تبليغاتX
و اینک ، آخر دنیا

و اینک ، آخر دنیا

یک تبعید خود خواسته




خودم قبول دارم که دیوانه ام. اعصاب و روانم مخدوش است اصلا. البته اگر اعصاب و روانی مانده باشد. اگر قرار باشد کاری بکنم، تا به نتیجه نرسد زندگی ام می خوابد. نه خواب دارم، نه خوراک. فکرش بیست و چهار ساعته تو مخم دهل می زند. دست و دلم نمی رود هیچ غلطی بکنم، حتی اگر این غلط، یک وبلاگ "آپ" کردن ساده باشد. بر عکس من این مهران است. تو خونسردی هشت تا سور زده است به وزغ ماداگاسکار، آن هم تو یک دست بازی! من این جانور را می کشم آخر. تو تمام این یک هفته ای که دهان مبارک همان اعصاب و روان فوق الذکر سرویس شد،  آب و هوای حضرت ماداگاسکار، مثل تمام فصول، آفتابی بود با ساحل آبی آرام و دو تا درخت نخل و چند تا مرغابی پرواز کنان آن گوشه تصویر!  

خانه  گیرآوردن توی این مملکت مکافاتی است برای خودش. بخواهی خودت اجاره کنی که باباجانت می افتد به کردی رقصیدن. باید بروی "application" پر کنی و بعد هم یک لنگه پا بمانی که صاحبخانه بین "شونصد"تا  "فرم" آیا تو را بپسندد یا نه. "share" کردن هم که دردسرهای خودش را دارد. خلاصه نتیجه اینکه ما در سی سال نخست زندگی مان، فقط یک بار "move" کردیم و تو این پانزده ماه آخر، شش بار!

خانه جدید تو "Epping" است. یک خانه بزرگ سه خوابه، با یک حیاط سبز درندشت که یک درخت، به قاعده همان "عرعر" خودمان نشانده اند آن ته و یک نم باران که می زند جان می دهد به قول علی – پسرخاله مجید -  قلیان "بچاقزی" و لم بدهی توی ایوان و بزنی به سلامتی سبیل شاه شهید. آگهی را من توی اینترنت دیدم. همه آن قبلی ها را خودم زنگ زده بودم هیچکدام نشده بود، این یکی را دادم به این خرشانس که بزنگد و ... نتیجه هم معلوم است.

 همخانه ای ها سری لانکایی اند. مثل بقیه شبه قاره ایهایی که دید ایم تا به امروز، از "دمت گرم" چیزی کم نگذاشته اند تا به حال. اصل کاری، پسر 24 ساله ای است "جک" نام که وقتی در جواب مهران اسم سری لانکایی اش را گفت ترجیح دادیم اجالتا همان جک باشد تا بعد. یک "BMW" دارد و یک "ون"، که همان اول کمک کرد اثاثیه مان را از هورنزبی آوردیم. یعنی خودشان آوردند و برایمان چیدند دم در. "سیتی زن" است و تازه عروسی کرده است و قرار است زنش را هم بیاورد اینجا تا دو – سه ماه آینده، به حول و قوه حضرت "immigration".

دومین نفر – و شاید سومی با احتساب مهران! – هم یک بچه غول مهربان سری لانکایی است به اسم "دیلاک". مهندسی مخابرات می خواند اینجا و احتمالا همین شبهاست که ترتیبمان را بدهد آنقدر که هروکر می کنیم نصفه شب. همین شب اولی که علی الحساب نیم ساعت خندیدیم به خودمان و وضعیت و خانه و مهاراجه دیلاک. جک هم که قرار بود مثلا "زودخواب" خانه باشد تا همین نیم ساعت پیش، یعنی حدود دو و ربع صبح، داشت فیلم هندی سق می زد تو نشیمن. اینطور که از وجنات اوضاع پیداست، دهانمان آسفالت است با این برادران عشق "دیل تو پاگل هه" مان. لابد از فردا ما هم باید برویم بنشینیم کنارشان که ثواب جماعت ببریم دسته جمعی! یاد غفور به خیر! یک ماه مانده بودم آنجا تاریخ ختنه سوران خواننده های مذکر تاریخ افغانستان را هم حفظ می کردم. اینها کلا انگار با تک خوری حال نمی کنند. شکر سماوات والارض که اینها بودایی اند و اینجا از امام محمد بخارایی خبری نیست. هرچند نه اهل دودند، نه اهل الکل. پدرم همیشه می گفت:" دنیا جنگل مولاس. هر جک و جونوری توش پیدا می شه!"


رفتیم کالج. مصاحبه نبود. دو تا فرم دادند پر کردیم. بعد آمدند سراغمان که عزیزم چی دوست داری بخوانی. ما هم گفتیم "English for academic purposes". آنها هم گفتند جگرت را "بوهوریم"، بیا بخوان. بعد رفتیم عکسمان را انداختند برای کارت و گفتند تا دو هفته دیگر می آید در خانه تان. بعد همان خانم که جگرمان را خورده بود گفت ژانویه بیا خودت اسمت را وارد لیست کن برای مصاحبه تعیین سطح، که بنا به قول مهران چیزی است تو مایه های همان "آیلتس". بعد هم یک لیست داد دستمان که ساعات کار کتابخانه و اسم مسئولانش چاپ شده بود روش. گفت هر وقت دلت خواست بیا از منابع استفاده کن، این هم اسم کسانی که می توانند تو پیدا کردن منابع کمکت کنند. بدین ترتیب ما فهمیدیم که اینجا اول ثبت نام می کنند، بعد امتحان می گیرند. مدرک کلاسهای فعلی را هم باید ببریم با خودمان و یحتمل از فوریه می رویم سر کلاس کالج می تمرگیم.


کلی خرید داریم برای مکان تازه!


این پست
کرگدن اصل جنس است لامروت. بخوانید ضرر نمی کنید! 

و این کار آخر زری عزیز ...

  
 
+   سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 11:25   اهورا فرزام  | 


بعضی روزها حس و حال هیچ کاری را نداری. آنقدر توی تخت می مانی تا حالت از هرچه تشک و بالش است به هم بخورد. بعد بلند می شوی و به محض بلند شدن می بینی حس ایستادن هم نداری. صبحانه هر روزه ات را آماده می کنی که بخوری. سه تا نان تست می کنی و شیر و مایلو و عسلت را هم گرم می کنی و بساط "هنزلوت" و کره بادام زمینی ات را هم ردیف می کنی و شروع می کنی به خوردن. نان تست اول را هم به زور می دهی پایین. از همانجا بر می گردی توی تخت.

