و ...!
3...
 
+   سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 21:3   اهورا فرزام  | 

اوزیها چند وقتی است که بد جور گیر داده اند به ژاپنی ها سر قضیه شکار نهنگ. چند وقت پیش که دو نفر از مخالفان شکار نهنگ، که یکی شان اوزی بود، با یک قایق رفته بودند طرف یک کشتی شکار نهنگ و سوارش شده بودند، که مثلا اعتراض کنند. ژاپنی ها هم دستگیرشان کرده بودند و توی همان کشتی زندانی. دوستان این ها هم همه جریان را فیلمبرداری کرده بودند که مثلا رفقایشان یکهو "هاپولی" نشوند این وسط. ژاپنی ها مثل اینکه خیلی بدنامند توی این قضیه. خلاصه ماجرا شده بود یک معضل دیپلماتیک. دولت "کوین راد" کلی دهانش عنایت شد تا قضیه را حل و فصل کند و به قول خودشان ،"گروگانها" آزاد شوند.
اما قضیه هنوز ادامه دارد. پنجشنبه همین هفته DAILY TELEGRAPH یک عکس اختصاصی توی صفحه اولش چاپ کرد که به قول خودشان "واقعیت خونین سلاخی والها توسط ژاپنی هاست". عکس توسط یکی از مامورین گمرک دریایی استرالیا در اقیانوس جنوبی - آبهای جنوب استرالیا و تاسمانی که معلوم نیست اقیانوس هند است یا آرام. اینها می گویند اقیانوس جنوبی - گرفته شده است و جسد یک وال مادر و نوزادش را نشان می دهد که دارند از یک کشتی ژاپنی بالا کشیده می شوند. دیلی تلگراف نوشته بود که به نظر متخصصان، بچه وال، هنوز دوازده ماه هم نداشته است. من می خواستم عکس را مستقیم بگذارم روی وبلاگ که نشد. می توانید اصل عکس و مطلب را اینجا ببینید. به گفته دیلی تلگراف، این عکسها نخستین قطعات پرونده ای هستند که قرار است علیه ژاپنی ها به جریان بیافتد. زخمی که زوبینهای شکار نهنگ در پهلوی نوزاد نهنگ درست کرده اند، احتمالا کار دست ژاپنی ها می دهد. آنها در اولین واکنش به این قضیه اعلام کرده اند که بچه نهنگ، نوزاد نبوده است. خلاصه که به قول اینها ژاپنی ها خودشان می دانند که "قدرت مردم" یعنی چه.
قبل از این ماجرا دیلی تلگراف یک "کمپین 39000 امضا" راه انداخته بود توی سایتش علیه شکار نهنگ. حالا قرار است یک نوجوان اوزی، که انگار کلی توی این ماجرا تجربه هم دارد، صدای مخالفت ملت استرالیا را به گوش ژاپنی ها برساند. بهتان اجازه می دهم که SKYE BORTOLI را بینید ، به شرطی که قول بدهید فقط به عکس نهنگ نگاه کنید!
این گروه قرار است در ژاپن با حزب دموکرات این کشور مذاکره کنند. این حزب در حال حاضر "اپوزیسیون" است اما کارشناسان معتقدند که در انتخابات آتی، جای حزب حاکم لیبرال دموکرات را می گیرد. جالب اینجاست که این گروه استرالیایی، در واقع نه از طرف دولت، که از طرف مردم استرالیا و به واسطه یک روزنامه و یک برنامه تلویزیونی، راه افتاده اند "هلک و تلک" بروند ژاپن. حالا فرض کنید یک چنین گروهی، با چنان سفیری ، بخواهند بیایند ایران ، با دولت مذاکره کنند. من که هیچ مسؤولیتی به عهده نمی گیرم.
خدایی اش چند نفر از آقایان و خانمهای دموکراسی خواه توی ایران ... ولش کن! قرار است سیاسی نباشیم ما. اصلا زده ایم بیرون که تنمان چرب نشود. ولی به نظر من تشکیل یک انجمن حمایت از گربه ها در ایران ... "ها؟! خفه شم؟" به روی چشم!

