تبليغاتX
و اینک ، آخر دنیا

و اینک ، آخر دنیا

یک تبعید خود خواسته

 

حدود یک ماه و اندی قبل بود که متوجهش شدم: یک ورم کوچک در ناحیه زیر شکم، همانجایی که دو عضله آخری از هشت عضله شکمی قرار دارند و من داشتمشان تا قبل از اینکه بیایم استرالیا. لاغر که باشی و بزنی تو خط بدنسازی، شکمت زود روی فرم می آید. بی دغدغه آب کردن چربی، خط می اندازد و بعد از مدت کوتاهی، عضلات شکمی، جفت جفت می زنند بیرون. آن دوتای آخری اما، نفست را می برند تا نشان بدهند خودشان را.

اینجا که آمدم، تو دربه دری های ماههای اول، کلا باشگاه و اینها، باز هم به قول آقا شکرالله خودمان "می لی لی". غذاهای اینجا هم که قربانش شوم همه "full fat". تا اینکه یک شب ، خانه ربکا لم داده بودم روی مبل و تلویزیون تماشا می کردم که یکدفعه چشمم افتاد به شکم مبارک و لایه هایشان، عوض "تکه هایشان". اگر ساعت 12 شب "وی کلاب" باز بود، همان وقت می رفتم ثبت نام. فردایش رفتیم و همان دم در خوردیم به علیا مخدره "لیزا بانو" که اینها را نوشته ام قبلا. خلاصه تکه ها هنوز هم برنگشته اند، اما شکم را دوباره "flat" کردیم به شکر روی زیاد و آنهمه عرقریزی همراه با چشم چرانی! 

ورم را که دیدم کمی نگران شدم. آن ناحیه، چه زن باشی چه مرد، کلا ناحیه حساسی است. جای دیگر باشد، خودم باشم می گویم گور پدرش و می گذارم خوش باشد برای خودش. اما آنجا بحثش فرق می کند. با این همه دو – سه روزی بی خیالش شدم. خودم مشکوک بودم به فتق. قبلا درباره اش شنیده بودم یک چیزهایی. عمل لازم است بی پیر، و توی این بلاتکلیفی تنها چیزی که دلم نمی خواست جراحی بود و "دنگ و فنگش".

این بی خیالی بود تا دوشنبه شبی که بعد از جلسه هفتگی کتابخانه جمیله آمد خانه ما. بعضی وقتها اگر حس و حالش را داشته باشد می آید و می نشینیم تا دم دمای صبح به فک زدن و فیلم دیدن. آن شب هم نشستیم تا 4 صبح و آن وقت هم معلوم بود که اگر بخوابم، ساعت شش، بابایم هم بیاید بالاسرم بیدار نمی شوم، چه برسد به رفتن سر کار. خوابیدم تا ساعت 11 که گوشی ام زنگ زد. آقای آژانس کاریابی بود که کجایی و صدای پیتر درآمده است و مگر نگفتم نمی خواهی خبر مرگت بیایی خبر بده. من هم درآمدم که مریضم! ایشان هم نامردی نکردند و فرمودند که باید گواهی دکتر بیاوری، هم این بار، و هم دفعات بعدی اگر مریض شدی. خلاصه که نیاز به گواهی پزشک، بعلاوه حضور یک ورم در ناحیه فوق الذکر، باعث شد که بالاخره تصمیم بگیرم پنجاه دلار بزنم به زمین گرم!

دکتر قرار بود یک خانم ایرانی باشد که نبود. در عوض شرف حضور یافتیم به آستان مبارک یک "دون دون" ساخت چین! اصلا برایم مهم نیست که ممکن است بعضی ها فکر کنند که من نژاد پرستم. من نفرت از این حرامزاده های سگ خور را حق انسانی خودم می دانم! حالا قیافه مرا تصور کنید وقتی که جناب دکتر، از پشت یک عینک بشقابی، با آن لهجه گه، دارند بیماری مارا برایمان توضیح می دهند و وسط حرفهایشان هم هی "هر و هر" می خندند.  اگر می توانستم چنان می زدم توی دهانش که با همان نیش باز به لقاء الله بپیوندد. خلاصه که هیچ چیز نفهمیدم از وراجی های این آلودگی تصویری خندان! فقط از "سنگین بلند نکن" و امثال این جملات، شکم به فتق بیشتر شد.

فردا شبش دوباره رفتیم همانجا. خانم دکتر ایرانی، این بار بودند. باز هم معاینه و تایید "فتق" یا به قول اینها "hernia".  یک هفته بعدش هم با جمیله رفتیم پیش یک خانم دکتر اوزی برای اطمینان، که نتیجه همان بود. یک نامه گرفتم برای "specialist" و نشستم به آماده کردن خودم برای عمل و دوران نقاهت. تا اینکه جمعه قبل رفتم پیش متخصص. ایشان پایین تنه ما را با عنایت فراوان مورد توجه قرار دادند و ... به قول اینها "guess what?" : شما فتق ندارید! این یک جراحت ساده نمی دانم چی چی است که فلان و بهمان و نه جراحی می خواهد، نه دوا درمان. آنقدر خوشحال شدم که می خواستم بپرم ماچش کنم. بیرون که آمدم یکراست رفتم "bottle shop"، شیرینی خریدم برای بچه ها: یک بطری تکیلا! 