سه- چهار ساعت بعد  دوباره بلند می شوی. نه به این خاطر که سر حال آمده ای، بلکه به این دلیل که خسته شده ای از خوابیدن. فکر می کنی بروی بیرون چرخی بزنی. پایت که به خیابان می رسد پشیمان می شوی از بیرون آمدن. زورکی نیم ساعت می گردی و ...

این وضع و حال دیروز من بود. مثل یک تکه خمیر بازی بودم که گذاشته اند توی آفتاب. آخرش هم نفهمیدم چه مرگم بود. هنوز هم وضع و حال خوشی ندارم، هر چند بهترم از دیروز. نمی خواستم پست سرکاری بنویسم. وسط هفته شاید "آپیدیم". چهارشنبه وقت مصاحبه دارم برای کالج.
-----------------------------------------------------------------------------------------------------

ادامه اطلاع رسانی:
بدینوسیله داریم دنبال "مکان" می گردیم و باید تا آخر این هفته مکان گیر بیاوریم تا مجبور نشویم برویم گوشه خیابان. بدینوسیله تر قربان همه تان برویم و شرمنده که نمی توانیم آپ کنیم و سر بزنیم به آپهایتان. ایشالا جبران می کنیم. به حرف آن کچل معلوم الحال تکشاخ هم گوش نکنید.

سوراخ کلید: ایستگاه قطار آرتارمون

     

+   یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 15:55   اهورا فرزام  | 

 

محمد از بچگی با همه فرق داشت. نمی دانم بیش فعال بود یا چه کوفت دیگری، که هیچ وقت هیچ جا بند نمی شد یک ثانیه و هیچ چیز از دستش خلاصی نداشت. از آدم و نبات و خزنده و جونده و گزنده و چرنده و پرنده گرفته تا جمادات و طبیعت بی جان، عاصی بودند از دستش. یک بار یک جوجه را چنان فشار داده بود که ریقش درآمده بود از پشتش و به رحمت ایزدی پیوسته بود. یک بار دیگر بقیه خاله زاده ها را شیر کرده بود و پلاستیک پیچیده بودند سر چوب وآتشش زده بودند و کرده بودند توی لانه زنبورهای وحشی. همه شان آش و لاش شده بودند، خصوصا محمد که جلودار هم بود. یک بار دیگر هم تمام ذخیره روغن نباتی مادر بزرگ را برده بودند توی حمام و خودشان را شسته بودند با روغن!

محمود، برادر کوچکتر هم تخس بود، ولی نه اینقدر. اما مجموعه "محمد و محمود" مو به تن هر بنی بشری توی فامیل سیخ می کرد. اسمشان که می آمد، همه هاونهایشان را می کوبیدند به دیوار و می رفتند تو "گارد" دفاعی تا بلا بگذرد. برای همین هم جفتشان مثل سگ کتک می خوردند. مخصوصا محمد که هم شیطانتر بود و هم پخمه تر. محمود، خیلی زود یاد گرفت که چطور خودش را پشت سر برادر "معروفتر" پنهان کند. کارش را می کرد و گاهی هم کتک می خورد، اما همیشه کسانی بودند که بگویند بیچاره محمود! محمد اما همیشه همان وسط ماجرا گیر می افتاد. بدشانس هم بود بیچاره. هر وقت هم کاری می کردند و بعدا گندش بالا می آمد، خودش خودش را لو می داد. مثلا تا خاله ام جیغ می زد که کی مثلا فلان چیز را شکسته، هر جا بود با چشمهای گرد درشت شده و صورت رنگ پریده می پرید جلو که به حضرت علی من نبودم! اینجا بود که همه می فهمیدند کار خودش است.

زیاد می خورد. یعنی نمی شود گفت زیاد می خورد، در واقع همه چیز را می خورد. سر سفره سهمش را که تمام می کرد، هر چه را که روی سفره مانده بود "وکیوم" می کرد تو شکمش. یک بار با آن چشمهای گرد قهوه ای اش زل زد به خان دایی که داشت نصیحتش می کرد که زیاد خوردن خوب نیست، و درآمد که:"دایی! به حضرت علی من نمی دونم سیری چیه!". راست می گفت. واقعا نمی دانست سیری چیست. کم کم که بزرگتر می شد و غذای عادی که خاله ام درست می کرد – و زیاد هم درست می کرد چون بچه هایش همه بخور بودند – کفاف همان نیم سیر شدنش را هم نمی داد،  هر وقت گرسنه اش می شد، توی ماهیتابه روغن داغ می کرد و یک نان تافتون می انداخت توش و سرخ می کرد و می خورد. هیچ کس هم درکش نمی کرد. نمی فهمیدند چه مرگش است و اصلا چرا اینقدر می خورد. تا وقتی بزرگ شد همیشه توسری خور همه بود.

اما وقتی رسید به 19 سال و بالاتر، دیگر کتک تعطیل شد. نه اینکه بگویند مثلا بزرگ شده است و احترامش را نگه دارند، نه! کسی جرات نمی کرد چپ نگاهش کند. هیبتش فقط آن یک متر و هشتاد – نود قد و آن پهنای گاوی هیکل نبود. بدنش شده بود مثل بدن گاوهای نر میدان گاوبازی . گنده و عضلانی. به جرات می گویم که با مشتش می توانست کله مرا مثل تاپاله پهن کند روی زمین. بدنش مثل دیوار محکم بود. می زدی خودت پرت می شدی عقب. وزن این هیکل را هم می شود حدس زد. تو خرم آباد- سرزمین لرها – کسی حریفش نبود. کم کم یاد گرفت که با گرز و قمه هم کار کند شکر خدا و آن مملکت بی صاحب.

تابستانها می آمدند تهران. یک سال تابستان محمود تنهایی رفت بیرون دوری بزند به قول خودش. هنوز همان مارمولک بازی بچگی هایش را دارد. پنج دقیقه نشد که دیدم با سر و گردن سرخ برگشت. در را که باز کردم پرسید:"گرز دارین؟!" گرز چیزی است تو مایه های چماق که بین لرها خیلی مرسوم است تو دعواهایشان. لرهای صحرانشین می سازند و دمشان گرم، خوب می سازند و این، به قول شوهر عمه مادرم تنها سوغات لرستان است.

