محمد از بچگی با همه فرق داشت. نمی دانم بیش فعال بود یا چه کوفت دیگری، که هیچ وقت هیچ جا بند نمی شد یک ثانیه و هیچ چیز از دستش خلاصی نداشت. از آدم و نبات و خزنده و جونده و گزنده و چرنده و پرنده گرفته تا جمادات و طبیعت بی جان، عاصی بودند از دستش. یک بار یک جوجه را چنان فشار داده بود که ریقش درآمده بود از پشتش و به رحمت ایزدی پیوسته بود. یک بار دیگر بقیه خاله زاده ها را شیر کرده بود و پلاستیک پیچیده بودند سر چوب وآتشش زده بودند و کرده بودند توی لانه زنبورهای وحشی. همه شان آش و لاش شده بودند، خصوصا محمد که جلودار هم بود. یک بار دیگر هم تمام ذخیره روغن نباتی مادر بزرگ را برده بودند توی حمام و خودشان را شسته بودند با روغن!
محمود، برادر کوچکتر هم تخس بود، ولی نه اینقدر. اما مجموعه "محمد و محمود" مو به تن هر بنی بشری توی فامیل سیخ می کرد. اسمشان که می آمد، همه هاونهایشان را می کوبیدند به دیوار و می رفتند تو "گارد" دفاعی تا بلا بگذرد. برای همین هم جفتشان مثل سگ کتک می خوردند. مخصوصا محمد که هم شیطانتر بود و هم پخمه تر. محمود، خیلی زود یاد گرفت که چطور خودش را پشت سر برادر "معروفتر" پنهان کند. کارش را می کرد و گاهی هم کتک می خورد، اما همیشه کسانی بودند که بگویند بیچاره محمود! محمد اما همیشه همان وسط ماجرا گیر می افتاد. بدشانس هم بود بیچاره. هر وقت هم کاری می کردند و بعدا گندش بالا می آمد، خودش خودش را لو می داد. مثلا تا خاله ام جیغ می زد که کی مثلا فلان چیز را شکسته، هر جا بود با چشمهای گرد درشت شده و صورت رنگ پریده می پرید جلو که به حضرت علی من نبودم! اینجا بود که همه می فهمیدند کار خودش است.
زیاد می خورد. یعنی نمی شود گفت زیاد می خورد، در واقع همه چیز را می خورد. سر سفره سهمش را که تمام می کرد، هر چه را که روی سفره مانده بود "وکیوم" می کرد تو شکمش. یک بار با آن چشمهای گرد قهوه ای اش زل زد به خان دایی که داشت نصیحتش می کرد که زیاد خوردن خوب نیست، و درآمد که:"دایی! به حضرت علی من نمی دونم سیری چیه!". راست می گفت. واقعا نمی دانست سیری چیست. کم کم که بزرگتر می شد و غذای عادی که خاله ام درست می کرد – و زیاد هم درست می کرد چون بچه هایش همه بخور بودند – کفاف همان نیم سیر شدنش را هم نمی داد، هر وقت گرسنه اش می شد، توی ماهیتابه روغن داغ می کرد و یک نان تافتون می انداخت توش و سرخ می کرد و می خورد. هیچ کس هم درکش نمی کرد. نمی فهمیدند چه مرگش است و اصلا چرا اینقدر می خورد. تا وقتی بزرگ شد همیشه توسری خور همه بود.
اما وقتی رسید به 19 سال و بالاتر، دیگر کتک تعطیل شد. نه اینکه بگویند مثلا بزرگ شده است و احترامش را نگه دارند، نه! کسی جرات نمی کرد چپ نگاهش کند. هیبتش فقط آن یک متر و هشتاد – نود قد و آن پهنای گاوی هیکل نبود. بدنش شده بود مثل بدن گاوهای نر میدان گاوبازی . گنده و عضلانی. به جرات می گویم که با مشتش می توانست کله مرا مثل تاپاله پهن کند روی زمین. بدنش مثل دیوار محکم بود. می زدی خودت پرت می شدی عقب. وزن این هیکل را هم می شود حدس زد. تو خرم آباد- سرزمین لرها – کسی حریفش نبود. کم کم یاد گرفت که با گرز و قمه هم کار کند شکر خدا و آن مملکت بی صاحب.
