تبليغاتX
و اینک ، آخر دنیا

و اینک ، آخر دنیا

یک تبعید خود خواسته


به قول حضرت شهرام شبپره:"بازم تابستون اومد!" و به قول خودم :"آخ جون تابستون اومد!" هرچند اینجا زمستانش هم همه لختند در مقایسه با استانداردهای ایران، ولی باز هم تابستان حال می دهد. امروز سیدنی سه تیغ آفتاب بود با 22 درجه دما. فردا گویا 26 درجه است و البته ابری، که اگر نزند تو باد و طوفان، حال می دهد. الان هم اینجا ساعت سه و چهل دقیقه بعد از ظهر است و برای اولین بار از وقتی آمدیم هورنزبی، در بالکن را چهارطاق باز گذاشته ام و با رکابی و شلوار کوتاه و بدون جوراب، نشسته ام روی مبل – و نه توی تخت و زیر سه تا پتو - به نوشتن. تا دلتان هم بخواهد دارد از در باز بالکن انواع و اقسام اصوات ناهنجار می آید تو مربوط به عملیات ساختمانی یکی از "بیلدینگ" های مجاور، و نمی دانم مهران چطور می تواند توی این سر و صدا بگیرد اینطور تخت بخوابد .

جمعه بالاخره بعد از کلی استخاره، رفتیم باشگاه ثبت نام. از آن جینگیل فینگیل های سیتی خبری نبود اینجا. دخترک پشت "پیشخوان" گفت صبر کن تا نمی دانم کی بیاید. صبر کردیم و بعد از یک دقیقه، یک نره خر اوزی جلویمان ظاهر شد و البته با لبخند و تشکیلات. بعد هم کل مراسم ده دقیقه نشد کلا و آن هم بیشتر علافی پشت خط بانک "سن جورج" بود برای "استعلام" حساب بانکی. خلاصه که دوهفته هم مهمانمان کردند مجانی و شدیم عضو "گلدنشان". خیالم از فتق راحت شد، دوباره هوس زور زدن افتاد به کله ام!

نمی دانم نوشته ام یا نه! اینجا توی ایستگاههای قطار سطل آشغال نیست. از کل شاید حدود دویست ایستگاه قطار سابربهای مختلف سیدنی، شاید یک ده تایی سطل آشغال داشته باشند. آنها هم ایستگاههای فرعی اند و کوچک. تو بقیه ایستگاهها باید یا آشغالت را بخوری، یا اینقدر با خودت ببری اینطرف و آنطرف که یا سطل آشغال پیدا کنی یا جذب بدنت بشود. این دوشنبه یکی از دوستان جلسه داستانخوانی کتابخانه توی داستانش اشاره کرده بود که این قضیه به خاطر بمبگذاری و اینهاست. یعنی از ترس حملات تروریستی و بمبگذاری توی سطل آشغال، سطل آشغالهایشان را جمع کرده اند. امروز به مهران می گفتم که این قضیه 11 سپتامبر و عواقبش – با راست و دروغش و سیاستبازیهای آمریکایی صهیونیستی اش کاری ندارم لطفا!- لازم بود تا غربی ها – خصوصا آمریکایی ها – یک کم طعم وحشت از تکه تکه شدن را بچشند. هرچند بماند که هنوز نمی دانم کدام الاغی به سرش می زند یک بمب اینجا حرام کند. فکر کنم استرالیا زیر آب هم برود کسی تو دنیا خبردار نشود اصلا!


قضیه "خدا" اینجا خیلی جدی است. برخلاف آن چیزی که توی ایران سعی دارند بکنند توی کله ما که غرب فلان و بهمان، اینها شکم پاره می کنند برای God و Jesus و این خزعبلات. اینها هم مذهبی هایشان مثل مذهبی های خودمان، و کلا مذهبی های تمام دنیا هستند که کرکره مخشان را کشیده اند پایین به تمنای اوامر راهنمای آسمانی. زیاد دیده ایم ازشان و زیاد زور زده اند که ما را بکشانند توی خودشان، و با چه ذوقی می گویند از خدایی که یگانه فرزندش ، عیسی را – که البته این عیسی در پرده های مختلف این نمایش در نقش خود خدا، یا جلوه ای از جلوه های سه گانه او هم ظاهر می شود – قربانی کرد که گناهان ما را بشوید. انگار که خدا خودش هم از سنت دیرینه سامی – یهودی قربانی کردن پیروی می کرده است و نمی شده که همینطور لطف کند و بدون اینکه یگانه فرزندش را به "فاک" فنا بدهد، گناهان بشریت را ببخشد. جالب اینجاست که یهود، و بقیه اقوام دارای مذهب، برای خدایانشان قربانی می کردند که آن خدا گناهانشان را ببخشد – چون بشر همیشه گناهکار است و اصلا باید باشد – حالا معلوم نیست خود خدا دیگر برای چه  و که، پسرش را قربانی کرده است!


انصافا هم اینها با این عقاید سوراخ سنبه دارشان، جلوی طلبه زپرتی های فیضیه هم کم می آورند. آنچه آخوندهای شیعه ساخته اند توی این پانصد سال، اصلا قابل مقایسه نیست با فک و شعرجات حضرات. تازه آن از نظر ما فک و شعر است خودش، چه برسد به این. حالا بگذریم از داستانهای مربوط به ولادت امام زمان از "ران" مبارک مادر و نماز خواندن در بدو تولد و اینکه مرغی آمد و ایشان را برد و بعد آورد و ...! شاید آخوندها بعضی جاها تند رفته باشند، ولی کلا – و شاید به خاطر پشتوانه فلسفی فقهای اولیه و امتداد سنت تدریس فلسفه در حوزه – ساختار شیعه معقولتر است. حالا جرات داری همین را بگو بهشان. اصلا بیا ایرادات عقلی بگیر که الاغ! تو چطور می توانی قبول کنی که عیسی شکل دیگری از خود خداست و روی زمین است و می رود روی صلیب و در همان حال در آسمان هم است. یعنی خودش همزمان تجسم مادی پیدا کرده است و دارد روی زمین به فاک می رود و همان موقع هم با خودش حرف می زند آن بالا. تازه تجسم سوم هم هست:"روح القدس!" این را بگو تا همان قیافه ای را ببینی که توی ایران وقتی به فک و شعرجات عاشورایی ایراد می گرفتی می دیدی. مذهبی ها همه مثل همند، و اصلا برای جلوبندی همین "فیتیله پیچ" شدن هم هست که تقدس ساخته می شود. برای اینکه کسی نفهمد شاه لخت است، دور باش کور باش می خوانند همه. تازه داشته باش آخر زمان را و آنهمه منجی که قرار است بیایند و همه شان هم قرار است یگانه باشند. چه حالی بکنند قبرکنهای هفتاد و دو ملت!
 