خلاصه گفتم شرمنده! ما گرز نداریم اینجا. همان موقع چشمش خورد به میله بارفیکس قدیمی که گذاشته بودم کنار در. از آن میله های بی پدرو مادر فولادی بود که تو سر خر می زدی می خوابید. میله را برداشت و رفت. فهمیدیم دعوایش شده است. داشته رد می شده از کنار یکی- دوتا از گردن کلفت های محل. آنها نگاهش کرده بودند و نگاه به نگاه شده بودند و رو کم کنی و خلاصه دست به یقه. محمود هم کم آورده بود و آمده بود دنبال سلاح که کمیت را با کیفیت جبران کند.  محمد دوید و میله را گرفت و با هم رفتند: حس برادری یا به قول خودشان "دَست بِراری". من هم رفتم دنبالشان.

طرف دعوا همسایه مان بود. یک کوچه آنطرفتر. وقتی رسیدیم کسی دم در نبود. محمد زنگ زد. طرف آمد دم پنجره، هیکل را هم انداخته بود بیرون اساسی. تا چشمش خورد به محمود درآمد که رفتی بزرگترت را آورده ای و از این خزعبلات و یکی – دو تا هم حواله کرد به خاله بدبخت ما! که یکدفعه محمد عربده کشید – تصور عربده گوریل را بکنید. آنقدر "عربده" بود که مادرم اینها تو کوچه پشتی شنیدند و ریختند بیرون – که بیا پایین تا ننه ات رو آره و اینها. بعد هم میله را بلند کرد و چنان کوبید کف خیابان که آسفالت رفت تو. یارو آن بالا "کپ" کرد ، ولی کم نیاورد. تا درآمد که "وایسا اومدم"، گاو خاله یک "دِ بیا مادر ..." گفت و میله را کوبید تو فرق سر خودش. من که اینطرف دعوا بودم ریدم به خودم، چه برسد به آن طرف. اگر شما آن روز یارو را دیدید، ما هم دیدیم. پدرش آمد پایین و خلاصه قضیه ختم به خیر شد. اما آن بنده خدا – که حتی سلام علیک هم قبل آن نداشتیم با هم – از آن روز تا وقتی بیایم استرالیا، هر وقت من یا حاج خانوم – مادرم – را می دید از صد کیلومتری شروع می کرد به چاکرم نوکرم کردن.

این کارش بود. جنگی شده بود. زور داشت و کله خر. ده بار پلیس آمد دنبالش در خانه که یکبارش به این خاطر بود که رییس یکی از کلانتری ها با دخترش دیده بودش. دایی رفته بود به رفق و فتق که طرف گفته بود هر جا ببینیم، زدیمش. یقینا اگر پدر و دایی اش این نبودند که هستند، تو آن ولایت خر تو خر ، سرش را زیر آب کرده بودند توی بازداشتگاهها.

 تو خانه اما محمد فرق داشت. یک بار ندیدم سر مادرش داد بزند. یک بار مادرم چنان کشیده ای کوبید تو صورتش که اگر من بودم حداقلش این بود که تا عمر داشتم اسمش را نمی آوردم. محمد اما سرش را آورد بالا و خندید که:"خاله! دستت درد گرفت؟!" مهربان است و دل رحم. دیوانه است اصلا این بشر. مادرم اسمش را گذاشته است "خان خله ".همیشه می گوید:" محمد! تو مخ نداری" . فرق سرش را می بوسد. محمد هم درمی آید که :"نوکرتم خاله"

حالا محمد سر به راه شده ، ماشین خریده است و دارد مسافرکشی می کند. یک دوره هم مثل همه گنده لاتها زد تو خط  دود و دم به شدت، جوری که همه فهمیدند  از زار و نزار شدنش. اما خودش را جمع و جور کرد. دیگر دعوا نمی کند و شر درست نمی کند. تو 26 سالگی هنوز بچه می زند کارهایش، ولی دیگر به قول مادرم "یزید به حال خود" نیست. سنش از فوتبالیست شدن گذشته است حالا، که عاشقش بود. با آن هیکل، چنان دو و ضرب پایی داشت که کف می کردی. سنگین بود کمی، ولی اگر عشق گل زدن نداشت و می ایستاد دفاع، جگر شیر می خواست حمله کردن. امروزها، دلخوشی اش چند خط شعری است که می گوید و سازی که گاه گداری تو خلوت خودش می زند. حالا که محمود زن گرفته، احتمالا تنها تر شده است. آدمهای دور و بر، هنوز همانند که بودند. همانها که زمانی خوردنش را مسخره می کردند و امروز شعر گفتنش را. خودش هم سر و سودایش را یکی نمی کند و نمی چسبد به چیزی تا آخر. انگار هنوز گیر کرده است توی رویاهای کودکی اش، زمانی که آتش می کرد تو لانه زنبور.

همه اینها دیروز* آمد توی ذهنم، وقتی نشسته بودیم با مهران و او طبق معمول سرش توی کامپیوتر بود و من داشتم فینال فوتبال – اینها به راگبی می گویند فوتبال. البته راگبی هم نیست، مثل آن است. گاوی تر است و به قول مهران مردانه – نگاه می کردم و قلیان می زدم. این فوتبال اینها بد کوفتی است. به معنای واقعی گاوند همه شان. همه قدها بالای یک و هشتاد، وزنها بالای صد. باید دید، نمی شود گفت اصلا. آنوقت همین عظمت را تصور کنید که توپ را می زند زیر بغل و با چنان سرعتی شروع می کند به دویدن طرف دروازه حریف که اگر من باشم، ریه هایم از حلقم می زنند بیرون. بعد یکی دیگر از تیم حریف، با همان مشخصات فوق الذکر و تقریبا با همان سرعت، خودش را می کوبد به این اولی و می کوبدش زمین، تازه بعد یکی – دو نفر دیگر می آیند کمک و می افتند رویشان. بعضی وقتها یارو که توپ دارد، هفت – هشت متر این سه – چهار نفر را می کشد دنبال خودش. برای حدود نود دقیقه کارشان همین است که گفتم.

دیروز فکر می کردم محمد اگر اینجا بود حتما "فوتبالیست" خوبی می شد. اصلا این پسر دنیا آمده بود برای اینکاره شدن. آن صورت و آن بدن برای همین ساخته شده بودند که بکوبند به تن و بدن حریف و راه باز کنند به جلو. آن گردن، برای همین بود که برود زیر بار فشار بازوی بازیکن حریف و آخ نگوید . آن وقت محبوب می شد و پولدار و ...! نمی دانم ... شاید اگر اینجا هم بود ...! دلم برای درد دلهایش، برای مردانگی هایش و ... برای مشنگ بازیهایش تنگ شده است.


