حدودهای 9 صبح که صبحانه می دادند بیدار می شدیم یکی یکی. یکی – دوتا از بچه ها می رفتند صبحانه را می گرفتند و می آوردند. معمولا بسته های کوچک کره و عسل بود یا کره و مربا، با نان و یک لیوان چای. بیست نفری ، تو همان اتاق کوچک می نشستیم گرد هم به خوردن. صبحانه را که می زدیم، تا وقت ناهار، به خرده کاری های معمول می گذشت. کسی اگر چیزی برای شستن داشت می شست، خیلی ها هم دوباره دراز می شدند به جبران کسر خواب و بعضی هم می رفتند به قدم زدن توی راهرو و سرک کشیدن تو اتاقهای دیگر. این بود تا ساعت ناهار. باز هم یکی – دوتا از بچه ها می رفتند برای گرفتن غذا. تعداد را باید می گفتی و غذا را توی ظرفهای یک بار مصرف می گرفتی. ناهار را که می زدیم برنامه شروع می شد.
وظیفه اصلی گردن محمد رضا بود. قیافه اش یک چیزی بود تو مایه های "سیلوستر استالونه"، با موهای بلند. تو پاساژ علاءالدین جمهوری کار می کرد. دم غروب که با صاحب مغازه، دوتایی زده بودند بیرون که بروند خانه، خورده بودند به شلوغی و گرفته بودندشان. سوژه خنده ای بود برای خودش. "درام" می زد. آنجا درام نبود البته، برای همین ظرفهای غذایش را می گذاشت جلودستش و شروع می کرد به زدن. دوتا قابلمه کوچک، می شد مایه لهو و لعب بچه ها. محمد رضا می زد و ما همگی دسته جمعی می خواندیم و یکی – دو نفر هم می رقصیدند. توی آن ساعتها معمولا کسی را نمی بردند برای بازجویی. برای همین همه بودیم و نگرانی نبود علاوه بر آنچه همه مان داشتیم در پس ذهنمان. همه بازداشت موقت بودیم و همه توی لباسهای خودمان و وسایل خودمان و هر کس قصه ای داشت برای گفتن.
معمولا بزن و بکوب دو – سه ساعتی طول می کشید.از بقیه اتاقها هم می آمدند. گاهی هم "وکیل بند" ها می آمدند می ایستادند دم در و با لبخند نگاهمان می کردند که یعنی هنوز بچه اید. یک بار یکی شان درآمد که سال 78 ، توی همین اتاق یکی را آنقدر آویزان کردند که خون بالا آورد. اینها را که می گفتند، بچه ها "کپ" می کردند. بجز من وفرید که دانشجو بودیم، سیاسی نبودند هیچکدامشان. به قول قدیمی ها "الله بختکی" خورده بودند به شلوغی و سر از اوین درآورده بودند. می ترسیدند. یک چند لحظه ای سکوت می شد ، تا باز یکی سکوت را بشکند و اوضاع برگردد به حال سابق.
از بزن و بکوب که خسته می شدیم ، کار "ام پی تری" شروع می شد. نهایت، 19 سالش بود. به قول خودش دو "پیک" زده بود تا کله اش گرم شود و بعد هوس کرده بود با رفیقش برود پارک لاله فلافل بخورد که گرفته بودندشان. همین را هم توی بازجویی گفته بود. توی عمرم کسی را ندیده ام که اینقدر جوک بلد باشد. برای همین هم معروف بود به "ام پی تری" . توی چهار روزی که تو آن بند با هم بودیم شاید دوهزار تایی جوک گفت، یکی از یکی کرکر خنده تر. این وسط، بچه ها هم تیکه می انداختند و جوک می گفتند و وقت می گذشت. عشق محمد رضا این بود که مردم بریزند توی اوین و زندانیها را روی دست ببرند بیرون. بعد هم ادای وقتی را درمی آورد که مردم روی دست بلندش کرده اند و با شعار قهرمان، قهرمان از در اوین می برندش بیرون. می مردیم از خنده.
