تبليغاتX
و اینک ، آخر دنیا

و اینک ، آخر دنیا

یک تبعید خود خواسته

" و عذابی را که بر شما فرستاده بودیم برگرداندیم، تا مگر در قدرت خدا بیاندیشید ، و خدا تواناترین قدرتمندان است."
این امروز صبح نازل شد وقتی که استیو داشت وسایلش را جمع می کرد که به اصطلاح "move" کند. ساعت 6 صبح خوابیده بودم تازه، که طبق معمول با لحن دلنشین شرقی استیو خوابم پاره شد به قول بیضایی. داشت با تلفن حرف می زد. بعد هم بلند شد و رفت یک دوش گرفت و آمد به جمع کردن وسایل و آنجا بود که من فهمیدم از لحاظ روان درمانی، وقتی شما سرتان درد می کند و توی خواب و بیداری هم هستید، فقط پنجاه درصد فحشهایی که به طور معمول به کار می برید یادتان می آید!
خلاصه سمفونی "زرت و زورت" زیپ و "خش و خوش" پلاستیک و "خرت و خورت" ساک و ... که تمام شد – حسن ختام برنامه صدای کوبش در بود – یک کمی خوابیدم تا ساعت یازده. بیدار که شدم دیدم طفلک زبان بسته ، یک "تی شرت" نایک خوشگل سورمه ای رنگ گذاشته است روی میز من. "یکهو" دلم برایش تنگ شد.
همخانه ای جدید هموطن است. "محمد مهدی" نامی از تهران. بچه خوبی است در دید اول. امروز "آئودری" آمد توی اتاق و گفت که دوستت ساعت 3 می آید. گفتم ایشان دوست ما نیستند، فقط هموطنیم. جانم! چقدر ناز می خندد این به قول امیر بشر. دارم به این نتیجه می رسم که من هم همیشه باید برای "move" کردن آماده باشم. فکر کنم بد جور داریم روی "یلو لاین" این "جیم" راه می رویم. هرچند امروز کشف کردم که خانه مال دختر خاله مادر آئودری است واین جیم جان ما یک جور "سرخانه" است. کلی محظوظ شدم. حالا اینکه به حال ما چه فرقی می کند و اینها ... بماند و اینها!
راستی ما توی روزنامه یک جوانمردی داشتیم به اسم آقای افشار عزیز. من از همین جا لازم می بینم که ضربه سر "سپهر حیدری" را با عشق فراوان به حضور ایشان هدیه کنم و عرض کنم که هرچند در این روزها ایران نیستم، ولی از همین راه دور در غم ایشان شریکم! خیلی حال داد!
و اما این سلمان رشدی مرتد ملعون بی تربیت احمق یک جمله دارد "نایس". حیفم آمد ننویسم:" و انسان حرامزاده هر چه خواست کرد و انداخت گردن خدا ".

سوراخ کیلید
: Olympic park
این دهکده المپیک سیدنی اعصاب مرا می ریزد به هم. هیچ چیزی نیست به جز چند تا استادیوم و کوفت و زهر مار. آن وقت هر روز اتوبوس اتوبوس "اسگل" می ریزند آنجا به عکس گرفتن. من اولین باری هم که دیدمش چیز چشم گیری به نظرم نرسید.
به هر حال، استادیوم های دهکده المپیک سیدنی، هر کدامشان متعلق هستند به یک شرکت خصوصی که هزینه های ساخت آن را پرداخته اند. این استادیومی که توی عکس می بینید به نام بانک "ANZ" استرالیاست و چند قدم بالاتر هم استادیوم شرکت مخابراتی "TELESTRA" قرار گرفته است. اوزی ها روی این میله ها اسم تمام استرالیایی هایی را که در دوره های مختلف المپییک شرکت داشته اند، به ترتیب حروف الفبا نوشته اند. چیزی که نفهمیدم این بود که اسامی دوره های بعد را چه می کنند.
زیر آن گنبدی آلاچیق شکل وسط هم، دور تا دور مونیتورهای بزرگ گذاشته اند که به طور دائم دارند تصاویر مربوط به لحظات حساس بازیها و افتتاحیه و اختتامیه را پخش می کنند. داخل بعضی از این میله ها هم مونیتورهای کوچکی هست که همان ها را پخش می کنند.



