تبليغاتX
و اینک ، آخر دنیا

و اینک ، آخر دنیا

یک تبعید خود خواسته

پرسید:" کشورت را دوست داری؟". این همان بعد از ظهری بود که دو - دو تای باشگاه رفتنم آخرش هم چهار تا نشد و همان جا٬ توی "لیوینگ روم" روبروی "تی وی"٬ خمیازه کش٬ لمیده ماندم به امید یک فرشته تایلندی که از سقف بیافتد پایین و مشت و مالم بدهد. نمی دانم چرا گیر داده است به کشورم. چند روز قبلش پرسیده بود که کشور تو جای خوبی است برای  "Live" کردن. من هم گفتم کشور من جای خوبی است برای "leave" کردن!

اسمش "استیو" است ٬ و این نمی دانم چندمین استیوی است که  می بینم اینجا. یک کره ای خپل٬ با یک صورت کاملا گرد و قیافه ای شبیه "دون دون" که اگر قرار بود ایران برود مدرسه٬ آنقدر بچه ها مسخره اش می کردند که ترک تحصیل کند. خلاصه که یک "منگل" به تمام معنا می زند در نگاه اول. البته کمی مشنگ می زند و همان هفته اول٬ چیزی نمانده بود بکشمش! هر شب بین ساعتهای ۲ تا ۴ صبح موبایلش با یک زنگ گاوی زنگ می زد و از خواب می پراندم. خود آقا٬ تو خواب و بیداری دست دراز می کرد و خفه اش می کرد و باز می خوابید. هر روز صبح می گفتم برادر من! تو که نمی خواهی جواب بدهی٬ خوب سر شب قبل اینکه "کپه ات" را بگذاری٬ این صاحب مرده ات را خاموش کن. چند تا "sorry sorry" تحویلمان می داد و شب٬ باز همان قصه بود. آن هم توی آن اوضاع گه روحی که ما داشتیم آن روزها. یک شب که شاهکار بود. سر شب آمد گفت من امشب می روم خانه دوستم. ما هم یک جاییمان عروسی شد و شب با خیال راحت گرفتیم کپیدیم. ساعت چهار و نیم صبح ٬ با یک صدای "آلارم" ناهنجار پریدم از خواب. دیوانه ابله٬ آن یکی موبایلش را با خودش نبرده بود که هیچ٬ کوکش کرده بود روی چهار و نیم صبح و رفته بود! آن شب٬ با تغییر اورژانسی وضعیت٬ چند صباحی مادر چینیها را بی خیال شدم و رفتم سراغ ننه کره ایها.

هنوز هم بعضی وقتها ٬ میل به آدمکشی را در اندرونه ما زنده می کند٬ اما حالا راحت تر تحملش می کنم. پنجشنبه شب توی "لیوینگ روم" نشسته بودم که آمد و پرسید که کشورم را دوست دارم یا نه! اینطور وقتها می مانی چه جواب بدهی به اینکه دنیایش یک دنیا فرق دارد. به این امید بستم که این کره ایها ٬ شرایطشان مثل ما بوده است تا همین چند صباح قبل و می فهمند تا حدودی و شروع کردم به توضیح دادن. هر چه می گفتم٬ بیشتر گیج می شد بدبخت. مثلا پرسید: شما ثروتمندید؟ گفتم: اکثریت ملت من دارند برای زنده ماندن جان می کنند. گفت: مگر نفت ندارید؟ گفتم: ما چهارمین صادر کننده نفت جهانیم. گفت: پس چرا فقیرید؟ چرا مثل عربستان سعودی و کویت ثروتمند نیستید؟ چه باید می گفتم؟

گفتم ما رهبر داریم که او سیاستهای کلی مملکت را تایین می کند. گفت: احمدی نژاد؟ گفتم: نه. او رییس جمهور است. گفت: مگر تو مملکت شما رییس جمهور٬ رییس جمهور نیست؟ گفتم: رییس جمهور هست٬ ولی در این موارد او هیچ کاره است. یک کم مثل بز نگاهم کرد و ... خنده ام گرفت. برایش قانون اساسی مان را توضیح دادم. پرسید :یعنی اگر مردم رییس جمهور را انتخاب کنند ولی رهبر نخواهد ... خندیدم.