تابستانها می آمدند تهران. یک سال تابستان محمود تنهایی رفت بیرون دوری بزند به قول خودش. هنوز همان مارمولک بازی بچگی هایش را دارد. پنج دقیقه نشد که دیدم با سر و گردن سرخ برگشت. در را که باز کردم پرسید:"گرز دارین؟!" گرز چیزی است تو مایه های چماق که بین لرها خیلی مرسوم است تو دعواهایشان. لرهای صحرانشین می سازند و دمشان گرم، خوب می سازند و این، به قول شوهر عمه مادرم تنها سوغات لرستان است.
خلاصه گفتم شرمنده! ما گرز نداریم اینجا. همان موقع چشمش خورد به میله بارفیکس قدیمی که گذاشته بودم کنار در. از آن میله های بی پدرو مادر فولادی بود که تو سر خر می زدی می خوابید. میله را برداشت و رفت. فهمیدیم دعوایش شده است. داشته رد می شده از کنار یکی- دوتا از گردن کلفت های محل. آنها نگاهش کرده بودند و نگاه به نگاه شده بودند و رو کم کنی و خلاصه دست به یقه. محمود هم کم آورده بود و آمده بود دنبال سلاح که کمیت را با کیفیت جبران کند. محمد دوید و میله را گرفت و با هم رفتند: حس برادری یا به قول خودشان "دَست بِراری". من هم رفتم دنبالشان.
طرف دعوا همسایه مان بود. یک کوچه آنطرفتر. وقتی رسیدیم کسی دم در نبود. محمد زنگ زد. طرف آمد دم پنجره، هیکل را هم انداخته بود بیرون اساسی. تا چشمش خورد به محمود درآمد که رفتی بزرگترت را آورده ای و از این خزعبلات و یکی – دو تا هم حواله کرد به خاله بدبخت ما! که یکدفعه محمد عربده کشید – تصور عربده گوریل را بکنید. آنقدر "عربده" بود که مادرم اینها تو کوچه پشتی شنیدند و ریختند بیرون – که بیا پایین تا ننه ات رو آره و اینها. بعد هم میله را بلند کرد و چنان کوبید کف خیابان که آسفالت رفت تو. یارو آن بالا "کپ" کرد ، ولی کم نیاورد. تا درآمد که "وایسا اومدم"، گاو خاله یک "دِ بیا مادر ..." گفت و میله را کوبید تو فرق سر خودش. من که اینطرف دعوا بودم ریدم به خودم، چه برسد به آن طرف. اگر شما آن روز یارو را دیدید، ما هم دیدیم. پدرش آمد پایین و خلاصه قضیه ختم به خیر شد. اما آن بنده خدا – که حتی سلام علیک هم قبل آن نداشتیم با هم – از آن روز تا وقتی بیایم استرالیا، هر وقت من یا حاج خانوم – مادرم – را می دید از صد کیلومتری شروع می کرد به چاکرم نوکرم کردن.
این کارش بود. جنگی شده بود. زور داشت و کله خر. ده بار پلیس آمد دنبالش در خانه که یکبارش به این خاطر بود که رییس یکی از کلانتری ها با دخترش دیده بودش. دایی رفته بود به رفق و فتق که طرف گفته بود هر جا ببینیم، زدیمش. یقینا اگر پدر و دایی اش این نبودند که هستند، تو آن ولایت خر تو خر ، سرش را زیر آب کرده بودند توی بازداشتگاهها.