شام را که می خوردیم می نشستیم دور هم به تعریف کردن و گاهی هم بازی گل یا پوچ، که بازی شبهای زندان است. شبها، دلها تنگتر بود. شبها ، بچه ها را بیشتر می خواستند برای بازجویی. کمتر حس خنده و بزن و بکوب داشتیم. همه، یک چشمشان به در بود برای برگشتن آنهایی که اسمشان را خوانده بودند و رفته بودند. چشم به راه خودشان بودیم یا خبری ازشان. اگر وسایل را نمی بردند، می دانستیم که برمی گردند. اما اگر می خواستند وسایل را هم ببرند، موج خوشحالی می پیچید توی بچه ها که دارند آزاد می کنند. خیلی ها رفتند تو آن چند روز با وسایل. فکر می کردیم آزادشان کرده اند. چند نفرشان را وقتی منتقل شدم به بند پشت دادسرا، دوباره دیدم.
حکایت بند یک هم مثل همانجا بود. اتاق بزرگتر بود و جمعیت بیشتر. آنها هم هیچکدام سیاسی نبودند: از همان الله بختکی ها. همان لحظه ورود هم چشمم روشن شد به جمال حضرت مرتضوی. آمد توی اتاق و با آن لهجه یزدی اش درآمد که حکم همه تان اعدام است. فکها همه چسبید به زمین. گفت که امام جمعه تهران اعلام کرده است که ما محاربیم و حکم محارب هم اعدام است. بعد هم منت رافت اسلامی را سرمان گذاشت که گرچه حق دارند اعداممان کنند، اما این کار را نمی کنند. حالا هم اگر می خواهیم زودتر تکلیفمان معلوم شود، می توانیم اعتراف کنیم تا جریان دادگاهمان تسریع شود و زودتر وثیقه بخوریم و برویم بیرون. وقتی رفت، هنوز همه مات بودند:"آخه واسه چی؟ ما که کاری نکردیم!"
اینجا اما بیشتر اسم می خواندند. هر یک ساعت، یکبار شاید. فرید، همان ساعات اول رفت. من ماندم آنجا و محمد رضا. تو سروگوشی که آب داده بود فهمیده بود که انگار آنهایی که تو اتاق ما هستند اوضاعشان خطرناکتر است. چرند بود البته، اما توی زندان و آن اوضاع و احوال، از این شایعات زیاد پخش می شود. آنقدر رفت و آمد تا بالاخره صاحب مغازه شان را توی یکی از اتاقهای بند پیدا کرد و او هم یک جای خالی توی آن اتاق برایش جور کرد و محمدرضا هم رفت. بی خبر! آخرین بار وقتی داشتم توی راهروی بند قدم می زدم دیدمش. نشسته بود روی یکی از تختها. تا مرا دید، شرمنده سرش را انداخت پایین. نمی خواستم فکر کند کار اشتباهی کرده است. رفتم جلو و حرف زدیم. گفت که گفته اند از آن اتاق خودش را بکشد بیرون. گفتم خوب کاری کردی.
فردا صبح اسمم را خواندند بالاخره. بار مینی بوس شدیم و رفتیم حسینیه و بازجویی و بعد هم 209. خیلی از آن بچه ها را دیگر هرگز ندیدم. بعضی هاشان تا سه ماه بعد از آن، همچنان بازداشت موقت بودند. خیلی هاشان علاوه بر جرم سیاسی مفروض، جرمهای دیگری را هم به پرونده شان اضافه کرده بودند. اسمش یادم نیست. چیزی بود تو مایه های محمد. راننده مینی بوس بود. رفته بود لاستیک عوض کند که گرفته بودندش. عملش سنگین بود اساسی. توی یکی از بازجویی ها، وقتی ازش پرسیده بودند تو خوابگاه امیر آباد کی را می شناسی، اسم مرا گفته بود. بعد که برگشت، دیدم همه اش دارد نگاه می کند. آخر سر صدایم کرد و کشیدم کنار و جریان را گفت. قسم می خورد که از دهانش پریده است. چکار باید می کردم؟ خندیدم!
وقتی خودت عادت داشته باشی که زیاد به روی بقیه بخندی، وقتی بقیه هم می خندند ناراحت نمی شوی اصلا. تمام اینها، چند روز پیش آمد جلوی چشمم، وقتی داشتم سر ناهار برای بچه ها کمی از اوضاع ایران می گفتم. اینها که همکار بودیم تو این کار آخری، اینجا بزرگ شده اند همه. هیچ ذهنیتی از ایران ندارند اصلا. وقتی می گفتم که توی آن مملکت سر چه چیزهایی ممکن است دستگیر شوی، و یا وقتی از دستگیری های فله ای سال 82 می گفتم، هرهر می خندیدند. قصه های من، برایشان یک چیزی بود تو مایه های جوکهای "ام پی تری". در مقابل خنده شان چه باید می کردم؟ من هم خندیدم اساسی.
