تبليغاتX
و اینک ، آخر دنیا

و اینک ، آخر دنیا

یک تبعید خود خواسته

نشسته ای توی "لانچ روم" و طبق معمول یک ربع ساعت بیشتر از حقت کرده ای توی پاچه صاحبکارت که یکدفعه دوست استرالیایی لبنانی الاصلت همراه با یک دماغ اصیل انگلیسی از در می آیند تو. از همان دماغهایی که روی یک منار دو متری ساخته شده از شیربرنج نصب شده اند و پوستشان آنقدر نازک است که به محض دیدنشان یاد ترانه "رگای آبی دستات" ستار می افتی ، البته "ورژن" لرد بالتیموری اش!

خلاصه دوستت، این فسیل عصر ویکتوریا را به تنها آدم حاضر در آنجا که تو باشی معرفی می کند و تو می فهمی که این بابا از "union" یا همان اتحادیه کارگری آمده است سرکشی. اطلاعیه های این "یونیون" را از روزی که آمده ای فراوان روی در و دیوار دیده ای. اطلاعیه ها و "بوروشور"هایی که همه آحاد کارگران را دعوت می کند به پیوستن به اتحادیه ومنافع حاصله را توضیح می دهد که کمترینش حقوق بیشتر است برای کارگر.

داشتی برمی گشتی سر کار، اما حالا دیگر بد است مهمانت را تنها بگذاری. یعنی فرهنگ ایرانی ات اجازه نمی دهد! می ایستید به صحبت و "لرد بالتیمور" می پرسد که عضو اتحادیه هستی یا نه. تو می گویی که نه ، و بعدش توضیح  می دهی که تو یک "ورک و هالیدیی" مفلوک بیشتر نیستی و این برنامه ها به تو نیامده است. می پرسد خیال ماندن در استرالیا داری یا نه. می گویی جزو برنامه های میان مدت شش ماهه سوم برنامه هفتم توسعه ات، گرفتن اقامت هم هست. می گوید خوب پس بیا عضو اتحادیه شو. می گویی الاغ جان! من الان اینجا "پرمَنِنت" نیستم. می گوید اشکالی ندارد. مگر اقدام نکرده ای برایش؟ خوب الان عضو شو ، بعدا مقیم می شوی. بعد هم شروع می کند به توضیح منافع عضویت در این "یونیون" از جمله افزایش حقوق، بیمه حوادث خارج از محیط کار تا سقف 35 هزار دلار و کوپنهای مجانی پیتزا هات و هانگری جک و ...!

خلاصه "سیم ثانیه " یک فرم را همانجا از "کلیپ بورد" می کند و با یک خودکار می گذارد جلویت و تو هم "سیم ثانیه" پرش می کنی و همینطور "سیم سیمکی" می شوی عضو اتحادیه کارگری استرالیا یا همان "یونیون". اما چون ایرانی هستی و از یک "بَک گراند" وحشت بلند شده ای آمده ای اینجا، همه اش احساس می کنی که داری علیه امنیت ملی اقدام می کنی با این کارت، و همان موقع که یارو به رویت لبخند می زند و "shake hand" می کند، داری فکر می کنی که فردا روزی که موقع حساب و کتاب رسید و رفتی شعبه 26 دادگاه انقلاب، چه دروغ و دغلی سر هم کنی برای ماله کشیدن روی این اقدام ضد اسلامی.

کارها که تمام می شود، می خواهی خودکار را پس بدهی که می گوید این مال شماست. دقیقتر نگاهش می کنی. آرم اتحادیه دارد و اسم و شماره تلفن طرف. خداحافظی می کنید و آنها می روند پی کارشان و تو می روی می ایستی جلوی عکسها و "بوروشور"های اتحادیه و چهره های خندانی که خیلی علنی دارند علیه امنیت ملی شان اقدام می کنند و تو می مانی که چرا کسی اینها را نمی گیرد ببرد یک سال بازداشتشان کند و بعد هم راهی بیمارستان شوند و بعد هم آنطرف دنیا عکسشان را بزنند به در و دیوار که فلانی را آزاد کنید، در حالی که تو مملکت خودشان، آوردن اسمشان هم جرم است! و اینطور می شود که حاضر می شوی برای ماندن در اینجا، از پاندول میمون هم آویزان شوی  ولی برنگردی جایی که هنوز دلت برایش می تپد متاسفانه! و اینطور می شود که حاضری زخم زبان خیلی ها را تحمل کنی و اینجا کارگری کنی، ولی نروی جایی که یک مشت "ننگ خلقت"، بات طوری رفتار کنند که انگار یک بز اخته ای در سرزمین گاوهای نر!