 مگنا کارتا را نگاهی بیاندازید اگر علاقه دارید. مطلع قدیمی ترین دموکراسی زنده دنیاست. ببینید که انگلیسی ها ۸۰۰ سال قبل چه کرده اند که ما هنوز نتوانسته ایم بکنیم.

------------------------------------------------------------------------------------------

*بخوانید پریروز. دیشب بلاگفای محترم خواهر شوهر ما بودند!

+   سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 15:23   اهورا فرزام  | 


امین داشت می رفت سمت پله های وسطی که برود توی ساختمان دانشکده. با امیر ایستاده بودیم کنار پله ها. امیر به خنده درآمد که:" امین جان! رژیم داره سقوط می کنه! تا دیر نشده یه سابقه زندان جور کن واسه خودت که تو حکومت بعدی یه پست و مقامی بگیری!". امین خندید فقط. توی بچه ها، او آخرین نفری بود که آزاد شد. سه ماه بعد، اولین روزی که بعد آزادی اش آمد دانشکده، تا چشمش افتاد به امیر گفت:" خدا لعنتت کنه! اون جمله تو آخرین چیزی بود که شنیدم." امین را چند دقیقه بعد از اینکه ما دیدیمش، گرفته بودند. آمده بودند توی دانشکده، توی دفتر جامعه فرهنگی و برده بودندش. آن موقع، من وفرید فکرش را هم نمی کردیم که فردایش نوبت خودمان باشد.

مهر 79، اولین نفری را که دیدم از بچه ها و با هم گرم گرفتیم امیر بود. چشمم دنبال بچه تهرانیها بود برای رفاقت. امیر گفت یک بچه تهرانی دیگر هم داریم. وقتی دیدمش، ازش خوشم نیامد. پسری گوشتی، ولی خوش فرم، با پوست سفید و چشمهای درشتی که رفته بودند زیر یک عینک ته استکانی و صورت گرد و تپل. دو ثانیه یک جا بند نمی شد. مثل سگ عرق می ریخت از سروکولش از بس که اینطرف و آنطرف می کرد. اولین کلماتی که رد و بدل شد بینمان یادم نیست، فقط می دانم که خیلی زود ندار شدیم و برای سه سال، فرید شد مثل برادرم. در تمام آن سه سال، هیچ چیز از رفاقت کم نگذاشت برایم با آن مرام پایین شهری اش، و به قول اینها "goddamit"، من هم دوستش داشتم.

شاید اولین باری که فهمیدیم چقدر جوریم با هم، سر قضیه تقسیم "حوزه های نفوذ" بود سر کلاس ارتباطات انسانی دکتر باقریان. قضیه ای که در تمام این سالها هروقت هدیه حرفش را پیش کشیده است، انکار کرده ام. آن روز شبانه ها و روزانه ها را ریخته بودند توی یک کلاس و من و فرید هم نشسته بودیم به سیاحت دخترهای شبانه. هدیه را قبل از آن دیده بودم. یعنی هدیه را نمی شد ندید. هنوز اینطور گرد نشده بود – بخواند خفه ام می کند -  شادابتر بود و نازتر به چشم می آمد. شلوغ بود و هر طرف که چشم می چرخاندی، می دیدیش. همیشه همینطور بوده است این به قول امیر "بشر". فرید اما آن روز، اولین باری بود که هدیه را می دید. چشمش گرفت. همانجا قرار شد تکلیفمان را روشن کنیم با هم. حوزه نفوذ تعیین کنیم و کسی وارد حوزه آن یکی نشود، حتی اگر آن اولی ناموفق بود. قراری که سه سال بعد شکسته شد و رفاقتمان را به هم زد. آن روز هدیه رفت تو حوزه نفوذ فرید. قصه داشتیم با این دوتا تا مدتها. آخرش هم هیچ!

در تمام مدت زندگی ام هیچوقت از بودن با کسی اینقدر لذت نبرده ام. همه جوره جور بودیم با هم. پای همه چی بود. هرچه را که من دوست داشتم، او هم دوست داشت. وضعیت اقتصادی مان هم مثل هم بود. هر دو عاشق دانشکده بودیم. غروبها که دانشکده سوت و کور می شد، پیاده جلال آل احمد را گز می کردیم سمت انقلاب. سر راه دوتا "کلوچه پنجاه تومنی" از کیوسک روزنامه فروشی سر فاطمی می گرفتیم و اگر پول اضافه بود، دو تا نوشابه، و سق می زدیم و دوباره می زدیم به جعده. خیلی روزها اگر وقت بود می رفتیم پارک لاله، روی نیمکت خودمان می نشستیم ساعتها به حرف زدن. باسواد بود نکبت. هنوز هم هر وقت حرفش می افتد، مهران درمی آید که :"تو بچه های شما، فقط فرید باسواده!" راست می گوید. مثل سگ می خواند. برنامه ریزی شده. چیزی که من هرگز نتوانستم مغز هرجایی ام را اسیرش کنم.

همراه بود. یادم هست روز عروسی سودابه – یادش به خیر آن رنوی تهران 19 . وقت ورود به دانشکده اولین چیزی بود که دنبالش می گشتم - آنها هم توی فامیل عروسی داشتند. زودتر زدیم بیرون از دانشکده که برود به کارهایش برسد برای عروسی. پیاده راه افتادیم سمت انقلاب، همان مسیر همیشگی. وقتی دید حالم خراب است گفت یک کم دیرتر می روم. بعد دیرتر و دیرتر و آنقدر دیر که آن شب اصلا نرفت عروسی و پابه پای من خیابان گز کرد تا نزدیک نیمه شب که تنها نباشم توی آن شب نکبت. وقتی قانعش کردم که حالم خوب است، رفت. حضورش آرامم می کرد. هروقت چیزی خفتم را می گرفت، اتوماتیک دنبال فرید می گشتم. عاشق خنده هایش بودم. هیچوقت از بودنش خسته نشدم. هیچوقت نخواستم که نباشد. تمام آن سه ماهی را که پاهایم توی گچ بود، فرید کنار رختخوابم نشسته بود. از بیمارستان، تا روز آخری که می رفتم برای دراوردن "پین" توی زانو.