+   یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 14:37   اهورا فرزام  | 

وقتی خانه "ربکا" هم بودیم یک بار این اتفاق افتاد. من داشتم می رفتم حمام که سیامک همبرگرهای ناهارش را گذاشت تو "اوون" یا همان فر خودمان. داشتم ریش می زدم که بوی دود را حس کردم و هنوز مغزم داشت بو را تجزیه و تحلیل می کرد که صدای آژیر بلند شد. در را باز کردم و از لای در از سیامک پرسیدم که این بوی چیست. خیلی خونسرد – سیامک آخرین نمونه از تیره سوسمارهای آدم نماست توی خونسردی - گفت :" هیچی! همبرگرا سوخت، یه کم دود گرفت خونه رو ، دادمش بیرون!" حالا تو همان "یه کم دود" ، به زور داشتم می دیدمش. پرسیدم:"پس این آژیر چیه؟" . همانطور سوسماری گفت: "نمی دونم، از این خیابون بغلی اس انگار!". من "اسگل" هم در را بستم بروم سراغ ریش تراشیدنم که یکدفعه یک چیزی یادم افتاد. در را که دوباره باز کردم ، دیدم چراغ زنگ آتش روی سقف روشن است. داد زدم سر سیامک که بدود پایین و بگوید که چیزی نیست. حالا مگر می شود حضرت سوسمار را به حرکت انداخت؟ فقط وقتی گفتم 5 هزار تا می کنند توی پاچه مان، دل و روده اش به حرکت افتاد. رفت پایین، یک دقیقه بعد با سه تا مامور آتش نشانی برگشت بالا!
خلاصه هرچه به حضرات گفتیم فقط دود بود و رفت و اینها، تا همه "سوراخ سنبه ها" را نگشتند و ما را با سرو صورت کفی از حمام نکشیدند بیرون و خیالشان راحت نشد که همه زنده و سالمیم، نرفتند.
دیشب نزدیک بود خودم این گند را بزنم. همبرگر ها را گذاشتم توی فر. اینها وقتی می روند آن تو، روغنشان در می آید و می ریزد کف فر، و روغن شروع می کند به سوختن. باید قبل از "روغن سوزی" بکشیدشان بیرون. یادم نیست داشتم چه کار می کردم که اصلا یادم رفت همبرگر گذاشته ام توی فر. بوی دود که درآمد اولین چیزی که یادم افتاد چشمهای وق زده سیامک بود، وقتی گفتم 5 هزار تا جریمه مان می کنند. "هود" را روشن کردم و در فر را باز گذاشتم. دود خانه را برداشته بود که هیچ، یکدفعه روغن توی فر هم آتش گرفت. تنها کاری که در آن موقع به فکرم رسید این بود که یک لیوان آب را خالی کنم توی فر، که اتفاقا کارساز هم شد. بعد هم سریع گند کاری ام را پاک کردم و همه پنجره ها را باز گذاشتم و رفتم چپیدم زیر پتو. یک ده – بیست دقیقه ای که گذشت و خبری نشد، آمدم بیرون به پهن کردن بساط شام. خیلی حال داد.
امروز هم یک روز تعطیل کسل کننده بود. بیرون آنقدر سرد هست که پنجره ها بخار بگیرند از اینور. الان دو – سه هفته ای می شود که با ژاکت می گردم توی خانه و حتی با ژاکت می خوابم. آنوقت این عقب افتاده کره ای، لخت می خوابد که هیچ، پنکه هم روشن می کند. از حمام هم که می آید، موهایش را با پنکه خشک می کند. کم کم دارد باورم می شود که اعمال بد انسان در همین دنیا به او بر می گردند. این "دون دون" هم تجسم گناهان ماست که اینجا نازل شده است سرمان. تا الان فقط داغ و درفش بود، از چند وقت پیش قیر و قیف هم اضافه شده است. آقا شبها توی خواب به کره ای آواز می خواند برایمان!