امروز توی قطار بودم که هدیه زنگ زد از آمریکا. طبعا هم ماه رمضان است و هدی جان کلی تعریف کردنی دارد از شبهای احیا. خوشگلش اینجا بود که گفت آنجا نوحه را، هم به فارسی می خوانند، هم انگلیسی. یعنی مداح می آید از انگلیس، می خواند هلو! به سلامتی خلق الله دور از وطن و نسخه های اورژینال برادر حلالی و حاج سعید و مش باقر و داود دوغی و ممد خوش الحان! نمی دانم کدام بزرگی بود که همیشه می گفت با مذهب و مذهبی جماعت شوخی نکن. راست هم می گفت. این جماعت تا آنجا که زبانشان کار کند، زبان می رانند. زبانشان که ایستاد – و چه راحت می ایستد – زبانشان می شود زبان شمشیر و گلوله و ...  یکی ما را از برق بکشد!   


پست آخر مهران را بخوانید اگر حالش را داشتید.

و مهر ماندگار سمیرا ... نمی دانم چرا، ولی این پستش را که می خواندم قیافه اش جلوی چشمم بود دائم. روزهای دلتنگی دارد این روزها.

سوراخ
کیلید
گذاشته ام اینجا. تو هر سه سری عکسهایی هست که ندیده باشید.

برای فیل...ها، اگر مثل خودم حس وحال فی...ر شکن ندارند:

          


             


     





 
+   یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 18:25   اهورا فرزام  | 


بعضی وقتها چیزی نداری بنویسی. سالگرد کشتار زندانیان سیاسی آنقدر بی مزه و نمی دانم چه چیزهای دیگری است که اصلا نمی خواهی دوباره به یادش بیاوری. آخرش هم بیانیه ای با همان ادبیات زمان "کمون پاریس" می شنوی، انگار نه انگار که الان سال 2008 است و البته چون برنامه را کمونیستهای سوسیالست شده اداره می کنند، فراموش نمی کنند که رژیم ایران حتما باید یک رژیم "سرمایه داری" باشد. البته حجم کم آدمهای حاضر در جلسه هم باعث نمی شود شاهد "ایرونی بازی" نباشی. یعنی بالاخره یکی پیدا می شود وسط حرفهای مجری، بلند شود برود بیرون و شروع کند به داد و بیداد، حالا یا مجاهد است یا یک چیز دیگر، و یکی دیگر که مثلا فدایی است و وظیفه می داند یکی – دوتا "تیکه" بیاندازد به حزب توده وقتی می رود پشت تریبون برای تعریف خاطرات زندانش! در کل هم به این نتیجه می رسی که دم جمهوری اسلامی گرم که چه خایه ای کشیده است که بعضی ها اینجا هم بعضی چیزهای داشته و نداشته شان می چسبد زیر گلویشان بعضی وقتها!

معبد بهایی ها هم نمی توانی بروی. تا صبح نشسته ای به تکمیل داستانت و بعد هم یکی - دو تا تلفن که بی نتیجه مانده است و بعد هم گرفته ای خوابیده ای. آن وقت، وقتی می آیند دم در دنبالت مغز خسته ات تا خرخره نئشه خواب است. می گویی نمی توانی بروی و به قول اینها that’s it .

به قول کرگدن ،خواهر رونالدینهو هم  همان دوشنبه صبح اس ام اس می زند  وبه قول خودش قرارتان را “raincheck” می کند و تو هنوز نمی دانی این دیگر چه فعلی است و این "تیکه" لاتین، این "تیکه" انگلیسی را از کجا آورده است. خلاصه که چون شب قبلش خوب نخوابیده ای و چندان هم از نظر اقتصادی دوست نداشتی یک ساعت تو سوییت های هتل شرایتون ولو باشی، فقط یک جایی ات کمی به خاطر اصل مطلب می سوزد و تخت می گیری می خوابی. بعد هم ظهر پا می شوی می روی استخر که روزت را "سالم"شروع کرده باشی.

خوب! از هفته بعد هم باید بروی سر کلاس و فکر می کنی که خیلی لوس است که هنوز داری دوم شخص می نویسی و اصلا چه اجباری است؟! چیزی نداری بنویسی اصلا ننویس. اما خوب شاید این هم تففن است یک جورهایی!



راستی ... کمی برایم دردناک بود که سربند بازی زری عزیز، هر چه زور زدم یادم نیامد که بچه گی هایم چه کلماتی را بچگانه و به قول خودم "خوشمولی" می گفتم. دیگران چیزهایی می گویند گاه گداری. مثلا اینکه به "چایی" می گفتم دایی. اما خودم چیزی یادم نیست. یعنی اینقدر دورم از آن سالها؟!




سوراخ کیلید

دیدن معابد بهایی خالی از لطف نیست. شاهکار معماری نباشند، چشم نوازند. به طرز احمقانه ای امیدوارم فی...ر نباشد آنجا. اگر بود فکر دیگری خواهیم کرد.