این انگلیسی های "چیز" دار
رضا برگشت ایران. این برگشتن هم آخرین حماسه اش بود در سیدنی. از رضا نوشته ام اینجا قبلا. مخصوصا سربند جریان دختر آمریکایی ها و "اسپنیش کلاب". تمام این شش ماه حضور رضا در اینجا به حماسه گذشت و آخرین حماسه اش هم این بود که دقیقا ظهر آخرین روز ویزایش، بلند شده بود رفته بود اداره مهاجرت برای تمدید ویزا. آنها هم یک بیلاخ گذاشتند توی کاسه اش و یک کاسه آب هم خالی کردند پشت سرش.

پنجشنبه رفتیم "سیتی" برای خداحافظی. این پسر با این گند کاری اش روحیه همه مان را خراب کرد. هر کدام از بچه های "ورک" که نمی تواند بماند و برگردانده می شود ایران، روحیه همه را خراب می کند تا مدتی، چرا که فرض بر این است که کسی برنگردد مگر اینکه خودش بخواهد. از ظهر با هم بودیم تا حدود ساعت سه بعد از ظهر که باید می رفت به جمع و جور کردن مقدمات پرواز ساعت 8 شب. از رضا که خداحافظی کردیم، زدیم به جعده ""manly beach". به قول اینها "ferry" گرفتیم که یک چیزی است تو مایه های همان لنج های جنوب خودمان. شیکتر و مجهزتر البته. غروب آفتاب تو ساحل بودیم و اول شب دوباره راهی شدیم به سیتی.

تو راه برگشت ایستاده بودم جلوی دماغه "فری" ، به تماشای بی کران تاریک آب.  نور چراغهای کشتی، فقط همان دور برخودش را روشن می کند. یک کم که زل می زنی به آب وهم برت می دارد. سطح آب، توی روشنای روز هم می گیردت، وقتی زل می زنی و فکر می کنی به عمقی که آن زیر خوابیده است، چه رسد به شب و تاریکی. به معنای واقعی کلمه "خوف" است لاکردار! دماغه کشتی، سطح آب را می شکافد و می رود جلو، و تو یک آن هم نمی توانی فکر افتادن توی این عمق تاریک دلهره را از ذهنت بیرون کنی.

آن روز و شب داشتم به این فکر می کردم که مثلا دویست – سیصد سال قبل، انگلیسی ها یک کشتی سرهم بندی می کردند و چند گالن آب و چند گونی غذا و اینها برمی داشتند و می زدند به دریا. کشتی کاپتان کوک را دیده ام. همان اسگلی که استرالیا را کشف کرد. کشتی اش چیزی بزرگتر از همان "فری" که ما سوار بودیم نیست، ضمن اینکه از موتور و این "سوسول بازیها" هم خبری نبوده است آن سالها. آن وقت، با همان تخته پاره ، بدون رادیو و امکانات ماهواره ای و نقشه های دقیق، می زدند به آب که قسمت چه باشد و سر از کجا درآورند، و با همان تخته پاره زیر موجهای چند ده متری اقیانوس می رفتند و صدی دهشان به مقصد می رسید. آن وقت ما همه اش زر می زنیم و می نالیم از اینکه ما را استثمار کرده اند و استعمار و این "فک و شعر" ها! حقشان بوده است مادر قح...به ها! همان وقتی که سر ما گرم بود به حرم سرا بازی و دیزی و کله پاچه و آروغ و درآوردن چشم و چار مردان و بریدن سینه زنان و ساخت این قبیل حماسه های جاویدان ملی – مذهبی، آن حضرات "چیز دار" کاری کردند کارستان. اگر حکومت بر دنیا حق آنها نباشد، پس حق همان گاو بی شیر و پستان حسن آقاست لابد، که هنوز معلوم نشده است که با مشکل بنیادی فقدان پستان، چطور شیرش را فرستاد هند. ما را از بچه گی عادت می دهند که هر مزخرفی می شنویم قبول کنیم و نپرسیم چرا و چطور! 

-------------------------------------------------------------------------------
این مطلب عاصی را بخوانید اگر حالش را داشتید. آن روزهایی که باش کل می انداختم توی دانشکده خاطره ها، هرگز تصورش را هم نمی کردم که یک روز از خواندن مطالبش اینقدر لذت ببرم. این دختر عینیت مفهوم پیشرفت است در نوشتن. اصلا خود "دینگ دینگ" صاایران است! حالش را ببرید!
 

سوراخ کیلید
۱.مکان: ساحل منلی
زمان: دم غروب
موقعیت: خطر مرغ نوروزی گرفتگی!
کارتون در جستجوی نمو را دیده اید؟ آن مرغ دریایی های وغ وغوی سیاه و سفید یادتان هست؟ اینها خود ابلیسند. یک چیز خوراکی بگیرید دستتان و بروید جایی که یکی شان هست بنشینید به خوردن. فرق نمی کند چه باشد: گوشت خرس یا خود خرس. اول یکی شان می آید می نشیند جلویتان و چنان زل می زند به دهانتان که اگر لقمه نپرد گلویتان خیلی رو دارید! بعد اگر سگ محلش کنید می رود سراغ مرحله دوم. در این مرحله شروع می کند به وغ زدن. هر ده ثانیه یک بار، جوری که انگار دارید مال بابایش را می خورید، و فرکانس هر "وغ" کمی – بسته به شنوایی شما – از قبلی بیشتر است. اگر در این فاصله خوردید و رفتید، که هیچ، و گرنه کم کم گروه سرودشان جمع می شوند و برایتان برنامه اجرا می کنند. آنقدر وغ می زنند که اگر به وضعیت آشنا باشید فرار می کنید، و گرنه مرتکب بزرگترین اشتباه زندگی تان می شوید و یک لقمه پرت می کنید برایشان. آن وقت است که با عرض پوزش از خواهران گرامی لباس زیرینتان را پرچم می کنند.