سوراخ کیلید: absolut
این عکس را "هویجوری" گذاشتم تا "بروبچ" حال کنند و البته "دعا" به جان ما یادشان نرود.


+   یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 19:38   اهورا فرزام  | 

ماجرا خیلی ساده اتفاق می افتد. داری دنبال یک چیزی می گردی توی اینترنت که کاملا اتفاقی بر می خوری به یک گزارش از بخش انگلیسی شبکه "الجزیره" درمورد انتخابات ایران، و بعد باز هم به طور کاملا اتفاقی بر می خوری به اسم خودت که به عنوان نویسنده روزنامه مردم سالاری، داخل پرانتز دموکراسی، یک سری خزعبل گفته ای در مورد اینکه این انتخابات عادلانه و آزاد نیست، اما "من" به هر حال رای می دهم! و در حالی که خودت هم توی کف مانده ای که این دیگر چه احمقی است که با اینکه می داند انتخابات عادلانه و آزاد نیست، باز هم می خواهد رای بدهد ، ادامه مطلب را می خوانی که در آن تاکید کرده ای که "تحریم انتخابات فقط باعث تقویت جناح محافظه کار می شود" و از این دست استفراغات. اولش ذوق می کنی که "الجزیره" اسمت را زده است و اینها. بعد یادت می افتد که "ای بابا! من که غضنفر نیستم!" یعنی که نه تنها تو آنقدر ابله نیستی که یک چنان "شعری" بسرایی، بلکه تو در آن تاریخ اصلا در ایران نبوده ای و برای هیچ روزنامه ای هم مطلب نمی نوشته ای که کسی بخواهد با تو به عنوان "کارشناس" مصاحبه کند. آنجاست که خیالت راحت می شود که این دلقک ابله که آنجاست، تو نیستی شکر خدا!
            یادم می آید آن اوایل که تازه کارم را شروع کرده بودم با "اطلاعات هفتگی"، گاهی از این کارها می کردم. البته نه برای اطلاعات هفتگی! دقت کنید! حتی نه برای اطلاعات هفتگی، چه رسد به الجزیره و رادیو امریکا! مثلا شب ساعت یازده شب تمرگیده بودی جلوی "تی وی" و داشتی از هیجان برنامه های سیما سکته می کردی  که یکدفعه تلفن "می رینگید". گوشی را که برمی داشتی می دیدی هدیه از چند ثانیه قبل دارد قربان صدقه ات می رود. می فهمیدی کارش گیر است. بعد هم برایت توضیح می داد که دارد برای یک مجله روانشناسی مطلب می نویسد و باید یک گزارش تحویلشان بدهد در مورد مثلا تاثیر رنگ بنفش بر مازوخیسم، و یا ارتباط ماه گرفتگی با طلاق. بعد هم تاکید می کرد که زیاد بنویس و پولش خوب است و عالی است و اینها و آخر همه هم می گفت که گزارش را باید همین فردا تحویل بدهد! داد و بیدادت هم که می رفت هوا ، سیستم مهرورزی اش دوباره روشن می شد و تو که می دانستی ول کن نیست قبول می کردی. اینطور می شد که همه بچه ها ی کلاس و خاله و عمه و پسر دایی و ... می شدند کارشناس و روانپزشک و منتالوژیست و ... کلی تئوری و خزعبل از خودشان بیرون می دادند در رد و اثبات فرضیه مورد نظر. ساعت چهار صبح هم خسته می شدی و درش را گل می گرفتی و می کپیدی. بعد هم که چاپ می شد تنها کاری که باید می کردی این بود که پولش را بگیری و به ریش آنهایی که از قولشان کلی چرند بافته ای به هم، و حالا هوارشان رفته است هوا، بخندی. همانطور که آن "بابا" الان دارد به ریش ما می خندد.  این حکایت روزنامه نگاری است توی آن مملکت. یک نطفه ناقص الخلقه تو سری خور، دچار سوء تغذیه شدید.

