تبليغاتX
و اینک ، آخر دنیا

و اینک ، آخر دنیا

یک تبعید خود خواسته

"پوب !" . این صدای شلیک شدن چوب پنبه در شامپاین بود که برای "کریسمس پارتی" کلاس خریده بودم. قرار شده بود که هر کدام از بچه ها غذای کشور خودش را درست کند و بیاورد و چون کسی از من توقع غذا پختن نداشت و همه هم می دانستند که کسی را هم توی خانه ندارم تا برایم بپزد، این شد که خریدن "drink" افتاد گردن من. من هم سنگ تمام گذاشتم و با یک شیشه شراب قرمز و یک بطر شامپاین ساخت وطن – استرالیا -  رفتم سر کلاس! ماریا هم افتخار باز کردنش را داد به خودم و من هم اصلا به روی مبارک نیاوردم که تا حالا توی عمرم در شامپاین باز نکرده ام. همه اش هم خدا خدا می کردم که فوت و فنی نداشته باشد باز کردنش، و اگر دخترها موضعگیری نمی کردند پشت میز، اصلا نمی فهمیدم که این ، همان  است که درش می پرد، و احتمالا چوب پنبه را می فرستادم ته حلقم!

روز اولی که رفتم سر این کلاسها حتی فکرش را هم نمی کردم آنقدر با این بچه ها صمیمی شوم که روز خداحافظی، دلم برایشان تنگ شود. به هر حال، این هم فصلی بود که گذشت.

سیریا از هند، افتخارا برای مهمانی ساری پوشیده بود.

"گود گرل" را در منتها الیه سمت چپ تصویر ملاحظه می فرمایید!

سیریا، جینا از کره که یک روز عکس بچه خوشمولش را هم می گذارم و"انجو" از نپال.


ماریا، معلم یونانی الاصلمان منتهاالیه سمت راست ایستاده است. همه دوستش داشتیم.

رابی، مسلمان اهل بنگلادش که با دخترها خیلی خیلی از نزدیک صمیمی بود.

نشسته کنار من "چِیس" است از مالزی. ایستاده سمت راست هم خواهر خودمان بهار است.

سفره ... مزین (قابل توجه بعضی ها!) به تمثال مبارک حضرت قرمه سبزی!

همان سفره ...


+   شنبه سی ام آذر 1387ساعت 21:30   اهورا فرزام  | 

بنده از همین راه دور نوکرم دربست. این روزهای پایان ترم کمی سرمان شلوغ است. آمدیم بگوییم زنده ایم و یک سند هم گرو بگذاریم انشاءالله تا این آخر هفته. همه تان را به ردیف می بوسیم شخصا!



اگر خواستید داستان " آب دهان مائو" را هم بخوانید. مدتها پیش نوشته بودم. ویرایش کرده ام گذاشته ام روی "ش ع و ر".
+   سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 19:53   اهورا فرزام  | 


آهنگ اول را که خواند، موقع حرف زدن نفس نفس می زد. راستش می ترسیدم. می ترسیدم این پیرمرد 60 ساله ای که روی سن ایستاده است و می لرزد و نفس نفس می زند، ناامیدم کند. می ترسیدم صدایی که تمام لحظات عاشقانه نوجوانی و جوانی ام را به اوج برده است، جلوی چشمهایم فرو بریزد. می ترسیدم  نفسش نکشد و صدایش بگیرد . نمی خواستم التماس کند که ما به جایش بخوانیم. می خواستم همانی باشد که سالها قبل، یک روز به رامتین گفتم کاش بشود قبل مردنم یک بار توی کنسرتش باشم و صدایش را زنده بشنوم. می خواستم ابی، "ابی" باشد.


آهنگ دوم را که شروع کرد صدا دوباره برگشت و نفس بالا گرفت دوباره. آن پیرمرد لرزان ، دوباره اوج گرفت و سقف سالن state theچater  را با خودش بالا برد. دوباره شد همان ابی ستاره های سربی، کی اشکاتو پاک می کنه و پشت دیوار شب. اما ترس من نرفت. هنوز انگار مطمئن نبودم. می دانستم وقتی می گوید من آمده ام اینجا که صدای شما را بشنوم، دارد مجلس گرم می کند. اما تصویرش هنوز داشت می لرزید. رفت تا برسد به آهنگ خلیج فارس.