۲. این هم نقشه دنیا از نگاه اوزیها!
 

 

+   دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 4:41   اهورا فرزام  | 


 

روزتان مبارک بچه ها

    ""غروب روز 23 اسفند 1332 در میدان پادگان لشگر دو زرهی که اسارتگاه دکتر مصدق ، دکتر فاطمی ، کریمپور شیرازی و بقیه قربانیان کودتای 28 مرداد 1332  بود،  مراسم چهارشنبه سوری   شاهانه ، با شرکت اشرف  و علیرضا پهلوی انجام گرفت.
اینان کریمپور را از زندان بیرون کشیدند ، به دستور اشرف پیکرش را آلوده به نفت   کردند مدتی او را به توهین و تمسخر گرفتند.   پالانی  بر پیکر وی نهادند و دستور دادند با چهاردست و پا راه برود. با افروختن آتش ، جشن منحوسشان را آغاز کردند. زندانی به هر سو می دوید و فریاد می زد   شعلهء آتش همهء بدن او را فرا گرفته بود و تماشاگران قهقهه سر داده بودند.
فردای آن روز او را در حالی که دیگر امیدی به زنده ماندنش نبود ، به بیمارستان ارتش منتقل کردند. در آنجا ، تمام توان خود را در گلو جمع کرد و فریادزد : والاحضرت اشرف مرا کشت ! اما دکتر ایادی ـ پزشک مخصوص ـ با تمسخر گفت : دیوانه است ، هذیان می گوید.
فردای آن شب ، از افراد بیرون زندان کسی ندانست که آن شب ، در زندان لشگر دو زرهی چه گذشته است.. تنها همین را فهمیدند که روزنامه های تهران خبر از آتش گرفتن کریمپور شیرازی دادند ."

 

آنجا روز خبرنگار بود و همین چند روز پیش بود که یک خبرنگار بلوچ اعدام شد توی زاهدان که لابد روزما مبارک باشد به سر سلامتی و لابد باز هم این ما فارسها هستیم که سلطه مرگبارمان را انداخته ایم روی سر ترک و کرد و بلوچ و حتی عرب! به هر حال آنجا هم می تواند روز خبرنگار باشد و باز هم به هر حال باید این روز را تبریک گفت به همکاران کیهان و فسیلهای اطلاعات و یاران دبستانی جمهوری اسلامی، و بعد از همه اینها به دوستانی که جان و آبرویشان را گذاشته اند وسط، در سرزمینی که روزنامه نگارش هیزم چهارشنبه سوری است و سیبل تیراندازی "بروبچز"، از سلطنت طلب گرفته تا مذهبی، و کلا عامل تفریح برای هر جلنبر پاپتی که با حمایت یک آقا بالاسر، چماق به دست افتاده است توی خیابان و هوار می زند جاوید فلانی و مرگ بر ضد بهمانی، و واقعا چه فرق می کند که اسمش شعبان باشد یا سعید، تاجبخش باشد یا ...؟! مهم این است که بی مخ باشد و یا بهتر از آن، "ضد مخ" باشد. هرچه در صد این بی مخیت بالاتر، عنصر، مطلوبتر.

17 امرداد – و یا شاید در این اوضاع روز، همان مرداد – یا 23 اسفند برای من که فرق ندارد. توی آن مملکت هر روز روز خبرنگار است. هر روز که کسی نفسش توی آسانسور آخرت می گیرد یا سوار الاکلنگ "قپانی" می شود یا ننه بابایش می آیند جلوی چشمهایش در تورهای چند ساله "کارپیچ"، روز خبرنگار است. مهم نیست سالگرد مرگ "امیرمختار کریمپور شیرازی" باشد یا سالروز تولد "شعبان جعفری". نتیجه یکی است توی آن هندوستان مسلمان!
هرروزتان مبارک بچه ها!  

 

زنده باد تیان آن من
افتتاحیه قشنگ بود. بزرگ ، و در خور نام چین. ملتی که به قول گزارشگر اوزی پنج هزار سال تمدن دارد و آنقدر شانس، که رهبران کمونیستش خدایگان تازی ندارند، که اگر داشتند، لابد امروز سرتاسر دیوار چین قبر امام و امامزاده بود و شهر ممنوعه، پایگاه بسیج خواهران، و اصلا وقتی داشتم افتتاحیه را می دیدم، فکر می کردم که دیکتاتوری هم اگر داری، دیکتاتوری داشته باشی که کمی "پرستیژ" داشته باشد لااقل و آن قدر قدرت، که بشاشد به همه فخرفروشی غرب. دیشب همه زعمای غرب آمده بودند پکن، درست چند ماه بعد از کشتار تبت! انگار نه انگار که اتفاقی افتاده است آنجا، و توی ورزشگاهی که حضرات جمهوری اسلامی توالتهایش را هم نمی توانند بسازند، داشتند بزرگترین نمایش جهان را نگاه می کردند و با بزرگترین عملیات امنیتی جهان، و لابد از فردا باید هر چینی را که توی سیدنی می بینیم در برابرش کرنش کنیم چرا که همه دنیا ملت و فرهنگ او را می شناسند و حالا دیگر قدرت محترمشان را، ولی ما هر جا می رویم باید به جان مادرمان سوگند جلاله بخوریم که عرب نیستیم و به عربی حرف نمی زنیم و دشداشه نمی پوشیم و حرمسرا نداریم و شتر سوار نمی شویم و دست نمی بریم و کلا اینها همه رویاهای حکومتگرانمان است ونه واقعیت. یعنی هنوز واقعیت پیدا نکرده است!