آن روز آخر خرداد 82، فردای روزی که امین را بردند، تحصن بود دانشکده فنی. احمقانه بود کاری که کردم. کل سخنرانی 5 دقیقه هم نشد. تا آن لحظه همه را گرفته بودند. یک عده را می گرفتند و عده دیگر می آمدند تحصن برای آزادی آنها. بعد آنها را هم می گرفتند و دوباره فردا یک عده دیگر. هر روز اسمهای آشنایی را می شنیدی که کسی نمی دانست کجا هستند الان. همه گفتند مواظب باش. می خندیدم فقط. کسی نبودم که بخواهند بگیرندم. با فرید از پردیس مرکزی زدیم بیرون سمت پارک لاله. قرار داشتیم آنجا. فکرش را هم نمی کردیم دنبالمان باشند. می کردیم هم فرقی نمی کرد. پیاده رفتیم دانشکده. غروب بود و هوا خوش. همان وقتی که توتهای دانشکده می رسیدند. یادمان رفته بود آن روز اصلا. ایستادیم به توت خوردن تا دکتر منتظر قائم آمد برود بیرون و مثل همیشه یک "تیکه" بارمان کرد. همراه شدیم با استاد و سر جلال، پژوها ترمز کردند و ...:" کارت شناسایی لطفا!" ودست توی جیب به اسپری گاز اشک آور. تو راه اوین، فرید تو ماشین پشت سری بود. آنجا هم "بود".

فرید را دیگر ندیدم تا فردا صبحش که در انفرادی ها را باز کردند و ریختندمان وسط بند. تمام آن روز بازجویی بود. شب، وقتی  منتظر بودم برم گردانند سلول، صدایش را شنیدم. روبرویم ایستاده بود. صدا کرد که مطمئن شود منم. بغض کردم. فکر کرد روحیه ام را باخته ام. روحیه داد. نمی دانست شرمنده ام از شری که برایش درست کرده ام. وقتی بعد از دوهفته ، با قیافه جنگلی ها آوردنم بیرون، فهمیدم فرید زودتر از من آزاد شده است. همان شبانه رفتیم دانشکده، فرید و هدیه هم بودند آنجا. اولین و آخرین باری بود که گریه هدیه را دیدم. فرید آمد جلو، بغلم کرد و گفت:"خوبی رفیق؟" خوب بودم. اما این خوب بودن تا دادگاه نکشید. حکمم که آمد، دیگر فرید کنارم نبود. دوستیمان را برده بودم بالا و تا آنجا که زور داشتم، محکم زده بودمش زمین که لاشه اش هم نماند. باید اینطوری می شد. هیچوقت هم به هیچکس نگفتم چرا. همه پرسیدند. بارها و بارها. عجیب بود برای همه دیدن ما که با هم نیستیم. نگفتم اما، حتی به هدیه!

حالا امروز وقت ناهار، نشسته ام توی یک رستوران "زاقارت" چینی و دارم با چوب زاقارت چینی، غذای زاقارت چینی می خورم که همه این تصاویر، یکی یکی می آیند جلوی چشمم. نمی فهمم آخر فلان به فلان چه ربطی دارد که یاد اینها افتادم یکدفعه و فرید دوید توی سرم. از بعد از جدایی،چند باری ناجور گفته ام پشت سرش. عصبانی بودم. می دانم که حق نبوده اند. شاید برای همین است که یادش افتادم امروز، شاید چون بدهکارم این ناحق هایی را که گفته ام. هرچند ... تمام این سالها را بدهکارش بوده ام. بدهکار یک رفاقت. حیف که همه چیز به چشم به هم زدنی می ریزد به هم. هیچ چیز ماندنی نیست جز این سوزش گند خراش خاطره ها که می زند به قلبت.    

+   سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 23:21   اهورا فرزام  | 


نشسته ایم توی کلاس. ده – دوازده نفریم و طبق معمول همه جا، اکثریت با چینی های "چَپَل چلاق" است و بعد هم بقیه شرقی ها. هنوز نرفته ام سر کلاس listening-speaking  تا چشمم بیافتد به "sukyana" دخترک تایلندی و کمی نظرم تغییر کند نسبت به شرقی ها. کلا این دختر تایلندی ها دو بخش هستند. یا در حد مرگ خوشگلند، یا در حد مرگ زشت. تا حالا یکی – دو تا از خوشگلهایشان به پستم خورده اند. آخری شان هم همین بانوی فخیمه شخیصه بود که دقیقا روبروی من نشسته بود سر کلاس، و اگر شما یک کلمه از حرفهای زنک انگلیسی معلم را فهمیدید، من هم فهمیدم. وقتی هم که گفت معنی اسمش به تایلندی می شود "good girl" با خودمان گفتیم:" جااانم!"

دوشنبه همین هفته کلاسها شروع شد. برای اولین بار بعد از عمری، هوا یک کم گرم شد و ما یک جایمان عروسی که از شر سرما و نم راحت شدیم. معلم writing – reading  یک زنک قبرسی تبار بی ریخت است با لهجه تیر اوزی که احساس خفن با نمک بودن دارد بنده خدا، و کلا انگار معلمهای تمام دنیا یک جورند تو ادا و اطوار. یادش بخیر! دوران دبیرستان با بچه های شر کلاس قرار گذاشته بودیم که هرکس جوک بی مزه تعریف کرد همه با هم بگوییم اییییییییی! کم کم این "ای" کشیدن کارش گرفت و کشید به همه کلاس. بعد از یک مدت هم رومان زیاد شد و رفتیم سراغ معلمها. اوایل هر معلمی "تیکه" بی مزه می انداخت یک "ای" آرام تحویلش می دادیم و آنها هم زیر سبیلی رد می کردند. همین هم رویمان را زیاد کرد و کم کم "ولوم" این "ای" کشیدنها رفت بالا، تا اینکه یک روز دبیر فیزیک شروع کرد به داد و هوار کردن که شما گوساله اید و خرید و گاوید و اگر یک بار دیگر سر کلاس من از این دلقکبازی ها در بیاورید از یک جایی آویزانتان می کنم و اینها. حالا دلقکبازی را خودش دراورده بود که ما "ای" کشیده بودیم برایش. خلاصه آن روز فهمیدیم که گرچه حضرات دبیر به روی مبارک نمی آورده اند، اما گویا دلشان خون بوده است از این ماجرای "ای"! برای همین هم پرونده "ای" همانجا بسته شد اجبارا.

