خلاصه دوستت، این فسیل عصر ویکتوریا را به تنها آدم حاضر در آنجا که تو باشی معرفی می کند و تو می فهمی که این بابا از "union" یا همان اتحادیه کارگری آمده است سرکشی. اطلاعیه های این "یونیون" را از روزی که آمده ای فراوان روی در و دیوار دیده ای. اطلاعیه ها و "بوروشور"هایی که همه آحاد کارگران را دعوت می کند به پیوستن به اتحادیه ومنافع حاصله را توضیح می دهد که کمترینش حقوق بیشتر است برای کارگر.
داشتی برمی گشتی سر کار، اما حالا دیگر بد است مهمانت را تنها بگذاری. یعنی فرهنگ ایرانی ات اجازه نمی دهد! می ایستید به صحبت و "لرد بالتیمور" می پرسد که عضو اتحادیه هستی یا نه. تو می گویی که نه ، و بعدش توضیح می دهی که تو یک "ورک و هالیدیی" مفلوک بیشتر نیستی و این برنامه ها به تو نیامده است. می پرسد خیال ماندن در استرالیا داری یا نه. می گویی جزو برنامه های میان مدت شش ماهه سوم برنامه هفتم توسعه ات، گرفتن اقامت هم هست. می گوید خوب پس بیا عضو اتحادیه شو. می گویی الاغ جان! من الان اینجا "پرمَنِنت" نیستم. می گوید اشکالی ندارد. مگر اقدام نکرده ای برایش؟ خوب الان عضو شو ، بعدا مقیم می شوی. بعد هم شروع می کند به توضیح منافع عضویت در این "یونیون" از جمله افزایش حقوق، بیمه حوادث خارج از محیط کار تا سقف 35 هزار دلار و کوپنهای مجانی پیتزا هات و هانگری جک و ...!
خلاصه "سیم ثانیه " یک فرم را همانجا از "کلیپ بورد" می کند و با یک خودکار می گذارد جلویت و تو هم "سیم ثانیه" پرش می کنی و همینطور "سیم سیمکی" می شوی عضو اتحادیه کارگری استرالیا یا همان "یونیون". اما چون ایرانی هستی و از یک "بَک گراند" وحشت بلند شده ای آمده ای اینجا، همه اش احساس می کنی که داری علیه امنیت ملی اقدام می کنی با این کارت، و همان موقع که یارو به رویت لبخند می زند و "shake hand" می کند، داری فکر می کنی که فردا روزی که موقع حساب و کتاب رسید و رفتی شعبه 26 دادگاه انقلاب، چه دروغ و دغلی سر هم کنی برای ماله کشیدن روی این اقدام ضد اسلامی.
کارها که تمام می شود، می خواهی خودکار را پس بدهی که می گوید این مال شماست. دقیقتر نگاهش می کنی. آرم اتحادیه دارد و اسم و شماره تلفن طرف. خداحافظی می کنید و آنها می روند پی کارشان و تو می روی می ایستی جلوی عکسها و "بوروشور"های اتحادیه و چهره های خندانی که خیلی علنی دارند علیه امنیت ملی شان اقدام می کنند و تو می مانی که چرا کسی اینها را نمی گیرد ببرد یک سال بازداشتشان کند و بعد هم راهی بیمارستان شوند و بعد هم آنطرف دنیا عکسشان را بزنند به در و دیوار که فلانی را آزاد کنید، در حالی که تو مملکت خودشان، آوردن اسمشان هم جرم است! و اینطور می شود که حاضر می شوی برای ماندن در اینجا، از پاندول میمون هم آویزان شوی ولی برنگردی جایی که هنوز دلت برایش می تپد متاسفانه! و اینطور می شود که حاضری زخم زبان خیلی ها را تحمل کنی و اینجا کارگری کنی، ولی نروی جایی که یک مشت "ننگ خلقت"، بات طوری رفتار کنند که انگار یک بز اخته ای در سرزمین گاوهای نر!
خلاصه که به کوری چشم استکبار جهانی، ما الان عضو اتحادیه کارگری کانگورو هستیم و داریم "بر سر عقل آمدن سرمایه داری " را که فقط توی کتابها خوانده بودیم، به عینه می بینیم، و از آنجایی که این عضویت خیلی حال داد، احتمالا در ماه آگوست بالاخره یک سر به مرکز نویسندگان سیدنی می زنیم برای عضویت. الان ماههاست که مکاتبه "ایمیلی" داریم و همیشه این زبان گُه مانعم می شود از رفتن، تا پریشب که شام مهمان جمیله عزیز بودیم به صرف عدس پلو و "کُرسی" و تشویقهای همیشگی اش برای یک جا نماندن و کار کردن، و کلا این جمیله محشر است در این کارها. نمی دانم نوشته ام یا نه، ولی همان ماههای اول ، ترتیب یک ملاقات را داد برای من از "ABC" یا همان رادیو و تلویزیون استرالیا. آن روز هم روز غریبی بود در معیت آن خانم خبرنگار، وقتی داشتیم استودیو های رادیویی و تلویزیونی "ABC" را زیر و رو می کردیم. این جمیله شاهکار ارتباطات است اینجا.
سوراخ کیلید: زشت و زیبا
تبلیغات ضد سیگار اینها تهوع مطلق است. روی همه سیگارهایشان عکس سرطان چاپ می کنند و جالب اینکه باز هم مثل سگ سیگار می کشند اینها.
و برای تلطیف فضا بفرما بستنی توت فرنگی:

