تبليغاتX
و اینک ، آخر دنیا

و اینک ، آخر دنیا

یک تبعید خود خواسته

شنبه شب هفته پیش، قبل از اینکه با دختر آمریکایی ها برویم "سایدبار"، یک سری به "spanish club" زدیم. آن شب قرار بود به پیشنهاد یاسر، با رضا برویم "circular quay" که رضا نه سر وقت آمد، نه تنها. خلاصه ما افتادیم تو اقلیت و با رفقای آقا رضا "ویلون" شدیم تو "دارلینگ هاربر". بعد یک ساعت علافی و "فک و فوک " و کل کل رضا و بهرنگ - رضا همینطور نزده، اُسگلی می رقصید، چه برسد حالا که این اصفهانی جدیدالورود هم می زند برایش، چه زدنی! - چون هیچ کدامشان اهل ورودیه دادن نبودند، هولشان دادم سمت "ساید". همان وقت سر راه از جلوی "spanish club" رد شدیم . بهرنگ "پایه" تو رفتن شد، رضا و کامی مخالف. من هم که فقط می خواستم یک جوری تمام شود آن شب، ممتنع! خلاصه تصویب نشد و چه خوب شد که نشد!
         
        سر راه "ساید" بود که خوردیم به همشیره ها. جلو رفتن و حرف زدن پیشنهاد رضا بود. سر و شکل زاغ و بورشان اوزی می زد، برای همین من گفتم عمرا "پا " بدهند. رضا رفت جلو و من ایستادم در موقعیت "ساپورت"، منتظر که "خیط" برگردد، با نیش باز برگشت! خلاصه سهم ما شد "wyn". بیست ساله بود و اهل یک قبرستانی دور و بر شیکاگو که هرچه گفت نفهمیدم، و از همان اول رضا شروع کرد به "غُرناله" کردن که سهم تو خوشگل تر شد. رفتیم "ساید" و "have a good time" و آبجی مان تا آنجا که می شد شرمنده مان کرد و بعد هم همانطور که پیدایشان شده بود،غیبشان زد و آخر شب هم - در واقع 4 صبح - کلی خندیدیم به قیافه درهم رضا که سرش بی کلاه مانده بود. بهرنگ هم که دنبال فرصت بود زد به جوک ساختن برای رضا که :" یه لره می ره سیدنی ...!"


           از همان شب "پایه" شدم یک سری به "spanish club" بزنم. جمعه شب این هفته تنهایی رفتم. خلوت بود. دو به شک تو رفتن و نرفتن بودم که یک بابایی آمد جلو به حرف زدن. قبلا تو باشگاه دیده بودمش و قیافه اش عجیب مرا یاد یک بابایی توی باشگاه میدان آریاشهر می انداخت. پرسید:"where r u from". گفتم ایران. پرسید:"کجاش؟" خنده ام گرفت. رفتیم تو و یک ساعتی نشستیم به فک زدن و از قرار معلوم یک پای آنجاست. قیافه اش حدودا چهل - چهل و پنج ساله می زند. میانه قد است و موهای کم پشتی دارد و همیشه با ریش چند روز نزده می بینمش. یک کم که پای حرفش بنشینی، راحت می فهمی که به قول معروف، یک "نمه" موجی می زند و همینش بیشتر جذبم کرد: یک سادگی مجنون وار! خودش را "ارژنگ" معرفی کرد و من از همان اول به این فکر بودم که هیچ اوزی پیدا می شود بتواند این اسم را تلفظ کند!


          "spanish club" با همه کلابهایی که دیدم تا حالا فرق می کند. در واقع بیشتر پاتوق است تا بار، بجز شنبه شبها که موزیک"spanish" ، کلی دختر و پسر را می کشد آنجا. یک گوشه دنج هم روی چند تا میز، بساط شطرنج چیده اند برای سن و سالدارها که دیگر از وقت رقص دونفره و بیلیاردشان گذشته است. با ارژنگ قرار گذاشتیم که فردا شب همانجا همدیگر را ببینیم. فردا توی باشگاه داشتم "قایقی" می زدم که عین اجل خراب شد سرم دوباره. با "خل خلی" حرف زدنش حال می کنم.