سوراخ کیلید: شوخی خرکی

 

اینها "وحشتناک" با هم شوخی خرکی می کنند. هیچکس هم ناراحت نمی شود. عکس زیر اعلانی است که جلوی درهای سردخانه زده اند به این مضمون که راننده ها – راننده های کامیون -  اجازه ندارند به محیط انبار وارد شوند. کارگرها تغییرش داده اند به اینکه می بینید. هیچ کس هم بهش بر نمی خورد!

+   یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:54   اهورا فرزام  | 

  نوشتم که همیشه جلوی چشمهایم باشد: "خیلی چیزا هست که نباید یادم بره، حتی اگه خیلی وقتا مغزم بخواد استفراغشون کنه بیرون."

عکس هفته: اسانلو را آزاد کنید

این پوستر پشت یکی از ویترینهای جورج استریت بود. اتحادیه کارگران حمل و نقل، یا چیزی توی همین مایه ها.

حرف بیشتری هست برای نوشتن؟!

+   چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:7   اهورا فرزام  | 

امروز نرفتم سر کار . صبح که "وق وق" آلارم گوشی ام درآمد، خفه اش کردم و کله ام را کردم زیر پتو و به یاد روزهای ایران، گفتم یک جای ننه همه شان و دوباره خوابیدم. به هیچ کس هم زنگ نزدم بگویم مریضم. نه به "job agency" و نه به خود پیتر. به قول "گوجه سبز" که آن روزها می گفت، حالش را بردم! خوابیدم تا ساعت 12 که سرو صدای حاضر شدن "استیو" دیگر نگذاشت بخوابم. چشم باز کردم دیدم دارد "چسان فسان" می کند بزند بیرون. پرسیدم کجا، که گفت "date" دارد با یک دختر کره ای. تا بزند بیرون، صد دست لباس عوض کرد.
     استیو که رفت، من هم بلند شدم. حس دوش گرفتن نبود. یک لیوان شیر و مایلو و یک دانه موز پدر مادر دار زدم توی رگ و یک کم از اینترنت استیو دزدیدم و "رزومه" کوفتی ام را دستکاری کردم و کلی دروغ و دغل اضافه کردم و زدم به جعده "QVB" یا همان عمارت ملکه ویکتوریای فقید! چند تا مغازه نشان کرده بودیم با مهران همان شب اول سرماخوردگی که فروشنده می خواستند. رزومه دادم و یک نیم ساعتی هم "فک و فوک" زدم با پسرک چینی فروشگاه "Vodafone" سر اینترنت و آخر هم به این نتیجه رسید که بهترین گزینه برای ما "unwired" است ، که رفتم از دیک اسمیتی که آدرس داده بود خریدم. حالا بگذریم که توله سگ یک "right" و "left" اشتباه کرد و نیم ساعت تو "جورج استریت" علاف شدم.
     چه حالی می دهد خانه ماندن تو یک روز سرد. حیف که اینجا بخاری نیست که بتوانی لم بدهی روی مبل راحتی و چایت را کوفت کنی و "حالش را ببری". کلی اینترنت بازی کردم همان ساعتهای اول و ذوقم ارضا شد از داشتن اینترنت شخصیِ مال خودم.بعد هم سه تا "چیکن ناگت" و دوتا تخم مرغ زدم به زمین گرم و پشت بندش هم به یاد وعده هایی که با مهران می زدیم، "هَنزِلوت" – اصلش "هِزِلنات" است یا همان شکلات فندق، که من اسمش را گذاشته ام هنزلوت و حالا بین ما شده است همین – زدم و چند پر هم آناناس. خلاصه که امروز دنیا به یک جاییمان بود، و شاید فردا ما به یک جای دنیا شدیم و زدند از سردخانه پرتمان کردند بیرون. با اینهمه قسط و پرداخت ماهانه هم که من ردیف کرده ام برای خودم، سر سه ماه باید با قایق فرار کنم برگردم ایران!
     این بی حسی از دیشب شروع شد. نه حس فیلم دیدن داشتم و نه حس کتاب خواندن. اصلا عادت کرده ام به تکان های قطار برای خواندن. بزرگترین ایراد کار توی "city" این است که ساعتهای مفید خواندن را از دست می دهم. روزهای اول باورم نمی شد که ما چقدر کم می شناسیم از نویسنده های انگلیسی زبان. اینها، تو سر سگ بزنی نویسنده دارند. اولین کتابی که گرفتم دستم از بابایی بود به اسم "David Gemmel" . از این پهلوانی نویسها ، و چقدر هم محبوب. اگر ایران بود و ترجمه اش را می دادند دستم، تف هم نمی انداختم روش. اینجا خواندمش و تازه فهمیدم نوشتن یعنی چه!
      "the sword in storm" که تمام شد، شروع کردم به خواندن " concert of ghosts" آرمسترانگ. راستی چرا ما اینقدر از این انگلیسی نویسها کم می دانیم آنجا. البته عجیب هم نیست . با این خیل عظیم چاپ و نشری که اینها دارند، اگر تمام انگلیسی دانهای ایران، کار و زندگی شان را ول کنند و بچسبند به ترجمه و ترجمه هر کتاب لااقل یک سال طول بکشد، ما باز هم بیشتر از هفتاد درصد آثار چاپ شده یک سال را از دست می دهیم و این یعنی هفتاد درصد حق انتخب کمتر. تازه میل و سلیقه شخصی مترجمها را هم باید در نظر گرفت. یادش به خیر استاد منتظر قائم و ارتباطات جهان سومش. کتابی که الان می خوانم اما نویسنده اش آشناس. "the naked face" سیدنی شلدون"!
         خلاصه اینهمه زر زدم که بگویم دیشب حس هیچ کاری نبود و نشستم به تماشای عکسهای یادگاری، و اینجا بود که تصمیم گرفتم بخش جدیدی "وا" کنم توی وبلاگ به اسم "عکس هفته" که جیغ و ویغ همه را در بیاورد.  