خلاصه یک ساعتی نشسته بودیم سر کلاس که بانوان محترمه احساس احتراق کردند. حالا خوب است همه شان با دوبنده و "یه بنده" و بی بنده می آیند بیرون. امیدوارم کسی اینها را پور*نو*گرا*فی تشخیص ندهد! به ارواح طیبه همه حضرات فقط می خواهم کمی شرایط را توصیف کنم. یک دختر را تصور کنید. حالا یک به قول اینها"dress"  تنش کنید که با دوتا بند از شانه ها آویزان است. از بالا که تا آنجا که ممکن باشد آمده است پایین. آنقدر پایین که برای دیدن دیدنیها اصلا مجبور نیستی زور بزنی. یعنی اگر توی کلاس هم باشی و "طرف"، آن طرف نشسته باشد هم، اینقدری معلوم هست که هیچ چی از فک و شعرهای زنک انگلیسی نفهمی! از پایین هم که اصلا کلا گناه کبیره است اینجا پوشاندن زانو. بعد، کل این تشکیلات، از زور نازکی تو را یاد آکواریوم سیدنی می اندازد که می توانی بروی آنجا و موجودات زیر آب را تماشا کنی با خیال راحت! حالا با تمام این تفاسیر خانمها گرمشان هم می شود. اینجور وقتها یاد این "پست" شراره می افتم.

بالاخره صدای زنک بد قبرسی درآمد که شما گرمتان نیست؟! اول هم از من پرسید. ما هم درآمدیم که "اوکی" هستیم به لطف آقا امام زمان، که یکدفعه سر و صدای چینی های "چپل چلاق" درآمد که گرم است. خانم معلم هم رفت به پرس و جو و کاشف به عمل آمد که تهویه های اتاق ما به رحمت ایزدی پیوسته اند. حضرتشان هم در بازگشت از دفتر، یک بغل فرم آوردند و پخش کردن بین ما که :"شکایت کنین!"

حتی کره ایها هم که یک کمی متمدن ترند خنده شان گرفت. خانم معلم هم درآمدند که "seriously" نگه داشتن ما اینجا غیر قانونی است! یاد کلاسهای خودمان افتادم توی ایران دوباره.


They like it HOT
دیروز برای کاری رفتم harris park . ساعت سه و نیم بعد از ظهر کارم تمام شد و زدم تو خیابان که داشت زیر سه تیغ آفتاب له له می زد. آن بخشها عمدتا هندی نشین است. سر راه ایستگاه قطار، رستورانها، توی خیابانهایی که آدم را یاد فیلمهای وسترن می اندازند با آن رستورانها و هتلهای یکی – دو طبقه، حس گرسنگی مان را تحریک کرد. می توانستم یکی – دو ساعت صبر کنم تا رسیدن به خانه، ولی گفتم تجربه رستوران هندی، توی منطقه ای که تا زانو هندی است به قول مهران، می ارزد به اینکه بیست دلار به خاطرش بزنی به زمین گرم! یکی را نشان کردیم و رفتیم تو.

تجسم کنید!فضا نسبت به بیرون تقریبا تاریک است. بنای تمام چوب و میز و صندلی های چوبی تر وتمیز به رنگ قهوه ای سوخته. یک "مانیتور" به قطع سینما خانواده های خودمان روی دیوار است که دارد شو هندی پخش می کند. آن وسط، دور یک میز، دقیقا به سبک فیلمهای راج کاپوری ، چهارتا هندی قلچماق نشسته اند به خوردن، با پیراهنهای آستین سه ربع گل منگلی و دستمال سرهای ایضا گل منگلی! من که وارد می شوم، زنک هندی که دارد مخلفات غذا را برایشان می برد، بر می گردد و با تعجب نگاهم می کند که یعنی تو اینجا چه غلطی می کنی؟ ولی وقتی می فهمد که راهم را گم نکرده ام و می دانم اینجا کجاست، می شود همان که باید باشد. یک چیزی تو مایه های "کاریشما کاپور" خودمان!

اینجا تو رستورانهای چینی و هندی و تایلندی و ...، وقتی "منو" را می آورند برایت، از آنجا که طبیعی است که تو ندانی مثلا "Ranja Bahgi" یعنی چه، زیر اسم غذاها می نویسند از چه کوفتی درست شده است. ما هم گشتیم تو فهرستی که عنوان سرطانی "chili" جلویشان نبود، یکی را که متشکل از "chicken" بود انتخاب کردیم. تجربه یک بار هم غذا شدن با بروبچه های "made in Bangladesh" نشان داده بود که فلفل توی غذای شبه قاره ایها با کسی شوخی ندارد. زنک سبزه سیر با آن گوشواره های حلقه ای بزرگ که آمد بالاسرم، گفتم این. بعد پرسیدم این را باید با برنج خورد یا نه. گفت می توانی با برنج هم بخوری، ولی اگر برنج دوست داری این را انتخاب کن. بعد غذایی را نشان داد که توش "biryani" داشت و جلویش هم ننوشته بود "هات" یا "چیلی" یا "اسپایسی". ما هم گفتیم چاکر اون قد و بالای "دیل تو پاگل هه" ات! همین را بیاور.

غذا چیزی تو مایه های همین "استانبولی" خودمان بود. با تکه های بزرگ گوشت یا همان "بریانی" و یک خروار از انواع و اقسام دانه های خوشبو و خوش عطر از قبیل هل. برای این فقط هل را گفتم، چون فقط این یکی را دیدم و شناختم. بگذریم از اینکه گاهی اوقات طعم "اوکالیپتوس" هم می آمد زیر دندانم، و تمام مدت داشتم به درس همین هفته زنک قبرسی فکر می کردم که راجع به سمی بودن اوکالیپتوس بود. اصلا هم عجیب نیست اگر این هندی های "با کبرا می رقصد"، اوکالیپتوس بریزند تو غذایشان.

اما مسئله اصلی این نیست. "دیل تو پاگل هه"، غذا را توی یک کاسه آورد که یک تکه نان گرد مثل گنبد رویش گذاشته بودند. بعد خودش با قاشق، نان روی کاسه را تکه کرد که منِ "دهلی ... کیلومتر صفر"، بفهمم غذا آن زیر است. ما هم تا غذا را بکشیم توی بشقاب، همان تکه نان را گذاشتیم توی دهانمان و ...! به قول مجید: هی هی هی هی! با همان یک لقمه نانی که فقط غذا را لمس کرده بود، تا ماوراءالطبیه مان گر گرفت.

خلاصه که توی رودربایستی چشمهای بد هندی آبجی مان و به ضرب و زور ماست و کوکا غذا را دادیم پایین. "شیوا" را شکر که شراب سفارش ندادم. وگرنه الکل، توی دهانم گر می گرفت و کار دستم می داد اساسی! ولی خدایی اش ما تازه داریم می فهمیم این هندیها چرا اینقدر سبزه اند. مال آفتاب نیست، از درون می سوزند بندگان خدا.


