نمی دانم قضیه "بوش فایر" ایالت ویکتوریا را شنیده اید یا نه! بوش فایر همان آتش سوزی های خرکی چند هزار هکتاری است که معمولا هم خود به خود و بر اثر گرمای هوا اتفاق می افتد. این آخری بزرگترین فاجعه تاریخ استرالیا شد. مسلم است که منظور از تاریخ، آن 15 هزار سالی که اینها مدعی هستند که بومیان استرالیا اینجا بوده اند نیست، چون واقعیتش این است که حضور چند دسته جانور تکامل یافته تاریخ محسوب نمی شود. به هر حال آتش حدود دو هفته داشت درو می کرد و تا الانش که من خبر دارم دویست – سیصد نفر جزغاله شده اند و میلیاردها دلار خسارت خورده است به منطقه و قس علی هذا. واقعا وحشتناک است، هر چند برای ما که در یک چشم به هم زدن 40 هزار نفرمان می میرند و ککمان هم نمی گزد، لفظ فاجعه برای دویست – سیصد نفر سنگین است کمی. اما به هر حال وحشتناک است.
اما در کنار هر اتفاق بدی ، چیزهایی هم رخ می دهد که حال می کند آدم از شنیدنشان. تو آتش سوزی ویکتوریا، زمانی که همه آدمها زار و زندگی شان را گذاشته بودند روی کولشان و فرار می کردند و یک مشت ابله هم – به اعتراف خودشان – داشتند دعا می کردند که خداوند کمکشان کند – لازم به ذکر نیست که هیچ کمکی از جانب خدا فرستاده نشد – یک نفر ، خودش یک تنه به جنگ آتش رفت و خانه اش را نجات داد. این "مرد" که فکر کنم "اعضای مربوطه" اش اندازه هندوانه شریف آباد است، با یک اره برقی و یکی از این پمپهای پشتی که تو ایران سمپاشها داشتند، کاری کرد که خدا و همه جبروتش تو این دو هفته نتوانستند بکنند.
اول بگویم که آتش با چنان سرعتی و از چند ناحیه گسترش پیدا کرد که همه، حتی "فایربریگاد" هم غافلگیر شدند. خیلی از آنهایی هم که می خواستند فرار کنند، تا بیایند وسایل ضروری شان را جمع کنند، گیر کردند تو آتش. حالا این حضرت "خ ... مایه دار" را تصور کنید که تو این شرایط دارد درختهای دورتادور خانه اش را قطع می کند و بعد با یک سمپاش پشتی زپرتی می رود استقبال آتش. توجه کنید: منتظر نمانده است که آتش بیاید سراغش! خودش رفته پیشواز! نتیجه اینکه همه آنهایی که ولو شده بودند به انتظار کمک آسمانی، همه چیزشان، از جمله عزیزانشان را از دست دادند و حالا باید باز هم منتظر کمک باشند از بالا – آسمان نه، منظورم دولت است – ولی این "مرد" همه چیزش را نجات داد. بچه ها که فیلمها را از اخبار دیده بودند می گفتند ملکش مثل یک نقطه سبز بوده است، وسط هکتارها زمین سوخته. فقط تصور کنید که بقیه هم به جای دعا، یکی یک سمپاش زپرتی می انداختند روی کولشان. اینجور وقتها یاد آن شعر شاملو می افتم که انسان نگاهش را از زمین گرفت و به آسمان دوخت و الی آخر ... !
به هر حال "خدا" نصیب نکند سوختن در آتش را. هیچ راهی برای تشخیص جنازه ها نیست مگر پرونده های دندان پزشکی. حالا باز خوب است که اینها از این جور پرونده ها برای هر شهروند دارند. تصور کنید اگر توی ایران یک همچین اتفاقی بیافتد چطور می خواهند جنازه هامان را شناسایی کنند. امام زمان خودش کمک کند!
توضیح لازم: بنده از حق مسلم خودم برای ابراز عقیده آزادانه در یک کشور آزاد استفاده می کنم و هر چه دلم بخواهد – از جمله فحش خواهر و مادر به نخست وزیر استرالیا و فرماندار نکبت ایالت ویکتوریا که اصلا نمی دانم کدام گوریلی هست – در این وبلاگ، که ملک خصوصی خودم محسوب می شود می نویسم. از تمام وکلای مدافع حضرت باریتعالی هم درخواست می کنم که اگر حرفی دارند موکل گردن کلفتشان را بفرستند، اگر راست می گویند و همه کار می تواند بکند! واضح بود؟
الان مدتهاست که دارم زور می زنم وبلاگخوانی و وبلاگ نویسی ام را برگردانم به روال سابق. اصلا خوشم نمی آید نوشته ای از دوستان از دست بدهم، یا اینقدر دیر به دیر آپ کنم. امروز ظهر هم قرار بود بروم "پاراماتا" ، رستوران "وان سِوِن تری"، به صرف "ایتالین فود" که به هم خورد. ما هم گفتیم زهی سعادت! کلا نمی دانم چه مرگم دارد می شود. یک چیزی است تو مایه های استحاله "پینوکیو" ! اما این یکی استحاله نیست انگار، مسخ است. مسخ از گوشت و خون به چوب. زمانی تشییع جنازه بابایم را ول می کردم تا بروم سر قرار با ... می دانید خودتان! الان اما اگر قراری گذاشته می شود، خوشحال می شوم از به هم خوردنش. برای دفاع از بعد "مردانه" وجودم که بسیار مدیونش هستم باید بگویم که مشکل "فیزیکی" نیست! توضیحش سخت است کلا. شاید بعدا گفتم. شاید در قالب یک شعر با عنوان " واینک منم، مردی در آستانه فصلی یخ!"
به هر حال همه آنچه که می خواستم بنویسم جریان همان برادر اوزی مان بود تو ویکتوریا، که اینقدر به تاخیر افتاد که همه زوایا و جزییاتش از یادم رفت. این روزها تمام اتفاقات، همان چهار روز در هفته کالج رفتن است و ایضا، حضور حضرت "شمس لنگرودی" در سیدنی که چند جلسه ای در خدمتشان بودیم. آدم باحالی است کلا. میهمان یکی از دوستان کتابخانه است و این دوشنبه هم – مثل دوشنبه قبل – بار عام داریم تو کتابخانه. برادران و خواهران سیدنوی تشریف بیاورند.
فکر کنم خیلی وقت است سوراخ کیلید نگذاشته ام. سیم رابط گوشی موبایل به کامپیوترم را پیدا کنم در خدمتم. باید جایی همین دور و بر، کنار همان شتری باشد که اینجا گم شده است!