عکس هفته
این عکس روز آخر دانشکده است. بهار 83. خیلی هاشان را دیگر هرگز ندیدم و خیلی هاشان الان مثل خودم، دارند آب غربت می خورند. اما هرگز هیچ کدامشان را فراموش نکردم.
   

+   دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 21:4   اهورا فرزام  | 

همه ما شاهد بودیم که طرف تا بیخ ریش اجدادش "پاتیل" بود. گوشه "ساید" که نشسته بودیم، چند باری با آن کله کچل و کت و شلوار قرمزش توی چشممان زد. وقتی هم که به میمنت و مبارکی شلوارش را کشید پایین و افتاد به رژه رفتن تو کلاب، "سکیوریتی" آمد سراغش و درگیر بودند برای بیرون کردنش که آخر هم گویا زورش چربید و ماند. توی آن گیر و دار هم پرت شد بغل من و نزدیک بود "سویی شرت" چهل دلاری مان را به گه بکشد با لیوان نیمه "چک کاکتل". خلاصه که قسمت بود بماند تا رضا برسد.
       رضا قرار بود همزمان با ما برسد "ساید بار" که "اس ام اس" زد که بیایید "spanish club" . می دانستم که او و بهرنگ بعد از شنبه شب هفته قبل ، که به زور بردمشان "spanish" و کلی بهشان خوش گذشت با دخترک نیوزیلندی، دیگر دل نمی کنند از آنجا. اما من امشب ، با این سرما خوردگی سگی و ریش سه – چهار روز نتراشیده، حس اسپانیا و حومه را نداشتم اصلا. از طرفی هم می دانستم که امشب آنجا خبری نیست. سگ محلشان کردیم تا خودشان مثل بچه آدم راهشان را کشیدند و آمدند "ساید".
      رضا و بهرنگ و کامی که آمدند ما تازه از سر میز پا شده بودیم و ولو شده بودیم روی "مخده" های کنار دیوار و داشتیم رقص "خل خلی" شریف را نگاه می کردیم و گاه گداری هم با آن ته مانده حس و حالمان، می خندیدیم. بهرنگ و کامی به محض رسیدن ولو شدند بغل دست ما و جا برای رضا نماند. رضا هم همانجا رو به ما و پشت به جمعیت ایستاده بود داشت توی آن "خر تو خر صوتی" نمی دانم چی بلغور می کرد که حادثه رخ داد: همان برادرمان که ذکر خیرش گذشت، آمد پشت رضا و با علاقه ای نفسگیر، خودش را چسباند به ... رضا و رفت! کار طرف و قیافه هاج و واج رضا، یک چند دقیقه ای سوژه قهقهه بچه ها شد. رضا،آخرش که از شوک در آمد گفت:" ما تا حالا ...نمون به باد نرفته بود که اونم تو این استرالیا به باد رفت."