+   یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 5:28   اهورا فرزام  | 


پدرم اهل سفر بود تا آنجا که یادم هست. کلا آدمی نبود که به خودش بد بگذراند. تا وقت گیر می آورد ماشینش را آتش می کرد و می زد به جاده. شمال و جنوب و شرق و غرب هم فرقی برایش نمی کرد. توی یکی از همین سفرهایش هم بود که توی لرستان، خورده بود به پست عموی مادرم و ایشان هم از کیسه خلیفه بخشیده بودند و این آقای پولدار تهرانی را برداشته بودند برده بودند منزل اخوی و اخوی هم که بشود پدر بزرگ ما، لابد فکر کرده بوده اند که اگر یک سوغاتی خوش آب و رنگ همراه حضرتش نکنند، رسم مهمان نوازی را کامل نکرده اند. الان هم هر سه نفرشان به رحمت، یا یک چیز دیگر ایزدی پیوسته اند و لابد الان خوشند با هم کنار بساط "نخ دندون" و دود و دم!


آنجا که مادرم بزرگ شده، جایی است به اسم "مَعمولان" یا آنطور که محلی ها می گویند "مَعمولو". حالا شهر است، ولی آن روزها روستایی بود شصت کیلومتری خرم آباد، به سمت اندیمشک که می رفتی، با خانه هایی سنگساز – مثل همه خانه های لرستان-  که دو طرف جاده سراسری تهران – اهواز تو دامنه کوه ساخته شده بودند. جاده ای که به معمولان می رسید در بیشتر مسیرش ، از یک طرف به کوه می خورد و از یک طرف به دره. مدخل ده، یا شهر یا هر چیز دیگر که بود یا هست، دو تا تونل کوتاه بود که پشت سر هم تو دل صخره ها دهان باز کرده بودند و وسطشان، یک پاسگاه کوچک متروک ژاندارمری دو طبقه ، که روزهای بسیاری محل بازی من بود. تونلها را که رد می کردی، می رسیدی به جایی که آب ، رشته رشته از صخره هایی که چشم سرشان را نمی دید می ریخت پایین و از شبکه هایی که زیر جاده ساخته بودند سرازیر می شد سمت رودخانه یا به قول خودشان "گِلال" که آن پایین، توی دره جاری بود. اینجا را محلی ها "تنگ تونل" می گفتند. روزهای گرم تابستان لرستان، حوضچه های زیر آبشار تنگ تونل، پر بود از جعبه های دوغ و نوشابه، که توی آب سرد چشمه های آن بالا، تگری شده بودند و آماده که آتش عطش مسافرهایی مثل باباجان ما را خاموش کنند تا چشمشان باز شود به دیدن دیدنیهای منطقه! تابستان، توی تنگ تونل وا می داد جلوی خنکای بادی که زیر سایه صخره های بلند، لای بوته ها ی خودرو و رشته های خنک آب می پیچید و خودش را می مالید به صورت آفتاب سوخته ات.

تنگ تونل را که رد می کردی خانه های معمولان شروع می شد. ردیف اول دو طرف جاده، مغازه ها و قهوه خانه ها و ... صف کشیده بودند و پشت سرشان خانه ها. سر ظهر اگر بود، فقط می توانستی مغازه دارهایی را ببینی که از زور گرما، پناه برده اند تو سایه مغازه هاشان، و یا راننده کامیونهایی که زیر سایه دارودرختهای جلوی قهوه خانه ها و کنار حوضها، ناهاری می زدند و چایی هورت می کشیدند. خورشید که لیز می خورد سمت نوک کوهها و هرم هوا می شکست، ولوله زنها و بچه ها بود که می ریخت توی کوچه ها. زنها همان جلوی در خانه هایشان می نشستند دور هم به چرت و پرت گفتن. بچه خرده ها هم همان دور و بر توی دست و پای ننه هاشان وول می خوردند و پسرهای بزرگتر، یا می رفتند تنی به آب بدهند توی "گلال"، یا می زدند به کوه که گله به گله اش را صاف کرده بودند و زمین فوتبال ساخته بودند برای خودشان. دخترها هم ور دل ننه هایشان می نشستند با هم به پچ پچ خنده های دخترانه  زیر زیرکی، که هر از گاهی قطع می شد که یکی شان برود برای مادرش قلیان چاق کند یا بچه ای را که ننه بابا برایش پس انداخته بودند عوض کند یا به شام سر بزند که خودش گذاشته بود روی اجاق یا چیزی توی همین مایه ها!

کوچه ها همه خاکی بود و شیبدار. بسته به اینکه بالای جاده باشد یا پایین، می شد سر  بالایی و سرازیری. خانه پدر بزرگ من بالای جاده بود. از ماشین که پیاده می شدیم، باید یک سربالایی نفسگیر را می رفتی بالا. پنجمین یا ششمین خانه بود و دو – سه تا خانه بعد از آن کوه. بیشتر وقتها، وقتی می رسیدیم، مادر بزرگم جلوی در خانه نشسته بود به قلیان کشیدن. همیشه وقتی پایین را نگاه می کرد و مرا می دید، اول کمی چشمهایش را تنگ می کرد و وقتی مطمئن می شد که منم، نیشش تا بناگوشش باز می شد و کله اش را می کرد توی در همیشه چهارطاق خانه و آمدنمان را خبر می داد. همیشه هم یکی از خاله ها – مخصوصا خاله ته تغاری -  به دو می آمد و بغلم می کرد و تو آن سربالایی نفسگیر تا خانه می برد. این مراسم تا وقتی نره خر شدم ادامه داشت. بعد هم جیغ و ویغ بود و بغل و ماچ و بوس خاله ها، که نکند یادم برود دردانه آن خانه بعد از دایی ها، منم. فکر کنم این هم جزیی از نظام پسر پرست لرهاست که نوه اول، شان پسرهای خانه را پیدا می کند، مخصوصا وقتی سه تا بچه اول خاله بزرگ دختر باشند.