             شب به سیامک گفتم بیاید برویم با هم. "ضدحال" شد که حوصله کلاب ندارم و بیا برویم
"circular quay" لب آب و این حرفها. ما هم گفتیم جهنم و ضرر. هرچند بعدا دوقدم که به سمت"پل هاربر" رفتیم، مثل سگ پشیمان شد. آخر آدم عاقل، شنبه شب توی سیدنی، با شلوارک و دمپایی می زند بیرون!؟ من هم کم نگذاشتم و توی راه، تا آنجا که بن جگرم راه می داد فحشش دادم. خلاصه نفری دو تا "اسمیرنوف" گرفتیم و رفتیم روی یکی از این پلهای شناور نشستیم به بالا و پایین رفتن. خدایی اش دمش گرم! چه حالی داد!


            حدود ساعت دو زدیم به "جعده" برگشتن. "سیا" رفت خانه و من که حس و حال خانه آمدن نداشتم، رفتم سر قرار با ارژنگ. رسیده نرسیده، جلوی بار کلاب ، دیدمش نشسته است پشت یکی از میزهای کنار "dance floor". رفتم نشستم کنارش و آن "سگ سارون" گیتار و "وق وق" اسپانیایی، مجال داد فقط سری برای هم تکان بدهیم. همان سر تکان دادن هم گویا روشنش کرد و آقا ارژنگ زد به خط "dance".


           اگر یک بار در تمام زندگیم افسوس خورده باشم که دوربین فیلمبرداری ندارم، همان شب بود. گفتم که توی حرف زدن کمی موجی می زد، رقصیدنش اصلا خود موج انفجار بود! جای مجید خالی! اگر بود تا یک هفته سوژه خنده بساط قلیانمان جور می شد. همینطور که داشتم به رقص ارژنگ می خندیدم، یک "fair lady" آمد نشست پشت میز ما. ما تازه داشتیم آبجی مان را "اسکن" می کردیم که ارژنگ "یکهو" مثل رتیل افتاد وسط و یک اشاره به من کرد و رفت بیخ گوش دختر خانم و یک چیزی گفت و ایشان هم یک نگاه به ما انداختند و یک لبخند مکش مرگ ما هم تحویل دادند - از همانها که :"ببین من اصلا خوشم نمیادا، ولی حالا چون گناه داری باشه!" - و دقیقا 20 ثانیه بعد، یکی از اتباع جمهوری چک، داشت توی بغل ما می رقصید! از آن وقت تا یک ساعت بعدش یادم هست که رقصیدیم، بعد یک صحنه هایی هم از خداحافظی یادم هست و دیگر هیچ، تا صبح فردایش که روی تخت اتاق سابق فرانسوی ها از خواب بیدار شدم، آنهم فقط به این خاطر که قرار بود با سیا برویم خانه ببینیم که رفتیم و دیدیم و پسندیدیم و دخترک احمق زبان نفهم تایلندی، تا همین الان ما را انگشت به یک جا منتظر نگه داشته است. از دیروز گفته ام که خانه را می خواهیم و صد تا "اس ام اس" هم زده ام، زنگ هم که می زنی مثل شترمرغ کُرچ، فقط آنطرف خط "اِم و اوم" می کند.


            همین! و من الان به قول لرها، دندانم روی شکم هر چه چینی و تایلندی و کره ای است کار می کند با آن لهجه های گهشان! حالا می فهمم این اوزیهای بدبخت چه می کشند وقتی با ما حرف می زنند.