       سه روز است که به قول خودم سرما خورده ام مثل سگ. تا همین الانش که "آئودری"، دوست دختر صاحب خانه، گرفته است از ما، خدا به بقیه شان رحم کند. هر چند عامل اصلی توزیع ویروس توی خانه این بد تایلندی آشپز بود. "فین و فونش" که رفت هوا گفتم باید بیشتر مواظب باشی. منظورم سربسته این بود که عطسه و سرفه می کنی، جلوی دهان زیر گل رفته ات را بگیر. مردک نکبت ابله نیشش را باز می کند که:"every Sundays I’m sick".   همان سه شنبه که حس کردم دارم سرما می خورم باید می ماندم خانه. طمع کردم برای 135 دلار، پنجشنبه را که خوابیدم هیچ، تا همین الانش هنوز میزان نیستم. دیروز بعد از ظهر هم وسط این "هیر و ویر" سرما خوردگی، بالاخره دلم را راضی کردم که نهصد دلار بی زبان را بزنم زمین و طلسم این "لب تاپ" را بشکنم و بخرم یکی. بعد از ظهر دیروز، زیر باران و تب و لرز سرما خوردگی ، مثل یک "اسگل" قسم خورده، بلند شدم رفتم "JB HI-FI" و یکراست رفتم سراغ همان که نشان کرده بودم و خریدمش. از خریدن یک بسته شوکولات هم سریعتر! اصلا حس سر پا ایستادن نداشتم، چه رسد به وراجی فروشنده.  همان ساعت اول هم آئودری آمد با کلی ذوق و شوق هرچه فیلم و سریال روی هاردش داشت ریخت تو مال ما و سه - چهار ساعت هم همانجا روی تخت ما نشست به وراجی و آخرش هم  سرما خورد و رفت!
           امروز هم که اینجا "آنزاک دی" بود و مثلا روز ارتش! رژه و از این مرخرفات و فکر نمی کنم لازم باشد بگویم که رژه های اینها زمین تا آسمان با مال ما فرق دارد چرا که در نمونه ایرانی، خبری از ناوی های خوشگل مامانی و گردان سواره نظام و اسب و پیر مرد های مدال به سینه و اسکاتلندی های دامن پوش نیست. مخصوصا آن اولی که آدمیزاد سراپا تقصیر "یکهو" هوس نظام مقدس سربازی می زند به کله اش.
          دست آخر هم که الان بعد از بالا انداختن یک "جاگ" از همان "چک کاکتل" - البته آن جاگ تا نیم اش چک کاکتل بود. یک لیوان روی میز ما بود که صاحبش داشت می رقصید. ما هم برایش خالیش کردیم توی جاگ خودمان. کوکتل حاصل، بسی طربناکتر درآمد از آب – آمده ایم خانه شریفِ بابا، در حال تماشای لیگ کریکت هند، که گویا همشان کالچیوی ایتالیاست درکریکت ،نفری دو تا سوسیس تنوری زده ایم و داریم وب آپ می کنیم. راجع به کریکت هم خیال ندارم چیزی بنویسم چون خودم هنوز سر در نیاورده ام. به قول دوست فرانسوی مان :"من نمی فهمم این چه بازی است که سه روز طول می کشد و پیرمردهای 80 ساله هم می توانند بازی کنند."