از در خانه که تو می رفتی  یک دالان بود با دیوارهای گل و گچ ، که مستقیم می خورد به حیاط، پر از شعارهای انقلابی هنر دست دایی بزرگ. "شهید نظر می کند به وجه الله" اش را هنوز یادم هست. همان کنار در بود سمت چپ. بعد آشپزخانه بود و حمام و توالت ، ردیف توی یک دالان، عمود به دالان اول و بعد اتاق مهمانها. آنطرف حیاط هم دو تا اتاق بود با سقفهای تیر چوبی، یکی بزرگ و یکی کوچک. بعد از ظهر ها، اگر دایی ها و خاله ها خانه بودند، یک توپ پلاستیکی می انداختیم وسط و می افتادیم به فوتبال توی حیاط خانه. حیاط  زیاد بزرگ نبود. یک درخت نارنج هم داشت همان وسط، و تازه زیرش هم یک حوض مربعی کوچک سیمانی ساخته بودند که یک بار آزاده – دختر دوم خاله بزرگم – را پرت کردم توش! یک طرف هم یک ردیف تخت فلزی بود. اما همین اندازه ها هم بس بود برای اینکه زمین فوتبال ما باشد و جیغ و داد مادر بزرگم را دراورد بعد از ظهرها . مخصوصا اگر توپ کل کثیف، می افتاد توی آب تازه عوض شده حوض یا می خورد به سر قلیان و خاکه زغالها را پخش می کرد تو حیاط،  یا داد و هوار ما کمی بیشتر بالا می رفت به خاطر جر زنی های همیشگی خان دایی که حاضر بود یک چشمش را دراورند اما نبازد.

کسی هم اگر نبود می زدم به کوه. آفتاب غروب که خودش را می مالید به خاک رس، حالی می داد نشستن روی تخته سنگهای گرم و تماشای سرخی در سرخی از آن بالا. گاهی هم که وقت بود همینطور می رفتم. هر تیغه ای را که "فتح" می کردم، همیشه یک تیغه بلندتر پیش رویم بود که پیش از آن ندیده بودمش. آنقدر می رفتم که ترس تنها ماندن تو تاریکی دل کوه، برم می گرداند پایین. آن پایین بوی خاک داغ آبخورده، به استقبالم می آمد و بعد هم گذشتن از آن در چهارطاق بود و دیدن حیاط روشن همیشه شلوغ و بوی غذا. روحش شاد پدر بزرگم، هیچوقت یاد ندارم دست خالی آمده باشد خانه. بر جاده کفاشی داشت و تا غروب که می خواست بیاید خانه، همچراغی ها هر چه را خواسته بود می فرستادند در مغازه. فقط خریدن نان وظیفه نوه ها بود و عذاب الیم من. می ترسیدم بروم نانوایی. تا دهانم را باز می کردم، هم سن و سالهایم به خاطر لهجه تهرانی ام مسخره ام می کردند. وحشت نان خریدن از نانوایی های آنجا هنوز هم همراهم هست. حتی الان هم که دیگر کسی مسخره ام نمی کند، حاضرم همه چیز بخرم غیر از نان!

شام که می خوردیم بساط دور هم نشینی و فک و شعر گفتن بود تا جایی که می شد تو حیاط نشست و سرو صدا کرد. بعد هم که مردها می رفتند لالا و زنها تغییر موقعیت می دادند به اتاق تیرچوبی بزرگ و ادامه فک و شعر و خنده! دو تا از خاله ها دختر خانه بودند هنوز وآن دوتای دیگر هم – بجز مادر من و خاله بزرگتر -  معلم و تابستان علاف! خیالی شان نبود تا ساعتها بعد از نیمه شب بنشینند به کرکر و هرهر. هیچکدام از مردها هم اعتراضی نمی کردند به سروصدا. شاید از همان سالهاست که هنوز هم دلم غنج می رود برای شب نشینی.

وقت خواب می آمدیم توی حیاط، روی تختهایی که خاله ها لحاف و تشکشان را انداخته بودند. سر شب هوا گرم بود و حال می داد که بی روانداز ولو شوی زیر آسمانی که از زور ستاره، رنگ لاجوردی تیره اش را گم می کردی. آسمان آنقدر زلال بود که قشنگ می توانستی سه بعدی بودن راه شیری را حس کنی. آنقدر نگاه می کردی به ستاره ها که خواب چشمهایت را می دزدید، تا دم سحر که سرمای هوا بیدارت می کرد و تو می دانستی که یک لحاف گرم، همانجا زیر پایت تا شده است و تو فقط باید نیم خیز شوی و بکشی اش روت و کز کنی زیر گرمای مطبوعی که داشت، و چه حالی می داد آن خواب، و می خوابیدی تا وقتی که آفتاب از سر دیوار کله اش را می کرد تو حیاط و فراری ات می داد تو اتاق.


دقیق نمی دانم کی بود که دانشجو بودن دختر ها و در به دری شان تو خانه دامادها و کار دایی و کلی مسئله مهم و غیر مهم دیگر، پدربزرگم را وادار کرد که تو خرم آباد خانه بخرد. همه رفتند آنجا و خانه معمولان رفت به اجاره و نمی دانم بعد از مرگ پدربزرگ، فروش رفت یا نه. الان حدود پانزده سال هست که از تنگ تونل رد نشده ام و از آن سربالایی بالا نرفته ام. پانزده سال است که غروبها نزده ام به کوه و دلم را پهن نکرده ام زیر آفتاب غروب. حالا، دور هم جمع شدنها دیگر مثل آن وقتها نیست. همه خانه هایشان دم دست است و شب همه نخود نخود می خوانند و می روند خانه خود! خانه جدید هم هرچند، خاک پاگیری ندارد انگار. همه چیز انگار توی معمولان و آن خانه ماند. دل و دماغ آدمهای فامیل، تنها روزهای قشنگ بچگی من، شب نشینی ها و خنده ها و ... نگاهها و لبخندهای دزدانه من و لیلا - دخترخاله ام - به هم، که سالها بعد آن چیزی شد که عشق می دانستیمش و چقدر خطرناک بود و آخرش هم آتشش دامنمان را گرفت. همه لحظه ها مرد توی همان خانه سنگی پای کوه.