اخبارات و احوالات
1.طبق گفته اخبار، دیشب و امروز ، سرد ترین شب و روز سیدنی در طول بیست سال گذشته بود. من باحالم، نه؟من معمولا همیشه سه تا از این پتو سفری ها - که سه تایش روی هم یک پتوهم نمی شود - می اندازم رویم. دیشب رضا خراب شد سر ما و یکی شان را برداشت انداخت روی خودش. دم صبح دیدم خواهر مکرمه ام دارد می آید جلوی چشمهام. بلند شدم یک تی شرت تنم کردم. بعد چند صباحی توی خواب و بیداری، دیدم خواهرمان ول کن نیست گویا. بلند شدم توی آن "تاریک توروکی" ژاکتم را پیدا کردم و پوشیدم. خیر سرمان تابستان است!
2. "جولی" سرما خورد. پنجشنبه، قبل کلاس "اس ام اسی"، گفت که حالش زیاد خوب نیست. بعد کلاس هم چیزی از به هم خوردن قرار نگفت. دیروز هم گفت رفته است دکتر و کل روز را هم خوابیده - خوشا به سعادتش. من دیروز بخیه لازم شده بودم از زور بیخوابی - امروز ساعت یک بعد از ظهر، توی خواب و بیداری ، "اس ام اس" زدم که امشب ما چکاره ایم آبجی! ایشان هم نوشتند که:
I'm feeling sick..I have a cold و در نهایت هم I'm really sorry this time. دفعه بعد احتمالا اینجا برای اولین بار در تاریخ، زلزله می آید. مثل اینکه حرف "روانبخش" راست درآمد. می گفت بعد از ورود خرگوش به استرالیا، ورود احمد، بزرگترین فاجعه این کشور می شود!
3. رضا امشب با یک دختر آلمانی قرار دارد تو یک کافه تو circular quay. این پسر خیلی کار درست است. با آن زبان گه ، می رود جلو ، شروع می کند به حرف زدن. شش ماه پیش که تازه آمده بود - شش ماه پیش آمد و دو هفته ماند و برگشت ایران! - ما تازه داشتیم سوراخ سنبه های سیتی را یادش می دادیم. یک شب "Gaff club" قرار داشتیم که دیر کرد. زنگ زدم که کدام قبرستانی هستی، که گفت "ما" الان فلان جاییم، چطور "بیاییم" گف؟! عرض کردم:"ما؟!". که صدای خنده یک ضعیفه رشته سخن را برید. خلاصه که موقع آمدن، دختر کره ای هم خانه ایش را هم آورده بود با خودش. دخترک هم آمد و از همان اول گیر داد به ما که برقصیم. رضا هم قاطی کرد و رفت ولو شد رو مبل. هنوز هم بعد شش ماه ول نکرده است ما را. خوب به من چه این وسط؟! حالا این دفعه قضیه این آلمانی پیش آمد. اگر رضاست، که امشب هم می رود ولو می شود روی مبل.
4.عاصی گفت که به خاطر پیدا کردن "پ" از زیتون خانم تشکر کنم. بنده سپاسگذارم، ولی خدایی اش آبجی! فکر نکردی که این کار به مغز خودم می رسد. معجزه ات کارساز نبود در کل. دادم مهران معجزه کرد، کارگر افتاد. آنهم به این خاطر که احتمالا خودش قبلا عصای ما را اژدها کرده بود، لمش را می دانست!
5. دل آقامون نا خوش احوال است. اهل دعا، دعا کنند.

آگهی
بدینوسیله از تمام دوستان و آشنایانی که با محبتهای بیدریغشان، دل مارا تنگ می کنند و با کلمات محبت آمیزی چون الاغ، کچل، بز، نکبت و ... ما را شرمنده می کنند سپاسگذاری کرده، از همین راه دور دهانشان را دوست دارم.
و من الله توفیق
+   شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 18:41   اهورا فرزام  | 