خلاصه که به کوری چشم استکبار جهانی، ما الان عضو اتحادیه کارگری کانگورو هستیم و داریم "بر سر عقل آمدن سرمایه داری " را که فقط توی کتابها خوانده بودیم، به عینه می بینیم، و از آنجایی که این عضویت خیلی حال داد، احتمالا در ماه آگوست بالاخره یک سر به مرکز نویسندگان سیدنی می زنیم برای عضویت. الان ماههاست که مکاتبه "ایمیلی" داریم و همیشه این زبان گُه مانعم می شود از رفتن، تا پریشب که شام مهمان جمیله عزیز بودیم به صرف عدس پلو و "کُرسی" و تشویقهای همیشگی اش برای یک جا نماندن و کار کردن، و کلا این جمیله محشر است در این کارها. نمی دانم نوشته ام یا نه، ولی همان ماههای اول ، ترتیب یک ملاقات را داد برای من از "ABC" یا همان رادیو و تلویزیون استرالیا. آن روز هم روز غریبی بود در معیت آن خانم خبرنگار، وقتی داشتیم استودیو های رادیویی و تلویزیونی "ABC"  را زیر و رو می کردیم. این جمیله شاهکار ارتباطات است اینجا.

 

سوراخ کیلید: زشت و زیبا
تبلیغات ضد سیگار اینها تهوع مطلق است. روی همه سیگارهایشان عکس سرطان چاپ می کنند و جالب اینکه باز هم مثل سگ سیگار می کشند اینها.

و برای تلطیف فضا بفرما بستنی توت فرنگی:

+   یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 22:32   اهورا فرزام  | 

"همه چی رو ننویس." از وقتی این وبلاگ را راه انداخته ام، تا حالا این جمله را چندین بار از امیر شنیده ام. هر بار هم پرسیده ام چرا و او هر بار جواب داده است:" همه چی رو که نمی نویسن!"

و من چرا سعی می کنم همه چیز را بنویسم؟ گفتم "سعی می کنم" چون خیلی چیزها هست که نمی نویسم و ننوشتم به خاطر آدمهای دیگری که دخیل بوده اند در آن اتفاقات. تلاش برای نوشتن همه چیز، تلاش برای شکستن ارزش انسان تک بعدی است. انسان سپید، انسانِ نور، دروغ مقدسی که مثل عینک شهر زمرد جلوی چشمهای ما را گرفته است تا نتوانیم دنیا را ، و مخصوصا خودمان را آنگونه که هست و هستیم ببینیم. همین افسانه "انسان نور" است که باعث می شود توی آن مملکت همه به هم دروغ بگوییم و همه بدانیم که داریم دروغ می گوییم و همه دروغ هم را باور کنیم و اصلا خوشمان بیاید که دارند بهمان دروغ می گویند. می خواهی استخدام شوی، روز مصاحبه باید که خودت نباشی. باید نقاب انسان نور بزنی، چون آن بابایی هم که دارد مصاحبه می کند عینک شهر زمرد زده است. می خواهی ازدواج کنی، باید دروغ بگویی، چرا که هیچکس یارای دیدن انسانِ انسان را ندارد. همه رم می کنند انگار اگر بفهمند تو انسانِ انسانی، با تمام آرزوها، لذتها، شهوات، ناتوانیها و هر آن چیزی که انسان را انسان می کند. اما وقتی ارزشها "زوم" می کنند روی انسان نور، یکدفعه بخشی از وجودت سیاه می شود. از داشتنش شرمنده می شوی و برای تمام عمر می خواهی پنهانش کنی تا بتوانی انسان نور شوی. تو هم عینک شهر زمرد را می زنی به چشمهایت، نه به این دلیل که باور کرده ای اینجا همه چیز زمردی است – چون همان وقت می دانی که خودت زمردی نیستی لا اقل – بلکه به این دلیل که جرات نمی کنی انسان باشی در شهر انسان نور. اینطور می شود که مثلا خودت هزار تا کثافتکاری می کنی، اما به خودت اجازه می دهی بروی یک نفر را سنگسار کنی مثلا.