روز اول ماه رمضان مادرم زنگ زد. سحر بود آنجا و همه جمع بودند توی همان خانه جدید توی خرم آباد. مادر بزرگم دومین حمله قلبی اش را رد کرده بود – که به من نگفته بودند – و حالا می خواست صدای مرا بشنود. همه حرف زدند و او هم. حس می کنم حرفش درست بود موقعی که داشتم می آمدم :" عمر من قد نمی ده باز ببینمت."



سوراخ کیلید

این پانورامای سیدنی (سیتی) است از "کوکاتو آیلند" در یک بعد از ظهر ابری. نمایی از شمال و جنوب و پل هاربر. شبش قشنگتر است اگر روی آب باشی.



----------------------------------------------------------------------
* پست این بار طولانی شد. شرمنده!

+   شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 20:50   اهورا فرزام  | 


آنقدر اعصابم خرد است که چیزی نمانده شروع کنم به پروپاچه گرفتن. تقریبا دارم همه چیز را در هر بازه زمانی گم می کنم. تا همین الانش که لیسانسم به "فاک فنا" رفته است به سلامتی. هر سوراخ سنبه ای را که عقلم می رسید گشتم. نبود. یک چیزی را می گذارم دم دست که یادم باشد حتما، بعد یادم می رود حتما! فردا یک قرار مهم دارم و ساعت ملاقات و اسم آن زنیکه را نوشته بودم رو یک تکه کاغذ که قرار بوده است کنار پاسپورتم باشد که الان نیست.  حالا نمی دانم فردا باید ده آنجا باشم یا ده و نیم یا یازده و نیم. پنجشنبه رفتم RTA  (راهنمایی رانندگی اینها ) یک فرم کوفتی گرفتم برای صدور کارت شناسایی. گفتم می برم خانه و سر صبر پر می کنم و دوشنبه برش می گردانم. فرم را همین دیروز، وقتی داشتم مدارکم را دسته بندی می کردم دیدم. امروز هرجا را گشتم نبود. رفته است سر قبر ...! رمز "ش ع و ر" را تا حالا صد بار عوض کرده ام. تقریبا هر دفعه که خواسته ام log in کنم رمز را اشتباه وارد کرده ام و بعد رفته ام توی "ایمیل" و آن رمز خرکی پیشنهادی را برداشته ام و log in کرده ام و بعد باز رمز خودم را گذاشته ام و بعد باز یادم رفته است و ...!

امروز قرار بود برویم دیدن بهرنگ که دارد بر می گردد ایران. به خیال اینکه نه ماه دیگر ویزا می زایند برایش و دوباره خراب می  شود اینجا.  آنقدر اعصابم ریخته بود به هم که بی خیالش شدم. حس "سیتی" رفتن نبود تو این "هیر و ویر". اینها یک کوفتی دارند به اسم "دیمنشیا" که وقتی پیر می شوند می گیرند. طرف هیچکس و هیچ چیز را به یاد نمی آورد و ...! الان مطمئنم که من این مرض را می گیرم. آنوقت باید بیایند ببرندم توالت و فلان و بهمانمان را بشویند برایمان و ساعت نه شب به زور بکنندم توی رختخواب و ساعت هفت صبح بیدارم کنند که مبادا توی خواب یادم برود که قرار است هنوز زنده باشم، و آنقدر به این زندگی نباتی ادامه بدهم که یک روز بالاخره حوصله سلولهای اکسیژن از رویت قیافه نکبت ریه هایم سر برود و اعتصاب کنند و همه یک نفس راحت بکشند از پرواز ملکوتی یک "ماینس مخ"!

فکر می کنم مخم دارد تعطیل می شود کامل. دیگر نمی توانم طولانی مدت ذهنم را روی هیچ کوفتی متمرکز کنم، حتی اگر داستان باشد آن هم به فارسی. انگلیسی خواندن که دیگر مکافاتی است برای خودش . از وقتی آمدیم هورنزبی و مسافرت با قطار ندارم، هیچ  کتابی نخوانده ام. اگر متنهای گاه به گاه نبود، می شد با خیال راحت نوشت که اصلا هیچ چیز نخوانده ام. لغتها انگار  لیز می خورند و از توی گوشهایم می ریزند بیرون. در کل که خیلی قشنگم!


دیشب رفتیم مسابقه رقص "هیپ هاپ". بچه مدرسه ایهای کلابهای رقص سیدنی و ملبورن جمع شده بودند دور هم به "کری خونی" به اصطلاح خودمان. حوصله ندارم باز هم وق بزنم که دنیای ما چه گهی بود و دنیای اینها چه گهی است. از این زرت و پرتها آنقدر کرده ام که حوصله خودم هم سر رفته است از گفتنشان. فقط همینکه این حضراتی که عکسشان را گذاشته ام اینجا – تا وقتی که آنجا بودم، چون ابر و باد و مه و خورشید و بی بی زلیخا دست به دست هم دادند که برینند توی شب ما – سر کلاس هایشان "شکسپیر" می خوانند و وقتی هفت سالشان است معلمشان ازشان می خواهد در باره  قدرت کلام مقاله بنویسند! بعد هم بلند می شوند "هلک و تلک" می آیند یک شهر دیگر برقصند. کدام بزغاله ای بود از انسان تک ساحتی حرف زده بود؟! حضرت نکبتش را باید ببرند توی آن خراب شده ای که من بزرگ شدم بفهمد زرآمده است ارواح خیک عمه جانش!