تو خانه اما محمد فرق داشت. یک بار ندیدم سر مادرش داد بزند. یک بار مادرم چنان کشیده ای کوبید تو صورتش که اگر من بودم حداقلش این بود که تا عمر داشتم اسمش را نمی آوردم. محمد اما سرش را آورد بالا و خندید که:"خاله! دستت درد گرفت؟!" مهربان است و دل رحم. دیوانه است اصلا این بشر. مادرم اسمش را گذاشته است "خان خله ".همیشه می گوید:" محمد! تو مخ نداری" . فرق سرش را می بوسد. محمد هم درمی آید که :"نوکرتم خاله"
حالا محمد سر به راه شده ، ماشین خریده است و دارد مسافرکشی می کند. یک دوره هم مثل همه گنده لاتها زد تو خط دود و دم به شدت، جوری که همه فهمیدند از زار و نزار شدنش. اما خودش را جمع و جور کرد. دیگر دعوا نمی کند و شر درست نمی کند. تو 26 سالگی هنوز بچه می زند کارهایش، ولی دیگر به قول مادرم "یزید به حال خود" نیست. سنش از فوتبالیست شدن گذشته است حالا، که عاشقش بود. با آن هیکل، چنان دو و ضرب پایی داشت که کف می کردی. سنگین بود کمی، ولی اگر عشق گل زدن نداشت و می ایستاد دفاع، جگر شیر می خواست حمله کردن. امروزها، دلخوشی اش چند خط شعری است که می گوید و سازی که گاه گداری تو خلوت خودش می زند. حالا که محمود زن گرفته، احتمالا تنها تر شده است. آدمهای دور و بر، هنوز همانند که بودند. همانها که زمانی خوردنش را مسخره می کردند و امروز شعر گفتنش را. خودش هم سر و سودایش را یکی نمی کند و نمی چسبد به چیزی تا آخر. انگار هنوز گیر کرده است توی رویاهای کودکی اش، زمانی که آتش می کرد تو لانه زنبور.
همه اینها دیروز* آمد توی ذهنم، وقتی نشسته بودیم با مهران و او طبق معمول سرش توی کامپیوتر بود و من داشتم فینال فوتبال – اینها به راگبی می گویند فوتبال. البته راگبی هم نیست، مثل آن است. گاوی تر است و به قول مهران مردانه – نگاه می کردم و قلیان می زدم. این فوتبال اینها بد کوفتی است. به معنای واقعی گاوند همه شان. همه قدها بالای یک و هشتاد، وزنها بالای صد. باید دید، نمی شود گفت اصلا. آنوقت همین عظمت را تصور کنید که توپ را می زند زیر بغل و با چنان سرعتی شروع می کند به دویدن طرف دروازه حریف که اگر من باشم، ریه هایم از حلقم می زنند بیرون. بعد یکی دیگر از تیم حریف، با همان مشخصات فوق الذکر و تقریبا با همان سرعت، خودش را می کوبد به این اولی و می کوبدش زمین، تازه بعد یکی – دو نفر دیگر می آیند کمک و می افتند رویشان. بعضی وقتها یارو که توپ دارد، هفت – هشت متر این سه – چهار نفر را می کشد دنبال خودش. برای حدود نود دقیقه کارشان همین است که گفتم.
دیروز فکر می کردم محمد اگر اینجا بود حتما "فوتبالیست" خوبی می شد. اصلا این پسر دنیا آمده بود برای اینکاره شدن. آن صورت و آن بدن برای همین ساخته شده بودند که بکوبند به تن و بدن حریف و راه باز کنند به جلو. آن گردن، برای همین بود که برود زیر بار فشار بازوی بازیکن حریف و آخ نگوید . آن وقت محبوب می شد و پولدار و ...! نمی دانم ... شاید اگر اینجا هم بود ...! دلم برای درد دلهایش، برای مردانگی هایش و ... برای مشنگ بازیهایش تنگ شده است.
مگنا کارتا را نگاهی بیاندازید اگر علاقه دارید. مطلع قدیمی ترین دموکراسی زنده دنیاست. ببینید که انگلیسی ها ۸۰۰ سال قبل چه کرده اند که ما هنوز نتوانسته ایم بکنیم.
------------------------------------------------------------------------------------------
*بخوانید پریروز. دیشب بلاگفای محترم خواهر شوهر ما بودند!