تبليغاتX
و اینک ، آخر دنیا

و اینک ، آخر دنیا

یک تبعید خود خواسته


روحش شاد پدربزرگم، انگار کلا سرش با یک جایی اش "گل کوچیک" بازی می کرد. اسم تمام بچه هایش را چپ و راست گذاشته است.مثلا الان خاله های سوم و چهارم، اسمهایشان جابجاست. قرار بوده است دختر بزرگتر بشود پری، دختر کوچکتر بشود مریم. چون هر دوتا شناسنامه را با هم گرفته است ، موقع وارد کردن اسمها قاطی کرده و جابجا گفته. خانواده هم خوب مثلا سه سال بوده دختر بزرگتر را پری صدا می زده اند و نمی شده بگویند خوب تو که تا دیروز پری بودی، حالا سر دسته گل باباجانت بیا بشو مریم. خلاصه اینکه الان ما این دوتا را به اسمهای اصلی شان صدا می کنیم، شوهرهایشان به اسمهای شناسنامه ای. برای همین مثلا وقتی یکی می گوید برو به مریم بگو کارش دارم، باید توجه کنی ببینی گوینده جزو اقوام سببی است یا نسبی تا بعد بتوانی بفهمی واقعا با کی کار دارد.

به همین ترتیب اسم دایی بزرگ قرار بوده است بشود عبدالرضا. پدربزرگ را فرستاده اند برود شناسنامه بگیرد. رفته است و با شناسنامه "عیدی" برگشته است خانه.حالا این وسط چی شده بوده که "ی" جای "الرضا" را گرفته است و "عبد" تبدیل شده به "عید"، کسی نمی داند.خلاصه پسر اول خانه، و در آن وقت تنها پسر خانه بعد از چهار دختر و یک پسر جوانمرگ، شده است عیدی. اما اعضای خانواده باز به روال خودشان کار کرده اند و این شازده را همان عبدالرضا صدا کرده اند که مخففش می شود عبدی، و این همان دایی عبدی یا دایی بزرگ معروف است که بارها ازش اینجا نوشته ام.

علیرغم تمام اختلاف عقیده ها - اصولا من و این دایی ام در هیچ زمینه ای تفاهم نداریم - من این بشر را دوست دارم. این دوست داشتن هم اصلا ربطی به شان "دایی عبدی" در فامیل ندارد که چیزی تو مایه های شان هر 124 هزار پیغمبر است. حتی در تمام آن سالهایی که با هم حرف نمی زدیم - تو فاصله به هم خوردن جریان من و دختر خاله، تا فوت پدربزرگ - باز هم دوستش داشتم. کلا آدم غریبی است.

دایی عبدی از آن حزب اللهی های تیر است به قول معروف.سی ماه سابقه جنگ دارد ، با یک کوله بار درد و مرض شناخته و ناشناخته از آن روزها. دیپلم که می گیرد می زند به دل سپاه پاسداران. تا زمانی که توی سپاه بود هیچکس نفهمید آنجا چکاره است. هر وقت می پرسیدند می گفت کلید دار توالتها هستم. لباسهاشان هم که آنروزها هیچ نشان و علامتی نداشت که بشود فهمید. بعد هم که شروع کردند به درجه دادن، خان دایی دیگر نرفت. چه شد، باز هم کسی نمی داند.

از همان اولین روزهای بعد از جنگ، دایی نشست سر دفتر و کتاب به درس خواندن برای کنکور. تا آنجا که یادم می آید دایی عبدی هر سال کنکور داشت. درس خواندنش هم اینطور بود که تمام سال مرخصی نمی رفت، بعد یک ماه مانده بود به کنکور، مرخصی می گرفت و خودش را حبس می کرد توی اتاق. زن دایی مان هم پایه - من این زن را می پرستم. شاهکار خلقت است. یک تار مویش می ارزد به صدتا دایی ما - اساسی همه جوره "ساپورتش" می کرد. از آب و نان دادن گرفته، تا خفه کردن موقتی و دائمی بچه و بزرگ! هر سال هم فقط پزشکی می زد، آن هم سه چهارتا دانشگاه. تا یک سال به سفارش نمی دانم کدام بخت برگشته ای علوم آزمایشگاهی تهران را هم زد و قبول شد. وقتی قبول شد نشست دو دو تا چهارتا کرد و تصمیم گرفت نرود. هرچه هم که التماسش کردند فایده نداشت. این یکدندگی و کله خری اش به خودم رفته است!