 
+   دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 18:50   اهورا فرزام  | 

به تقویم من الان زمستان است و هنوز عادت نکرده ام به اینکه آدمها با تیم تنه و نیم شلوار و نیم بند و نیم ... توی خیابان بگردند. آنجا، پشت شیشه "بار" نشسته ام، با آدمهایی که دارند کسالت بعد از ظهر کشدار روز تعطیلشان را توی لیوانهای آبجویشان حل می کنند و با موزیک "کانتری" می دهند بالا. زنک، حدودا  سی و پنج - شش ساله است که می خواند . هر آهنگی که تمام می شود ، همان انگشت شمار آدمهای نشسته پشت میزها، برایش دست می زنند و او محجوبانه می خندد و تشکر می کند . بعد هم چند ورقی عوض می شود و گیتار، آکورد جدید می گیرد و همان انگشت شمار آدمهای نشسته پشت میزها، به آهنگ دیگری مهمان می شوند.

       به تقویم من الان زمستان است و اینجا، آفتاب شش دانگ، چنان به سرو کله ات می کوبد، و آدمها چنان خوش خوش توی خیابان قدم می زنند که انگار هیچ کجای دنیای به این گشادی، جایی به اسم "ایران" نیست و اینها چه می فهمند که "وقتی که دل تنگه، فایده اش چیه آزادی" یعنی چه! و اینها چه می فهمند وقتی می گویی من دیوارهایم را با خودم آورده ام اینجا یعنی چه!

       هنوز آنجا، پشت شیشه "بار"، رو به "جورج استریت" نشسته ام و زنی که یک صلیب آبی روی بازویش "تاتو" کرده است دارد از پیاده رو رد می شود. حس بلند شدن ندارم و نمی دانم چرا یکدفعه یاد "کافه تیتر" می افتم و...! امروز صبح داشتم به سیاوش ایمیل میزدم. نوشتم که گاهی به سرم می زند، جل و پلاسم را جمع کنم و برگردم "بند".



 تابستان 82 بود. از کل دستگیری های دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران، فقط من و فرید بیرون بودیم. تقریبا هر روز می رفتیم دانشکده و هر روز مسیر جلال تا انقلاب را پیاده گز می کردیم و هر روز شرمنده بودیم پیش خودمان از اینکه ما بیرونیم و رفقا در بند. حالا هم همان حس را دارم. حس شرمنده گی از "بیرون" بودن، وقتی رفقا، آنجا ...! 

+   یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 16:28   اهورا فرزام  | 


