"من شما رو بلدم." این جمله دیشب از دهان سپهر درآمد. پسرک ایرانی پنج – شش ساله مودب دوست داشتنی که چند ماه پیش یک شب آمد کلاب جوانان کتابخانه و من سعی کردم بیلیارد یادش بدهم. خیلی باهوش است اما خوب، قد و قواره اش جوابگوی میز و چوب بیلیارد نیست. دیشب دوباره آمده بود با مادرش برای مراسم چهارشنبه سوری. خانمهای کانون از من خواسته بودند زودتر بروم برای کمک تو چیدن میز و صندلی ها و آماده کردن وسایل. من هم که هورنزبی بودم دیروز کلا و کلید هم دارم، برای همین سر ساعت چهار و نیم در را باز کردم و تا صاحبان مراسم برسند، خودم را یکی – دو دست بردم تو بیلیارد.
این که من شما را بلدم، یعنی همان من شما را می شناسم یا من شما را یادم هست خودمان. دیشب که سپهر با آن قیافه بچه گانه متفکرش برگشت این را گفت یاد عبارتی افتادم که زمانی یکی از این اوزی ها به مهران گفته بود که انگلیسی شما – خارجی ها یا غیر انگلیسی زبانها - " DUMB " است. تا دیشب تصور روشنی از "دامب" بودن انگلیسی مان نداشتم جز همان لهجه ای که دیگر نمی شود کاری اش کرد. اما دیشب وقتی سپهر از فعل "بلد بودن" به جای "شناختن" استفاده کرد، تازه گفتم:" آهااااااا! پس اینه!". خدایی اش هم این دو فعل به یک معنی هستند. فقط ما بلد بودن را برای آدم به کار نمی بریم. ذهن ما هم برای انگلیسی، دقیقا مثل ذهن این بچه کار می کند برای فارسی کودکانه و تو غربت یاد گرفته اش! انگلیسی هم هزارها هزار از همین افعال دارد که برای ما هم معنی است، و واقعا هم هست اما خوب اینها هر کدام را سر جای خودش به کار می برند. مثل ما که بلد بودن را برای آدم به کار نمی بریم. هیچ دلیل خاصی هم ندارد.
و اما دیشب ... جای همه تان خالی، خیلی خوش گذشت. مراسم چهارشنبه سوری کانون ، هر سال خصوصی و فقط برای خود اعضا برگزار می شد. اما امسال بر اثر یک اشتباه تاکتیکی یا تکنیکی، عمومی شد و چون توی سیدنی تعداد جاهایی که می شود اجازه آتش روشن کردن گرفت کم است – خیلی خیلی کم - خوب طبیعتا هر کس به هورنزبی نزدیک بود و خبر داشت، آمد. برای همین کلا مراسمی که قرار بود شعرخوانی داشته باشد و از این جور برنامه ها و صد البته بدون حضور بچه جقله ها، تبدیل شد به عاشورای جیغ و داد و هوار و گریه بچه ها. خلاصه با یک کم تغییر توی مراسم، آتش را انداختیم جلو – لازم به گفتن نیست که کی شد مسئول آتش – و بعد شام – که اوه مای گوگولیو! چقدر خوشمزه بود - و آخر سر هم موزیک و یک کمی نرمش کمر.
اما اتفاقی که افتاد خیلی جالب بود. به طور معجزه آسایی مراسمی که چندان برنامه ریزی دقیقی نداشت – برای آن جمعیت – و آن هم با حضور آن همه "ایرانی" و آن همه بچه ریز و درشت، بدون تلفات و با خوبی و خوشی تمام شد. فقط یکی، دست "روژین" کوچولو را لگد کرد و "ویراز" ریزه میزه هم دستش را سوزاند و دیگر هیچ. و البته نه به این راحتی. تا قبل از مراسم آتش همه نگران بچه ها بودند که ننه باباهاشان مواظبشان باشند و اینها. مراسم که شروع شد دیدیم مشکل بچه ها نیستند ، مامانها هستند. هر وقت که یکی از بانوان محترمه می خواست از روی منقلهای آتش بپرد، یا دامنش برای آتشی که زبانه گرفته بود بالا، زیادی بلند بود و دست و پاگیر، یا برای ارتفاعی که باید می پرید، زیادی تنگ! خلاصه که من هر آن منتظر بودم یک دامن آتش بگیرد یا یکی شان پایش گیر کند به منقل و جمیعا ولو شوند وسط چمنها. آب را که ریختم روی تتمه آتش انگار همه خودیها گفتند آخیش ش ش! چند تا مهمان " ژاپونی " هم داشتیم که گویا بهشان خوش گذشت کلا! هرچند مطمئنم تا آخرش هم درست و درمان نفهمیدند چه خبر است آنجا!
دیشب اما جا به جای مراسم این عبارت می آمد روی زبانم که لعنت بر پدر و مادر و جد و آباد [ بیب!] . خدایی اش مگر تمام این مراسم، سر تا تهش به قبای نکبت کدام [بیب!] بر می خورد که برای راحت و بی سر خر اجرا کردنش باید اینهمه خون جگر بخوریم. اگر توی آن مملکت جای آن همه قلدربازی و کله خر بازی، یک جو عقل سلیم بود و همین مراسم کوچک آتش را مدیریت می کرد، همان طور که دولت اینجا می کند، ما بازهم اینهمه کشت و کشتار و انفجار و نارنجک و کپسول گاز داشتیم که یک جشن ساده را به دالان وحشت و عزا تبدیل می کند هر سال؟ بدبختی اینجاست که وقتی یک عده یک چیزی را به گه می کشند، هرگز مسئولیتش را به عهده نمی گیرند و "بدبختی تر" اینکه، بازهم زبانشان دراز است، انگار نه انگار که همه چیز سر روال بود قبل از اینکه آنها دماغشان را بکنند توش.
پس پشت نوشت: نمی دانم چرا خودم که دوباره این متن را خواندم به دلم ننشست. یک جوری سردستی به نظرم رسید. ببخشید خلاصه، عمدی نبود.