دلخوشی ها
این هم برای لبیک به دعوت آلمای عزیز. حالا که فکر می کنم دلخوشی های من کلا هیچ وقت ثابت نیست. دلخوشی ها برای من چیزهایی هستند که بشود بهشان آویزان شد توی خر تو خری زندگی، تا بتوانی باز هم روی آب بمانی و نروی پایین. چیزهایی که کمی نیرویت ر ا جمع کنند دوباره، تا بتوانی برگردی پشت سنگرت! چیزهایی مثل همین وبلاگ – که فکر نکنم حالا دیگر دلخوشی باشد فقط. حالا کمی بیشتر از دلخوشی است – یا مثل عکاسی، مثل ... مثل خریدن یک عدد قلیان از یک مغازه عراقی تو "اوبرن" و بعد گرفتن فیلم "hang ‘em high" کلینت ایستوود از ویدئو کلاب و چاق کردن قلیان و نشستن به تماشا و دود کردن دوسیب نعنا،در خنکای دم غروب هورنزبی. این وقتهاست که دوست داری زیر لب بگویی همه اش :"سلطان جهانم به چنین روز غلام است!"

----------------------------------------------------------------------------
قول که دیگه اینقدر دراز ننویسم. تقسیمش کنین تا هفته دیگه. هر روز یکی دو تا پاراگراف بخونین! البته اگه اصلا خواستین بخونین.


 
 
+   یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 18:42   اهورا فرزام  | 



صبح روز اول مهر سال 63 با صدای هوار و داد باباجانم که داشت مامان جان را فحش می داد و آماده بود احتمالا که باز بگیردش زیر کتک، از خواب پریدم. مادرم تو همان وضعیت یک چیزی برایمان سرهم بندی کرد که کوفت کنیم عوض صبحانه و بعد هم آماده مان کرد و دستمان را داد دست شوهرخاله، که جور بابای الدنگمان را بکشد روز اول مدرسه.


من عاشق این شوهر خاله ام هستم. مردی با قیافه داریوش اقبالی، به همان قد و هیکل و همان ریش کم پشت، که وقتی می خندد دوست داری بپری چینهای بغل چشمش را ماچ کنی یکی یکی. تو عالم بچگی که دایی ها و شوهر خاله ها را سالی یک بار می دیدم، همه این آدمهای سالی یک بار، برایم "دایی" بودند و این شوهر خاله ام را هم دایی صدا می کردم که هنوز می کنم:"دایی شُگِر" که مخفف شکرالله بود برای فامیل. معلم زبان انگلیسی بود و یک "جنتلمن" واقعی، و ازدواجش با خاله بزرگ، بزرگترین تراژدی زندگی من، و هنوز هم نتوانستم این را هضم کنم که چنین کسی چطور توانسته است عمرش را با موجود غیر قابل تحملی مثل خاله من تباه کند. هنوز هم بعد از این همه سال گاهی افسوس می خورم که پدرزنم نشد!

روز اول مدرسه ام را یادم هست هنوز، با آن روپوش سورمه ای که دکمه هایش بنا به سفارش مامان جان  سمت چپ بودند و نه وسط. می خواست روپوش دردانه اش مدل دکتری یا پرستاری باشد، و آن کیف قهوه ای کوچک، مدل به قول آن سالها "چمدانی" که هنوز دارمش، و چقدر متنفر بودم ازش. حاج خانم، این عادت خرید به سلیقه خودش برای من را، تا همین اواخر، یعنی تا وقتی رفتم دانشگاه داشت. آخر هم که با هزار جنگ و دعوا کوتاه آمد، هرگز ... هرگز به چیزهای که من خریدم برای خودم روی خوش نشان نداد. هر چه که می خریدم و نشانش می دادم، براندازش می کرد و بعد انگار که لاشه سگ گرفته است روی دستش، دهانش را کج و کوله می کرد و می گفت:"چقد پولشو دادی؟!"

دایی شگر مرا تا دم در دبستان شهید کشوری برد و من هم سرم را مثل گوساله انداختم پایین و رفتم تو. از گریه و اینها هم خبری نبود کلا، چون همه بچه ها برای خانه گریه می کردند و خانه، برای من جایی بود که در آن وقت نمی خواستم باشم. یادم نیست صف ایستادیم یا نه همان روز اول، فقط یادم هست که کلاس را عوضی رفتم و یک خانم جوان خوشگل آمد و اسم مرا خواند که کلاس تو اینجا نیست. بعد هم تا مرا دید نیشش وا شد و برگشت رو به معلم همان کلاس و درآمد که:"چقد چشاش قشنگه!"

معلم سال اولم اسمش خانم عمادی بود. او هم مثل معلمهای سال دوم و سوم – خانم دلجومنش و خانم شیخ بهایی – دوستم داشت. نمی دانم برای نمره های همیشه بیستم بود یا شرایط مزخرف خانوادگی که داشتم و آنها لابد می دانستند، یا برای چشمهایم! به هر حال سوگلی کلاس بودم، حالا یا تنهایی، یا شریکی. همه شان هم به هر طریقی بود کمک می کردند که این تیتیش مامان، هر روز بهتر از دیروز باشد. مادر هم که یک آسمان آرزو داشت برای ما. هنوز اول را تمام نکرده بودم که یک روز به سفارش خانم عمادی، برایم "کیهان بچه ها" خرید و آورد خانه. آن صحنه را هرگز فراموش نکردم. نشسته بودم کف زمین داشتم مشقهایم را می نوشتم. از در آمد تو و چادرش را درآورد. با انگشت اشاره و شصت دست چپش، لبه چادر را گرفته بود و با چهار انگشت بعدی، یک کتابچه به قطع a5 . فقط همان دفعه را او خرید. تا پنج سال، هر هفته می رفتم سر چهارراه مهر، دنبال کیهان بچه ها. فکر کنم همان هم بود که بدبختم کرد و بختک خواندن و نوشتن را انداخت به جانم.

تمام سعی مادر این بود که مثل او نشوم. بین خواهر ها و برادرهایش، تنها کسی بود که درس نخوانده بود. می گفت اگر درس خوانده بودم و دستم توی جیب خودم بود، مجبور نبودم بایستم و کتک بخورم. برای همین، هر جور بود خرج کتاب خریدنهای من را از خرجی محدود خانه جور می کرد. مثل سگ کتاب می خواندم تو همان سالهای دبستان. از مجموعه فک و شعرهای ژول ورن بگیر، تا نانای امیل زولا. هرچه می آمد دم دستم می خواندم. روخوانی ام از همه بچه ها بهتر  بود. خواندن بقیه حوصله ام را سر می برد. تو همان خانه سنگی پای کوه توی معمولان، بالای آشپزخانه و حمام، انباری کتابهای خاله ها بود. بعضا رمانهایی چاپ قبل انقلاب که حالا کسی نمی خواندشان و لابد دلشان هم نمی آمد بریزندشان دور. ساعتها توی آن گرمای سگ کش می رفتم آن بالا به زیر و رو کردن کتابها و وقتی به زور می کشیدندم پایین، تمام بدنم گِل بود از گرد و خاک و عرق.