آمریکا که وارد استادیوم شد، جمعیت چینی رفت روی هوا، درست مثل کوبا و کره شمالی و استرالیا، و تو نمی فهمیدی بالاخره که اینها برای چه و که هورا می کشند، اما می فهمیدی که تیم ایران چقدر غریب بود توی آن جشن نور و صدا، با آن دخترک محجب پرچمدار، که کمر خم کرده بود زیر بار متانت سیاسی، آن هم جایی که دختران سایر تیمها می رقصیدند و می خندیدند و دست تکان می دادند برای جمعیت، و تلخی این غربت را حتی تو هم حس می کردی، کیلومترها اینطرفتر توی سیدنی، و این تلخی را حتی شنیدن حرفهای گزارشگر اوزی هم کم نمی کرد وقتی با افسوس از جای خالی رضازاده حرف می زد و مدالهای جهانی هرکول ایران. اینجور وقتهاست که نمی دانی با هجمه کینه و نفرتی که می کوبد توی سینه ات، چکار کنی.

خلاصه که چینی ها تحسین دنیا را برانگیختند. حتی آدمی مثل من که کلا از این حرامزاده های "سگ خور" متنفرم و تا نیمه مراسم را داشتم زور می زدم که بگویم عجب افتتاحیه مزخرفی، به مشعل که رسید، نمی توانستم دهان زیر گل رفته ام را ببندم، از بس که همه چیز "چینی" بود. زنده باد "تیان آن من" و تمام دانشجوهایی که آن روز به خاک و خون کشیده شدند تا من امروز بتوانم والیبال ساحلی زنان استرالیا و روسیه را نگاه کنم.

+   شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 17:38   اهورا فرزام  | 

 

مثل تمام کارهای دیگری که توی زندگی ام کرده ام به سخت ترین شکل ممکن اجرا شد. اول که صدور ویزا خورد به خِنِس و ویزایی که قرار بود حداکثر 45 روزه بیاید، 5 ماه طول کشید تا به دستم برسد. خودم هم شده بودم مثل "داودی" که هر وقت می آمد آشپزخانه طبقه سوم روزنامه  تا سیگاری دود کند یا چایی بنوشد، تا چشمش به من می افتاد سبیلش به خنده  کش می آمد که:"هنوز که اینجایی نکبت!"

خلاصه یک روز خبر دادند که ویزا آمد. مرحله بعدی بلیط بود که رفتیم و رزرو کردیم و خیالمان راحت شد و درست در آخرین روزها تماس گرفتند که هواپیمایی کوفت و زهرمار عربی، نمی دانم چه خاکی به سر ریخته است و مادر تمام رزروها به قول آقا شکرالله سبزی فروش محل قدیمی مان  "می لی لی!" . به چه بدبختی توانستیم دو تا پرواز را  به هم بدوزیم تا بتوانیم قبل از 14 آگوست که ویزا "می لی لی" می شد خودمان را برسانیم اینجا. با ماهان به تایلند و از آنجا با بوی گه غذاهای تایلندی به سیدنی. باز دم دخترک آژانس هواپیمایی گرم که با همان قیمت، کمی بالا و پایین، جور گند هواپیمایی قطر را کشید برایمان.

فرودگاه تایلند غولی است برای خودش. توش گم می شوی مثل آب خوردن، و من که دلم به فاصله سه ساعته بین دو پرواز قرص بود، 45 دقیقه طول کشید تا قدم زنان خودم را رساندم به "دِسک" مربوطه و "پاس" و بلیط را تحویل دخترک بی ریخت تایلندی دادم. آن روزها انگلیسی برایم فقط انگلیسی بود و هنوز چیزی از لهجه استفراغ شرقی ها نمی دانستم، برای همین حرف زدن دخترک اعصابم را ریخت به هم که نمی دانستم چه مرگش است و چی دارد زرت و زورت می کند. تا اینکه بالاخره "سوپروایزرشان" آمد و بی خیال سوال و جواب شد و کارت پرواز را صادر کرد و با مدارک گذاشت کف دستم و زل زد تو چشمهایم و گفت: "Gate 7, RUN!" و من نیم ساعت بعدش فهمیدم که این گِیت شماره هفت همان جایی است که من یک ساعت و نیم دقیقه قبل ازش آمدم، و وقتی خیس عرق و نفس زنان خودم را انداختم توی "طیاره"، مهماندار تایلندی در را پشت سرم بست که یعنی این همه آدم علاف تو بوده اند تا حالا و اگر اتوبوس بود باید رو بوفه می نشستی تا خود سیدنی!