از چند روز قبل خبرش را داشتیم
و نگذاشتیم مثل چیزهای دیگر توی این چند ماه ، از دستمان برود.اینها هر مراسمی دارند، از چند هفته قبل شهر را پر می کنند از اعلانهای پارچه ای که از تیر های چراغ برق آویزان است تا همه بفهمند، و ما باز هم کلی شان را نفهمیدیم - مثل جشن سال نوی چینی - چون چشمها هنوز عادت نکرده اند به گرفتن اعلانهای انگلیسی و از طرف دیگر، وقتی انتظار چیزی را هم نداری، طبیعتا دنبالش هم نمی گردی. هر چند "mardi gras"چیزی نیست که توی سیدنی باشی و بتوانی نبینی ، یا چیزی در موردش نشنوی.
"ماردی گراس" راهپیمایی سالانه همجنسبازهاست. تا آنجا که من فهمیدم، "ماردی گراس" ریشه مذهبی دارد و مراسمی است بعد از چهارشنبه خاکستر و این حرفها، که به بحث ما زیاد مربوط نیست. اما "ماردی گراس" سیدنی که که یکی از معروفترینهاست در جهان، بر می گردد به راهپیمایی "گی
" ها و "لزبین"ها در ساعت 10 صبح یکشنبه 24 جون 1978. طبق گفته سایت "ماردی گراس"، در آن روز حدود دوهزار نفر از خیابان آکسفورد به سمت "هاید پارک" و از آنجا به طرف محله "کینگز کراس" راهپیمایی کردند. این همان مسیری است که هر سال - از جمله دیشب - این بندگان خدا طی می کنند به یادبود آن واقعه. در آن روز ، پلیس، بعد از اینکه در بیشتر طول مسیر راهپیمایی، راهپیمایان را تهدید می کند، بالاخره به آنها حمله ور می شود و راهپیمایی به خشونت می کشد و 53 نفر دستگیر می شوند. در طول ماههای بعد از آن، اعتراضات و دستگیری های بیشتری اتفاق می افتد و هر بار هم برخورد پلیس شدیدتر است.
در آوریل 1979 پارلمان "نیو ساوث ولز" قانونی را تصویب می کند که به موجب آن حضرات اجازه می یابند که راهپیمایی کنند، به شرطی که قبل از آن پلیس را در جریان بگذارند.این نخستین حق مدنی همجنسبازان به شمار می رود. به این ترتیب، "ماردی گراس" کم کم به صورت یک جشنواره در می آید. جشنواره ای که هر سال به تعداد تماشاچی هایش اضا
فه می شود. در 1981 تصمیم می گیرند که مراسم را به تابستان منتقل کنند تا بتوانند از هوای خوب هم بهره مند شوند و مراسم می افتد اول مارچ.
در طول این سالها، حتی بعد از قانونی شدن مراسم، بارها بین مخالفان و طرفدارانش درگیری پیش آمده است و حتی یک بار در میانه دهه 80، یک "اُسگل" اخلاقگرا به نام "فرد نیل" برای لغو مراسم، دعا می کرده است که باران ببارد و جالب اینکه بعضی وقتها هم دعایش مستجاب می شده! و جالبتر هم اینکه مثل همیشه، مخالفتها، بازار "ماردی گراس" را گرمتر می کند.
خلاصه دیشب سالروز همین "لوط
بازی" بود و ما هم مثل بقیه ملت ریختیم توی خیابان. نزدیک به سه ساعت طول کشید تا دسته های گی و لزبین، مسیری را که در بالا گفتم یکی یکی طی کنند و کل مسیر، ملت کیپ تا کیپ ایستاده بودند و اعصابم خرد شده بود از اینکه تمام مسیر پر بود از درخت و هیچکس ازشان نمی رفت بالا! حتی روی نرده ها هم نمی رفتند. فقط من رفتم که پلیس آمد کشیدم پایین.
اگر می خواهید یک تصور کلی داشته باشید از ماجرا، شبهای محرم خودمان را تصور کنید. همان دسته ها با الم و کتل و دنگ و فنگ، و کلی هم آدم به تماشا. منتها اینها مجهز تر و حرکات متفاوت تر. آنجا ما زنجیر می زنیم و سینه، اینجا اینها می رقصند و ...! و کلا جشن نور است و رنگ، و چقدر پرچم می بینی از ملیتهای مختلف، و قشنگ همه آنچه را که راجع به قوم
لوط می گویند می آید جلوی چشمهایت. دسته دسته، حضرات رژه می روند با پرچم و نماد خودشان و پلاکاردهایی هم اول دسته حمل می کنند حاوی شعارهایی مثل "stand up for your love" یا "will jesus discriminate" که خیلی جالب بود و اصلا چند تا گروه بودند که برای خودشان کلیسا داشتند و کلی مسیحی بودند خیر سرشان.
با سیامک رفتیم. مهران سر کار بود. بعد از اینکه یک چند جایی له شدیم زیر فشار جمعیت - که البته با توجه به "جنس و نوع" جمعیت زیاد هم بد نبود - یک جا جاگیر شدیم به تماشا. بین خیابان و پیاده رو نرده چیده بودند و خیابان ملک انها بود و پیا
ده رو سهم ما. تا ساعت ده شب نگاه کردیم و گاهی خندیدیم و تمام وقت سیامک غر زد که اینها چرا لزبین هایشان اینقدر کمند. ولی خدایی اش یک "لز" می گویم، یک "لز" می شنوید. بین همه، لهستانیها کولاک بودند و چشمگیر. آن وسط یک بادکنک هم نصیب ما شد که موقع برگشتن، یکی با آتش سیگار داغش کرد.
شاید بعدا در مورد این جماعت بیشتر نوشتم. خیلی با آنچه ما در ایران تصور می کنیم فرق دارند اینها. اکثرشان تحصیلکرده اند و به قول خودمان شدیدا
"باکلاس" و ...! بگذریم. فقط اینکه تمام دیشب، بعد از مراسم داشتم به این فکر می کردم که "ما"، از یک مشت "کو..ی" هم کمتریم که اینها توانسته اند توی یک جامعه تا بن دندان مذهبی حق خودشان را بگیرند و ما هنوز داریم وق صد تا یک غاز دموکراسی خواهی می زنیم.