این قضیه انسان نور فقط جنبه مذهبی ندارد اما. توی آن مملکت، مثلا وقتی به عنوان روشنفکر اسمت می افتد سر زبانها، دیگر خودت نیستی. انگار که روشنفکر، مثلا دم و دستگاه تناسلی ندارد و یا حس زیبایی شناختی اش کور است و اصلا همین است که وقتی یکی از همین حضرات را می گیرند و می برند آن تو، اولین حربه ای که علیه شان به کار می برند حربه انحراف جنسی است. خوب کار می کند لا مروت!:" نگاه کنید! این همان آدمی بود که ادعای فلان و بهمان داشت. ببینید! این کارها را کرده است و ..." و هیچکس هم نمی گوید که اصلا شقایق به گودرز چه ربطی دارد و اصلا این به آن چه. چون هیچکس جرات ندارد بگوید پادشاه لخت است. اما من اینجا، توی همین وبلاگ زپرتی، دارم داد می زنم که پادشاه لخت است.

شاید تلاش من برای شکستن افسانه انسان نور، این دروغ مقدس پر مصداق، کمی اغراق شده باشد. ایرادی نمی بینم چون دارم از خودم مایه می گذارم برایش. این منم که انسانم و قرار نیست خدا باشم یا مثلا مسیح و بقیه آن حضرات. من عینکم را برداشته ام از چشم و دارم دنیا را بدون عینک تعریف می کنم. دارم می گویم نگاه کنید! این منم. یک انسان. یک خط کوچک، ایستاده در میان خط خطی خاکستری خلقت، و نگاه کن! هیچکس نور مطلق نیست. هی! همه دارند دروغ می گویند به هم...

بی ارزش کردن ارزشها اما، خطرناکتر از این حرف و حدیثهاست.اما باز هم ایرادی نمی بینم. من قرار نیست پیامبر باشم برای هدایت خلق. وبلاگنویسم. نه جهان بینی از خودم ساطع می کنم، نه ایدئولوژی در می کنم. دارم خودم را می نویسم اینجا. خیلی ها خیلی وقتها آمده اند و یکی – دو تا فحش داده اند و رفته اند. مهم هست، اما کاری اش نمی شود کرد. از زمان "سالگرد" یاد گرفتم که نباید به ارزشها رو داد.

سالگرد، داستان زن جوانی بود که داشت خودش را برای مراسم سالگرد ازدواجش آماده می کرد. روایت، توی اتاق خواب اتفاق می افتاد و نوعی جریان سیال ذهن و از این مزخرفات بود. خواننده در طول روایت، با زن – لیلا- و شوهر و خانواده هایشان آشنا می شد و اتفاقات این یک سال ، و دست آخر می فهمید که سیا – شوهر- سال پیش، در اولین سالگرد ازدواجشان در تصادف موتور مرده است و لیلا، هنوز مرگش را باور ندارد و در سالگرد مرگ همسر، دارد خودش را برای اولین سالگرد ازدواجشان آماده می کند.


"سالگرد" را به تقاضای عباس موسوی عزیز، دادم برای چاپ در نشریه دانشجویی فروغ.اتفاق مسخره ای که افتاد این بود: یکی از خواهران بسیج دانشکده، یکی از همان انسان نورها، داستان مرا "پور*نوگرا*فی" تشخیص داد و محتویات ذهنش را ریخت روی بورد بسیج که چیزی شبیه روزنامه کیهان بود در مقیاس کوچک. خنده دار است. هیچ کجای دنیا از این اتفاقات نمی افتد. "فروغ" را بستند. تا دو هفته هر کجا می رفتی، بحث سالگرد بود. می خواستند مارا بکشند کمیته انضباطی. امور فرهنگی دانشگاه و ...! الان هم که یادم می افتد دلم می گیرد از عمق این عقب افتادگی، و معلوم نیست اگر کوتاه می آمدم و یکی از همان جوابیه های "خوشگل مامانی" ام را نمی کوبیدم توی صورت بسیج، کار به کجا می کشید. بعداز ااین قضیه، سالگرد را همه خواندند و هیچکس دیگر، آنچه را که آن "ماده ارمیا" دیده بود، در داستان ندید. ما ارتباطاتی ها می گوییم معنا در ذهن مخاطب است.