خلاصه که آنقدر خواند و امتحان داد تا بالاخره پزشکی دانشگاه تهران قبول شد. اما اتفاقی که افتاده بود این بود که سر جلسه کنکور، بالای ورقه، جایی که باید شماره سهمیه ها را وارد می کردند، به جای سهمیه سپاه یا رزمندگان یا نمی دانم چه، شماره سهمیه ارتش را وارد کرده بود. سپاهی ها را هم که می شناسید، انگار کهیر می زنند به نام ارتش. خلاصه تو روضه خواندن نرفتن بود که ایندفعه زن دایی مان وارد عمل شد که تو دهان ما را عنایت کردی با این کنکور دادنت، یا همین کوفتی را که قبول شدی می روی، یا تمام. دایی مان هم بالاخره کیف و کتابش را زد زیر بغلش و مثل پینوکیو که با اکراه می رفت مدرسه، رفت دانشگاه. اما تمام یک ترمی را که آنجا بود داشت با مسئولین می جنگید که برش گردانند تو سهمیه سپاه. می گفت هر روز صبح باید بروی صبحگاه و نمی دانم چه و چه. اما اینها همه بهانه بود. تحمل بودن در فضای ارتشی را نداشت. خلاصه قبول نکردند که برگردد زیر بیرق سپاه. آخر سر تصمیم گرفت به انصراف، و علیرغم اشک و ناله و داد و فغان تمام زنهای فامیل تصمیمش را عملی کرد. بعد هم کلی دوندگی کرد برای اینکه اجازه بدهند سال بعدش هم امتحان بدهد. بالاخره بعد از اینکه کلی سلفید و دم کلی آدم "دم کلفت" را دید، این یکی را قبول کردند به شرط اینکه سال بعد سهمیه، بی سهمیه. دایی جان قبول کرد و سال بعدش با سهمیه آزاد، پزشکی دانشگاه اصفهان قبول شد. آن موقع دومین پسرش را هم داشت.

این سرسختی را داشته باشید، حالا همین را ببرید تو حوزه مسائل اعتقادی، ببینید چی ازش در می آید. تازه الان بهتر شده است. آن سالها که نمی شد باش حرف زد اصلا. هنوز هم آن قیافه را با ریشهای تنک و شلوار خاکی و پیراهن رنگ روشن رو شلوار و یک تسبیح دانه ریز به یاد دارم. آن روزها من بچه بودم و او خدای خانه پدربزرگ. کم کم که بزرگتر شدم، راهمان بیشتر جدا شد از هم. اوی عشق ولایت را به من وارونه هستی چکار؟! اما علاقه ام کم نشد نسبت به این مرد. هر دویمان می دانیم که چقدر مخالف همیم، اما هر دو یمان ترجیح می دهیم به روی خودمان نیاوریم. وقتی پای بحث سیاسی باشد و اعتقادی، هر دو موضعمان جلوی دیگران مشخص است، اما به هم که می رسیم من فقط احمدم، او دایی عبدی. ترجیح می دهیم بنشینیم پای شطرنج و فوتبال دستی، یا خنده و مسخره کردن خاله ها، تا بحث جدی! حتی الان هم که صدای اذان اعصابم را می ریزد به هم، نماز خواندنش را دوست دارم. وقتی با چشمهای نیم بسته و صورت پرچین می ایستد به نماز، با آن دقت در ادای حروف، دوست دارم بنشینم و نگاهش کنم. اصلا همین دایی است که باعث می شود گاهی فکر کنم اگر قرار باشد در بیفتیم، اول باید با همین دایی عبدی های خودمان در بیفتیم، اینها که خودشان هم به نوعی قربانی اند، و اصلا همین است راز ماندگاری قدرت. یادش بخیر دکتر منتظر قائم و تئوری طبقه قدرتش.