سیامک دیروز آمده بود خانه ما. ماجرا را برایش تعریف کردم. گفت: چند وقت پیش رفته بودم خانه یکی از دوستان "اوزی". مهمانی خانوادگی بود و مرا هم دعوت کرده بودند . نشسته بودیم دور هم که یکدفعه بحث چرخید طرف ایران و از من خواستند برایشان بگویم از اوضاع آنجا. گفتم. حرفهایم که تمام شد مادر بزرگ خانواده٬ با تعجب پرسید: "خوب چرا تو انتخابات بعدی عوضشون نمی کنین؟" 

اینجا مثل خر می مانی توی گل وقتی می خواهی توضیح بدهی اوضاع آنجا را. نمی فهمند. فقط خودمان می فهمیمش٬ چون تجربه اش کردیم. برای اینها ٬ فقط قصه ای است از هزار و یک شب.

 

 

تو "ویکتوریا"ی "چتس وود" ٬یک فروشگاه خنزر پنزر فروشی هست که یکشنبه ها کتاب حراج می کند دانه ای ۵۰ سنت. گاه گداری می روم. امروز سه چهار تا کتاب خریم. یکی شان کتابی بود از کوندرا. همان کتابی که به خاطرش تابعیت چکسلواکی را ازش سلب کردند. یک جمله همان اولین صفحه بود:

The struggle of man against power is the struggle of memory against forgetting

 

 

+   یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 19:0   اهورا فرزام  | 

خوابم می گیرد کم کم. صندلی را که یاسر توی همان شب کذایی خیابانگردی با فرانسوی ها پیدا کرد و بعد داد به ما٬ باز می کنم و می نشینم رویش. پاهایم را می گذارم روی چمدان خودم و کلاه لبه دار را هم می کشم روی چشمهایم ٬ تا همانجا توی لابی ساختمان "چرتکی" بزنم. در شیشه ای هی باز می شود و بسته می شود و ملت می آیند و می روند. می دانم که عین خیال هیچکدامشان نیست که یک نفر ٬ توی لابی٬ وسط یک خروار چمدان و بار و بندیل٬ لنگش را دراز کرده است و خوابیده.

نمی دانم چند بار خوابم برده است و پریده ام. موبایل زنگ می زند. مهران است. با سیامک رفته اند دنبال خانه. هر کدام از یک طرف٬ و هر دو سر از "ساری هیلز" درآورده اند. تمام این هفته های آخر را دنبال خانه گشته ایم و بی نتیجه. آخر هم کشید به روز آخر مهلت و بار و بندیلمان را کشیدیم تو لابی و بچه ها رفتند دنبال خانه و من ماندم که بخوابم پیش بار و بندیل. من و مهران که توی این ۸ ماه ٬ یک زندگی درست و حسابی ساخته ایم اینجا . مهران می گوید یک جا را پیدا کرده اند. راضی است. بساط را با دو تا تاکسی می کشیم تا "ساری هیلز" . راه دوری نیست: پنج دقیقه!

خانه مسلما در دارد٬ ولی از بالکن می روند و می آیند. صاحبخانه ها ٬ که خودشان خانه را کرایه کرده اند و حالا برای کم شدن مخارج٬ یک اتاقش را کرایه می دهند٬ کمک می کنند وسایل را از بالکن بدهیم داخل. خونگرمند و اهل بنگلادش. خودم را که از بالکن می کشم بالا ٬ مراسم معرفی شروع می شود. "شریف" ٬ تازه فوق لیسانس گرفته است و اینجا حکم "لیدر"را دارد. خوش بر و بنیه می زند و خوش قیافه است با آن پوست قهوه ای سوخته. "فهد"٬ از من هم ریزه تر است و او هم دانشجو و همان شب اول ٬ تاریخ استقلال بنگلادش و تمام کشت و کشتارهای پاکستانی ها را ٬ دوره می کند با من٬ و بالاخره "محمد جولیوس" که فقط نزاکت شرقی باعث می شود به اسمش نخندیم. مثل آن روزی که با سیامک و رضا رفته بودیم خانه ببینیم و من از پسرک تایلندی اسمش را پرسیدم. دستش را دراز کرد و گفت :"کون"٬ و  رضا حتی یک مثقال هم سعی نکرد جلوی خنده اش را بگیرد . "محمد جولیوس" به جای شلوار ٬ یک چیزی تو مایه های دستمال یزدی های خودمان پیچیده است دور خودش و این٬ جزء معدود دفعاتی است که او را بیدار می بینم.

وارد "هال"  که می شوم مطمئن می شوم که اینجا نخواهم ماند. خانه خفه است و بودار ٬ و چرک از در و دیوارش می ریزد. ساکنانش ٬ مثل همه شبه قاره ایهای شناخته شده٬ روی موج تاپاله هم می توانند غزل عاشقانه بخوانند. رغبت نمی کنم روی مبلها بنشینم. بچه ها خوشحالند که حداقل امشب جایی برای ماندن داریم.

