روحش شاد پدربزرگم، انگار کلا سرش با یک جایی اش "گل کوچیک" بازی می کرد. اسم تمام بچه هایش را چپ و راست گذاشته است.مثلا الان خاله های سوم و چهارم، اسمهایشان جابجاست. قرار بوده است دختر بزرگتر بشود پری، دختر کوچکتر بشود مریم. چون هر دوتا شناسنامه را با هم گرفته است ، موقع وارد کردن اسمها قاطی کرده و جابجا گفته. خانواده هم خوب مثلا سه سال بوده دختر بزرگتر را پری صدا می زده اند و نمی شده بگویند خوب تو که تا دیروز پری بودی، حالا سر دسته گل باباجانت بیا بشو مریم. خلاصه اینکه الان ما این دوتا را به اسمهای اصلی شان صدا می کنیم، شوهرهایشان به اسمهای شناسنامه ای. برای همین مثلا وقتی یکی می گوید برو به مریم بگو کارش دارم، باید توجه کنی ببینی گوینده جزو اقوام سببی است یا نسبی تا بعد بتوانی بفهمی واقعا با کی کار دارد.
به همین ترتیب اسم دایی بزرگ قرار بوده است بشود عبدالرضا. پدربزرگ را فرستاده اند برود شناسنامه بگیرد. رفته است و با شناسنامه "عیدی" برگشته است خانه.حالا این وسط چی شده بوده که "ی" جای "الرضا" را گرفته است و "عبد" تبدیل شده به "عید"، کسی نمی داند.خلاصه پسر اول خانه، و در آن وقت تنها پسر خانه بعد از چهار دختر و یک پسر جوانمرگ، شده است عیدی. اما اعضای خانواده باز به روال خودشان کار کرده اند و این شازده را همان عبدالرضا صدا کرده اند که مخففش می شود عبدی، و این همان دایی عبدی یا دایی بزرگ معروف است که بارها ازش اینجا نوشته ام.
علیرغم تمام اختلاف عقیده ها - اصولا من و این دایی ام در هیچ زمینه ای تفاهم نداریم - من این بشر را دوست دارم. این دوست داشتن هم اصلا ربطی به شان "دایی عبدی" در فامیل ندارد که چیزی تو مایه های شان هر 124 هزار پیغمبر است. حتی در تمام آن سالهایی که با هم حرف نمی زدیم - تو فاصله به هم خوردن جریان من و دختر خاله، تا فوت پدربزرگ - باز هم دوستش داشتم. کلا آدم غریبی است.
دایی عبدی از آن حزب اللهی های تیر است به قول معروف.سی ماه سابقه جنگ دارد ، با یک کوله بار درد و مرض شناخته و ناشناخته از آن روزها. دیپلم که می گیرد می زند به دل سپاه پاسداران. تا زمانی که توی سپاه بود هیچکس نفهمید آنجا چکاره است. هر وقت می پرسیدند می گفت کلید دار توالتها هستم. لباسهاشان هم که آنروزها هیچ نشان و علامتی نداشت که بشود فهمید. بعد هم که شروع کردند به درجه دادن، خان دایی دیگر نرفت. چه شد، باز هم کسی نمی داند.
از همان اولین روزهای بعد از جنگ، دایی نشست سر دفتر و کتاب به درس خواندن برای کنکور. تا آنجا که یادم می آید دایی عبدی هر سال کنکور داشت. درس خواندنش هم اینطور بود که تمام سال مرخصی نمی رفت، بعد یک ماه مانده بود به کنکور، مرخصی می گرفت و خودش را حبس می کرد توی اتاق. زن دایی مان هم پایه - من این زن را می پرستم. شاهکار خلقت است. یک تار مویش می ارزد به صدتا دایی ما - اساسی همه جوره "ساپورتش" می کرد. از آب و نان دادن گرفته، تا خفه کردن موقتی و دائمی بچه و بزرگ! هر سال هم فقط پزشکی می زد، آن هم سه چهارتا دانشگاه. تا یک سال به سفارش نمی دانم کدام بخت برگشته ای علوم آزمایشگاهی تهران را هم زد و قبول شد. وقتی قبول شد نشست دو دو تا چهارتا کرد و تصمیم گرفت نرود. هرچه هم که التماسش کردند فایده نداشت. این یکدندگی و کله خری اش به خودم رفته است!