"من صدام خسته اس. یه جاهایی خودتون بیاین!" دلم لرزید. تمام مدت را نشسته بودم. انگار که مطمئن نباشی به مربی شنایی که ایستاده است کنارت و جرات نکنی بزنی به آب. شروع کرد ... وقتی دیدم میکروفن را تا آنجا که می شود از دهانش دور می کند تا سقف فرو نریزد و پرده گوشها ندرد، دیگر جای نشستن نبود. زدم به موج صدا. مثل همان سالهایی که توی خوابگاه دانشجویی شاهرود، علی، بچه باصفای سبزواری می گفت:"می خوام ابی بذارم. یکی احمد و بگیره!" اما آنجا دیگر نمی خواستم کسی بگیردم. رفته بودم آنجا که [...] خل بشوم و هوار بکشم. برقصم و بچرخم و توی موج شناور شوم مطمئن از اینکه مربی کم نمی آورد، و چه روسفیدمان کرد ابی.

علی آقا هم آمده بود با اهل و عیال. از بزرگان کتابخانه است. مال نسل ابی نیست، اما آمده بود. دوشنبه که دیدمش گفت حس کردم که از جانش مایه می گذارد برای خواندن. همان حکایت شمع و سوختن. قشنگ بود حرفش و درست شاید که به قول علی آقا "اگه می دیدینش باورتون نمی شد این صدا مال اینه!"



این آخرهفته ای که رفت، تمام مسیرهای قطار سابربهای شمالی واسه تعمیرات بسته بود.این جور وقتها اتوبوس می گذارند که همه سر ساعت حرکت قطارها می روند و می آیند. ولی کلا سخت رسیدم سیتی و دیر، و اینقدر هم دلهره دیر رسیدن را داشتم که یادم رفت باید قبل رفتن کله ای گرم کرد. ابی را مگر می شود بدون شنگولی جات بروی کنسرتش؟ برای همین هم break وسط را افتادیم دنبال  "مولتی ویتامین" تا نیمه دوم را سبکتر بپریم، که پریدیم.


برگشتنی با یاسر آمدم. او هم حس خانه رفتن نداشت انگار. رفتیم کنار آب، لای دار و درختها نشستیم یک نیم ساعت، و این توی استرالیا که بهشت جک و جانور است یعنی حماقت. حالا گذشته از خفاشهایی که قد عقاب از بالای سرمان می پریدند - اینجا خفاشها اینقدر گنده اند که بهشان می گویند روباه پرنده - نمی دانم چی نیشمان می زد که هردو شروع کردیم به خارش. هنوز هم بعد از چند روز دستهایم پر است از دانه های ریز سرخ که مثل سگ می خارند و دست که بهشان بزنی ملتهب می شوند و باد می کنند. از آنجا هم آمدیم خانه ما به صرف قلیان نیمه شب که لازم بود و کلی حال داد.

***


حق دارم از روز دانشجو حرف بزنم؟

+   سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 19:25   اهورا فرزام  | 


روزها کشدارند و کسل. نمی دانم من از روزها آویزانم یا آنها از من. هوا کم کم دارد رنگ وروی تابستان بودن می گیرد اینجا. آفتابی می زند و دم می کند و چند روز پیش هم که بالاخره بعد از یک سال و نیم، داغی آسفالت را از زیر  کفش حس کردم گوش شیطان کر! هرچند ابرها هنوز هم دست از سر خورشید برنمی دارند و مجبورت می کنند که وقتی داری زیر ستیغ آفتاب سرخ می شوی، چتر برداری با خودت وقت بیرون رفتن. تو این یک سال و اندی یاد گرفته ایم که به این هوا نمی شود اعتماد کرد اصلا. اینکه الان سوسمارها هم رفته اند توی سایه، اصلا به این معنی نیست که نیم ساعت بعد قزل آلا نمی تواند توی خیابان شنا کند. اینجا استرالیاست.