خلاصه که اینها را نوشتم به بهانه مهمانی شنبه شب. خانه یکی از دوستان ایرانی دعوت بودیم. بهانه، حضور یک عده نویسنده و استاد دانشگاه بود در جمع مهمانان که صاحبخانه لطف کرد و ما را هم دعوت کرد که بنشینیم به فک زدن و اگر چیزی هست که می خواهیم بدانیم در مورد ادامه تحصیل و اینها، بپرسیم. ما زودتر از همه رسیدیم و بعد از ما "دیوید ملوف" که حضرتشان نویسنده تشریف دارند و بعد او، "مارتین و کریستی"، یک زوج میانسال اوزی، و این آقا مارتین پس و پشت جهود، کپی برابر اصل دایی عبدی ما بود. همان صورت - البته بدون آن چین و چروکها - همان موهای کوتاه و خوابیده جوگندمی، همان لحن حرف زدن توام با شوخی و مسخره کردن همه چیز، همان طرز ایستادن و جالب اینکه دکتر هم بود و  پیراهنش را هم انداخته بود روی شلوار! این شد که یاد دایی عبدی دوباره زنده شد تو مخیله مان. از آن شب تا حالا دارم فکر می کنم که اگر یک روز به دایی عبدی بگویم یک جهود دیدم شکل تو، چی بارم می کند.

سوراخ کیلید: باران آمد
این پدرسگ خوشمول، دخمل حمید شکوهی تشریف دارند. فکر کنم تا وقتی من برگردم شوهر هم کرده باشد. قدمش مبارک! . 
   
+   چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 17:31   اهورا فرزام  | 

بسمه تعالی

بدینوسیله ضمن اعلام انزجار از استکبار جهانی و ایادی مزدورش بالاخص ویندوز ویستا صراحتا اعلام می کنیم که این ویندوز مزخرفترین اختراع بشر پس از اختراع خداوند است. لذا از آنجا که فعلا آفیس ورد نداریم و روی دستگاهمان هر مخلوقی دارد یک سازی برای خودش می زند از آپ کردن معذوریم. خدا هیچ مخلوقی را اینطور دست و پا بسته نیندازد اینور دنیا. یادش به خیر می رفتیم ۵۰۰ تومان می دادیم تا سه سال به ریش و سبیل کپی رایت می خندیدیم. 

در پایان برای همه تان مسئلت داریم.

من الله التوفیق

مدیریت وبلاگ

+   سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 19:52   اهورا فرزام  | 


الان دو – سه روز است که دارم آهنگ زیبای all summer long  را گوش می دهم. اگر می توانید you tube   را باز کنید، گوشش دهید. بعد یکی – دوشب پیش یکدفعه یادم افتاد که همان موقع که این برادر خواننده مان داشته با دوست دختر هفده ساله اش کنار دریاچه عشق می باخته است و به قول خودش چیزهای funny دود می کرده و آواز sweet home Alabama می خوانده، جوانان هم سن و سالشان توی مملکت من ، به خاطر عقیده شان ،دسته دسته می رفتند سینه دیوار و بعد هم گورهای دسته جمعی. این فکر رهایم نکرد تا دیشب که تمام وقت بیداری ام به خواندن خاطرات جسته و گریخته کسانی گذشت که از پایگاه اشرف و زیر دست رجوی فرار کرده اند و توصیف اینکه چه ها گذشته است برشان. رجوی را پیش از این بارها در سخنرانی هایش دیده ام و سخنرانی های خایه مالانش را در جبهه مثلا آزادیبخش، و می دانم که این مردک هم چیزی کم ندارد از آمران قتل عام های این سالها، که این که با یک دار و دسته و یک پایگاه این می کند، وای به روزی که مملکت بیفتد به دستش.

فکرم رفت به زندگی های تباه شده. لینک پشت لینک، تا رسیدم دوباره به خاوران و قصه گورهای دسته جمعی.اگر خواستید، قصه خانواده های خاوران را بخوانید توی ادامه مطلب. این مطلب امیر را پیش از این خوانده بودم. هر دو سر، جوانان این خاک نفرین شده خوابیده اند و ... یاد حرف مهران افتادم چند وقت پیش. بحث کشته های جمهوریهای شوروی بود در جنگ دوم. همان 20 میلیون نفر که کلی شان غیر روس بودند. مهران گفت مثلا آن بابایی که از قزاقستان رفته است جنگ و کشته شده، و لابد در زمان شوروی شهید حساب می شده، الان تکلیفش چیست! بعد انگار که ناگهان چیزی به یادش آمده باشد گفت اگر روزی آذربایجان مستقل شود، تکلیف گلزار شهدای زنجان چه خواهد شد! اینها باز هم شهید راه وطن حساب حساب می شوند؟ وطنی که دیگر نیست!؟