فردا باید بروم کلاسهای زبانم را هماهنگ کنم دوباره. اگر سر وقت بروم و اگر اسم آن زنیکه یادم بیاید که آن روز یک ساعت تمام کارو زندگی اش را ول کرد و دل و روده اطلاعات موسسه خودشان و کالج TAFE  را کشید بیرون برایم، بعد هم اسم خودش را برایم روی همان کاغذی که تمام شماره تلفنها و کوفت و زهرمارها رویش بود نوشت، تا فردا نروم آنجا مثل شتر پا به ماه شروع کنم به کف کردن که من با سوزی  اِ اِ اِ کار دارم. بعد هم باید بروم RTA بگویم ببخشید! من یک شترمرغ نابغه ام که تخمهایم را هم گم می کنم، چه برسد به فرم "آی دی" کارت. ممکن است یک دانه دیگر به من بدهید تا گمش کنم؟!

سوراخ کیلید:
همان هیپ هاپی است که گفتم!




بقیه اش را هم اینجا ببینید: 1 2 3 4 5 6 7 8  این هم همین بالایی 9
--------------------------------------------------------------------
یک مطلب ترجمه هم روی ش ع و ر گذاشته ام درباره خلق شخصیت داستانی.

+   یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 23:24   اهورا فرزام  | 


"مادرم زمانی به دنیا آمد که زنها حق رای نداشتند. امروز دختر من می تواند برای ریاست جمهوری به مادرش رای بدهد."
این جمله از سخنرانی سناتور "هیلاری کلینگتون" شاهکار بود. سخنرانی را من از کانال sbs استرالیا دیدم ، اما اصلش مال VOA آمریکا بود. کنگره سراسری دموکراتها بود و جایی که "چلسی کلینگتون" با معرفی "با افتخار" مادرش به روی صحنه سخنرانی را افتتاح کرد.هیلاری، بعد از حدود پنج دقیقه تشویق حضار، بالاخره موفق شد حرف بزند و رسما از "باراک اوباما" اعلام حمایت کند: "Barack Obama is my candidate, and he must be our president"

من از دموکراتها بدم می آید کلا. شاید به خاطر گند تاریخی که کارتر زد و ما ایرانی ها هنوز داریم چوبش را می خوریم. اما امروز وقتی هیلاری گفت "no way, no how, no Mc Cain" می خواستم من هم هوار بکشم "yes"! و بعد وقتی از مبارزاتشان در طول تاریخ آمریکا برای خانواده، زنان و کودکان و سیاهان گفت و مبارزه برای آزادی ... آزادی؛ و آن نقل قول معروف فرار سیاهان، که وقتی می شنوی به دنبالت هستند "keep going"، وقتی صدای سگها را در جنگل می شنوی"keep going" و اگر می خواهی که آزاد باشی "keep going" ... ناخود آگاه احساس احترام کردم نسبت به این ماده دموکرات!

خلاصه که امروز گویا روز اتحاد دموکراتها بود علیه "مک کین" و دار و دسته جمهوریخواهش. اصول همان بود: اتمام جنگ و بازگشت نیروها به خانه، کاهش قیمتها و هزینه ها، افزایش بودجه خدمات اجتماعی و ...! هر آنچه که همیشه موضوع جنگ فیلها بوده است با الاغها! اما لحن سخنرانی امروز کلینگتون، همان لحنی بود انگار که زنان آمریکایی، 90 سال پیش از این، وقتی می خواستند حق رای به دست آورند داشتند. امروز، هیلاری به طبل جنگ می کوبید رسما، و عجب سخنران قابلی است! جالب اینکه همین دیشب برنامه "late show" آمریکا، داشت حرف زدن بوش را مسخره می کرد.




کارهای اداری اینجا برای ما یک جور تفریح است. وقتی می گویم کار اداری منظورم هر نوع کاری است که تو مجبوری بروی یک جا و به عنوان ارباب رجوع، یک کارمند کاری برایت بکند. اولا اینجا بیشتر کارهایت را می توانی تلفنی یا با اینترنت انجام دهی. تلفنها هم اکثرا گویا و خودکار. مثلا زنگ می زنی و یک صدای مثلا ضبط شده می پرسد که شماره پرونده داری یا نه. تو می گویی نه. بعد می پرسد اگر مثلا می خواهی فلان کار را بکنی، فلان کلمه را بگو وگرنه فلان کلمه را. تو هم می گویی و همینطور تا آخر.  بعضی وقتها هم که مجبور می شوی با اپراتور حرف بزنی ، خسته که نمی شوی هیچ، خوشت هم می آید. همین امروز صبح وقتی بعد از دوساعت فک زدن با دخترک اپراتور دو تا پرونده تشکیل دادم – و صد بار ازم معذرتخواهی کرد به خاطر اینکه پروسه اش طولانی است و وقتگیر – یک عذرخواهی کوچک کردم به خاطر اینکه زبانم گاهی مشکلساز می شد برایش که خیلی سریع گفت که اصلا مهم نیست و آنها کارشان همین است و من اصلا نباید به این خاطر ناراحت باشم و اینها.


مراجعات هم که دیگر خداست. اولا از آن ساختمانهای خر توخر پر پیچ و خم، اینجا اصلا خبری نیست. انگار عمد کرده اند به ساده ساختن هر ساختمانی که ارباب رجوع دارد. چند روز پیش باید می رفتم جایی که با توجه به ذهنیت ایران فکر می کردم الان بابایم می آید جلوی چشمم. رفتم دیدم یک سالن بزرگ ساده است و شلوغ. از شلوغی متنفرم. همان دم در یک دستگاه گذاشته اند – و این را تقریبا همه جا می بینی- که شماره می دهد. هر کاری ممکن است داشته باشی روی دستگاه نوشته اند و صفحه هم "فینگر تاچ" به قول معروف. تو فقط "تاچ" می کنی و یک برگه که شماره ات رویش چاپ شده می آید بیرون. بعد می روی مثل آدم می نشینی آنجا تا یک مونیتور شماره ات را نشان دهد و یک صدا هم ، انگار که دارد برای بچه های زیر یک سال یک چیزی را می خواند ، برای احتیاط  همان شماره را بخواند از بلندگو و اعلام کند که کدام "counter" باید بروی. بعدش هم که فقط برایت یک کارهای بدبد انجام نمی دهند تا خوشت بیاید. بخواهی دماغت را هم می گیرند برایت.