+   شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 5:22   اهورا فرزام  | 

یادش به خیر ایران! همه چیز سر راست بود وساده. هوس می کردی بروی باشگاه٬ یکی یکی می رفتی سر وقتشان و بی دردسر یک سر و گوشی آب می دادی بی دلهره. فوقش چند تا پله پایین و بالا می کردی٬ پشت یک میز٬ یک عدد "هیکل" پیدا می کردی با ابروهایی که از زور  عضلانی بودن ٬ چسبیده بودند به طاق پیشانی. می گفتی می خواهم یک نگاهی بیاندازم. او هم با صدای غنی شده مردانه می گفت :"نوکرتم داداش! هر چی دوست داری نیگا کن! " . تو هم شناور در امواج عضله و سبیل و رگ گردن٬ یک چرخی می زدی توی باشگاه و خوشت می آمد مثلا. بعد می رفتی ثبت نام. شانزده هزار تومان می دادی برای یک ماه. حضرت عضله هم از توی کشوی میزش یک دسته کارت در می آورد و با خط اول دبستان خودت٬ اسم و فامیلت را می نوشت روش. تو هم یک عکس کهنه٬ با رد آبی و قرمز مهر های قبلی و سوراخ منگنه٬ از ته جیبت در می آوردی و می دادی به حضرتش که با یک حرکت بازو - چون نمی توانست منگنه را با مچ بکوبد - عکست را بچسباند به کارت. بعد از چند بار هم که می رفتی٬ سلام و علیک و "چاکرم - نوکرم" جای کارت را می گرفت و کارت همانجا٬ ته ساک٬ بغل کتانی چینی ها بو می گرفت. هر وقت هم که دیگر نمی خواستی بروی٬ خوب نمی رفتی!

اما اینجا: تصمیم می گیری بروی باشگاه. یکی را نشان می کنی و بالاخره یک روز جرات می کنی از پله هایی که به پله های کاباره کوچینی خودمان تو فیلمفارسی ها بیشتر شبیهند تا پله های باشگاه بدنسازی٬ بروی بالا. توی "رسپشن" ٬ یک عدد "هلو" پیدا می کنی با پیراهن فرم قرمز و دامن مشکی. آخر "کنتراست"! می گویی می خواهی بیاییی باشگاه. چنان خوشحال می شود که فکر می کنی الان دو سال است همه اینجا منتظر آمدن تو بوده اند. از تو "خواهش" می کند که چند "لحظه" منتظر بمانی. می روی می نشینی روی یک مبل سیاه ٬ کنار دیوار قرمز٬ پشت یک میز شیشه ای که رویش یک "مونیتور" به قول خودشان "فینگر تاچ" گذاشته اند. بعد از چند "لحظه" یک نفر می آید که اسمش یا لیزاست٬ یا مونیکاست ٬ یا لین! به هر حال "ممد شیش تیغ" و "اسی هیکل" و "علی دنبه" و نقی مامان" نیست. هیچ شباهتی هم به آنها ندارد. این یکی بیشتر "فیتنس" کار است تا "وٍیت" کار. هنوز از کف منحنی های پیدا و پنهان بیرون نیامده ای که "پروسه" شروع می شود.