خلاصه که آنقدر خواند و امتحان داد تا بالاخره پزشکی دانشگاه تهران قبول شد. اما اتفاقی که افتاده بود این بود که سر جلسه کنکور، بالای ورقه، جایی که باید شماره سهمیه ها را وارد می کردند، به جای سهمیه سپاه یا رزمندگان یا نمی دانم چه، شماره سهمیه ارتش را وارد کرده بود. سپاهی ها را هم که می شناسید، انگار کهیر می زنند به نام ارتش. خلاصه تو روضه خواندن نرفتن بود که ایندفعه زن دایی مان وارد عمل شد که تو دهان ما را عنایت کردی با این کنکور دادنت، یا همین کوفتی را که قبول شدی می روی، یا تمام. دایی مان هم بالاخره کیف و کتابش را زد زیر بغلش و مثل پینوکیو که با اکراه می رفت مدرسه، رفت دانشگاه. اما تمام یک ترمی را که آنجا بود داشت با مسئولین می جنگید که برش گردانند تو سهمیه سپاه. می گفت هر روز صبح باید بروی صبحگاه و نمی دانم چه و چه. اما اینها همه بهانه بود. تحمل بودن در فضای ارتشی را نداشت. خلاصه قبول نکردند که برگردد زیر بیرق سپاه. آخر سر تصمیم گرفت به انصراف، و علیرغم اشک و ناله و داد و فغان تمام زنهای فامیل تصمیمش را عملی کرد. بعد هم کلی دوندگی کرد برای اینکه اجازه بدهند سال بعدش هم امتحان بدهد. بالاخره بعد از اینکه کلی سلفید و دم کلی آدم "دم کلفت" را دید، این یکی را قبول کردند به شرط اینکه سال بعد سهمیه، بی سهمیه. دایی جان قبول کرد و سال بعدش با سهمیه آزاد، پزشکی دانشگاه اصفهان قبول شد. آن موقع دومین پسرش را هم داشت.
این سرسختی را داشته باشید، حالا همین را ببرید تو حوزه مسائل اعتقادی، ببینید چی ازش در می آید. تازه الان بهتر شده است. آن سالها که نمی شد باش حرف زد اصلا. هنوز هم آن قیافه را با ریشهای تنک و شلوار خاکی و پیراهن رنگ روشن رو شلوار و یک تسبیح دانه ریز به یاد دارم. آن روزها من بچه بودم و او خدای خانه پدربزرگ. کم کم که بزرگتر شدم، راهمان بیشتر جدا شد از هم. اوی عشق ولایت را به من وارونه هستی چکار؟! اما علاقه ام کم نشد نسبت به این مرد. هر دویمان می دانیم که چقدر مخالف همیم، اما هر دو یمان ترجیح می دهیم به روی خودمان نیاوریم. وقتی پای بحث سیاسی باشد و اعتقادی، هر دو موضعمان جلوی دیگران مشخص است، اما به هم که می رسیم من فقط احمدم، او دایی عبدی. ترجیح می دهیم بنشینیم پای شطرنج و فوتبال دستی، یا خنده و مسخره کردن خاله ها، تا بحث جدی! حتی الان هم که صدای اذان اعصابم را می ریزد به هم، نماز خواندنش را دوست دارم. وقتی با چشمهای نیم بسته و صورت پرچین می ایستد به نماز، با آن دقت در ادای حروف، دوست دارم بنشینم و نگاهش کنم. اصلا همین دایی است که باعث می شود گاهی فکر کنم اگر قرار باشد در بیفتیم، اول باید با همین دایی عبدی های خودمان در بیفتیم، اینها که خودشان هم به نوعی قربانی اند، و اصلا همین است راز ماندگاری قدرت. یادش بخیر دکتر منتظر قائم و تئوری طبقه قدرتش.
خلاصه که اینها را نوشتم به بهانه مهمانی شنبه شب. خانه یکی از دوستان ایرانی دعوت بودیم. بهانه، حضور یک عده نویسنده و استاد دانشگاه بود در جمع مهمانان که صاحبخانه لطف کرد و ما را هم دعوت کرد که بنشینیم به فک زدن و اگر چیزی هست که می خواهیم بدانیم در مورد ادامه تحصیل و اینها، بپرسیم. ما زودتر از همه رسیدیم و بعد از ما "دیوید ملوف" که حضرتشان نویسنده تشریف دارند و بعد او، "مارتین و کریستی"، یک زوج میانسال اوزی، و این آقا مارتین پس و پشت جهود، کپی برابر اصل دایی عبدی ما بود. همان صورت - البته بدون آن چین و چروکها - همان موهای کوتاه و خوابیده جوگندمی، همان لحن حرف زدن توام با شوخی و مسخره کردن همه چیز، همان طرز ایستادن و جالب اینکه دکتر هم بود و پیراهنش را هم انداخته بود روی شلوار! این شد که یاد دایی عبدی دوباره زنده شد تو مخیله مان. از آن شب تا حالا دارم فکر می کنم که اگر یک روز به دایی عبدی بگویم یک جهود دیدم شکل تو، چی بارم می کند.
سوراخ کیلید: باران آمد
این پدرسگ خوشمول، دخمل حمید شکوهی تشریف دارند. فکر کنم تا وقتی من برگردم شوهر هم کرده باشد. قدمش مبارک! .
+ چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 17:31  اهورا فرزام
|