     این آنزاکی ها کشته اند ما را با این لهجه شان.البته از خودشان بپرسی می گویند ما لهجه نداریم، ولی انگلیسی ها و آمریکایی ها یک کمی لهجه دارند. توجه دارید که؟ از نظر اینها، انگلیسی ها، انگلیسی شان لهجه دارد!
       خلاصه که دهان ما آنالیز شده است توی این 6 ماه. داری راهت را می روی. یک اوزی جلویت سبز می شود و می گوید:"?hawz gown mei" و این یعنی "how's goimg on mate". دیروز داشتم کار می کردم، استیو آمد و گفت:"hirist bratha" کلی به خودم پیجیدم و آخر پاپی شدم که "این چی بود گفتی؟" آخر فهمیدم  گفته است:have rest brother. دهان آنهایی که می گویند شش ماه تو محیط باشی، توپ می شوی!
      امروز تا ساعت 9 با استیو کار کردم. رفته بودم "break" که سرو کله "جیمز" پیدا شد و گفت دنبالش بروم. "پیتر جیمز" رییس ماست آنجا. از آن اوزیهای باحال مهربان که در عین حال نمی گذارد کسی یک لحظه هم شک کند که در کارش با کسی شوخی ندارد. رفتیم و ما را به یک بابایی معرفی کرد به اسم "پل". - خوب شد این "پ"را پیدا کردم - یک "کیوی" دیگر. اینجا، اوزیها به نیو زیلندیها می گویند کیوی. وجه تسمیه اش هم به خاطر جانوری است که بومی نیوزیلند است و اینها بهش می گویند پرنده! جان مادرتان یک نگاهی به عکس این جانور بیاندازید! معلوم نیست قرار بوده است موش کور بشود، کنه بشود، لک لک بشود، کلاغ بشود ، چی بشود که وسط کار هیچ کدام نشده، شده کیوی!
        به هر حال! جایتان خالی ، با پل رفتیم توی لانه زنبور. مرکز تغذیه یخمای سردخانه. کار چیست؟ لطف کنید این مراکز معظم را بتکانید از یخ! با یک چکش و یک تیغه، می رفتیم توی یک محفظه به ارتفاع نیم متر، پر از یخ - که خودش 12 متراز سطح زمین بالاتر بود - به یخ شکنی!  گفته بودم چقدر عاشق یخم؟ تا آخر کار خودم هم قندیل بستم! من الان ناموس یخ شکنم!
        خلاصه کارمان با پل که تمام شد ، یک لیموناد مهمانمان کرد و نشستیم توی "لانچ روم" به فک زدن . وسط حرفهایمان پرسید:"دور بر کار هست؟" ترکیب جمله به گوشم نا مانوس بود، ولی به هر حال شروع کردم برایش گفتن که توی استرالیا ،"فاکین" کار سخت گیر می آید و نیست و از این فک و شعرها.
         اینها یک اخلاق گند دارند. ازتو یک چیزی می پرسند. تو نمی فهمی و شروع می کنی به فک و شعر گفتن. اگر سه ساعت هم فک و شعر بگویی نمی گویند که بابا منظور من این نبود. طوری گوش می دهند به حرفهات که انگار دقیقا همین را می خواسته اند بدانند. تو هم که زبانت گه است، حال می کنی و تا دقیقه آخر سه ساعت را زر می زنی. بعد وقتی حرفت تمام می شود و خر کیف هم شده ای که " ایول به "understanding"، می گویند :"منظورم این بود که ..." و سوالشان را واضحتر می پرسند، و آنوقت است که "زرشک!"
        پل هم همینطور شد. خزعبلات من که تمام شد، یک "قلپ" از نوشابه اش خورد و گفت:"a me' izen eroan woa" و بعد هم وقتی دید هنوز مثل بز دارم نگاهش می کنم شروع کرد با دستش شلیک کردن که تازه دوزاری ام افتاد که این زبان بسته دارد می پرسد:"is in iran war"که من ایران (eroan)را "eround"شنیده بودم و جنگ (woa)را "work".
        خلاصه که این طور. بعد هم برگشتیم سر کار با استیو که دیدم کارد بزنی خونش در نمی آید.کاشف به عمل آمد که جیمز گیر داده است بهش که از ساعت 12 تا 3 توی لانچ روم خواب بوده ای و من توی دوربین دیده ام و این حرفها. فکر کنم از فردا دیگر سور و سات "خشتک" نداریم. بیچاره صبح کبکش خروس می خواند که تنها کار می کنم و حال می کنم و کسی مرا نمی بیند و ... حیوانکی!
 

