حدود یک ماه و اندی قبل بود که متوجهش شدم: یک ورم کوچک در ناحیه زیر شکم، همانجایی که دو عضله آخری از هشت عضله شکمی قرار دارند و من داشتمشان تا قبل از اینکه بیایم استرالیا. لاغر که باشی و بزنی تو خط بدنسازی، شکمت زود روی فرم می آید. بی دغدغه آب کردن چربی، خط می اندازد و بعد از مدت کوتاهی، عضلات شکمی، جفت جفت می زنند بیرون. آن دوتای آخری اما، نفست را می برند تا نشان بدهند خودشان را.
اینجا که آمدم، تو دربه دری های ماههای اول، کلا باشگاه و اینها، باز هم به قول آقا شکرالله خودمان "می لی لی". غذاهای اینجا هم که قربانش شوم همه "full fat". تا اینکه یک شب ، خانه ربکا لم داده بودم روی مبل و تلویزیون تماشا می کردم که یکدفعه چشمم افتاد به شکم مبارک و لایه هایشان، عوض "تکه هایشان". اگر ساعت 12 شب "وی کلاب" باز بود، همان وقت می رفتم ثبت نام. فردایش رفتیم و همان دم در خوردیم به علیا مخدره "لیزا بانو" که اینها را نوشته ام قبلا. خلاصه تکه ها هنوز هم برنگشته اند، اما شکم را دوباره "flat" کردیم به شکر روی زیاد و آنهمه عرقریزی همراه با چشم چرانی!
ورم را که دیدم کمی نگران شدم. آن ناحیه، چه زن باشی چه مرد، کلا ناحیه حساسی است. جای دیگر باشد، خودم باشم می گویم گور پدرش و می گذارم خوش باشد برای خودش. اما آنجا بحثش فرق می کند. با این همه دو – سه روزی بی خیالش شدم. خودم مشکوک بودم به فتق. قبلا درباره اش شنیده بودم یک چیزهایی. عمل لازم است بی پیر، و توی این بلاتکلیفی تنها چیزی که دلم نمی خواست جراحی بود و "دنگ و فنگش".
این بی خیالی بود تا دوشنبه شبی که بعد از جلسه هفتگی کتابخانه جمیله آمد خانه ما. بعضی وقتها اگر حس و حالش را داشته باشد می آید و می نشینیم تا دم دمای صبح به فک زدن و فیلم دیدن. آن شب هم نشستیم تا 4 صبح و آن وقت هم معلوم بود که اگر بخوابم، ساعت شش، بابایم هم بیاید بالاسرم بیدار نمی شوم، چه برسد به رفتن سر کار. خوابیدم تا ساعت 11 که گوشی ام زنگ زد. آقای آژانس کاریابی بود که کجایی و صدای پیتر درآمده است و مگر نگفتم نمی خواهی خبر مرگت بیایی خبر بده. من هم درآمدم که مریضم! ایشان هم نامردی نکردند و فرمودند که باید گواهی دکتر بیاوری، هم این بار، و هم دفعات بعدی اگر مریض شدی. خلاصه که نیاز به گواهی پزشک، بعلاوه حضور یک ورم در ناحیه فوق الذکر، باعث شد که بالاخره تصمیم بگیرم پنجاه دلار بزنم به زمین گرم!
دکتر قرار بود یک خانم ایرانی باشد که نبود. در عوض شرف حضور یافتیم به آستان مبارک یک "دون دون" ساخت چین! اصلا برایم مهم نیست که ممکن است بعضی ها فکر کنند که من نژاد پرستم. من نفرت از این حرامزاده های سگ خور را حق انسانی خودم می دانم! حالا قیافه مرا تصور کنید وقتی که جناب دکتر، از پشت یک عینک بشقابی، با آن لهجه گه، دارند بیماری مارا برایمان توضیح می دهند و وسط حرفهایشان هم هی "هر و هر" می خندند. اگر می توانستم چنان می زدم توی دهانش که با همان نیش باز به لقاء الله بپیوندد. خلاصه که هیچ چیز نفهمیدم از وراجی های این آلودگی تصویری خندان! فقط از "سنگین بلند نکن" و امثال این جملات، شکم به فتق بیشتر شد.
فردا شبش دوباره رفتیم همانجا. خانم دکتر ایرانی، این بار بودند. باز هم معاینه و تایید "فتق" یا به قول اینها "hernia". یک هفته بعدش هم با جمیله رفتیم پیش یک خانم دکتر اوزی برای اطمینان، که نتیجه همان بود. یک نامه گرفتم برای "specialist" و نشستم به آماده کردن خودم برای عمل و دوران نقاهت. تا اینکه جمعه قبل رفتم پیش متخصص. ایشان پایین تنه ما را با عنایت فراوان مورد توجه قرار دادند و ... به قول اینها "guess what?" : شما فتق ندارید! این یک جراحت ساده نمی دانم چی چی است که فلان و بهمان و نه جراحی می خواهد، نه دوا درمان. آنقدر خوشحال شدم که می خواستم بپرم ماچش کنم. بیرون که آمدم یکراست رفتم "bottle shop"، شیرینی خریدم برای بچه ها: یک بطری تکیلا!
این انگلیسی های "چیز" دار
رضا برگشت ایران. این برگشتن هم آخرین حماسه اش بود در سیدنی. از رضا نوشته ام اینجا قبلا. مخصوصا سربند جریان دختر آمریکایی ها و "اسپنیش کلاب". تمام این شش ماه حضور رضا در اینجا به حماسه گذشت و آخرین حماسه اش هم این بود که دقیقا ظهر آخرین روز ویزایش، بلند شده بود رفته بود اداره مهاجرت برای تمدید ویزا. آنها هم یک بیلاخ گذاشتند توی کاسه اش و یک کاسه آب هم خالی کردند پشت سرش.