زن جک هم آمد. از همان عروس پستی هاست که اینجا زیاد می بینی شان، و نمونه زن شبه قاره. چند روز پیش، صبح که داشتم می رفتم کلاس، جک رفته بود فرودگاه دنبالش. وقتی برگشتم، خانه برق می زد. دو ساعت گشتم تا بفهمم کفشهایم را کجا باید بکنم و دمپایی هایم را کجا پیدا کنم. آشپزخانه هم برق افتاده بود. از همه بدتر اجاق گاز بود. تا قبل از این ذغال که می گذاشتم برای قلیان، خیالی نبود اگر خاکستر می ریخت روی گاز. سه - چهار لایه چرک رویش بود یادگار عصر خدابیامرز تیرانازاروس. اما الان جوری برق می زند که "ها" کنی جایش می ماند، چه برسد به خاکستر و خاکه ذغال. تلویزیون سر شب هم که اجالتا تعطیل است به خاطر خلوت زوج جوان. تو اتاق نشیمن نیمه تاریک می روند تو بغل هم و می نشینند به تلویزیون تماشا کردن. شکر که شانزدهم می روند سی خودشان، وگرنه ذله می شدیم.

یکنواخت شده ام. روزها کلاس و بعد از ظهرها خانه، باز هم کلاس و باز هم خانه. آمار "دودره" دارد می رود بالا. حتی حس ندارم بروم تو بار بنشینم و خودم را به یک آبجوی تگری مهمان کنم. باشگاه را که تعطیل کردم، انگار بدنم همینطور دارد وا می رود. مثل خمیر بازی که بگذاری اش جلوی آفتاب. مهران معتقد است خستگی های این اواخر طبیعی نیست. می گوید آن وقتها شبها تا دو و سه می نشستی و صبح زود هم بلند می شدی و می رفتی سر کار و تازه بعدش هم باشگاه و اینقدر خسته نبودی. شاید چیزی توی بدنم جابجا شده است و نمی دانم. لااقل تا آنجا که می دانم اینها نشانه های ایدز نیست!

این هفته بعد از همان یک سال و اندی کتاب فارسی گرفتم دستم. "چاه بابل" را بخوانید حتما، حتی اگر شده به ضرب و زور "چیزشکن". الان هم دارم همنوایی شبانه کنسرت چوبهایش را می خوانم. میل به نوشتن را در آدم زنده می کند این رضا قاسمی، و چه خوشحالم که وقتی ایران بودم نخواندمش. حس غربت را باید در غربت باشی تا بفهمی. فرقی نمی کند پاریس باشد یا سیدنی.

روزها کشدارند و یکنواخت. من که دردی حس نمی کنم، پس احتمالا این منم که از یک جای روزها آویزانم. تا پاندول این روزها کجا زمین بگذاردمان، باید تاب بخوریم همینطور. شاید به خاطر همین گیر بودن دستها به این پاندول است که دست به نوشتن نمی رود وقتی که دل پر می زند برایش. از اول هم همینطور بودم. آن وقتی که بیشتر از هر زمانی نیاز دارم به گفتن، حرفها می ماسند رو لایه های مغز.

+   چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 15:55   اهورا فرزام  | 

 