اخبارات و احوالات
1. از هدیه خبری نیست. فکر کنم عمه ها حسابی سرشان گرم است به نی نی بازی. نه "اس ام اس" جواب می دهد، نه "آف". فکر کنم جانور شماره اش را عوض کرده است. برای اینکه وقتی از اینجا "اس ام اس" می زنی به آمریکا، برای ما به همان قیمتی تمام می شود که به یک شماره توی سیدنی بزنی. اما آنها، هم برای فرستادن شارژ می شوند، هم وقت گرفتن! من هم هر وقت داشت موعد اعتبار تلفنم تمام می شد، می زدم به خط آمریکا. صدای جلز و ولزش تا اینجا می آمد. خلاصه که فکر کنم "یک نفر دارد که در آمریکا می سپارد جان"
2. سمانه را دیدم. از "برو بچ" دانشگاه. "آف" گذاشته بود و شماره. رفته بودیم رضا را جاگیر کنیم توی خانه اش که اس ام اس زدم و جواب و جواب و آخر هم زنگ، که گفت توی "pitt street"است و دارد می آید طرف بالا. 8 ماه است که اینجاست و درست روبروی "بک پکری" خانه داشته که ما، ماه اول را آنجا بودیم. از بچه ها گفتیم و اینکه هر کداممان افتاده ایم یک گوشه دنیا. تردید یک نسل ، شد حرف دل همه ارتباطاتی های 79 دانشگاه تهران.
3.آخر این هفته "date" دارم و نمی دانم چه غلطی باید بکنم. من تا حالا همیشه اولین بار تو کافی شاپهای حول و حوش ولی عصر و ونک قرار می گذاشتم برای بار اول، نه توی بارهای دور و بر "دارلینگ هاربر". دختر روبرویی ام به زبانی حرف می زد که من استادانه به کارش می گرفتم، نه به زبانی که هنوز با حرف زدنش هم مشکل دارم، چه رسد به اینکه هیچ احساسی در من ایجاد نمی کند. همیشه می دانسته ام چه بگویم و چگونه وچه وقت ، ولی این دفعه ... تازه، من هیچ وقت با معلمم قرار نداشته ام...
خلاصه که ردای غربت چه گشاد است به قامت ما!          







    
+   چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 20:1   اهورا فرزام  | 

خیر سرمان بلند شدیم آمدیم استرالیا که آنقدر آفتاب بخوریم که جانمان دربیاید بحمدالله! امروز از صبح، یک نفس دارد می بارد لاکردار! وقتی می گویم یک نفس ، منظورم دقیقا این است که یک نفس. از ساعت 5 صبح تا همین الان که ساعت 8 شب است، دوش حمام باز کرده است روی سرمان.

 این از این. همه دنیا می داند که من و سرما دشمن خونی همیم. امروز رفتم سر کار جدید. خیر سرمان آمده ایم استرالیا به هوای اینکه اینجا از یخ و سرما خبری نیست، آنوقت باید توی 25 درجه زیر صفر کار کنم: تو سردخانه مواد غذایی! من شاهکار خلقتم تو نمیری!

  صبح رفتم olympic park و از آنجا به آدرسی که آژانس کاریابی داده بود. دقیقا نگفته بودند کار چی هست. من هم گیر نداده بودم چون مایه تیله اش "آره و اینا"! اول رفتیم خدمت جناب رییس، بعد هم رفتیم رختکن و تا چشمم به لباسها افتاد دچار هبوط "دوزاری" شدم. رفتیم تو سرد خانه و معرفی شدیم به یک بابایی که بعدا فهمیدم اسمش "استیو" است و اهل نیو زیلند. تا چشمم افتاد به حضرتش، زهره آب کردم. مژه هایش هم یخ زده بود!

  این بومیهای نیوزیلند، بر خلاف بومیهای استرالیا - aboriginal  – قیافه شان به آدمیزاد می رود. فقط گنده اند. همه شان به حد مرگ گنده اند. این داداش استیو ما هم مستثنی نیست از این قاعده. خلاصه که کلی رفیق شدیم با هم.

 کار مایه خوبی دارد چون "شرایط سخت" حساب می کنند. این شرایط سخت را هم توضیح می دهم خدمتتان: به ازای هر 50 دقیقه کار توی سردخانه، باید 10 دقیقه بیاییم بیرون. استیو 5 دقیقه زودتر می زند بیرون و از آنطرف هم تا بیاید خودش را جمع و جور کند و برگردد، 5 دقیقه طول می کشد. در واقع ما به ازای هر 40 دقیقه، 20 دقیقه بیرونیم! توی سرد خانه هم که هستیم ، هر 5 دقیقه یکبار مراسم "خشتک" داریم. یعنی توی آن سرما – سرما که چه عرض کنم، یخما – هر 5 دقیقه شلوارش را می کشد زیر – من هنوز این "ب" سه نقطه را نیافته ام – لباسش را مرتب می کند! لازم به ذکر است که ما لباسهای ضد یخمان را روی لباسهای بیرونمان تنمان می کنیم. توی هر شیفت کاری هم تقریبا 2 بار صدایم می کند و توی آن مه و یخ اشاره می کند که یک کم بنشینیم! تازه تعجب هم می کند که وقت چقدر زود می گذرد! ناهار و صبحانه هم که دیگر از حقوق حقه کارگر است. امروز فکر می کردم که چه خوب شد کارگران زمان "مارکس" مثل ما کار نمی کردند، وگرنه ما از یکی از سترگترین اندیشه های تاریخ بشر محروم می شدیم!