امروز رفته بودم یک جای دیگر. جمعه پیش رفتم و یک خانمی اسم و شماره تلفنمان را گرفت و گفت تماس می گیرند. تا امروز کسی تماس نگرفت. کلی بهمان برخورد! امروز رفتیم یک خانم دیگری بود. گفتم قضیه این است و قرار بوده که زنگ بزنید و نزدید. اسممان را پرسید و یک پرونده آورد و دیدیم اسم و مشخصاتمان را تایپ کرده اند آنجا. کلی عذرخواهی کرد و گفت چون هنوز زمان کار مورد نظر نرسیده است تماس نگرفته اند و شما برای اطلاعات می توانید فلان کنید و بهمان . بعد هم رفت یک بروشور کوفتی بیاورد که آنقدر دستپاچه بود موقع تا زدن، لبه کاغذ دستش را برید و خون راه افتاد. من دستم با کاغذ بریده و به نظر بد کوفتی است! خیلی دلم برایش سوخت مخصوصا اینکه واقعا نیازی نبود بروشور را بیاورد. یعنی خیلی راحت می توانست بگوید فلان روز و فلان ساعت بیا. با دست بریده صد بار ازم عذرخواهی کرده است بدبخت!

اینها واقعا به این معنی نیست که چنین رفتارهایی را در ایران نمی بینی. اما اگر کارمندی چنین کاری بکند، در واقع دارد لطف می کند و تو هم می دانی و خودش هم می خواهد که تو این را بدانی و اگر کمی رویت را زیاد کنی همانجا می گذارد توی کاسه ات که من وظیفه ندارم و فلان. اما اینجا جزو وظایف تعریف شده شان است که هر چه تو بخواهی، به بهترین وجه ممکن انجام شود و هیچ منتی هم روی سرت نیست.

از وقتی مسافرت با قطار ندارم، کتاب هم نمی خوانم زیاد. اما دارم زور می زنم که از سرم نیفتد عادت کتابخوانی. دوربین تقریبا همیشه همراهم هست. دارم آزمون و خطا می کنم با عکاسی. آنسوی دریاها را هم ببینید اگر خواستید!

سوراخ کیلید: موزه هنر
سوراخ کیلید این بار را اینطور ارائه دادیم مگر شما را خوش آید. این یکی از شش - هفت موزه ای است که برای دوسالانه اختصاص داده اند.

هنر مدرن از همان دم در رونمایی شد
سردر موزه با پرچمهای دوسالانه سیدنی
اینها از آن دست شیطانی هایی نیست که تو ایران می بینید. این هم چزو هنرهایی است که باید می دیدیم.
نمایی از پشت ستونهای ورودی
تالار کلاسیکها
هنرمند همانجا بود و در حال خلق
این بانوی کلاسیک کمی حجابش مشکل داشت
و این برادرمان و مار
have no idea1
have no idea2
مهران و پیکاسو
هنر دست مهران





+   چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 20:48   اهورا فرزام  | 

 

The first thing people said when I asked what they wanted the world to know about them was, "we are not Arabs!" (followed closely by, "we are not terrorists!" ). A certain Persian chauvinism creeps into the dialogues. Even though economically they’re not performing as well as Arab states like Dubai and Qatar they still feel exceptional,

 ویژه نامه این ماه "نشنال جئوگرافی" درباره ایران   است. با عکسهایی خاص این ماهنامه از ایران باستان، هنر دست "نیوشا توکلیان" و گزارشی که به هر حال نگاه یک غربی به ایران است، از ایران امروز و متاسفانه باز هم با تاکید بر همان واژه انگلیسی غلط انداز "Persians" که فکر کنم در سالهای بعد از سلطه ترکهای قاجار، بهانه خیلی ها شده است برای باز تکه پاره کردن این خاک. حتی این روزها خیلی ها با ندیده گرفتن یکسانی فشار سلطه بر گرده این ملت پابرهنه گرسنه ، دم از سلطه فارس می زنند و خواسته و ناخواسته ، ذهنها را دور می کنند از عامل اصلی، که قرنهاست از گرده ترک و فارس و کرد و بلوچ، توی آن چهاردیواری تسمه کشیده است و جالب که خیلی هایشان از حضرات "دو زانو نشین پامنبری" اند هنوز!

"همه چیز سقوط کرد بعداز اینکه آنها آمدند و ما هرگز مثل قبل نشدیم" . این را تازه عروسی می گوید در مجلس عروسی اش. گزارشگر(مارگریت دل گوداس – اگر تلفظش درست باشد) همانجا از یک معلم انگلیسی نقل می کند:"قبل از اینکه آنها بیایند ما یک قدرت بزرگ و متمدن بودیم. آنها کتابهای ما را سوزاندند و به زنانمان تجاوز کردند. ما تا 300 سال حق نداشتیم در مجامع عمومی فارسی حرف بزنیم وگرنه زبانمان را می بریدند." اینها همه تاییدی است بر آنچه پیش از آن از "سعید لیلاز" تحلیلگر سیاسی و اقتصادی نقل شده بود که: " ما نوستالژی دوباره ابرقدرت شدن داریم."