شعور را آپ کرده ام. دلایل سوم و یازدهم خیالی بودن خدا. دیگر نمی گویم من را خطاب انتقاد قرار ندهید. چون فایده ندارد. خیلی ها دوست دارند از خدای قادر مطلق دفاع کنند، عوض آدمهای بدبخت بی زور. بگذار عقده هاشان را خالی کنند. ما هم می خندیم!
وقتی بعد از چهار ماه لنگ روی لنگ انداختن و خوردن و خوابیدن و نهایت، چهار – پنج ساعت سر کلاس نشستن، یکدفعه بروی سر کار و روزی پانزده ساعت رل بزنی و سند بکشی و کات کنی، می شوی همین که الان من شدم: جنازه خندان! با هر حرکت ، تمام عضلات کتف و کول و پهلوهایم به هوار هوار می افتند. از دو تا پایم، یکی شان سه گاه می زند، آن یکی دشتی. چشمها رفته اند تو کار آلبالو و گیلاس و ترب فرنگی. پنج صبح از توی رختخواب سر می خورم تو کفشهایم و نصفه شب هم مثل الاغی که راه خانه صاحبش را بلد است، با چشم بسته، مسیر عکس را طی می کنم، آن هم با توکل به معصومین که چیزی سر راهم نباشد. خلاصه که همه امیدمان این است که زودتر چهارشنبه برسد و کار را تحویل بدهیم و بگیریم مثل خرس گریزبی سه روز بخوابیم!
توی این چند هفته خیلی کم وقت کردم بنویسم و خیلی کمتر به وبلاگ بچه ها سر زده ام. دلم لک زده است برای یک "آپ" توپ و کلی از آن کامنتهای لوس و خنک که برای بچه ها می گذارم. تا فرصت بشود و قشنگ بنویسم یک چیزی، اگر دلتان خواست شعور را بخوانید. دارم یک مطلب دنباله دار را ترجمه می کنم که شامل پنجاه یادداشت کوتاه است در اثبات خیالی بودن خدا. قسمت اولش را گذاشته ام روی "ش ع و ر".
و اما پیش از آن ذکر چند مسئله از اهم واجبات است:
اول اینکه لطفا اگر اعتقاداتتان آنقدر برایتان مهم هستند که حتی تحمل شنیدن یا خواندن عقیده مخالف را ندارید، روی لینک شعور کلیک نکنید. من قصد توهین به اعتقادات هیچکس را ندارم و قصد هم ندارم این مطالب را به زور بچپانم توی چشم کسی. پس با توجه به این مسئله، این حقیر در قبال سرریز کردن فشار خون هیچ احدالناسی، هیچ مسئولیتی قبول نمی کنم.
دوم اینکه اگر در رد یا تایید نظرات ارائه شده در شعور، حرفی دارید همانجا بنویسید. لطفا خطاب به من هم ننویسید. فرض کنید که این ترجمه ها صرفا جنبه اطلاع رسانی دارند و لطفا تر(!) فرض کنید که من قصد ندارم هیچ اندیشه ای را تبلیغ کنم. راستش تبلیغات ایدئولوژیک با گروه خون من رابطه خواهر – مادری معکوس دارد.
با توجه به مطالب فوق ، هر کس برود و دایره المعارف بد وبیراه موحدانه اش را غربال کند آنجا، خودش را ضایع کرده است شدید. گفتم بگویم که مدیون مسلمین و مسلمات، و در این فقره ایضا اهل کتاب از دار دنیا نروم.
حالا اگر همه مطالب فوق را قبول دارید و سنتان هم بالای 18 سال است اینجا را کلیک کنید.
به مناسبت سالروز شهادت سیدالشهدا(ع) و مراسم یادبود عاشورای حسینی در اقصی نقاط جهان، این عکسها را ببینید.
این هم به مناسبت جنایات رژیم صهیونیستی در غزه!
و بروید خوش باشید که خداوند سرخوشان را دوست دارد.
ساعت هفت و نیم صبح روز شنبه سوم ژانویه است. الان که دارم اینها را تایپ می کنم مغزم دارد از رودگانم می زند بیرون و چشمهایم هم همه جا آلبالو – گیلاس قی می کند. دیشب به پیشنهاد مهران برو بچه ها را دعوت کردیم اینجا. برای شام بساط باربکیو راه انداختیم و بعد هم قلیان و بگو بخند و حکم و هفت کثیف و بلوف، و در تمام مدت هم خودمان را کشتیم توی آبجوی تخفیف خورده وارداتی آمریکایی، تمام مدت هم خیالمان راحت بود که خواب دیلاک سنگین است. احتمالا خطبه عقد خواهرش خوانده شد دیشب!