حرف، حرف آدمهاست. در سالروز کشتار زندانیان سیاسی، اینجا یک فیلم بیست دقیقه ای دیدم. تمام فیلم، اسم های در هم فشرده ای بود که از جلوی دوربین رد می شد. اسم زنانی که در تابستان 67 در زندانهای کشور اعدام شده اند. بیست دقیقه تمام فقط اسم. شاید هزاران زن و دختر ، از 15 سال – و چشمم یکی ، دو تا 13 سال هم گرفت آن وسطها، و نمی دانم چرا کسی باید یک دختر بچه سیزده ساله را اعدام کند – تا 40 سال، و تازه هیچ آماری در دست نیست از تعداد کشته ها و اینها لابد سازمانی هایی هستند که اسمشان جایی هست و خدایی که آن بالا نیست می داند که چقدر آدم بی نام و نشان، قبل و بعد آن سال کشته شده اند توی آن  بیداداباد نفرینی.

حرف ، حرف آدمهاست. پدرها، مادرها، پسرها، دخترها، شوهرها ...! حرف ، حرف آنهایی است که بچه های مردم را فرستادند جلوی توپ و بچه های خودشان را انگلیس و بلژیک. یا حرف آنهایی که ... دارم فکر می کنم اگر زمانی هر کدام از آقایان را بیاورند جلوی تلویزیون برای مصاحبه، آن روز که دیگر قدرتی ندارند و ارتشی و چماقداری و گردن کلفتی، لابد مثل شاه توی  آخرین مصاحبه اش چانه می زنند که ای بابا! من ده هزار نفر را نکشته ام. هزار نفر هم نبوده است و حالا شاید صد تایی بودند. این یکی را هم همان دیشب دیدم. چهل دقیقه مصاحبه بود که مثل همیشه، شاه نه از شکنجه ها خبر داشت و نه از خودسری ها. چانه می زد سر آدمها، سر همان پدرها و شوهرها، و چه پرستیژی، و چه ظاهر احترام آمیزی. همه شان همینند وقتی می نشینند آنجا. مثلا فکر می کنید اگر رجوی را بیاورند آنجا بنشانند و بگویند شایع است که رحم دختران جوان مجاهد را در می آوردید، یا مثلا 1700 بچه، از شش ماه تا دوازده سال را از پدر و مادرهایشان جدا کردید، چه می گوید؟ او هم پرستیژ توپی خواهد داشت و همه را مجبور می کند که به احترامش کلاه از سر بردارند که عجب بزرگمردی است این. همانطور که صدام کرد و همانطور که شاه، و لابد آقایان هم همینطور خواهند بود، و این وسط، سالها بعد کی به خاطر می آورد آن آدمهایی را که تن پر از شور و شرشان زیر خاک پوسید و حتی بدون نامی بر سنگی؟! چه فرق می کند توی قطعه شهدای گمنام بهشت زهرا باشد یا لعنت آباد خاوران؟!  همه اینها، همه این بچه های ایران، دسته جمعی می شوند بخشی از تاریخ، انگار نه انگار که آدم بوده اند و قلب داشته اند و روزگاری عاشق می شدند و درد کشیده اند و گریسته اند. فقط خواهند گفت در زمان شاه اینطور شد یا در زمان خمینی بود که آنطور شد. شاید فیلمی بیست دقیقه ای باشد از اسمها و عکسهای آدمهایی که تو نمی شناسی. یعنی نه آنقدر که شاه برایت آشناست، و آن همه آدم، آن همه قلب تپنده، آن همه دختر و پسر که همه شان می توانستند sweet home Alabama  بخوانند و ...   گه بگیرد دهان همه آنهایی را که از عدالت خداوندی حرف می زنند ...
-------------------------------------------------------------------------------
*شرمنده بابت این پست حالگیر. خیلی صبر کردم که به قول قدما حالم دیگر شود، که نشد!



ادامه مطلب
+   دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 17:10   اهورا فرزام  | 


این دیلاک مادر مرده دارد مهندسی مخابرات می خواند اینجا. من که فرق مهندسی مخابرات را از دامپزشکی تشخیص نمی دهم، ولی مهران که معمولا سر از همه چیز در می آورد می گوید که رشته سختی است. به هر حال این خرس خندان شبها کمی زودتر آوای موسیقی هندی اش را علم می کند و می رود به عالم "جیش، بوس، لالا"، تا ساعت سه صبح دوباره بیدار شود و بنشیند به درس خواندن. این کار را که می کند یاد دوران مزخرف دبیرستان می افتم که چه دهانی مبارک شد ازمان!