بعد گزارش متمرکز می شود روی فردوسی و شاهنامه. اینکه فردوسی یا به زعم گزارشگر، "هومر ایران" نقش عمده ای داشته است در حفظ این زبان . جالب اینجاست که مارگریت، از فردوسی با عنوان "مسلمان مخلص" یاد کرده است. گزارش به زیبایی چرخ می خورد از داستان رستم و سهراب به زمزمه های مردم کوچه و بازار، از اشعار حماسی گرفته تا غزلواره های عاشقانه شعرای پارسی سرا، و بعد تا گرد هم آمدنهای کوچک و بزرگ ایرانیان، علیرغم تمام آنچه که ممنوع است و شادیهای خاص ایرانی و رقص کودکان و از آنجا که قرار است بعدها برسد به نوروز و چهارشنبه سوری، یادش نمی رود که این نقل قول ایرانی آشنا برای هر ایرانی را به رنگ قرمز تیتر کند آن وسط که:

They can’t control what’s inside us

و چقدر این جمله آشناست. انگار که قرنهاست داریم تکرارش می کنیم.

چه شرقی باشی و چه غربی، نمی توانی از ایران معاصر بنویسی و بی خیال نفت باشی. نمی توانی از نفت بنویسی و مصدق را یادت برود و اینکه هنوز مردمی است و انگلیسی ها را "kick out" کرد از صنعت نفت ایران، و از کودتا ... کودتا: " برای ایرانیانی چون شبنم رضایی ، که مجله اینترنتی Persian mirror را به منظور ترویج هویت فرهنگی ایران راه اندازی کرده است، عملیات آژاکس ]کودتای 28 مرداد[ صحنه را برای بیدادگری دهه های بعدی و ظهور بنیادگرایی اسلامی آماده کرد. او می گوید:" من فکر می کنم اگر به ما اجازه داده می شد که یک حکومت دموکرات داشته باشیم، می توانستیم نیویورک خاورمیانه شویم ... مرکزی برای فعالیتهای مالی ، صنعتی، تجاری، فرهنگی و راه نوینی برای اندیشه".

بعد هم که انقلاب است و آنچنان که به حق در گزارش آمده است – و چقدر به دلم نشست که حرف دلم را خواندم آنجا – " دومین استیلای عرب"، و نسل انقلاب و ...! گزارش طولانی است. دوست داشتم که وقت و حوصله اش را داشتم و می نشستم از اول، از همان ایران باستانش ترجمه می کردم تا آخر، جایی که از قول "فرین" ، یک زن ایرانی، هنگام بازدید از آرامگاه کوروش می نویسد:" هویت ما همواره مورد یک هجوم پایدار قرار داشته است، و واکنش ، همیشه بازگشت به لایه های عمیقتر آن هویت بوده . درون هر ایرانی یک امپراطور و یک امپراطریس زندگی می کند. مطمئن باشید که اینطور است."

 

 

دو – سه روز است که دارد باران می زند اینجا. امروز اما هوای هورنزبی ابری بود فقط. ابری که می شود اینجا، با این همه دار و درخت و سبزه، یاد شمال خودمان می افتی خود به خود، بعد هی با لگد می زنی به این جور فکرها و زور می زنی به قبول اینکه اینجا بهتر است. بعد شب می آیی و می نشینی جلوی تلویزیون و مومیایی تماشا می کنی. آن وقت توی یکی از "break" های آگهی بازرگانی – که خفه ات می کنند تا یک فیلم ببینی – یک آگهی می بینی که مخالفان دولت ساخته اند و ریده اند به هیکل دولت فخیمه. گیرم که حزب مخالف است و پول دارد و این خزعبلات. همین که می تواند بیاید از تلویزیون پخشش کند و هیچکس کفن نپوشد و نیاید توی خیابان، باعث می شود به خودت بگویی:" نگفتم اینجا بهتره؟!"

این چند روزه سرم شلوغ بود به سرو سامان دادن یک سری کاروبار. زیاد خانه می مانم و همین باعث می شود کارایی ام بیاید پایین. الان دو روز است می خواهم نامه مارکس به پدرش را ترجمه کنم و بگذذارم رو "ش ع و ر" که حسش نمی آید. اگر این استخر های هر روزه نبود احتمالا الان انگشتهایم را هم نمی توانستم تکان دهم.

سرما همچنان می تازد. هر چند اوزیها گرمند به کولاک المپیک. هرچه ایران امسال گند زد، استرالیا تاخت، و چه حالی می کنند و دم به دم این جمله را می شنوی تو تلویزیون که :

"you make me proud of being Australian"

و همه چیز هم انگار کمک می کند به شادتر شدن این ملت. مثل اتفاقی که باعث شد "سالی" 21 ساله، مدال نقره دوی صد متر با مانع زنان را بگیرد. خیلی راحت ... دونده ای که داشت دوم می شد، پایش گرفت به مانع و ...! باورش نمی شد این دخترک ناز و به قول خودشان سکسی اوزی. از همان اول حواسش به دور و برش بود بیشتر، تا خودش: "دیدم همه دارن ازم جلو می زنن. گفتم بدو!بدو!" دوید و بخت هم یارش بود. تو مصاحبه بعد از اعلام نتایج ،آنقدر نفس داشت که وسط شوک و بغض ، از پدر و مادر و دوست پسرش تشکر کند. چه حالی کردند امسال اوزیها! و ... دم ساعی گرم لا اقل! و لابد همان یک طلا و یک برنز باید باعث شود من هم افتخار کنم به ایرانی بودنم اینجا، که افتخار هم دارد ، که در این وانفسای طاعون حقارتی که گریبانگیر آن خاک شده، همین هم قابل ستایش است.

 

سوراخ کیلید

بعضی روزها بالکن را می گیرند روی کله شان. عادت کنند، راحت از دستت غذا می خورند. نازند و خوش ادا!

 

----------------------------------------------------------------------------------------

بدینوسیله چه حالی داد کامنتهای مطلب قبلی!

 

+   شنبه دوم شهریور 1387ساعت 19:38   اهورا فرزام  |