تو فرودگاه سیدنی هرچه کنار آن طواف چمدانها ایستادم منتظر بار و بندیلم، خبری نشد. رفتیم پرس و جو و کاشف به عمل آمد که زار و زندگیمان جا مانده است در همان تایلند ، که البته حدسش را هم می زدم با آن وضعیتی که خودم سوار هواپیما شدم. خلاصه دست از پا درازتر آمدیم بیرون، جایی که مهرانی که هفته پیش از آن، از پکن رسیده بود سیدنی، آمده بود پیشواز. با یکدست لباس و یک کیف دستی پر از کتاب و کاغذ، خراب شدیم خانه "غفور".

غفور یک مهاجر افغانی بود. زن و بچه رفته بودند ایران  به دید و بازدید و خانه "خالی" بود اصطلاحا، که با درخواست دوستان و آشنایان و همشهری های مهران، قبول کرده بود پذیرای ما باشد یک چند روزی تا جا بیافتیم. هفته اول را خانه غفور بودیم و حتی منش رفاقتی اش هم باعث نشد حس سربار بودن و مزاحم بودن بگذارد به قول معروف حالش را ببریم از خارجه! آخر هفته که بار و بندیل آمد، گرفتیم به کول و با مهران زدیم به جعده "سیتی" ، که آن روز عینیت غربت بود برایمان. هنوز عکسی را که آن شب دربدری توی "Pitt Street" گرفتم دارم. همین "پیت استریتی" که امروز برایم هیچ فرقی با خیابان نارمک ندارد در آشنا بودن و حتی نوستالژی!

بالاخره "تِلِپ" شدیم توی "maze" و این هم به لطف مهران که زبانش بهتر بود و دست و پا دارتر، وگرنه من چه می دانستم که "back packer" یعنی چه! همان فردایش هم رفتم سر کار نقاشی، که کسب و کار آبرومند جماعت ایرانی است اینجا و اولین محل درآمد اکثر پسرهای "وُرک و هالیدِی"، و بعدها شاید تعریف کردم جریان این "بیزنس" نقاشی را اینجا و اینکه چرا ایرانی ها چنبره زده اند روش، و اینکه "فیروز" ، حماسه جاویدان سیدنی کیست و غیره و ذلک!

خارج، برای ما از همان "maze" شروع شد با "route 69" و "بار" رفتن های شبانه و آن همه خارجی های رنگ و وارنگ، و کلا چقدر غریب بود برای ما که ما چقدر جداییم از فرهنگ جهانی وقتی می دیدیم که یارو یک کوله پشتی (back pack) می اندازد روی کولش و می شود "back packer" و دست دوست دخترش را می گیرد و از آن طرف دنیا بلند می شود می آید اینجا به گشت و گذار و به زور مثلا 18 سالش می شود و یک کلمه هم انگلیسی بلد نیست، اما حداقل می داند چه غلطی باید بکند، چونکه برزیل خودش، یا کلمبیای خودش، یا مصر و کره خودش هم مثل اینجاست و اصلا هیچ ربطی به تهران یا پیونگ یانگ ندارد و حداقل می داند "back packer" چیست!

دو – سه هفته ماندن در "maze" کافی بود تا حساب کار دستمان بیاید. زدیم بیرون و برای اولین بار توی زندگیمان رفتیم خانه "share" کردیم و روزهای اول چقدر حسمان مثل حس تازه عروسهایی بود که آمده اند خانه مادرشوهر زندگی کنند. همخانه ای هایمان دو تا تایلندی بودند با بوی گند غذاهایشان، و یک پسرک وایکینک با اسمی تو مایه های "یاری" که همان اول برای ما تبدیل به "یاور" شد و با دخترک چینی صاحبخانه هم سروسری داشت گویا. بعد تایلندی ها رفتند و پشت سرشان هم یاور رفت و خانه در رکود مسافر در سیدنی بی مستاجر ماند چند صباحی و من و مهران هم در حد خفه کردن خودمان حالش را بردیم . پول یک اتاق را می دادیم و همه خانه برای حدود یک ماه مال ما بود و پاتوق بروبچه های ایرانی. بعد آلبرت چینی – مالزیایی و جان کره ای آمدند جای تایلندی ها و یک سیاه رقاص آمریکایی به اسم "استیو"هم آمد جای یاور. آلبرت را "قاطی" صدا کردیم بین خودمان و استیو را رفقا هنوز هم "مشکی" صدا می زنند و این سیاه نکره "هیپ هاپ" باز، یک دوست دختر لبنانی داشت  "اوووف!". همین حالا هم اگر هر کدامشان را ببینیم کلی خاطره داریم برای تعریف کردن. چه با آنها، و چه با همخانه ایهای بعد آنها. فرانسوی ها – ژان باپتیست و سیمون – که من خلاص شدن از بیگاری نقاشی و کار در سردخانه را مدیون همین "JB" هستم.

خانه ربکا – همان دخترک چینی – یادآور خاطرات روزهای سخت سیدنی است. به پیسی خورده بودیم. طلسم شده بودیم انگار. همه کار درست و حسابی و درآمد درست و حسابی داشتند جز ما. از نیمه سپتامبر تا کریسمس، نتوانستیم حسابمان را یک دلار بالا ببریم. شاهکارمان این بود که کرایه را هر جور بود جور می کردیم و می ریختیم به حساب "رِبِک " تا "homeless" نشویم لااقل. هیچ جوری پول توی دستمان نمی ماند. یعنی نمی آمد که بماند. روزهایی بود که حتی برای رفتن سر کار به اندازه دو نفر، پول بلیط قطار نداشتیم. یکی مان می رفت، یکی مان می ماند خانه. پول من و مهران نبود دیگر، پول ما بود. هر کس می توانست فقط سعی می کرد جلوی غرق شدن را بگیرد. زور می زدیم تا روحیه مان را نبازیم. هردو می دانستیم که هر آن ممکن است سرمان هم برود زیر لجن و فاتحه، ولی به هم دل می دادیم. گاهی دعوایمان هم می شد. اما شرایط جوری نبود که بشود تخته پاره را رها کرد و تنهایی زد به موج. گذراندیم هر جور بود، هرچند نمی دانم اگر مهران نبود می توانستم یا نه.