بارها وقتی دارم می نویسم، فکرمی کنم این را نباید نوشت. اما همان فکر باعث می شود بیافتم سر لجبازی که این را حتما بنویس. این یک ضربه دیگر است به هیکل نسناس انسان نور. این که داری حذفش می کنی، یک لکه دیگر می اندازد به دامن پاک ارزشهای شهر زمرد. داد بزن! بگو که شاه لخت است. بگو که خیاطها شیاد بودند. بگو که تو نمی خواهی مثل شاه، احمق باشی  و مثل مردم ...!

شرمنده از این پست طولانی دهان دره درآور.  فکر کردم که لازم است نوشته آید اینها به قول قدما، هر چند که امروز نمی توانم ذهنم را متمرکز کنم روی مطلب و این، آن چیزی نشد که دوست داشتم.  گر بی معنی است و بی سروته ببخشید. کمی گیج می زنم امروز.

----------------------------------------------------------------------------------------------------

راستی ... بچه ام آنسوی دریاها خیلی دچار بی توجهی شده است!

+   شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 13:40   اهورا فرزام  | 

 

به عزت و شرف لااله الاالله ... لا اله الا الله ... بلند بگو لا اله الا الله ... لا اله الا الله ...

اینجا اگر کسی بمیرد، از این خبرها نیست. کسی هم  نمرده است اینجا، یا آنجا، از آنهایی که می شناسم لا اقل. این را نوشتم که یادم باشد روزی خواهم مرد، روزی که زیاد دور نیست حتی به مقیاس دقیقه های کشدار دلتنگی. نوشتم که یادم باشد و یا یادمان باشد به همین زودیها خواهیم مرد و هنوز کلی کار نکرده داریم و کلی تجربه ناآزموده و هنوز دنیایی لذت ناچشیده مانده است برای مزمزه کردن. نوشتم که یادم باشد که چه لحظه هایی را احمقانه هدر دادم و چه آدمهایی را سرسری گذراندم از سر، غافل از اینکه دیگر فرصتی برای دیدن لبخندشان نیست. نوشتم که یادم نرود هنوز یک دنیا لبخند را ندیده ام. راستی ...  شاید بد نباشد همه مان، محض خنده هم که شده است، فقط برای یک روز، نگاهمان را از آسمان برداریم و به آدمهای دور و برمان بدوزیم. آدمهایی که بیش از هر خدایی در زندگیمان نقش دارند!
                                                                 

                                                       *     *     *

به هم خوردن رابطه از همان اول "گوگولی" شده با دورگه اوزی- ایتالیایی، اصلا تقصیر من نبود. درست است که ما گفتیم نمی خواهیم و اینها، ولی به دردسرش نمی ارزید. ضمن اینکه دروغ اولش – فرقی نمی کند دروغ بگویی یا یک واقعیت مهم را نگویی – دلم را زد.

قرار بود آخر دوهفته قبل ببینیم همدیگر را که جمعه، بعد از کلی تلفن و "اس ام اس" و جلسه دارم و اینها، به قول خودشان "TEXT" زد که "MONDAY" بات تماس می گیرم. همان اول کلی گیج زدیم که آبجی مان برای چی برعکس همه دنیا کار می کند! ولی گفتیم هر جور راحتی. "Monday" تماس گرفت و قرار شد پنجشنبه همدیگر را ببینیم. من گفتم "دارلینگ هاربر" و او هم قبول کرد و قرار شد او رزرو کند و خبر بدهد. ما هم به خیالمان که قرار است برویم یک رستورانی جایی بنشینیم و یک چیزی کوفت کنیم و دو کلمه حرف بزنیم، منتظر خبر ماندیم. پنجشنبه تماس گرفت که یک "سوییت" توی هتل "holiday inn" رزرو کرده ام و "5pm. "  آنجا باش. این اولین شوک بود.از این شوک که درآمدم گفتم مفت چنگ من! آبجی مان دردسرش را کمتر کرده است و راه را کوتاهتر!