اخبارات و احوالات
چاینیز فودز
من اگر قرار باشد مثل طلیعه، یک مدت طولانی چین یا هر قبرستان دیگری آن طرفها باشم، احتمالا برای تمام مدت کنسرو می برم
با خودم. از ظهر تا حالا دارد یک جوریم می شود.
به دعوت دوست نازنین اینجایی مان "جری"، با خانواده اش رفتیم "ماندارین سنتر" نزدیک ایستگاه ترن چتسوود. کلی "آت و آشغال" در رنگهای مختلف خوردم که به جز خرچنگ، بقیه شان را نفهمیدم چی بودند. تمام مدت هم جری نشسته بود بغل دستم و هی "زرپ و زرپ" می نالید که "nice nice". آخر هم 20 دلار پیاده شدم که اینجا پول حداقل 4 وعده مرغ سوخاری "KFC"است. خدایی اش ترجیح می دادم به جای این آشغال که خوردم، دستپخت زن جری را بخورم که انصافا شاهکار است. خانواده اهل سوریه اند و "تالار" غذای عربی می پزد که بمیری از خوشمزه گی. کلا اینجا غذای باحال کم نخورده ایم ما. همان روزهای اول خانه غفور - افغانی بود و ما روزهای اول را خانه
او بودیم - با پدیده ای آشنا شدیم به اسم " کابلی پلو". در وصف نگنجد اصلا. باید خورد.

تکفیر

دوستان اینجایی مان تا حالا کلی بدو بیراه گفته اند به مراسم دیشب و اینکه خدا به خاطر همین چیزها قوم بنی اسراییل را لعنت کرد و در به در! واکنشها جالب بود برایم.

کنسرت سلن دیون

"سلن دیون" کنسرت دارد در سیدنی در آینده نزدیک. برای بلیط، حد اقل صد "باک" باید بسلفیم که زیاد است، ولی احتمالا می سلفیم، نه به این خاطر که ما "فن" این همشیره هستیم، به این خاطر که قبلا نمی توانستیم چنین غلطهایی بکنیم. اگر بروم، می نویسم.
 
 
+   یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 17:13   اهورا فرزام  | 

دیشب نشسته بودیم با مهران داشتیم گلهایی را که باید سرمان بگیریم دسته بندی می کردیم که هر کس چقدر گل بگیرد سرش و چه وقت این کار را بکند تا تمام شوند کار و بارها. کی زنگ بزنیم به وکیل، کی مدارک را به قول اینها assess کنیم، کی وقت کنیم حساب و کتاب مالی مان را سر و ته یکی کنیم و از این خزعبلات. همینطور که داشتیم "می فکیدیم"، زنگ در را زدند. ساعت 10 شب تنها کسی که می توانست بیاید سراغمان رضا بود که او هم همیشه قبل از آمدن تلفن می زند. مهران رفت سراغ "اف اف" و یه کم انگلیسی بلغور کرد و در را زد و آمد و گفت "ربکا" است. قبلا گفته ام احتمالا که این سرکار خانم صاحبخانه ما تشریف دارند. یک دختر چینی زبر و زرنگ که خودش 5 سال پیش آمده است اینجا، در عرض این 5 سال هم فقط استخوانهای آبا و اجدادش را از چین نیاورده هنوز! ننه و بابا و آبجی و جی جی و ... همه را کشانده است اینجا به حول و قوه "کامیونیتی" قدرتمند و پولدار "چاینیز". خاک بر سر ما ایرانی جماعت کنند !
اما خدا وکیلی ، به قول مهران :"این بشر خیلی آدمه". ترکیب "آدم" بودن "بشر" هم، از آن ترکیباتی است که فقط می تواند از دهان نابغه ای مثل مهران بیرون بزند. ربکا توی این مدت خیلی با ما راه آمد. آن اوایل ، یک هفته اصلا یادمان رفت کرایه اش را بریزیم به حساب. پنجشنبه "اس ام اس" زد که می توانید تا فردا کرایه را بریزید به حساب! به پای چینی های دندانگرد، این یکی نوبرانه بود برای ما!*
خلاصه ربکا با همشیره مکرمه (جسیکا) آمد بالا و هنوز مبارکش را نگذاشته روی صندلی و نتمرگیده، یک نفس گفت که خانواده شان تصمیم گرفته اند move کنند سیتی به سلامتی و ما باید گورمان را گم کنیم! من و مهران هم عین پت و مت ایستادیم به نگاه کردن هم. خلاصه که تا 20 مارچ وقت داریم جا پیدا کنیم ، و این یعنی که یک مشت گل، به گلهایی که باید بگیریم سرمان اضافه شد.البته گیر آوردن خانه توی سیتی زیاد سخت نیست. سختی اش گیر آوردن چنین جایی با این قیمت و این موقعیت و این صاحبخانه است. خانه خوبی بود. حیف شد!