کریسمس و بیکاری فصلی اش را هر جور بود گذراندیم. من از ژانویه رفتم پیش "تونی" کار. استرالیایی – ایتالیایی بود و با مرام. کار که تمام می شد، پولت را می گذاشت کف دستت، "cash!".تا آخر ژانویه حساب ذخیره ارزی یک کم آمد بالا و بعد هم که کار سردخانه و زندگی افتاد روی غلطک. ربکا خانه اش را خواست و افتادیم به "move" کردن که اینها را دیگر نوشته ام مفصل.

***

امروز اول آگوست است. سالگرد ورود من به سیدنی. سالگرد روزی که قرار است فصل نویی باشد در زندگی من، که هست. توی این یک سال، به اندازه تمام آن سی سال قبل، تجربه کرده ام، از خوب تا بدش. آدم دیده ام، از خوب تا بدش، و خودم را شناخته ام ... از خوب تا بدم. تکراری است اگر بگویم خوشحالم که آمدم. این را گفته ام قبلا. این هم تکراری است اگر بگویم دلتنگم برای رفقا و خانواده و آن "یک نفر" که از دست دادمش. برای همین، جمله طلایی مهاجرتم را می گذارم برای سالگرد بعدی. سال دوم قرار است که متفاوت باشد اگر ماندنی شویم.

 

سوراخ کیلید: زمستان سبز
این هم تصویری از شهر زمستانی و یخبندان سیدنی! پوزه سیبری را به خاک مالیدیم امسال توی "یخما". اینها هیچ چیزشان به آدمیزاد نمی رود. لابد می پرسید برف کو! سیدنی چهار برابر تهران است. تازه آن قسمتهایی هم که برف آمده، روی همین دارو درخت و نخلها آمده است خیر سرش! 

--------------------------------------------------------------------------------------------

*"کشمکش در داستان" را ترجمه کرده ام گذاشته ام روی "ش ع و ر" . خواندنش می ارزد برای آنها که اهل نوشتن هستند. عمری باشد به بقیه عناصر داستان هم یک حالی می دهیم! 

+   جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 12:1   اهورا فرزام  | 

فرض بر این است  که این مملک ده ماه سال آفتابی باشد و گرم و داغ و آفتابش پوست را بسوزاند و این خزعبلات. روزی که داشتیم می آمدیم اینجا یک جایمان کلی عروسی بود که دیگر از سرما و زمستان خبری نیست. توضیح اینکه من از سرما متنفرم. بعد ،چند تا اتفاق کوچک افتاد. اول اینکه توی این تقریبا یک سال، سرجمع یک ماه هم آفتاب ندیدیم کلا. همه اش یا سرما بوده است یا باران. سرمای اینجا هم از سگ سرمای تهران بدتر است. تهران مثلا هوا یکدفعه می شود ده درجه زیر صفر، اما لااقل وقتی خانه ات هستی بخاری داری و گرما و اینها. اما اینجا چون اصلا سرما ندارند و تابستانشان داغ است – همان که ما هنوز ندیدیم – خانه ها هیچ وسیله گرمایی ندارند که هیچ، همه شان هم طوری ساخته شده اند که پشت به آفتاب باشند و خنک. برای همین توی هوای 12 درجه بالای صفر مجبوری توی خانه ، بچپی زیر پتو و سگ لرز بزنی. خلاصه که داغ آفتاب و هوای خوشمزه شرجی گرم به دلمان ماند.

اتفاق "کوچولوی" دوم این بود که یک کار برایمان جور شد "هلو". پول "گود"، کار "ایزی" و خلاصه به به و چه چه! فقط همان روز اول آقای آژانس کاریابی گفت که کار توی سردخانه است! یا به عبارت بهتر، فریزر! خلاصه که نیمه دوم همان تقریبا یک سال در دمای زیر 30 درجه سانتیگراد گذشت. این را هم گذاشتم به حساب اینکه من کلا آدم با مزه ای هستم و بنابراین همه اتفاقاتی هم که برایم می افتد با مزه است و برای همین است که سال ورود من به سیدنی ، سردترین سال این شهر در 25 سال گذشته می شود و خودم هم باید بروم توی قطب جنوب کار کنم.

و اما اتفاق "کوچولوی"  سوم از همه با مزه تر بود. این خبر "بی بی سی" را داشته باشید:" برای اولین بار در 150 سال گذشته در سیدنی برف بارید."  و من دقیقا همان بعد از ظهری تصمیم گرفتم از خانه بزنم بیرون و بروم "چتسوود" که قرار بود بعد از 150 سال اینجا برف ببارد. توجه کنید که صبح آن روز هم نه، دقیقا همان بعد از ظهری که از "گوردون" تا "رزویل" همه جا سفید پوش بود. مورچه خوار و اتوبوس جهانگردی را که یادتان هست؟

خلاصه که من طبق روال گذشته خیلی باحالم و هنوز این "باحالیت" ما ادامه دارد و کلا نمی شود مثل آدم زندگی کنیم و اتفاقاتی برایمان نیفتد که احساس "خاص" بودن بهمان دست ندهد در سیستم خلقت.