تا اینجای کار مشکلی نیست. اما من یکی که هنوز نفهمیدم این جک چه مشکلی دارد با خوابیدن این دیلاک. حالا گذشته از اینکه نقش جک توی این خانه، کلا نقش یک قوطی خالی است که افتاده توی "جوب" آب، ولی باز هم کلا فرکانس تق و توق این قوطی خالی وقتی می رسد حول و حوش مدار دیلاک ، ناگهانی می رود بالا. اصلا عادتش است انگار. از در که می آید تو با آن لهجه شبه قاره ای اش هوار می کشد :"دیلاک!". یا نیمه شب که بلند می شود برود توالت، یادش نمی رود در اتاق دیلاک را باز کند و داد بزند "دیلاک".

چند روز پیش که خدا بود به قول معروف. گفته ام که، جک جای راه رفتن یورتمه می رود. کارش هم توی خانه است. یعنی می نشیند پشت میز تو "لیوینگ روم" منتظر تلفن که مثلا برود فلان جا که سفارش گرفته است. هر روز صبح ساعت 8 از خواب بیدار می شود، می رود دوش می گیرد، ریش می تراشد و لباس می پوشد و می رود پشت میزش می نشیند منتظر تلفن! همت را دارید؟! من همین الانش که هر روز می روم بیرون، هفته ای دو بار هم به زور ریش می زنم.

دو –  سه روز پیش بلند شدم بروم سر کلاس. مهران خواب بود. جک نیم ساعت قبل از من بلند شده بود و کارهایش را کرده بود. من در اتاق را که باز کردم بروم بیرون خوردم به جک که داشت از آشپزخانه می آمد بیرون. تا مرا دید چنان هوار کشید "گود مورنینگ" که کوآلاهای رو درخت همسایه مان هم از خواب پریدند. قیافه برق گرفته مرا که دیده است، می پرسد چه شد! با صدای آرام گفتم  که مهران خواب است. بعد رفتم سمت در. او هم داشت پشت سرم می آمد که یکدفعه انگار که چیزی یادش افتاده باشد برگشت سمت در اتاق دیلاک و گفت :" دیلاک چرا خوابه هنوز؟!"

چند شب پیش هم اینجا تصادف شد. ساعت یک و نیم صبح. یک بابایی زد تیر چراغ راهنمایی را کند از جا. صدا به قدری مهیب بود که همه را کشید بیرون، آن هم این اوزیهایی را که بعد از ساعت نه شب دسته جمعی می روند "جا"! همه همسایه ها ریختند بیرون بجز دیلاک. فردایش به من گفت که صدا را شنیده بوده است، اما چون می خواسته ساعت سه بیدار شود بی خیال بلند شدن شده. خلاصه یک نیم ساعتی بیرون بودیم و موقع برگشت به مهران گفتم همه آمدند بیرون بجز دیلاک. همان موقع جک از در آمد تو و هوار کشید :"دیلاک!!" . بعد هم در اتاقش را باز کرد و داد زد:" دیلاک! گالبالام اکسیدنت ولللللل ویل لالالالشال!" جالب اینجاست که این خرس خندان هم اصلا ناراحت نمی شود. مهران یک بار مرا در چنین موقعیتی از خواب بپراند آفتاب فردا را نخواهد دید. اما این مادر مرده بلند می شود ، لبخند می زند، جواب همه سوالها را می دهد و بعد هم می خوابد دوباره!

کلا بچه مهربانی است. من سالهاست که یک آلرژی ناشناس دارم که هر از گاهی عود می کند و پرتمان می کند توی سرفه های متمادی چند ساعته. پریروز رو تخت نشسته بودم که سرفه ها شروع شد. یکدفعه دیدم دارم اسمم را از پشت در صدا می زند. گفتم بیا تو. آمد تو و پرسید مریضی؟ جریان را گفتم برایش. لبخند زدو گفت که فقط می خواستم حالت را بپرسم، و رفت!