دو - سه روز بود بنایی داشتیم. خودم هم وردست عمله بنا و معمار کار می کردم. معمار هم پیرمرد مشنگی بود که تا می فرستادی اش بالای دیوار ، می زد زیر آواز دشتی! اصلا هم حالی اش نبود که مثلا ظهر است و مردم خوابند و اینها. یکی - دو بار داشت شر می شد. خلاصه که توی خرت و خورت تیشه و کلنگ و گند و کثافت گچ و سیمان ، حس اینکه کفشهایت را دم به ساعت در بیاوری و بروی ته اتاق و جواب تلفن را بدهی، نداری. برای همین هم وقتی کار تمام می شود تازه می فهمی سه روز از دور و برت بی خبر بوده ای. روز آخر که کارها تمام شد، بالاخره یک دوش درست و حسابی گرفتیم و ولو شدیم جلوی تلویزیون. هنوز شام را درست و حسابی نداده بودیم پایین که تلفن زنگ زد. گوشی را که برداشتم صدای زنی از آن طرف گوشی پرسید که اینجا خانه خانم فلانی است یا نه. گفتم که هست. پرسید شما فلانی هستید. گفتم که هستم. گفت من فلان کس هستم، دوست آذر خانم. درست و حسابی سلام و احوالپرسی کردم، با این فکر که این یارو برای چی باید زنگ بزند اینجا. گفت که الان دو روز است که دارد یکبند اینجا را می گیرد و ما جواب نمی دهیم. کم کم داشتم نگران می شدم. گفتم که بنایی داشتیم و معذرت خواستم. پرسید می توانیم برویم خانه آذر خانوم. ساعت یازده شب بود. پرسیدم:" چیزی شده؟". گفت:" احمد آقا! ... تورو خدا هول نکنیدا! ... مهسا مرده!"

***

اولین بار که مهسا را دیدم یک ظهر تابستان بود. نشسته بودم تو خانه که زنگ زدند. رفتم دم در. یک دختر حدودا چهارده - پانزده ساله بود، با چشمهای درشت مشکی گرد و دو تا گیس بافته کوتاه که از دو طرف سرش آویزان شده بود. سالهای آخر دبیرستان بودم آن سالها و هنوز یک ریزه شرم و حیا تو وجودم بود که با دیدن یک دختر خوشگل مامانی پشت در خانه مان دست و پایم را گم کنم. گفت :" آقا آب یخ دارین؟" . بعد توضیح داد که همسایه های بغلی هستند و دارند اسباب کشی می کنند و کارگرها تشنه اند. آب یخ داشتیم. بطری آب خنک را از یخچال کشیدم بیرون و دادم دستش و رفت. پنج دقیقه بعد دوباره زنگ زد :" آقا یخ دارین؟"

یک مادر و دختر بودند. مادر طلاق گرفته بود و این یک دانه دختر را گرفته بود به نیش تا خودش بزرگش کند. نمی دانم شباهتشان به ما بود یا نزدیکی شان یا چیزهای دیگر، که خیلی زود اخت شدیم. مهسا راهنمایی بود آن سالها و خیلی زود قرار شد من تو درسهایش کمکش کنم. با مزه بود. یادم هست اولین باری که قرار شد هندسه درسش بدهم، نمی دانست "وتردایره" چی هست اصلا! برای همین سالها بعد، آن روزی که زنگ زد و گفت بیا کمک برای انتخاب رشته، کلی خندیدم و مسخره اش کردم که خاک بر سر آن دانشگاهی که تو می خواهی بروی توش!

این دوستی توی خانواده ها ادامه پیدا کرد و محکمتر شد. حتی وقتی از همسایگی ما رفتند هم، می رفتیم و می آمدند. گاهگداری شب نشینی داشتیم چهارنفری. مهسا هم هرچه بزرگتر می شد، خوشگلتر می شد ناکس. شکل گوگوش شده بود، تو دورانی که آلبومهای کوه و عاشقانه هایش را داده بود بیرون. خودش هم می دانست خوشگل است و این را به خوبی می شد از غرور ناز دخترانه اش فهمید. یادم هست تو دوران خر تو خری انفجار فامیل سر جریان من و دختر خاله، مهسا هم یکی از دخترهایی بود که حاج خانوم می خواست "آلترناتیو" کند جای لیلا. ولی رابطه من و مهسا از آنجا گذشته بود دیگر و نزدیکتر از آن بودیم که چنان رابطه ای توی ذهنمان جا بگیرد. راستش هرگز نفهمیدم مهسا کجای زندگی من بود. هیچوقت نتوانستم رابطه ام را با مهسا تعریف کنم، حتی الان بعد اینهمه سال. به دوست پسرهایش حسودی ام می شد، اما نمی خواستم دوست دخترم باشد. انگار برای من همیشه همان دختر کوچولویی مانده بود که نمی دانست وتر چیست و وقتی من با تعجب پرسیدم که واقعا نمی داند، با آن چشمهای درشت گردش زل زد تو صورتم که خوب نمی دانم، " مگه چیه؟!"