اما همه اش خوب نبود آن سالها. مشقها را تا آنجا که به خودم مربوط بود انجام می دادم. اما روح طیبه ام به گه می نشست وقتی باید دیکته می نوشتم توی خانه. کسی نبود که دیکته ام را بخواند برایم تا من بنویسم. مادرم که ... خوب، همان موقع هم من از او بهتر می خواندم، و حضرت بابا هم که برود به جهنم. این بود که اگر نمی توانستم خودم یک جوری سر و تهش را هم بیاورم، با مادرم می افتادیم دوره تو در و همسایه، که یکی لطف کند یک دیکته بگوید برای ما. خدایی اش هم هیچ کدام از همسایه ها دریغ نداشتند اگر  می توانستند. آنها هم همه دوستم داشتند. نمی دانم برای این بود که همیشه مودب و تروتمیز بودم، یا دلشان می سوخت برایم که خبر داشتند همه از آنچه توی خانه مان می گذشت، و یا شاید باز هم به خاطر چشمهایم! یادم هست یک بار قرار بود نمی دانم چند تا لغت دیکته بنویسم. صد بار بالا سر دفتر اشکم درآمد تا آخر سر، پری خانم انصاری، همسایه ریزه میزه و دوست داشتنی مان، مرا نشاند توی آشپزخانه اش و همان وقتی که داشت شام درست می کرد، قال قضیه را کند. پیش بچه ها یشان خجالت می کشیدم. هم از اینکه مجبور بودم گردن کج کنم برای این چیزها، و هم اینکه می دانستم همه شان به بچه هایشان می گویند:"ببین! با این وضعیتش همه نمره هاش بیسته! یاد بگیر!"

چیزی که هنوز هم نفهمیدم این بود که چرا با آن وضعیت، همه ازم توقع داشتند که همیشه شاگرد زرنگ باشم. حتی حضرت بابا که مثلا اگر می دید مدتی است بیست نمی گیرم، وظیفه پدری اش می دانست که یک حرکتی از خودش ساطع کند مثلا و باد می انداخت به هزارجایش که :"شتر پس پس می شاشه!" و این کل احساس مسئولیت حضرت قرمدنگش بود نسبت به توله شان. رفتارها باعث شده بود که بترسم از اینکه آن جوری که آنها می خواهند نباشم. اگر مثلا نوزده می گرفتم، اشکم در می آمد سریع. در اینجور مواقع، مادرم خدای تضعیف روحیه بود. انگار که آژیر خطرش به صدا در می آمد . آژیر خطر بی سواد شدن، معتاد شدن، ترک تحصیل کردن، مثل او شدن. صدای این آژیر را هنوز هم می شنوم، وقتی زنگ می زند که :" مامان جان! دانشگات جور شد؟ فوق می خونی؟ ایشالا دکتراتو بگیری!" و من حالم از دکترا گرفتن به هم می خورد و نمی توانم این را بگویم بهش، همانطور که حالم از هرچی خدا و پیغمبر است به هم می خورد و مجبورم هر وقت می پرسد :"روزه که می گیری مامان جان؟!" بگویم اوهوم!

با تمام این مزخرفاتی که نوشتم، مهر را دوست دارم. اصلا دلم نمی خواهد دوباره بروم پشت آن میز و صندلی ها. مخصوصا با آن جان کندنی که دبیرستان را تمام کردم. بالاترین نمره جبر و فیزیکم همان ده بود و تا آنجا که یادم هست هرگز مثلثات بالاتر از -3- نگرفتم. شیمی هم دست کمی نداشت. دبیرستان و رشته ریاضی پیشنهادی خانواده، فقط باعث شد من چهار سال شکنجه روحی تحمل کنم و متعاقب آن، چهار سال عمرم دود شود و برود هوا. کابوس معلمهای جبر، تمام شیرینی درسهایی مثل ادبیات و تاریخ و ... را زهرمارم می کرد. تو دوران دبیرستان، برای معلمهایم یک  گاو – شتر- الاغ  حیف نان بودم و مطمئنم هیچکدامشان دوستم نداشت. آن دوران برای من تمام شده است و برخلاف دانشگاه که افسوسش را می خورم همیشه، هرگز دلم برایش تنگ نمی شود. اما با این حال، ماه مدرسه را دوست دارم. دیدن قیافه کلاس اولی ها را دوست دارم که دست توی دست مادر یا پدر، و یا شاید شوهرخاله، می روند سمت مدرسه. بوی کلاس را دوست دارم. بوی پاک کنهایی که همیشه گم می شدند - و چه حالی می داد ریز ریز کردنشان – را دوست دارم. دوست دارم بایستم و بچه هایی را ببینم که هنوز در مدرسه باز نشده، جیغ و داد کنان، هجوم می آورند بیرون. دوست دارم یکی شان بساط مشقش را ولو کند کف اتاق و شروع کند به بلند بلند مشق نوشتن. نوشتن و پاک کردن. نوشتن و تراشیدن مداد و نوشتن و دوباره پاک کردن. اینقدر که روی فرش پر شود از فتیله های چرک پاک کن، و همه برگهای دفتر، تمام انگشتهایش، و تمام خاطرات بچگی من بوی پاک کن بگیرند.

---------------------------------------------------------------------------------
اینها را که اینجا می نویسم، تا به حال به هیچ کس نگفته ام. نزدیکترین دوستانم تا به حال چیزی از بچگی من نمی دانستند. هرگز به هیچکدامشان نگفتم که پدرم چطور بود  یا نبود. همه می دانند دوستش ندارم اصلا، ولی نمی دانند چرا و ...! نمی دانم چرا اینها را می نویسم اینجا. فقط می دانم که دوست دارم بنویسم.

سوراخ کیلید
اینجا بهار است مثلا. هرچند تمام طول زمستان هم همین ریختی بود!

                         




               

                
---------------------------------------------------------------------------------

اگر هم که "چیزشکن" داشتید، بیشترش اینجاست.


+   چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 6:11   اهورا فرزام  |