فعلا در آستانه "بریج"، بیکارم و این "بریج" در سیستم "immigration" اینجا یک چیزی است تو مایه های "کارپیچ" کردن زندانی های اوین. یعنی اینکه حالا برو خوش باش تا خبرت کنیم و تو این مدت نه مقیمی، نه "ورکی"، نه "استودنتی"، نه "ویزیتوری" ، نه ... و کلا تا دلمان نخواهد در موردت یک تصمیم بگیریم ، هیچ چیز نیستی. فقط هرکی پرسید بگو من روی بریجم! برای کار هم باید درخواست بدهی و اگر دلمان خواست اجازه می دهیم. البته تا وقتی پول داری و دلت هم گرم است به "tax back" – فارسی اش می شود یک چیزی تو مایه های مالیات برگردان یا مالیاتی را که دادی پس بگیر -  این "بریج" یک دوره اجباری بخور و بخواب است که می توانی حالش را ببری به قول "گوجه سبز". و من الان دارم حالش را می برم. بیکارم، شبها می نشینم تا صبح و دم صبح می خوابم تا بعد از ظهر و کلی عقده اینترنت و کتابم را خالی می کنم و کلی هم می خواهم داستان ترجمه کنم بزنم روی یک وبلاگ دیگر که ملت بخوانند و حالش را ببرند. خلاصه که زندگی ... "بیوتیفول!".

اما نکته جالبش اینجاست که الان تو دوره بیکاری بیشتر وقت کم می آورم! الان یک هفته ای می شود که "ایمیل" هایم را درست و حسابی جواب نداده ام و اوضاع وبلاگ هم که زیاد درست و درمان نیست. الان هم این متن را دارم تو جلسه اعضای کتابخانه ایرانیان "هورنزبی" تایپ می کنم، در حالی که دیگران دارند می زنند توی سرو کله هم که چقدر عضو بگیریم و چقدر حق عضویت و هیئت مدیره چه باشد و فلان چیز چه و غیره و ذلک! فکر کنم همه هم می دانند که من دارم نقش "بزقیچ" را ایفا می کنم اینجا. همین الان هم در ساعت هشت و سه دقیقه بعد از ظهر به افق "هورنزبی"، جلسه تمام شد و همه پا می شوند به خوردن. یک چیزی تو مایه های همان من الله التوفیق! بعدش هم جلسه "book club" است که همه باید بزنیم تو سر و کله "همنوایی شبانه ارکستر چوبها".

سوراخ کیلید: تخیل
سوراخ کیلید این بار عکس نیست. یک سری نقل قولهای واقعی می نویسم تا خودتان تصاویر را تخیل کنید.

 حذف شد. حق با کاملیا است. احساسی عمل کردم.

+   سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 0:44   اهورا فرزام  | 

 

همان روز موقع برگشتن با مهران توی قطار با یک حساب سرانگشتی به این نتیجه رسیدیم که این هفتمین جشن بزرگی است که توی این یک سالی که ما سیدنی هستیم اینها برگزار کرده اند. با احتساب جشنهای بین المللی مثل ماردی گراس و همین "youth day" ، و جشنهای کوچک کشوری یا ایالتی مثل "آنزاک دی" و "استرالیا دِی" و کریسمس و ...!
 

و اما این روز جوانان را از یک سال قبل اعلام کرده بودند. اصلا بالای ورودی اصلی کلیسای کتدرال، به تقلید از شهرداری تهران یکی از این تابلوهای روزشمار نصب کرده بودند که مثلا 143 روز به "youth day" و سفر پاپ به سیدنی. از همان موقع می دانستیم که این ماجرا کلا ماهیت مذهبی دارد برایشان. قرار است پاپ بیاید و اینها. اما طبق تجربه خودم از ایران تصورم این بود که پاپ می آید و یک عده از این بچه حزب اللهی هایشان جمع می شوند و پاپ یک مشت اُس و شعر برایشان تَفت می دهد و آنها خرکیف می شوند و یک صد هزار باری خدا را شکر می کنند که اینقدر احمقند. اما خوب ... اشتباه می کردم.

آن روز رفته بودم برای تسویه حساب و تحویل کلید به صاحبکار و این مزخرفات. برگشتنی با مهران قرار داشتیم تو سیتی. تلفنی برایم گفته بود که چه خبر است اینجا. سگ سارون را به چشم می دیدی. بنا به گفته خودشان از المپیک هم بیشتر آدم ریخته بود تو سیدنی. هر طرف نگاه می کردی یک گروه ده – بیست نفری جوانکهای شانزده – هفده ساله را می دیدی که بیرق مملکتشان را هوا کرده اند و افتاده اند تو خیابان. از کشورهای آشنا مثل آمریکا و آلمان و ایتالیا و روسیه گرفته تا جاهایی مثل "پوپونیوگینا" که به قول مهران "این دیگه کجاس؟!" که اصلا اسمشان را هم نشنیده بودیم ، و اصلا می آیی جایی مثل سیدنی که بفهمی جایی به اسم "پوپونیوگینا" هم توی دنیا هست که جوانانش جزئی از جامعه جهانی هستند به حول و قوه الهی!