با همان خستگی مان شروع می کنیم به تمیز کردن. بنگالی ها هم می مانند توی رودربایستی و می آیند کمک و بیشتر از همه"فهد" که گویا خودش هم یک ماهی بیشتر نیست که اینجاست. آشپزخانه حکایتی است نگفتنی. مانده ایم که اینها چطور نمرده اند تا به حال. سیامک که همان اول جارو برقی را بر می دارد و به هوای جارو کردن اتاق می زند به چاک. من و مهران لخت می شویم به شستن. تمام شدنی نیست کثافات. بی خیال می شویم.

شروع کرده اند به بیرون بردن وسایل خودشان از اتاق ما. بین آن همه خرت و پرت  یک جلد تفسیر قرآن "امام محمد بخارایی" چشممان را می گیرد. سیامک دست می گیرد با امام محمد بخارایی و هر چه نا جور می آید جلوی چشمهایش٬ یک جوری ربطش می دهد به امام محمد بخارایی. هرچه هم می گوییم این اسم را می فهمند و نگو٬ دست بردار نیست. زیاد شنیده ایم از اسلام متعصب شبه قاره ایها. کمی نگران می شویم که اگر زمانی بخواهیم چیزی کوفت کنیم اینجا٬ نمی شود . نگرانی مان البته تا فردا شبش نمی پاید که می زنند بیرون به تفریح شب تعطیل. می خواهند بروند "تری مانکیز" که شلوغ است. "ساید بار" دوست داشتنی ام را پیشنهاد می کنم. اول با اکراه می پذیرند ٬ اما از آن شب٬ هر شب تعطیلشان در "ساید" گذشته است. همان اول ورود هم همگی شان خراب می شوند سر من و جرعه جرعه ٬ نگرانی "امام محمد بخارایی" را می دهند پایین.

اتاق برای دو نفر هم کوچک است٬ چه رسد به سه نفر. تشک تختی هایمان را به ردیف خوابانده ایم کنار هم و تشک سیامک٬ می رود به زیارت در. تا وقتی سیامک خواب است ٬ اگر بخواهی بیرون بروی٬ باید خودش و تشکش را از وسط تا بزنی. همان شب که از بار بر می گردیم٬ توی خواب و بیداری مهران٬ می گویم که فردا می روم دنبال خانه. "من و مونی" می کند و می خوابیم.

فردایش هم تعطیل است. چهار روز تعطیلی "گود فرای دی" و "ایستر". به آدرسی که سیامک داده است می روم. صاحبخانه یک چینی است٬ "جیم" نام. خودش و دوست دخترش - که بر خلاف اکثر چینی های معمولی٬ خوشگل است-  توی یک اتاقند٬ یک تایلندی توی "لیوینگ روم" و یک کره ای و یک بنگالی توی اتاق دیگر. من قرار است بروم جای مردک بنگالی که قرار است شنبه دیگر برود. چاره ای نیست. چشمم ترسیده است از خانه گیر نیاوردن. هر چه می کنم چینی دندانگرد٬ به کمتر از ۲۰۰ دلار ودیعه راضی نمی شود. می گوید سرم زیاد کلاه گذاشته اند. توی دلم می گویم دمشان گرم. پول می دهم و رسید می گیرم و می زنم بیرون.

آن یک هفته را هر جوری هست سر می کنیم. دل چرکینم به چیز خوردن توی بنگلادش! با سیامک می رویم توی بالکن وقت غذا خوردن. شنبه که می رسد بار و بندیلم را که هنوز باز نکرده ام٬ کول می گیرم و بر می گردم "سیتی". یک کوله پشتی است٬ یک چمدان که خودش راه می رود بچه ام٬ دو تا کیف سر شانه ای و یک ساک باشگاه. وارد خانه جدید که می شوم٬ هیچکس نیست بگوید خوش آمدید. همه رفته اند به الواتی شب تعطیل. خودم به خودم می گویم خوش آمدی!

از خلوتی خانه استفاده می کنم برای باز کردن وسایل. اینجاست که کلی یادگاری و نوشته می ریزد بیرون. چیزهایی که توی در به دریهای هفته های اول سیدنی٬ از یادشان برده بودم به کل٬  و همین حسابی دلشان را پر کرده بود. هر کدام که می آید بیرون٬ با خودش کلی یاد خاطره می آورد از آنها که امید دارم روزی ببینمشان دوباره٬ و آنها که می دانم دیگر هرگز نخواهمشان دید. هوای اتاق طبقه سی و سوم "ویکتوریا تاور" ٬ در آن غروب شنبه می گیرد و شروع می کند به باریدن. فردایش هم می بارد و تمام هفته بعدش را هم . گوش ندارم برای شنیدن اینجا. گوشها همه جا مانده اند آنور. "پست" می گذارم تا به کسی گفته باشم.