مکان ، یک سوییت ناز رومانتیک بود و ... بگذریم. فقط اینکه آبجی مان آنقدر آن روز تعریف کرد از ما، که تا سه روز مثل خروس راه می رفتم. اما اصل ماجرا اینجا بود که ولو شده بودیم به فک و شعر گفتنهای بعد از ... یعنی قبل از خداحافظی، که یکدفعه زنک مُقر آمد که "married" است خیر سرش. می خواستم چنان بکوبم توی دک و پوزه اش که صدای گوجه لهیده بدهد اصطلاحا. نمی دانم چرا آنقدر خورد توی ذوقم. احساس می کردم ازم سوء استفاده ابزاری شده است. خلاصه که گفتم ما نیستیم و به قول خودتان "بابای". هنوز هم نمی دانم چرا. این کار از من بعید بود کلا!

بعدش هم که افتادیم به "move" کردن و دوباره افتادم گیر مهران! همین اول کار شروع شد. دیشب اینترنتش قطع شده بود و آنقدر بالاسر جنازه من سر و صدا کرد که گفتم جان هرکی دوست داری بیا اینترنت ما را بردار استفاده کن و بگذار ما بمیریم یک چند ساعت. اینترنت که نباشد ، این بشر را باید میخ کرد به دیوار. خلاصه نتایج سحر، الان کم کم دارد هویدا می شود . برداشته است نرم افزار "word" را سه زبانه کرده است – انگلیسی ، فارسی، ترکی استانبولی – و من هر بار که می خواهم یک کلمه انگلیسی تایپ کنم توی گیومه، باید ده دفعه کنترل – شیفت را بزنم. حالا تا دمیدن صبح دولتش هم تشریف داریم فعلا. این آدم، غیر قابل تحمل ترین موجودی است که من دوستش دارم. 

نکته مثبت خانه جدید، استخروسونا واسپاست که از روزی که آمدیم هر شب "تِلِپیم" توش.  آن ساعت هم فقط خودمانیم و خودمان. فقط یکی – دوباری، یک حاج و آقا حاج خانوم آمدند قبل خواب "گرم کنند". خیلی حال می دهد خلاصه. حول و حوش هشت شب که می شود حوله و لیف و شامپو و مخلفات را برمی داریم و می زنیم به جعده آسانسور شیره ای. آسانسور هم قصه دارد اینجا. هر کاری بخواهد بکند، وسطش یک چرت کوچولو می زند ، بعد "یکهو" می پرد از خواب و یادش می آید که مثلا در باید بسته شود یا لطف کند لاشه اش را بکشد بالا بالاخره.
 
------------------------------------------------------------------------------------------------------

نکته اول اینکه شرمنده گل روی کرگدن کچلمان که شاخش از همان بچگی تو سوراخ کلید مردم بود. این هفته "سوراخ کیلید" نداریم، چون هر چه زور زدم یادم نیامد کابل رابط موبایل به کامپیوتر را کجا چپانده ام توی خرتوخری اسباب کشی.
نکته دوم هم اینکه "
آنسوی دریاها" هم به روز است، اگر دوست دارید سر بزنید.

+   شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 0:36   اهورا فرزام  | 


حتی یک ثانیه هم تردید نکردم در گفتن "آره". قیمت بلیط را هم نپرسیدم. کنسرت شهرام شبپره، اگر صد دلار هم باشد می دهم و از آن هم مهمتر، آنقدر عاشق این بزمجه هستم که خدا خدا کنم که دورگه اوزی – ایتالیایی، قرارمان را نیاندازد شنبه شب که مجبور شوم بپیچانمش همین اول کار! به قول خودش:" تو این زمونه عشق نمی مونه". خلاصه که اواخر هفته پیش، بهرنگ و محمد رفتند بلیط ها را خریدند و ماندیم به روز شماری کنسرت.

شنبه ظهر از خواب پاشدم رفتم کتابخانه حضرت "مک کوآری". رفتم تو و یک گوشه دنج گیر آوردم و مثل حضرات آدم حسابی بند و بساطم را ولو کردم روی میز. "لبتاپ" و کاغذ و "دستک و دمبک"، و تا آمدم شروع کنم دیدم مهمترین چیزی را که یک ابله بی سواد گاو باید با خودش بیاورد کتابخانه، نیاورده ام: دیکشنری! هرچی فحش بلد بودم بار خودم کردم و برگشتم خانه و دوباره کتابخانه.


