دو - سه روز بود بنایی داشتیم. خودم هم وردست عمله بنا و معمار کار می کردم. معمار هم پیرمرد مشنگی بود که تا می فرستادی اش بالای دیوار ، می زد زیر آواز دشتی! اصلا هم حالی اش نبود که مثلا ظهر است و مردم خوابند و اینها. یکی - دو بار داشت شر می شد. خلاصه که توی خرت و خورت تیشه و کلنگ و گند و کثافت گچ و سیمان ، حس اینکه کفشهایت را دم به ساعت در بیاوری و بروی ته اتاق و جواب تلفن را بدهی، نداری. برای همین هم وقتی کار تمام می شود تازه می فهمی سه روز از دور و برت بی خبر بوده ای. روز آخر که کارها تمام شد، بالاخره یک دوش درست و حسابی گرفتیم و ولو شدیم جلوی تلویزیون. هنوز شام را درست و حسابی نداده بودیم پایین که تلفن زنگ زد. گوشی را که برداشتم صدای زنی از آن طرف گوشی پرسید که اینجا خانه خانم فلانی است یا نه. گفتم که هست. پرسید شما فلانی هستید. گفتم که هستم. گفت من فلان کس هستم، دوست آذر خانم. درست و حسابی سلام و احوالپرسی کردم، با این فکر که این یارو برای چی باید زنگ بزند اینجا. گفت که الان دو روز است که دارد یکبند اینجا را می گیرد و ما جواب نمی دهیم. کم کم داشتم نگران می شدم. گفتم که بنایی داشتیم و معذرت خواستم. پرسید می توانیم برویم خانه آذر خانوم. ساعت یازده شب بود. پرسیدم:" چیزی شده؟". گفت:" احمد آقا! ... تورو خدا هول نکنیدا! ... مهسا مرده!"
***
اولین بار که مهسا را دیدم یک ظهر تابستان بود. نشسته بودم تو خانه که زنگ زدند. رفتم دم در. یک دختر حدودا چهارده - پانزده ساله بود، با چشمهای درشت مشکی گرد و دو تا گیس بافته کوتاه که از دو طرف سرش آویزان شده بود. سالهای آخر دبیرستان بودم آن سالها و هنوز یک ریزه شرم و حیا تو وجودم بود که با دیدن یک دختر خوشگل مامانی پشت در خانه مان دست و پایم را گم کنم. گفت :" آقا آب یخ دارین؟" . بعد توضیح داد که همسایه های بغلی هستند و دارند اسباب کشی می کنند و کارگرها تشنه اند. آب یخ داشتیم. بطری آب خنک را از یخچال کشیدم بیرون و دادم دستش و رفت. پنج دقیقه بعد دوباره زنگ زد :" آقا یخ دارین؟"
یک مادر و دختر بودند. مادر طلاق گرفته بود و این یک دانه دختر را گرفته بود به نیش تا خودش بزرگش کند. نمی دانم شباهتشان به ما بود یا نزدیکی شان یا چیزهای دیگر، که خیلی زود اخت شدیم. مهسا راهنمایی بود آن سالها و خیلی زود قرار شد من تو درسهایش کمکش کنم. با مزه بود. یادم هست اولین باری که قرار شد هندسه درسش بدهم، نمی دانست "وتردایره" چی هست اصلا! برای همین سالها بعد، آن روزی که زنگ زد و گفت بیا کمک برای انتخاب رشته، کلی خندیدم و مسخره اش کردم که خاک بر سر آن دانشگاهی که تو می خواهی بروی توش!
این دوستی توی خانواده ها ادامه پیدا کرد و محکمتر شد. حتی وقتی از همسایگی ما رفتند هم، می رفتیم و می آمدند. گاهگداری شب نشینی داشتیم چهارنفری. مهسا هم هرچه بزرگتر می شد، خوشگلتر می شد ناکس. شکل گوگوش شده بود، تو دورانی که آلبومهای کوه و عاشقانه هایش را داده بود بیرون. خودش هم می دانست خوشگل است و این را به خوبی می شد از غرور ناز دخترانه اش فهمید. یادم هست تو دوران خر تو خری انفجار فامیل سر جریان من و دختر خاله، مهسا هم یکی از دخترهایی بود که حاج خانوم می خواست "آلترناتیو" کند جای لیلا. ولی رابطه من و مهسا از آنجا گذشته بود دیگر و نزدیکتر از آن بودیم که چنان رابطه ای توی ذهنمان جا بگیرد. راستش هرگز نفهمیدم مهسا کجای زندگی من بود. هیچوقت نتوانستم رابطه ام را با مهسا تعریف کنم، حتی الان بعد اینهمه سال. به دوست پسرهایش حسودی ام می شد، اما نمی خواستم دوست دخترم باشد. انگار برای من همیشه همان دختر کوچولویی مانده بود که نمی دانست وتر چیست و وقتی من با تعجب پرسیدم که واقعا نمی داند، با آن چشمهای درشت گردش زل زد تو صورتم که خوب نمی دانم، " مگه چیه؟!"