اخبارات و احوالات

خوب

مثلا آمده ایم اینجا که قربان عمه مان برویم، زبانمان خوب بشود. فعلا جای اینکه از همکارها انگلیسی یاد بگیرم ، دارم فارسی یادشان می دهم. این رییسمان که سر همان ممنون، یا به قول خودش "ممون" و "نوش جان" هنگ کرد بنده خدا. اما شاگرد جدیدم مستعدتر است بزنم به تخته. سیاه پوست است و اهل آمریکا. قبلا یک رفیق ایرانی داشته است گویا که کلی کلمه یادش داده، از قبیل سلام و چطوری و خوب و اینها. چند روز پیش صدایم کرد و بعد از اینکه کلی زور زد تا یادش بیاید، گفت : " ...س میخم!" و خندید. حالا خسته و خداحافظ را هم یادش داده ام. ولی هر وقت چشمش می افتد به من می گوید "خوب". سرویس کرده است مارا!

سفرنامه هند
یک شیدا خانمی آمده بود کامنت گذاشته بود برایمان، رفتیم بازدید پس بدهیم خوشمان آمد، مخصوصا از این سفرنامه هندش. حیفم آمد لینکش نکنم.

باران و نامه و حلیم
خدایی اش من اگر متهم به قتل می شدم و احتیاج به یک شاهد داشتم و همه رفقا - اعم از ذکور و اناث - می دانستند که من بی گناهم، یکی شان نمی آمد شهادت بدهد که آزادم کنند. حالا بروید کامنتهای مطلب قبلی را بخوانید! یک کلام ما گفتیم با بعضی ها هم کلام نبوده ایم، همه، خاطرات گرد گرفته شان را تکاندند ببینند ما از کجایش می افتیم پایین! باران وسط دانشکده و نامه و حلیم خوری و ...! دوستان لطف دارند کلا! انشاءالله تلافی کنیم. ما خالی بستیم، خوب شد؟!

*برای اطلاعات بیشتر به کارشناس امور چین مراجعه کنید.
 
+   پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 21:38   اهورا فرزام  | 