بودن با مهران٬ حس غربت را کمتر می کرد. با آمدن طلیعه٬ به هر حال باید جدا می شدیم از هم و شدیم. اما دیدن یادگاریها ٬ درست در چنین وضعیتی ٬ آوار غم بود روی سرم.  ساعتهای طولانی تنها کار کردن هم باعث می شود زیاد فکر کنم. توی تنهایی سرد خانه٬ یاد گذشته ها و آدمهایی که گذاشتمشان پشت سر٬ بد نیش می زند. شب دوم خانه جدید٬ دیوان جیبی حافظ را پیدا کردم توی بار و بنه. تذهیب کاری شده است و با برگهای روغنی. تایش همسفرم بود در سفر احرام از مدینه به مکه٬ و آن شب چه حالی کردیم با بچه ها. برگشتنی٬ آن را هدیه کردم به "تینا" و این را خریدم. تفال زدم.خواجه از رندی کم نگذاشت :" به یاد یار و دیار آن چنان بگریم زار ...."  

حضور بچه ها اما غنیمت است. بودن با آنها باعث می شود غرق شوی توی لحظه. همین آخر هفته٬ به پیشنهاد سیامک رفتیم "اوبرن"٬ رستوران ایرانی "وطن". "شریف" هم آمد. من برگ خوردم و عالی بود. شریف پرسید من چی بخورم. من کوبیده را پیشنهاد کردم. بنده خدا خورد و کلی به به و چه چه  کرد٬ اما تا وقتی از آنجا زدیم بیرون ده بار رفت توالت. به قول سیامک غذای بی فلفل معده اش را ریخته بود به هم. همان شب با رضا نشسته بودیم توی "ساید" و داشتیم به حرکات موزون اندام موجودات "مامانی" خداوند نگاه می کردیم که یکدفعه رضا در آمد که:"من آخر توی این سیدنی از شق درد می میرم." ترکیب این جمله٬ با موقعیت و قیافه متفکر رضا آنقدر  خنده دار بود که کلی خرکی خرکی خندیدم.

+   سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 23:47   اهورا فرزام  | 

تو کافی تنم. حالم خوب است. کلی نوشتم ٬ همه اش به ... رفت صدقه سر این تکنولوژی زبان نفهم و کامپیوتر های اینجا که فوینت فارسی ندارند. دارند می بندند الان٬ وگرنه دو دلار اضافی چه قابل شما. خدایی اش اعصابم ریخت به هم . این آخر را گذاشته بودم برسم به پیغام و پسغام "برو بچ" وبلاگی. شرمنده! شاید پس فردا.
+   دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 23:35   اهورا فرزام  | 

- "احمد از دستت دلخورم. اصلا نمی دونم چرا بهت اس ام اس می زنم.اینقدر ناراحتم که نمی خوام ببینمت ولی طاقت نمی یارم باهات حرف نزنم."
- "همین که حق دارم داره داغونم می کنه. کاش تو می فهمیدی من چقدر بهت احتیاج داشتم. کاش دم آخری این کارو نمی کردی. کاش یه کم درکم کرده بودی. کاش ..."
-"فراموشی راحت ترین و سخت ترین کاراس. چه راحت همه رو فراموش کردم و چه سخته فراموشی تو. به یادت هستم ای همیشه ماندنی. تا فردا. شبت به خیر عزیزم."
-"موفق باشی. روزای خوبی داشتیم. خداحافظ."

 

آن یک سال را به معنای واقعی زندگی کردم. آخرش شاید واقعا "خیلی بی شعور و بی احساس و نامرد" بودم که همه چیز را گذاشتم زیر پا و زدم به موج غربت. شاید اگر کمی آدم بودم و تمام آن چیزهایی که سالها مدعی شان بودم راست بود پاگیر لحظه های شیرین ایستگاه هفت تیر می شدم.

اتفاقات می گذرند و خاطره ها بختک می شوند روی زندگی. هر چه اتفاقات شیرین تر باشند خراش خاطره ها بیشتر می خراشد و می سوزاند. گاهی فکر می کنی که ای کاش هرگز نبودند آن روزهای رویایی.

خالی ام!

+   یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 21:13   اهورا فرزام  | 

این اولین عید حاج خانمه بدون من ...  امروز  که زنگ زد ...  می دونم کلی  اشک ریخته امروز ...

سال نوتون مبارک! 

+   پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 22:6   اهورا فرزام  |