روز آخر دسامبر مثل فیل خوابیدم تا ساعت 6 غروب. بعد هم که به ضرب و زور "اس ام اس" های مهران – که اتراق کرده بود زیر "هاربر بریج" – از خواب بیدار شدم، تا بیایم دوش بگیرم و آماده شوم و چیزی بخورم ، آنقدر دیر شده بود که مجبور شوم آخرین قطارهای سیتی را بگیرم. دقیقا هم لحظه آخر رسیدم. انگار که منتظر من بودند برای در کردن ترق و توروقشان. آتش بازی که تمام شد زدیم به جعده "ورد کلاب" و بعد هم تا ساعت چهار جای همه دوستان خالی. آنقدر هم آن شب نره خر پاتیل بغل کردم و "هپی نیو یر" گفتم زبانم وا شد کلا. بعد هم توی کلاب داشتیم با یکی از دختران دوست یا دوستان دخترمان حرکات موزون در می کردیم از خودمان که یک عدد هندی چشم قشنگ پاتیل خودش را انداخت وسط ما. ما اول فکر کردیم که ایشان در آبجی ما "interested" هستند، ولی بعد کاشف به عمل آمد گویا در خودمان "interested" هستند خیر سرشان. بساطی بود خلاصه!
دوشنبه "اوپن دی" دانشگاه وسترن سیدنی است. اینها توی دانشگاههایشان چیزی دارند به اسم "اوپن دی". توی این روزها شما می توانی بروی آنجا و بسته به رشته ای که می خواهی انتخاب کنی و بخوانی، تحقیقات به عمل بیاوری. من خودم هنوز هیچ ذهنیتی از این ماجرا ندارم، ولی بلیطش را فرستاده اند در خانه، دیروز هم "اس ام اس" زدند که یادتان نرود که بیایید. حالا باید دوشنبه بلند شوم بروم آنجا ببینم بالاخره یکی پیدا می شود این "آقای اسمیت به واشنگتن می رود" را خر فهم کند که چه خاکی باید بریزد به سرش!
قضیه در ظاهر خیلی ساده است: اینها یک چیزی دارند تو مایه های سازمان سنجش خودمان. شما می روید تو سایت اینها و تمام مدارک خودتان را ارائه می دهید و بعد هم تا سقف ده رشته در دانشگاههای مختلف انتخاب می کنید. بعد هم با توجه به همه اینها، دانشگاه به شما "آفِر" می دهد اصطلاحا. ظاهرا خیلی ساده است. اما اگر یک کمی قضیه ات پیچ بخورد مثل خر می مانی تو گل، همانطور که من ماندم و الان حسش را ندارم همه اش را توضیح دهم. می دانم الان می گویید خوب حسش را نداشتی غلط کردی اصلا نوشتی از اول. ولی مسئله اینجاست که مغزم با وجود اینکه دارد از رودگانم می زند بیرون، ولی به نحو شگفت انگیزی بیدار است، و باز هم به نحو شگفت انگیزی دوست دارم بنویسم. اول می خواستم راجع به مذهب بنویسم دوباره. بعد رفتن بچه ها نشستم به دیدن فیلمی که لینکش را این برادرمان اردشیر تو کامنتدونی مطلب قبل گذاشته بود. دو ساعت فیلم است و نیم ساعت اولش درباره افسانه مسیح. اگر سرعت اینترنت یاری می کند ببینید حتما. جالب اینجاست که تکرار افسانه تولد از دختر باکره در تاریخ پیش از مسیح را همین دیشب داشتم توی کتاب هیچنز می خواندم. آمدم یک چیزی راجع به آن بنویسم دیدم مخم بیدار هست، ولی نه اینقدر. برای همین عطای مذهب را بخشیدم به بقای خودم.
مطمئنم توی این چند روزه کلی اتفاقهای جالب دیگری هم افتاده بود که ارزش گفتن داشت ولی الان هرچی زور می زنم یادم نمی آید. یعنی یک تصاویر مبهمی توی کله ام وول می خورند، ولی اهل فن حتما اذعان می کنند که برای نوشتن ، به چیزی بیشتر از تصاویر وول خورنده نیاز هست ... ضمن اینکه فکر می کنم این یک ذره جان بیدار باقیمانده را باید صرف بلاگفا کنیم. من نمی فهمم اصلا چرا توی این وضعیت گیر دادم حتما "آپ" کنم!