دخترک کره ای، توی دو تکه لباس زردش چشمم را گرفت. اسمش یادم نمانده بود میان آن تعدادی که آمدند و اسمی گفتند و رفتند و بعضی هاشان هم "اشانتیونی" سردستی دادند که نمک گیر شوی شاید! آقای "...کش" که آمد، پرسید کدامشان را می خواهی. گفتم:"the girl in yellow". مرا سپرد دست همان دخترکی که موقع ورود آمده بود استقبالم. دخترک مرا برد توی یک راهروی نیمه تاریک، با پنج - شش در چشم به راه. "آن" را صدا کرد که بعدا فهمیدم اسم واقعی اش "هه لی" است. همان دخترک زرد پوش بود، با لبخندی به لب، لابد برای تشکر از اینکه او را انتخاب کرده ام. شب شروع شده بود.
نصرت رحمانی یک شعر قشنگ دارد با عنوان "شهر نو". شعر را سالها قبل خوانده ام و حالا فقط یک بندش را به یاد دارم:"چادر نماز خیس، بر روی بند رخت ... صدها سپید تن، اما سیاه بخت". شعر، نگاه نصرت است به شهر نو، مجتمع نجیب خانه ای تهران در آن زمان. جایی که برای تمرکز فحشا درست کرده بودند و ما و نسل ما فقط اسمش را شنیده ایم و گاه گداری هم در خاطراتی کج و معوج، از کسانی که آن روزها رفته بوده اند آنجا و یا صحنه هایی از فیلمفارسی ها - کندو را که دیده اید حتما - و یا نهایتا در شعری از نصرت رحمانی برایمان معنی پیدا کرده است.
نمی دانم چرا از فحشا نوشتم. شاید به این خاطر که این موضوع همیشه یکی از دغدغه های ذهنی من بوده است. شاید هم به خاطر "هه لی" است. دوست داشتنی بود. همه شان همینطورند وقتی نقاب مشتری گول زنشان را کنار می زنند و مجبور می شوند خودشان باشند برای لحظاتی حداقل، که از چیزی جز "سکس" حرف می زنی. وقتی با آن چشمهای بادامی و حالت پرسشگرانه خاص کره ای اش پرسید که ایران توی اروپاست، نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم. شاید به همین خاطر است که "مارکز" در "زیستن برای بازگفتن" می نویسد که بهترین جا برای پرورش خلاقیت یک نویسنده، فاحشه خانه است.
اینجا که آمدم، تصورم این بود که موضوع فحشا، اینجا کاملا متفاوت است با آنچه من از ایران تجربه دارم. اینجا کسی مجبور نیست برای سیر کردن شکمش خودفروشی کند. این کاره هاشان، در بسیاری از مواقع تحصیل کرده اند و در رشته های مرتبط دوره دیده! اول تعجب می کنی اما بعد ... فکر می کنم در اصل ماجرا فرقی نمی کند. به هر حال، تو یک آدم را برای یک مدت معلوم می خری . شاید مثل روانشناسی که پول می گیرد تا برای یک ساعت مشاوره بدهد، یا دکتری که ... یا ...!
هیچ وقت فواحش را با دید بد نگاه نکرده ام. آنها صاحب یکی از دیرپا ترین مشاغل جامعه بشری اند. شاید مارکسیست - فمینیستها، فحشا را هم یکی از جلوه های استثماردوره پس از "دوران گرد آوری غذا" بدانند مثل مالکیت، اما من آن را یک شغل می دانم، حتی اگر به دلخواه انتخاب نشده باشد. کدام رفتگری شغلش را به دلخواه انتخاب می کند؟ فواحش، پاسخگوی نیازی هستند که وجود دارد و متحمل بزرگترین ظلمی که در طول تاریخ به بشر اعمال شده است: آنها در نگاه مشتریانشان هم پستند! در نگاه کسانی که نیازشان را بر طرف می کنند. آنها، با تصوری که ما در ذهنمان ساخته ایم، یک دنیا فاصله دارند. فاحشه هم یک انسان است، و ببخشید اگر به کسی توهین می شود: یکی از بهترینهاست. هرچند ، خودش هم نمی داند.
می دانم که حرف و حدیث پشت سرم زیاد زده می شود با این پست. زمانی داستانی را توی یکی از نشریات دانشکده چاپ کردم که کربلای عظمی درست کرد. بسیج خواهران اعتراض کرد و پشت سرش برادرانشان و تا یکی - دو ماه، هر آدم ارزشی که وقت می کرد، قلم به دست می گرفت و لایه های سکسی داستان مرا رو می کرد برای ملت و پشت بندش هم لایه های وا خورده و وانخورده جنسی خود مرا، و همه اینها به خاطر این بود که من در داستانم آنچه را که در ذهن یک زن در اتاق خوابش می گذشت تصویر کرده بودم و سوگند به خدایی که آنها قبولش دارند، هیچ صحنه پورنوگرافیکی در داستان من وجود نداشت، نه به این خاطر که من بچه خوبی هستم، به این دلیل که آن موقع اصلا بلد نبودم چنین صحنه هایی را بنویسم. حالا هم همان، به قول خواهر بسیجیمان "ارمیا"ها ممکن است یک جوری این پست را به همان منابع جنسی ربط بدهند. به قول اوزیها "no worries". من هم به فروید معتقدم. فقط یک چیز: آدمهایی که خودشان را بهتر از بعضی ها می دانند و با دیدن آن بعضی ها دماغشان را مثل منخرین الاغ می دهند بالا، حالم را به هم می زنند. همه اینها را گفتم که این را بگویم. یادمان نرود: آدمها "ارمیا" نیستند، همانطور که شما "اولیس در سرزمین عجایب" نیستید.