کارت TAFE هم آمد دم در خانه با پست. این یعنی اینکه ما بالاخره از فوریه سال دیگر حرکت اصلی مان را می آغازیم به سوی افقهای تابناک خیر سرمان! هفته پیش هم برای نخستین بار در طول زندگی مان به انگلیسی کنفرانس دادیم سر کلاس که کف همه حضرات برید. یکی ما را از برق بکشد! به قول معلممان – ماریا – این "ego"  در ما خیلی بزرگ است.

خیلی چیزها می خواستم بنویسم که یادم رفت. وسطش خیلی کارها کردیم از جمله این مقاله لس آنجلس تایمز که به بررسی نقش واشینگتن پرداخته است در سقوط شاه. اسناد نشان می دهند که بعد از بحران نفتی 1974 ، دولت آمریکا شاه را مقصر اصلی در بالا ماندن قیمت نفت دانسته است و علیرغم هشدارهای کیسینجر – این مرتیکه اسمش همه جا هست. اگر بنا باشد روزی کسی را بپرستم، این مادر ... در صدر لیست قرار دارد – تصمیم می گیرند که جلوی بلند پروازیهای شاه را بگیرند.

سوراخ کیلید:
 
می دانستید سالانه تعداد کسانی که بر اثر الاغ سواری می میرند، از کسانی که در سانحه هوایی می میرند بیشتر است؟!
          



اعتراض به افزایش نیافتن حقوقها همزمان با افزایش  قیمتها بعد از انتخابات، جلوی ایستگاه هورنزبی. کسی هم دستگیر نشد، کتک هم نخوردند، رییس اتحادیه هم الان زندان نیست. راستی می دانستید در پیونگ یانگ، دوچرخه سواری ممنوع است؟ اقدام علیه امنیت ملی است!


این را هم گذاشتم روحتان گشاد شود!  

 
+   یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 17:39   اهورا فرزام  | 



قبلا یکی – دو باری دیده بودمش. اولین بار توی استخر بود که کلی با هم فک زدیم. اوزی بود و آن لهجه "اوهمی" اش توی استخر "اکو" می شد و ما هم که کلا "لیسنینگ"مان در حد کمال! به هر حال یک دوستی نیم بند سلام و علیکی شکل گرفت. بعدها هم یک بار با دوست دخترش تو خیابان دیدمش که ایستاد به سلام و احوالپرسی و ما را به دخترک معرفی کرد و خلاصه از آن رابطه هایی شد که تو می ایستی به سلام و علیک و درد دل، و دلت تاپ تاپ می زند که نکند مجبور شوی اسم یارو را بگویی، چون اسمش یادت رفته است.

آن روز هم حدود ساعت 8 صبح تو آسانسور دیدمش. سلام و علیک کردیم و پرسیدم:

? Going to work
جواب داد:
No, I’m gonna work. Um … ya, walking to work

اتفاقی که افتاد این بود که بنده خدا "work" مرا "walk" شنید.

نوع تلفظ کلمات، اینجا خیلی تاثیر دارد توی ارتباط. اصلا یکی از دلایلی که نمی شود این چینی ها و هندی ها را فهمید همین تلفظ هاست. ما هم مشکل کم نداریم. گذشته از "th" که بلای جان ایرانی هاست ، ما "w" را هم نمی توانیم تلفظ کنیم و همه "w" های ما صدای "v" می دهند. خلاصه که  من از آن روز دارم می زنم سر و کله خودم که بفهمم چرا آن بدبخت مادر مرده work مرا walk شنید. برای همین هم تو اولین جلسه کلاس pronunciation  ، وقتی فرصت پیش آمد از استاد مکرمه پرسیدیم. جواب این بود:
اول که برای تلفظ w لبها باید حالت kiss بگیرند به خودشان. توی walk لب از حالت wo به سمت a می رود. در واقع walk تلفظش می شود یک چیزی تو مایه هایwoak  . اما در work  لب از حات kiss باید برود به حالت "شوآ" – همان "e" برعکس منحوسی که همه مان تو دیکشنری ها دیده ایم – و اصلا هم مهم نیست که برای این کار تو باید با لبهایت دست به یک عملیات آکروباتیک مسخره بزنی تا بتوانند تو را بفهمند.