روزها گذشتند و من دوبار دانشگاه قبول شدم و بار دوم بالاخره سر از دانشگاه تهران در آوردم: "آخه روزنامه نگاری ام شد رشته!؟" اولین جمله مهسا بود همراه آن لبخند متکبرانه و آن نگاه گوشه چشمش. گفتم وقتی رفتی دانشگاه بعد حرف بزن جوجه. شاید برای همین بود که من برای انتخاب رشته انتخاب شدم. هرچند باز هم زبانم دراز بود :"دانشگاه آزاد و واسه امثال تو ساختن."

آن روز بعد از ظهر رفتم خانه شان. طول کشید تا در را باز کنند. تو که رفتم آذر خانوم معذرت خواست که ببخش معطل شدی، محیط زنانه بود باید جمع و جور می کردیم، و خندید. نشستیم به انتخاب رشته. خودش دوست داشت انتخاب اولش را بزند رودهن. می دانستم که با رودهن رفتن، فرصت بودن با پسری را که دوست داشت بیشتر به دست می آورد. آذر خانوم اما راضی نبود. از جاده می ترسید و چیزهایی را که در مورد رودهن شنیده بود دوست نداشت. مهسا سر به سرش می گذاشت :"می ترسی تصادف کنم بمیرم؟" و آذر خانوم با آن صدای نرم و آن لبخند همیشگی اش رو می کرد به من که :"می بینی تورو خدا احمد آقا!". اما من دم داده بودم به دم مهسا :"بابا شما ننه ها دهن مارو سرویس کردین! بذار بره رودهن ... نترس، آل نمی بردش. آخه این تحفه چه بلایی می خواد سرش بیاد؟". از کجا باید می دانستم که روز انتخاب واحد ، موقع برگشتن تو جاده تصادف می کنند و هر دوتا یشان در دم می میرند: هم مهسا، هم علی ... پسری که دوستش داشت.

***

آن شب رفتیم خانه آذرخانم. یادم هست حتی وقتی که پارچه مشکی سر کوچه را با اسم "مهسا حاج حسنی" هم دیدم ، همه اش می گفتم اشتباه می کنند. رفتیم تو. اشتباهی در کار نبود اما. مراسم سوم هم تمام شده بود. مبلها را جمع کرده بودند. نشستم همانجایی که روز انتخاب رشته نشسته بودم، اینبار روبروی قاب عکس آشنایی با یک روبان سیاه.

تا روزهای بعدش گیج بودم. همان فردایش زنگ زدم به فرید. باید با کسی حرف می زدم. اما یک حسی گم بود این وسط. این حس را طلیعه پیدا کرد. دختری که قرار بود سالها بعد شوهرش آن طرف دنیا هم اتاقی ام شود. تنها کسی بود که تا مرا دید آمد جلو و تسلیت گفت. خنده ام گرفت. تا آن وقت کسی به خاطر مردن مهسا به من تسلیت نگفته بود. همه اش من تسلیت گفته بودم. به طلیعه گفتم به من چه! اما ... کسی باید به من تسلیت می گفت.

از آن روز تا وقتی ایران بودم هر از گاهی که دلم می گرفت سری به قبرش می زدم. روزهایی که دیگر از آن دختر نوزده ساله ای که سوار پراید علی شد و رفت رودهن و وسط آهن پاره ها جان داد، فقط خاطراتی گنگ توی ذهن من مانده بود. اما نشستن بالای آن سنگ، هنوز هم حس خاصی می دهد به من. سبکم می کند انگار. هرچند می دانم که آذرخانوم، هر بار که می آید، داغدارتر بر می گردد.

 

مریم را بخوانید. حسهایش را قشنگ می نویسد ... خیلی قشنگ.

 

+   سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 17:54   اهورا فرزام  |