اخبارات و احوالات
رقص برزیلی
می روم کلاس رقص برزیلی! امروز اولین جلسه را رفتم و همان اول دلم خالی شد: تنها موجود نرینه کلاس من بودم. اگر قبلش "لیزا" - از کارکنان باشگاه و در واقع کسی که مرا چید! - اطمینان نداده بود که این کلاس مختص دخترها نیست حتما می زدم بیرون. یک ساعت تمام دهان مبارکم متبرک شد تا بتوانم ترتیب حرکات را با هم قاطی نکنم و عضلات خشک کمر و شکم و کوفت و زهر مارم را، هم به حرکت بیاندازم ، هم با هم هماهنگشان کنم. بدتر از همه اینکه دور و برم، همه دختر های جوانند که تمام عمرشان را رقصیده اند و هر جایشان را که بخواهند مثل آب خوردن تکان می دهند. برای آنها قضیه فقط یک ترکیب جدیدی است از چیزی که قبلا هم انجامش داده اند، ولی برای من "شیش و هشتی"، قضیه به طور زیر بنایی تفاوت می زند کلا! اما عزم کرده ایم بیاموزیم و خانم معلممان هم کلی تشویقمان کردند که کم کم نرم می شوی به امید خدا. هرچند بزرگترین مانع آموزش، خود این بنده خداست. برای اینکه یاد بگیری، باید نگاهش کنی و ریز به ریز حرکات بدنش را دنبال کنی و وقتی این کار را می کنی، اصلا هوش و حواس نمی ماند برایت که بخواهی چیزی یاد بگیری!
آگهی
تازگیها مد شده است که برای انهدام این جانب، دشمنان قسم خورده و دوستان فریب خورده، می آیند و یک چیزهایی راجع به دوران دانشکده من و نوع رابطه ام با خواهران مکرمه می نویسند که بدینوسیله، از تمام این قبیل موضوعات ضاله تبری می جویم ، و همین جا، از خداوند تبارک و تعالی می خواهم که همگی شان را به راه راست هدایت کند. بنده نه تنها در دوران دانشکده با هیچ موجود اناثی طرف صحبت نبوده ام، بلکه اصلا طرف صحبت هم نبوده ام. خداوند یک لحظه هم ما را به حال خودمان وا مگذارد!
و من الله توفیق
breaking news
امروز شنیدم که "آنجلینا" حامله است. خودش آرام سرش را آورد جلو و با ذوق کودکانه ای آهسته گفت که شنیده ام یا نه. نشنیده بودم. به طرز احمقانه ای خوشحال شدم و خدا می داند چقدر جان کندم که برای ابراز شادمانی ام کلمه پیدا کنم توی این زبان غریبه انگلیسی. چیزهایی شنیده بودم که این زوج ناز، دارد زندگی شان به هم می ریزد سر "یک تکه سنگ روی گور"! گفتم از طرف من به "ویلیام" هم تبریک بگوید. "انجی" امروز به معنای واقعی کلمه، سرشار از لذت زندگی بود.
+   شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 22:37   اهورا فرزام  |