می خواستم در مورد کریسمس بنویسم و مهمانی های این چند وقته، اما این شب آخری که زد به کله ام که بالاخره خواندن کتاب "God is not great" را شروع کنم، تصمیمم عوض شد. این اولین برخورد من بود با کافری که از موضع خودش در برابر دین و دینداران دفاع می کند. هرچه پیش از این شنیده و خوانده ام، موضع طرفداران مذهب است که منکران خدا را می کوبند، و چه حق به جانب. حالا کافری، از موضع بالا، دین و دینداران را می کوبد. آنچه می خوانید ترجمه گزیده ای از صفحات چهارم تا ششم این کتاب است. باز هم با تشکر از مهران که اگر نبود، توی جملات لابیرنتی و کلمات فاخر"کریستوفر هیچنز" گم و گور می شدم:
"... و درباره من و همفکرانم نکته همین جاست. باور ما، اعتقاد نیست. اصول ما، ایمان نیستند. ما به علم و خرد اعتماد نمی کنیم تنها به این خاطر که ضروری هستند و نه فقط عوامل کافی، بلکه ما به هر چیزی که علم را نقض می کند و یا به خرد توهین می کند اعتماد نداریم. ما ممکن است در خیلی از مسائل با هم فرق داشته باشیم، اما آنچه که همه ما به آن احترام می گذاریم پرسش آزادانه و آزاداندیشانه است و نیز پیگیری اندیشه ها به خاطر خودشان [ و نه مثلا ثواب اخروی]."
در ادامه می آید:"ما به بهشت و جهنم اعتقاد نداریم،[حداقل] تا آن زمان که آماری نشان دهد که بدون این ترغیب و تهدیدها، ما بیشتر از مومنان مرتکب جرایمی از قبیل طمع و خشونت می شویم. در واقع، اگر تحقیق آماری درستی بتواند صورت بگیرد، من مطمئنم که شواهد عکس این را نشان خواهند داد."
هیچنز در ادامه با اشاره به اینکه او و همفکرانش معتقدند که برخلاف ادعای مذهبیون، زندگی اخلاقی، خارج از چهارچوب مذهب امکانپذیر است می نویسد:" مهمتر از همه اینکه ما کافران به هیچ سیستم ماشینی تقویت کننده ای نیاز نداریم [...] ما نیازی نداریم تا هر روز یا هر هفت روز یا به مناسبت هر روز بزرگ و فرخنده ای دور هم جمع شویم تا درستکاری مان را جار بزنیم یا در بی ارزشی مان بخزیم و وول بخوریم. ما ملحدان، به هیچ کشیش یا سلسله مراتب روحانی مافوق او نیاز نداریم تا بر اصول عقایدمان نظارت کند. قربانی ها و تشریفات مذهبی، به همان اندازه آثار مقدس، و عبادت هر تصویر و شیئی در نظر ما زشت و شنیع هستند ، حتی اشیائی به شکل یکی از مفیدترین ابداعات بشر یعنی کتاب . برای ما هیچ نقطه ای بر روی زمین از جای دیگر مقدستر نیست و نمی تواند باشد. ما به جای پوچی متظاهر زیارت، یا وحشت صرف کشتار طرفداران عدالت اجتماعی به نام یک دیوار یا غار یا مرقد یا صخره مقدس، با فراغ بال یا با عجله ، از یک طرف کتابخانه یا گالری به طرف دیگرگام برمی داریم، یا با یک دوست خوش مشرب ناهار می خوریم و بحث حقیقت و زیبایی را دنبال می کنیم."
کتاب را مسلما که با ضرب و زور دیکشنری می خوانم و مطمئنا که ارزش وقتی را که می برد دارد. آنها که انگلیسی شان بهتر از من است می توانند توی "گوگل بوک" پیدایش کنند.
و اما بعد: از ما پرسیده اند اگر دکترها بگویند که سه ماه دیگر می میرید، در این مدت سه کار مهمی که می کنید چیست! باید به خدمت همه دوستان و آشنایان، خصوصا دختری از هیچ جا، ضمن عرض تسلیت به مناسبت فوت بهنگام خودم عرض کنم که به دلیل حفظ شئونات اخلاقی از ابراز هر گونه عقیده ای در این مورد معذوریت دارم. السلام علی اهل القبور السرور!