بعضی چیزها فهمیدنش راحت است. مثلا تو خیلی زود می توانی تفاوت تلفظ "R" را تو تلفظهای بریتیش و امریکن تشخیص بدهی. اوزیها که اصلا "    R" آخر کلمات را تلفظ نمی کنند . مخصوصا آنهایی که قبلشان صدای کسره دارد. مثلا اینجا ما father نداریم، fatha داریم ، یا کسی نمی فهمد water یعنی چی، چون خودشان می گویند wota . هر چند حتی آمریکایی ها هم این R ها را به غلظت معلمهای زبان ما تو ایران تلفظ نمی کنند. این قضیه R آخر را من همان روزهای اول فهمیدم، ولی حتی همین هم مشکل شد. اولین بار وقتی بود که داشتم با جولی حرف می زدم و کلمه war را نفهمید. تازه وقتی معادلهایش را گفتم لبخند زد و گفت:"O … woa" . مهران همیشه می گوید خوب اگر نمی خواهید بخوانید، پس چرا می نویسید اصلا! اینها تازه کلمات ساده است. دیگر نمی روم سراغ واژه هایی مثل مثلا wonder   و wander که گاهی دقیقا مثل هم تلفظ می شوند.

خلاصه دهان مبارک اینجا سرویس است. حس می کنی برگشتی به 5 سالگی ات، وقتی کلمات را غلط می گفتی و همه می خندیدند که چه با نمک حرف می زند و اینها. با این فرق که تو دیگر 5 ساله نیستی و آنهمه وقت هم نداری برای تجربه کردن و آموختن. حالا فقط یک حسن داری و آنهم سنگ پای قزوینی است که عوض "رو" داری.



خواب نداریم اینجا . دیلاک که شبها با صدای موسیقی می خوابد. یک شب آمد گفت من می خواهم بخوابم و ساعت سه باید بیدار شوم و درس بخوانم. بعد هم با آن لهجه "لال پتی" اش یک چیزی راجع به موزیک و اینها گفت. ما فکر کردیم می گوید اگر خواستید موزیک گوش کنید، با صدای کم گوش کنید که من بیدار نشوم. همینطور الکی گفتیم باشد و او هم رفت تو اتاقش. ده دقیقه بعد فهمیدیم منظور این بدبخت زبان بسته را کاملا برعکس فهمیده ایم. این خرس لطیف عادت دارد با صدای موزیک کپه مرگش را بگذارد و داشته می گفته که اگر صدای موزیک اذیتتان  کرد بگویید!

این از شبها. روز هم که از ساعت هشت به بعد که اینها بیدار می شوند، بمیری راحت تری تا بخوابی. تو فاصله یک متری هم داد می زنند موقع حرف زدن. جک بنده خدا هم که یک بیماری مادرزادی دارد گویا، عوض راه رفتن، یورتمه می رود. کف اینجا هم چوبی، "گوپ گوپی" می کند که می گویی الان فرو می رود تو زمین. آنقدر هم حیوونکی و باحالند که رویت نمی شود بروی بیرون بگویی یک کم یواشتر هوار بکش یا ویلچر سوار شو!



می رویم کنسرت ابی! نوجوانی ام را با این آرزو گذراندم که قبل از مردن یک بار بروم کنسرت ابی و آن صدا را بی واسطه وسایل ضبط و پخش بشنوم. زنده، و در حالی که کله ام کمی منگ است. تمام نوجوانی من و تمام عشق آن سالهایم با ابی گذشت. "کی اشکاتو پاک می کنه" و "پیچک" و "برج و پرنده" اش را بارها عربده کشیدم، چه خوشحال بوده ام و چه بدحال! حالا اما انگار آن کشش را ندارد دیگر کنسرت ابی. حتی برای خریدن یک بلیط هشتاد دلاری هم دو دو تا چهارتا می کنم تا بالاخره دل بزنم به دریا و پشت تلفن بگویم بخر! وقتی گوشی را قطع می کنم می افتم یاد آن سالها و حسی که داشتم. حسی که حالا انگار کمرش شکسته است دیگر زیر فشار پوتین. اما باز هم هر وقت یاد بلیطی می افتم که گذاشته ام توی کشوی میز، و یاد 6 دسامبر و ابی و بقیه مخلفات، ته دلم انگار غنجکی می رود. هرچند باز هم جای بچه ها خالی است آنجا!
------------------------------------------------------------------------------------------------------

این کامنت خصوصی را دوست عزیزم "خیلی مهم نیست" برایم گذاشته بود:

خیلی دلم می خواد بدونم باز هم ابی تو دبی کنسرت می ذاره!