      سخت ترین کار ما امروز جمع کردن نخود فرنگی های ننه خوشگلی بود که روی زمین ولو شده بودند. خدایی اش صد رحمت به "شبانی". – من هنوز مشکل "ب" سه نقطه دارم - گوسفند، سگش شرف دارد به نخود فرنگی. یکی را که به راه راست هدایت می کنی، ده تا از زیر دستت در میروند.

 خلاصه، موقع برگشتن هم – لازم است بگویم هنوز باران می آمد؟- راه را گم کردم و به قول اینها fucked off شدم زیر باران. کارتون مهاجران یادتان هست؟ یکهو باران می زد، سه روز می بارید؟! همانطور کارتونی دارد می بارد هنوز! من نمی فهمم، این هم شد تابستان؟!

 

  

+   دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 19:54   اهورا فرزام  | 


امروز از صبح می بارد. روز تعطیل است همه خانه اند به جز مهران که شیفت دارد امروز. سیامک نشسته است جلوی تلویزیون و مثل همیشه علی السویه دارد تماشا می کند. از سریال و فیلم و آگهی گرفته تا برفک. تا حالا یکبار هم ندیده ام کانال عوض کند.دو سالی می شود که اینجاست و به قول خودش اینجا برایش "boring" شده است. هرچند از وقتی که رضا از ایراد برگشته و برایش تعریف کرده است که کرایه تاکسی های خط آریا شهر- ولی عصر ، شده اند 500 تومن، کمتر نک و ناله می کند. هرچند هنوز عادت آواز خواندن توی بالکنش را حفظ کرده است و گاه گاهی می زند زیر "یرهو". فرانسوی ها هم عادت کرده اند به این سنت حسنه "ایرونی".

دو تا همخانه ای فرانسوی داریم. "سیمون" و "ژان بابتیست" که "جی بی" صدایش می زنیم. بچه های با حالی هستند ، هرچند ظرف چرکهایشان را دیر به دیر می واشن! یه قاطی دیگه هم اینجاس که آخر نفهمیدیم چینی است یا اندونزیایی! هم اتاقی سیامک. دهان مبارک همدیگر را آسفالت کرده اند این دوتا. آلبرت (همان حضرت قاطی) یک کم وسواس دارد. با دمبایی نباید بروی توی اتاقش. سیامک هم هرچند مراغات می کند ، ولی مارمولک بازی اش را هم دارد. هروقت بخواهد جیغ بابا را در آورد، با دمبایی تو اتاق رژه می رود. داشته باشید که آلبرت، معروف به قاطی، می گفت این رفیقتان مخ ندارد!

  برو بچه های ایرانی اینجا زیادند، هرچند رفیق اوزی و اروبایی هم کم نداریم.استرالیایی ها به خودشان می گویند "اوزی" کهaussie نوشته می شود. این را گفتم که تکلیف جماعت مسلمین و مسلمات با آدرس وبلاگم روشن شود. معروفترین اوزی دنیا، بعد از من و مهران، "نیکول کیدمن" است. یک همکار ایتالیایی دارم به اسم "دومنیک". دیروز می گفت کریسمس سال قبل خانه مادر نیکول کیدمن کار می کرده است و زنک برایش از دختر هایش – خواهر نیکول هم بچه معروف است اینجا – امضا گرفته است و اینها. می گفت توی ایتالیا آدمهای معروف و مایه دار هیچکس را به هیچ جایشان حساب نمی کنند، ولی اینجا ...! من شهادت می دهم که "دومنیک" راست می گوید. اینجا مفهوم واقعی جامعه بی طبقه را می شود دید. هرچند مثل ایران نمی شود! راستی، با عرض تبریک به طرفداران "کیدمن خانوم"، به عرض می رسانم که ایشان چشم به راه نی نی هستند. نی نی شان هم بحمدالله یک توله اوزی خالص تشریف دارند.