پنجشنبه رفتیم "سیتی" برای خداحافظی. این پسر با این گند کاری اش روحیه همه مان را خراب کرد. هر کدام از بچه های "ورک" که نمی تواند بماند و برگردانده می شود ایران، روحیه همه را خراب می کند تا مدتی، چرا که فرض بر این است که کسی برنگردد مگر اینکه خودش بخواهد. از ظهر با هم بودیم تا حدود ساعت سه بعد از ظهر که باید می رفت به جمع و جور کردن مقدمات پرواز ساعت 8 شب. از رضا که خداحافظی کردیم، زدیم به جعده ""manly beach". به قول اینها "ferry" گرفتیم که یک چیزی است تو مایه های همان لنج های جنوب خودمان. شیکتر و مجهزتر البته. غروب آفتاب تو ساحل بودیم و اول شب دوباره راهی شدیم به سیتی.
تو راه برگشت ایستاده بودم جلوی دماغه "فری" ، به تماشای بی کران تاریک آب. نور چراغهای کشتی، فقط همان دور برخودش را روشن می کند. یک کم که زل می زنی به آب وهم برت می دارد. سطح آب، توی روشنای روز هم می گیردت، وقتی زل می زنی و فکر می کنی به عمقی که آن زیر خوابیده است، چه رسد به شب و تاریکی. به معنای واقعی کلمه "خوف" است لاکردار! دماغه کشتی، سطح آب را می شکافد و می رود جلو، و تو یک آن هم نمی توانی فکر افتادن توی این عمق تاریک دلهره را از ذهنت بیرون کنی.
آن روز و شب داشتم به این فکر می کردم که مثلا دویست – سیصد سال قبل، انگلیسی ها یک کشتی سرهم بندی می کردند و چند گالن آب و چند گونی غذا و اینها برمی داشتند و می زدند به دریا. کشتی کاپتان کوک را دیده ام. همان اسگلی که استرالیا را کشف کرد. کشتی اش چیزی بزرگتر از همان "فری" که ما سوار بودیم نیست، ضمن اینکه از موتور و این "سوسول بازیها" هم خبری نبوده است آن سالها. آن وقت، با همان تخته پاره ، بدون رادیو و امکانات ماهواره ای و نقشه های دقیق، می زدند به آب که قسمت چه باشد و سر از کجا درآورند، و با همان تخته پاره زیر موجهای چند ده متری اقیانوس می رفتند و صدی دهشان به مقصد می رسید. آن وقت ما همه اش زر می زنیم و می نالیم از اینکه ما را استثمار کرده اند و استعمار و این "فک و شعر" ها! حقشان بوده است مادر قح...به ها! همان وقتی که سر ما گرم بود به حرم سرا بازی و دیزی و کله پاچه و آروغ و درآوردن چشم و چار مردان و بریدن سینه زنان و ساخت این قبیل حماسه های جاویدان ملی – مذهبی، آن حضرات "چیز دار" کاری کردند کارستان. اگر حکومت بر دنیا حق آنها نباشد، پس حق همان گاو بی شیر و پستان حسن آقاست لابد، که هنوز معلوم نشده است که با مشکل بنیادی فقدان پستان، چطور شیرش را فرستاد هند. ما را از بچه گی عادت می دهند که هر مزخرفی می شنویم قبول کنیم و نپرسیم چرا و چطور!
-------------------------------------------------------------------------------
این مطلب عاصی را بخوانید اگر حالش را داشتید. آن روزهایی که باش کل می انداختم توی دانشکده خاطره ها، هرگز تصورش را هم نمی کردم که یک روز از خواندن مطالبش اینقدر لذت ببرم. این دختر عینیت مفهوم پیشرفت است در نوشتن. اصلا خود "دینگ دینگ" صاایران است! حالش را ببرید!
سوراخ کیلید
۱.مکان: ساحل منلی
زمان: دم غروب
موقعیت: خطر مرغ نوروزی گرفتگی!
کارتون در جستجوی نمو را دیده اید؟ آن مرغ دریایی های وغ وغوی سیاه و سفید یادتان هست؟ اینها خود ابلیسند. یک چیز خوراکی بگیرید دستتان و بروید جایی که یکی شان هست بنشینید به خوردن. فرق نمی کند چه باشد: گوشت خرس یا خود خرس. اول یکی شان می آید می نشیند جلویتان و چنان زل می زند به دهانتان که اگر لقمه نپرد گلویتان خیلی رو دارید! بعد اگر سگ محلش کنید می رود سراغ مرحله دوم. در این مرحله شروع می کند به وغ زدن. هر ده ثانیه یک بار، جوری که انگار دارید مال بابایش را می خورید، و فرکانس هر "وغ" کمی – بسته به شنوایی شما – از قبلی بیشتر است. اگر در این فاصله خوردید و رفتید، که هیچ، و گرنه کم کم گروه سرودشان جمع می شوند و برایتان برنامه اجرا می کنند. آنقدر وغ می زنند که اگر به وضعیت آشنا باشید فرار می کنید، و گرنه مرتکب بزرگترین اشتباه زندگی تان می شوید و یک لقمه پرت می کنید برایشان. آن وقت است که با عرض پوزش از خواهران گرامی لباس زیرینتان را پرچم می کنند.
۲. این هم نقشه دنیا از نگاه اوزیها!