حدود ساعت 5 بهرنگ زنگ زد. آرام پشت گوشی گفتم کتابخانه ام و نمی توانم حرف بزنم و زود بگو. مردک 5 دقیقه "شروور" گفت تا بگوید ساعت 7 بیا جلو در ساختمان ما. آمدم خانه و یک دوش گرفتم و یک چیزی خوردم و زدم بیرون. بهرنگ را جلوی در ساختمانشان با یک دست کت و شلوار حاجی بازاری و کراوات پیدا کردم. به قول خودش "تیریپ" بنگاهداری. گویا وردست ابوی تو اصفهان ید طولایی به هم زده است در بنگاهداری. وسط راه هم کراوات باز شد و پشت بندش دکمه های پیراهن تا نیمه سینه و پشم و پیلی ها ریخت بیرون و دیگر عینا شد "حاج عبدالقادر آبدولکی" دهه چهل!


از "bottle shop" ایستگاه "تاون هال" یک بطری "اسمیرنف" 37 درصد گرفتیم و زدیم به "جعده" لوناپارک. من بودم و بهرنگ و محمد و دوتا از دوستانش. رسیدنی، زیر نمای پل "هاربر" 700 میلی لیتر را زدیم به سلامتی همه کسانی که می خواستیمشان آنجا باشند و نبودند ، و اینجا هم تو هول و ولای دستگیری، چون منطقه، "alcohol free" بود و اگر می گرفتنمان جریمه لازم بودیم.


کنسرت قرار بود ساعت هشت و نیم شروع شود و از آنجا که قرار است ایرانی جماعت هر جا که می رود خصایص "گوگولی" اش را حفظ کند، ما تا حدودهای ساعت 10 داشتیم همشیره های هموطن را دید می زدیم تو سالن. بعد هم که حضرتش نزول اجلال کرد و ... من عاشق این مردکم! خلاصه تا دوازده رو هوا بودیم و جای همه دوستان خالی! خیلی حال داد. مخصوصا که شهرام یک بار داشت می پرسید چی بخونم که بهرنگ از پشت سر ازم پرسید:"اون آهنگه رو که با شهره خونده بود چی بود؟" من "اسگل" هم گفتم :"هر شب دعا می کردم تو رو تنها ببینم" گفت:"آها! بگو همونو بخونه!" مانده بودم توی آن خرتوخری چطور به این حاج عبدی پاتیل، تفهیم کنم که ترانه درخواستی ایشان به یک عدد شهره هم علاوه بر شهرام حاضر، نیاز دارد برای اجرا.


آخر شب که برمی گشتیم داشتم به تفاوت خودمان فکر می کردم با نسل دومی هایی که اینجا پا گرفته اند و آن شب کلی شان را دیدیم. ما بروبچه های "work" ، هرچه خوشی داریم اینجا،یک جوری ته دلمان غنج می رود برای "آنجا" و اینکه ای کاش رفقا هم بودند. کاش با مجید آمده بودم و علی و کرکر خنده هایشان، کاش برای کنسرت دوم آگوست ابی، می شد که با حمید برویم بلیط بگیریم و کاش هدیه بود و با هر "شاتی" که می رفتم بالا، چشمهایش را تنگ می کرد و می گفت:"جون هِدی! این یکی رو به خاطر من نخور!"



دوباره دارم "move" می کنم و ایندفعه به "هورنزبی" و همه اش تقصیر مهران است که وقتی گیر می دهد به یک چیزی ، تا بله را نگیرد، دندانش را از حلقومت نمی کشد بیرون. این یکی – دو هفته پیش رو، خیلی شلوغ به نظر می رسد.



سوراخ کیلید:charity

این نمایی است از کلیسای "کتدرال" کنار "هاید پارک"، از داخل پارک. این را گذاشته ام فقط برای "donation" . یعنی برای اینکه ببینید اگر پول جمع کنید برایی من تا من یک دوربین درست و حسابی بخرم چه عکسهای "ماماندوزی" می گذارم برایتان.

+   دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 20:50   اهورا فرزام  |