توهین به ایرانیان در دبی ...!!!

25 مهر 87 - 07:27
بی شرمی ماموران اماراتی فرودگاه دبی علیه مسافران بیگناه ایرانی

فاجعه رفتار تکان دهنده ماموران فرودگاه دبی با مسافران و گردشگران ایرانی

ماموران فرودگاه دبی به دلیل انچه دریافت گزارشی مبنی بر احتمال حمل مواد مخدر توسط یکی از مسافران ایرانی پرواز تهران – دبی در ( پنجشنبه 14 شهریور )ضمن رفتاری بسیار شدید و وحشیانه اقدام به بازرسی و لخت کردن تمامی 152 نفر مسافران این پرواز اعم از زن و مرد نمودنند
به گزارش شاهدان عینی که خود هم از مسافران این پرواز نیز بوده اند پلیس دبی پس از نگهداری 4 ساعته تمامی مسافران در فرودگاه دبی ( به صورت سراپا ) و سپس گنترول گذرنامه ها انها تمامی مسافران را اعم از زن و مرد و کودک را به سالن بازرسی ویژه هدایت کرده اند

در سالن ویژه بازرسی فرودگاه سالن شماره 2 فرودگاه دبی از همه خواستنند تمام لباسهای خود و حتی لباسهای زیر خود را دراورند و اقدام به بازرسی مسافران این پرواز که اکثرا خانواده ها هم بودنند نمودنند
همچنین در پی گستاخی پلیس فرودگاه امارات تمامی زن ها و دختر ها را توسط پلیس مرد کاملا برهنه کردنند و حتی از فرو بردن دست در درون اندام تناسلی بانوان و دختران هم کوتاهی نکردنند
شاهدان عینی از فریاد و گریه و شیون زنان و دختران ایرانی در سالن بازرسی 2 حکایت میکنند که تمامی فضای سالن شماره 2 فرودگاه دبی را پر کرده بود
یکی دیگر از شاهدان این پرواز میگویید که زنان و دختران را پس از بازسی وحشیانه از سالن بازرسی به سوی سالن خروجی فرودگاه دبی هدایت میکردند در حالی که به انها حتی اجازه نداده بودنن لباس های زیر خود را هم به تن کنند و در حالی انها را یکی یکی ازسالن بازرسی ویژه خارج میکردند که زن ها و دختران گریه کنان فقط لباسهای خود را در دست داشتنند و نه بر تن !


-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
درمورد عربها و کینه تاریخی شان از ایرانی حرف نمی زنم. عرب همیشه وقتی خواسته است به خودش و دنیا ثابت کند آدم است، ایرانی را هدف قرار داده. عرب اگر توانسته است بالاتر از ایرانی بایستد، احساس آقایی کرده است. آرزوی آنها این است که "ملکوت" ما را "تحت اقدام"شان ببینند و انقلاب و سرانش، این آرزو را برایشان براورده کردند. من از خودمان حرف می زنم. از حقارتی که خودمان داریم. انگار که باورمان شده است - که بهمان باورانده اند - که پستیم.

جواب شما اما مثبت است. ابی باز هم توی دبی کنسرت می گذارد، چون جای دیگری ندارد که بتواند  برای ایرانی ها کنسرت بگذارد. ایرانی ها باز هم سرمایه هایشان را می برند دبی، چون جای امن دیگری ندارند که ببرند. جوانان ما باز هم می روند دبی، چون مجبورند بروند. یا می خواهند جنس بیاورند، یا می روند چند روزی حس آدم بودن و مثل ادم زندگی کردن را بچشند. در ضمن ... تمام این صحنه هایی که تعریف کردی را، کم و بیش، در وطن خودمان دیده ایم. شاید پلیس ما لخت نکند، ولی کتک می زند توی خیابان، تحقیر می کند و توهین و ...! وقتی خودی اینطور "عربی" رفتار کند، چه چشمداشتی از عرب؟!

قصه بی بخاری سفارت دولت فخیمه هم بماند که اصولا سفارت جمهوری اسلامی، سفارت ایران نیست، سفارت ملت مظلوم فلسطین  و شیعیان لبنان است احتمالا و حرجی هم برشان نیست.





+   شنبه چهارم آبان 1387ساعت 21:41   اهورا فرزام  |