یک فرم می دهد می گوید پر کن. می گویی فقط آمده ای یک نگاه بیاندازی. دست می گذارد روی پایت و با لبخند می گوید که می داند و تو عزیز دلش هستی و تو حالا پر کن! شروع می کنی به پر کردن. نام و نام فامیل و "نشنالیتی" و سن و وزن و سابقه بیماری و سابقه جراحی و ناراحتی قلبی و چند سال است که ورزش می کنی و چی "اسموک" می کنی و چی "درینک" می کنی و هدفت از باشگاه آمدن چیست و می خواهی وزن کم کنی یا زیاد کنی و آدرس و شماره تماس و "ایمیل" و  ... و ...! تمام که می کنی دوباره می آید سراغت و دستت را می گیرد می برد "سوراخ سنبه ها" را نشانت بدهد . تو هم وقتی داری "سوراخ سنبه" ها را می بینی ٬فقط به این فکر می کنی  که چقدر آن وسایلی که آنجا٬ توی ایران٬ صاحب باشگاهها و مربیها پزش را می دادند که مدرن است٬ "زاقارت" بوده است و اصلا به این فکر نمی کنی که اینجا٬ وسط اینهمه "ضعیفه ظریفه فیتنس کار" خیر سرت چطور می خواهی "ورزش" کنی و اصلا هم نمی فهمی که چرا "مونیتور" های روی "تردمیل" ها باید مجهز باشند به کانال "پِلِی بوی"٬ و کلا خیلی چیزها هست که بعلاوه خیلی از توضیحات "بانوی اول"نمی فهمی ٬ مخصوصا اینکه چرا همیشه دو تا "بند" روی شانه های دختر های اینجا اضافه تر است از محاسبه تو!

بازدید که تمام می شود دوباره می روی پشت همان میز و "صاحب منحنیهای پیدا و پنهان" شروع می کند به توضیح انواع و اقسام عضویت ها و شرایط پرداخت و تفاوت قیمتها و خدمات. در آن زمان٬ تو خودت هم یادت رفته است که فقط آمده بودی یک "نگاه" بیاندازی و بروی. یکی را انتخاب می کنی و یک تاریخ برای شروع تعیین می شود و تو بالاخره می زنی بیرون از " کاباره کوچینی" ٬ که دیگر صدای "داریوش" ندارد. از آن لحظه٬ تا زمانی که بالاخره بروی و "قرارداد" امضا کنی٬ "بانوی اول" هر روز صبح زنگ می زند و صبح به خیر می گوید و حالت را می پرسد و هر شب هم برایت لالایی می خواند تا  خوشگل بخوابی. روز "قرارداد" هم می روی آنجا٬ چند تا فرم دیگر پر می کنی٬ از جمله فرمی که به یک شرکت واسطه اجازه می دهد که برای باشگاه٬ هر هفته از حسابت پول برداشت کند و تو دلت "یکهو" تنگ می شود برای اعلان "دوست عزیز! لطفا پیش از تذکر٬ شهریه ماه بعدتان را بپردازید." بعد هم می روی پیش یکی از همان "میوه های آبدار" توی "رسپشن" تا برایت کارت صادر کند. جلوی مونیتور می ایستی تا عکست را بیاندازند و بعد هم "ایکی ثانیه" یک کارت می دهد دستت که فکر می کنی صدورش توی ایران٬ حد اقل یک هفته طول می کشید. از همان کارتهایی که وقتی "سوییپ" می کنی٬ "جد و آبادت" را می اندازد روی مونیتور و در باز می کند برایت و تاریخ ورود و خروجت را ثبت می کند و از این "قرتی" بازیها! و تو می شوی "مِمبِر" باشگاه و عضو تضادنمای "سختی و سردی فولاد" و "گرمی و نرمی ..."حالا!

و کلا اینجور هاست که وقتی تصمیم می گیری باشگاهت را عوض کنی ـ و باید یک ماه قبل خبرشان کنی ـ عزا می گیری که چطور از اینجا بیایی بیرون و از آن بدتر ... یادش به خیر ایران! همه چیز سر راست بود و ساده.

توضیح: این "پست" به این معنی نیست که من می خواهم برگردم.

+   یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 17:36   اهورا فرزام  |