روزها گذشتند و من دوبار دانشگاه قبول شدم و بار دوم بالاخره سر از دانشگاه تهران در آوردم: "آخه روزنامه نگاری ام شد رشته!؟" اولین جمله مهسا بود همراه آن لبخند متکبرانه و آن نگاه گوشه چشمش. گفتم وقتی رفتی دانشگاه بعد حرف بزن جوجه. شاید برای همین بود که من برای انتخاب رشته انتخاب شدم. هرچند باز هم زبانم دراز بود :"دانشگاه آزاد و واسه امثال تو ساختن."
آن روز بعد از ظهر رفتم خانه شان. طول کشید تا در را باز کنند. تو که رفتم آذر خانوم معذرت خواست که ببخش معطل شدی، محیط زنانه بود باید جمع و جور می کردیم، و خندید. نشستیم به انتخاب رشته. خودش دوست داشت انتخاب اولش را بزند رودهن. می دانستم که با رودهن رفتن، فرصت بودن با پسری را که دوست داشت بیشتر به دست می آورد. آذر خانوم اما راضی نبود. از جاده می ترسید و چیزهایی را که در مورد رودهن شنیده بود دوست نداشت. مهسا سر به سرش می گذاشت :"می ترسی تصادف کنم بمیرم؟" و آذر خانوم با آن صدای نرم و آن لبخند همیشگی اش رو می کرد به من که :"می بینی تورو خدا احمد آقا!". اما من دم داده بودم به دم مهسا :"بابا شما ننه ها دهن مارو سرویس کردین! بذار بره رودهن ... نترس، آل نمی بردش. آخه این تحفه چه بلایی می خواد سرش بیاد؟". از کجا باید می دانستم که روز انتخاب واحد ، موقع برگشتن تو جاده تصادف می کنند و هر دوتا یشان در دم می میرند: هم مهسا، هم علی ... پسری که دوستش داشت.
***
آن شب رفتیم خانه آذرخانم. یادم هست حتی وقتی که پارچه مشکی سر کوچه را با اسم "مهسا حاج حسنی" هم دیدم ، همه اش می گفتم اشتباه می کنند. رفتیم تو. اشتباهی در کار نبود اما. مراسم سوم هم تمام شده بود. مبلها را جمع کرده بودند. نشستم همانجایی که روز انتخاب رشته نشسته بودم، اینبار روبروی قاب عکس آشنایی با یک روبان سیاه.
تا روزهای بعدش گیج بودم. همان فردایش زنگ زدم به فرید. باید با کسی حرف می زدم. اما یک حسی گم بود این وسط. این حس را طلیعه پیدا کرد. دختری که قرار بود سالها بعد شوهرش آن طرف دنیا هم اتاقی ام شود. تنها کسی بود که تا مرا دید آمد جلو و تسلیت گفت. خنده ام گرفت. تا آن وقت کسی به خاطر مردن مهسا به من تسلیت نگفته بود. همه اش من تسلیت گفته بودم. به طلیعه گفتم به من چه! اما ... کسی باید به من تسلیت می گفت.
از آن روز تا وقتی ایران بودم هر از گاهی که دلم می گرفت سری به قبرش می زدم. روزهایی که دیگر از آن دختر نوزده ساله ای که سوار پراید علی شد و رفت رودهن و وسط آهن پاره ها جان داد، فقط خاطراتی گنگ توی ذهن من مانده بود. اما نشستن بالای آن سنگ، هنوز هم حس خاصی می دهد به من. سبکم می کند انگار. هرچند می دانم که آذرخانوم، هر بار که می آید، داغدارتر بر می گردد.
مریم را بخوانید. حسهایش را قشنگ می نویسد ... خیلی قشنگ.