خلاصه از همان "taxation office" با رضا قرار گذاشتیم و سه نفری رفتیم سمت "هایدپارک" جایی که بخشی از این جوانکها ، هر کدام با لباسهای سنتی مملکتشان می آمدند و برنامه اجرا می کردند یک گوشه پارک، و ما به نمایش آفریقایی ها نرسیدیم از بد شانسی. کلا یکی – دو باری نمایشهای خیابانی آفریقایی ها را دیده ام توی این یک سال. شاهکار خلقتند این سیاهها! اصلا دستشان که به "داریه دمبکشان" می رود، جنازه داود نبی را هم به رقص وا می دارند. خلاصه آن را از دست دادیم و بعدی هایشان زیاد "مالی" نبودند ، هرچند که از اجرای موسیقی کره ای با آن طبلهایی که مثل سینی مسی از یک چهارچوب آویزانند، بدم نیامد.

بدی دور بودن از سیتی و زندگی در "هورنزبی" این است که کل تجربه ات از روز جوانان خلاصه می شود به همان بعد از ظهر. اما همان هم بس است برای تو که بفهمی منظور اینها از زائر – pilgrim – با آنچه تو توی ذهنت داری فرق دارد. تو توی همان بعد از ظهر کلی دختر ترگل ورگل خوشگل مامانی رنگ و وارنگ رقصان دیده ای که از گوشه و کنار دنیا بلند شده اند آمده اند سیدنی زیارت پاپ! و هیچ کس هم گریه نمی کند و نوحه نمی خواند وضجه نمی زند و توی سر و کله اش نمی کوبد که هیچ، تازه رقص و آوازشان هم به راه است و کلا این غربی ها دارند مسیحیت را هم به ساز خودشان می رقصانند و خود "jesus"   هم گاهی اوقات کمری نرم می کند آن بالای صلیب به ساز پیروانش.

مراسم سه – چهار روز طول کشید و پاپ با نخست وزیر ملاقات کرد و کلی مراسم و سخنرانی و جشن و بکوب بکوب داشتند اینها و ما هم تمام این مدت به قول خودم و مهران در وضعیت "بع بع" بودیم که اینجا کجاست و ما چکاره ایم و این بچه را کی غسل واجب کرده است! دست آخر کل این مراسم برای ما چند تا نتیجه کلی بیشتر نداشت و این نتایج کلی ، کل چیزی بود که من از این قضیه فهمیدم:
1. چه خوب است که آدم بتواند به پرچم کشورش افتخار کند.
2. چه خوب است که آدم بتواند عضوی از جامعه بشری باشد.
3. چه خوب است که پلیس یک مملکت بتواند امنیت چنین مراسم عظیمی را تامین کند، آن هم در شرایطی که آن طرف شهر یک دو سالانه هنری – آن هم بین المللی – در حال برگزاری است و میلیونها دلار آثار ارزشمند هنری تلنبار شده است آنجا، و هیچ کس باتوم نخورد و هیچ کس فحش خواهر و مادر نشنود و ...!
4. چه خوب است که یک فرماندار به خاطر مشکلاتی که برای مردم پیش می آید - به خاطر اینکه شهرشان میزبان بیش از نیم میلیون جانور رنگ و وارنگ است – از مردم عذرخواهی کند :" به هر حال ما بیشترین جشنها را در دنیا اجرا می کنیم."
5. چه خوب است که مردم یک شهر در طول یک سال هفت جشن بزرگ را می بینند، و تازه هفت تا به حساب من و مهران، چرا که خیلی وقتها ما صدای آتش بازی را از "دارلینگ هاربر" می شنیدیم و نمی دانستیم چه خبر است!
6. چه خوب است که جوانهای یک کشور دیگر بتوانند توی خیابانهای مملکت تو پرچم خودشان را هوا کنند و آن وقت، به پاس احترامی که تو به آنها گذاشته ای، پرچم تو را هم بگیرند دستشان. اینجور می شود که به ازای پرچم هر کشور، یک پرچم استرالیا می رود هوا.
7. چه خوب است که شعور چیز خوبی است و چه خوب است که همه مردم دنیا نمی خواهند پاچه آدم را بگیرند.
8. و بالاخره اینکه رابینسون کروزوئه توی آن جزیره ، بیشتر از ایرانی ها توی ایران، با دنیا ارتباط داشت. این یکی دیگر خوب نیست اصلا.

   روز جوانان به روایت تصویر
جشن جوانان لبنانی زیر مجسمه ملکه ویکتوریا. کسی اعتراض نداشت و اصلا همه توی جشن شریک بودند تا زمانی که یکی شان از مجسمه بالا رفت و شروع کرد پرچم را کوبیدن به دست مجسمه به حالت تحقیر که صدای اعتراض جوانان آنگلوساکسون بلند شد. جالب بود که اینها اینقدر تعصب دارند روی این زن.
 
مراسم معرفی یک گروه رقص "hip hop" در هاید پارک که نفهمیدم از کجا آمده بودند.

از این نوع نذری زیاد دیده ام. آغوش مجانی نذری می دهند! روزهای عادی هم ممکن است یکی از این هلو مامانی ها را کنار خیابان پیدا کنید با تابلوی "free hugs"

و سکوت ابدی آن "شین"  دوست داشتنی ...

+   سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 3:28   اهورا فرزام  |