 اوزی ها شاهکار خلقتند. ده ماه از سال با شلوارک و دمبایی ابری می گردند، ساعت ده صبح شنیسل مرغ می خورند با آبجوی تگری، 5 روز هفته بیشتر کار نمی کنند و هرچه را هم که کار کرده اند آخر هفته می زنند به یک جای مبارک حضرت گاو! اصول دین زندگی اوزیها دو اصل بیشتر ندارد: سکس و آبجو! اینها دو سوم عمرشان را توی رختخواب و بار و لب دریا می گذرانند و واقعا برایشان سوال است که چرا بقیه دنیا اینطوری نمی زیند و این سوال بیشتر از این جهت است که اکثرا نمی دانند بقیه دنیا کجاست! خلاصه که دور هم صفا می کنند این گوشه آخر دنیا.

 مهربانند و شاد . توی خیابان به هر کس نگاه کنی نمی گوید" ننه خوشگل به چی نگاه می کنی؟" ، لبخند تحویلت می دهد. سن و سالدارهایشان از ما سالمترند و حوصله دارتر. صبحها، یک یک سگ می اندازند جلویشان و می روند به دویدن. وقتی هم برمی گردند دم در خانه منتظر می ایستند تا سگشان برسد!

 اینجا حقوق حیوانات خفه می کند ما ایرانی جماعت را. داری توی ایستگاه قطار راه میروی، یک کفتر نیم قدم جلوتر از تو دارد لک و لک می کند و تو، به آنجای مبارکش هم نیستی . توی بارک نشسته ای، یک سنجاب می آید چنان زل می زند توچشمهایت که مجبور می شوی از اینکه بی اجازه تمرگیده ای آنجا، از حضرتش عذرخواهی کنی! تازه اینجا به قول خودشان city است. توی suburb که سمور و طوطی و کوالا و انواع جک و جانور دارند قاطی آدمها زندگی می کنند. از همه بدتر آزادی عنکبوتهاست. اگر دو دقیقه بی حرکت زیر یک درخت، توی حیاط یک خانه بایستی، شده ای "تار عنکبوت دونی"، و همه اینها به نظرشان عادی است.

 سیدنی شهر عشاق جوان است. گوشه کنار همه خیابانها آویزانند از هم. می خواهند از خیابان رد شوند، چراغ قرمز است. تا سبز شود یک حالی به لب و لوچه هم می دهند . جای بر و بچ بی مکان وطن خالی! خلاصه که از نظر رفاه، آزادی، برابری، شاد بودن و جشن و بزن و بکوب، شرکت توی کارهای عام المنفعه و مهربانی و... و ... بعد ازایران، اینجا مقام دوم را دارد در جهان!

 می دانم که برو بچ دارند له له می زنند که از "ماده اوزیها" بنویسم اما من چیزی در این باب نمی نویسم. نه به این خاطر که حال برو بچ را بگیرم، بلکه به این خاطر که تشریح صور قبیحه معصیت دارد!

 

 

 

 

 

 

   

 

+   یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 17:10   اهورا فرزام  | 

از زمانی که آخرین مطلبم را توی یک تیکه، به قول برو بچه های وبلاگی "به روز" کردم، بیشتر از یک سال گذشته است. آن روزها بنا به خواست کسی که خواستش خیلی برایم عزیز بود ، وبلاگ و وبلاگ نویسی را گذاشتم کنار و حالا بعد این همه مدت، وقتی آن عزیز دیگر نیست و حتی نمی توانم درست و حسابی رو این کیبورد "..." حروف فارسی را بزنم و این "ب" سه نقطه را هم نمی یابم کدام گوری است، توی غربت، یکهو فیلم (فیل من منظور است) یاد هندوستان کرد و هوس نوشتن زد به سرم .
شش ماه قبل از مملکت خودم زدم بیرون تا طعم زندگی را زورگیر کنم از "از ما بهتران"، و توی این شش ماه آنقدر آدم دیدم و آنقدر تجربه کردم که توی آن سی سال قبلیش ندیده بودم و نکرده بودم. بارها دلم برای همه آن چیزهایی که ولشان کرده و آمده بودم تنگ شد و هوای برگشتن زد به سرم. اما...ماندم و مانده ام هنوز.
به قول اینها "any way" ! اراده کرده ایم بنویسیم دوباره. دلم برای همه دوستان مجازی "یک تیکه" تنگ شده است و امیدوارم همه شان باشند هنوز، چون همانظور که گفتم همه شان را دوست دارم. خلاصه که قرار است صدای مرا از ته دنیا بشنوید .




 
+   شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 18:44   اهورا فرزام  |