تبليغاتX
و اینک ، آخر دنیا

و اینک ، آخر دنیا

یک تبعید خود خواسته

به شخصه فکر می کنم دنیایی که چین در آن قدرت اول جهان باشد دنیای مزخرفی خواهد بود. حوصله بحث هم ندارم که یکی بنشیند دوساعت مخم را بخورد که خوب مثلا چینی ها چه فرقی دارند با امریکایی ها و قس علی هذا. فقط من از این "مادرفاکر"ها همانقدر متنفرم که هیتلر از یهودیها متنفر بود. هرچه هم که می گذرد دارم دلایل بیشتری برای نفرتم پیدا می کنم.

وحشت از چین از همین الان همه گیر شده است. از وقتی آمدم استرالیا و دارم قدرتشان را از نزدیک می بینم، همیشه به شوخی و جدی به بچه ها گفته ام که اینها یک روز توی این کشور همه مان را می ریزند توی دریا، و هنوز هم معتقدم که دستشان برسد همین کار را می کنند. حالا از بعد از این بحران اقتصادی، هدیه یانکی های ایضا مادر فلان، مثل اینکه زنگ خطر مغز همه دارد می زند که : چین   چین   چین   چین ...

اژدها دارد بیدار می شود. منظورم از اژدها اصلا آن عروسک مسخره ای نیست که هشتاد تا چینی می روند توش و می رقصند و در نتیجه تو فکر می کنی که اژدهاست که دارد می رقصد. منظورم یه دولت غول بی شاخ و دم است که به ملت خودش هم رحم نمی کند. دولتی که بیشتر از پنجاه سال است ملت خودش از ترسش کله شان را کرده اند توی زمین که گربه شاخشان نزند. دولتی که همین سال قبل خیابانهای تبت را به خون کشید و ...! دارم زر می زنم. خلاصه که از وقتی آمریکایی ها به ترتر افتاده اند، همه کشورهای زیر گوش چین هم به ترتر افتاده اند. چون می دانند چین ابرقدرت، مثل امریکایی می ماند که از مرز مکزیک همه غیر آمریکایی ها را بکشد تا آخرین نفر آن پایین توی شیلی. این یکی زیاد به "کودتا مودتا" علاقه ندارد. این یکی خاک می خواهد و خون. اگر رومیها توانستند با همان گوز مقدار جمعیت، تمام اروپا را بکشند و خودشان توی خاکشان ساکن شوند، چرا چین با یک میلیارد و 500 میلون بی ریخت گربه خور نتواند دنیا را چینی کند. رویای قشنگی است، نه؟

یکی از دولتهایی که کک افتاده است به تنبانش همین استرالیای خودمان است. اصلا اگر تا الان استرالیایی هست و چین و اندونزی "هاپولی" اش نکرده اند صدقه سر ارتش امریکاست و کویین الیزابت خوشگل مامانی. دیروز گویا تو رادیو دولتی استرالیا بحث بوده است سر همین که اگر آمریکا نتواند هزینه ارتشش را تامین کند آنوقت یکی بیاید چین را بکشد از برق! گویا یک طرف بحث معتقد بوده اند این اتفاق نمی افتد. یعنی چین این کار را نمی کند. از من می پرسید؟ زر می زنند احمقها! همه شان می دانند که چین الان دارد همان شکلی می بیندشان که تام وقتی گرسنه اش بود جری را می دید. این چین هم دیگر آن چینی نیست که موش از یک جایی اش بلغور می کشید. این چین شکم سیر، دمش را تکان بدهد، اول از همه باید بنشینیم به تماشای فیلم "بای بای ژاپن".

اما از دیشب که این بحث افتاد تو بچه ها، دارم فکر می کنم که اگر یک روز این اتفاق بیافتد، یعنی ارتشی به ما حمله کند که دفاع از کشور از عهده ارتش استرالیا به تنهایی برنیاید و نیاز باشد به بسیج همگانی – ارتش استرالیا یه کمی بزرگتر است از بسیج مسجد جامع نارمک – "من" داوطلب می شوم برای جنگ؟!

هرچه می گذرد بیشتر به این خاک وابسته می شوم. مسئله خاک نیست. مسئله جایی است که تو حرمت داری. اصلا انسانیت حرمت دارد. "حق" داری برای زنده بودن. فقط زنده نیستی و مجبور نیستی برای اینکه "گذاشته اند" زنده بمانی مثل سگ برایشان موس موس کنی. اینجا، توی این نزدیک به دوسال، بیشتر برایم وطن بوده است تا وطن خودم. دولت اینجا، همین الانش هم که پاسپورت اوزی ندارم، بیشتر مرا استرالیایی می داند تا دولت خودم مرا ایرانی. حالا با تمام این اوصاف، آیا برای این "وطن" خواهم جنگید؟ آیا آماده هستم که برایش بمیرم برای اینکه دست کثافت آنهایی که آنطرف برای آزادی ما دندان تیز می کنند، ازش کوتاه بشود؟ و می دانید چی فکر می کنم؟ فکر می کنم که اگر یک روز ارتش چین سر خرش را کج کند و از آن بالا سرریز کند پایین، اولین غیر نظامی که برای کشتن این حرامزاده های گربه خور تقاضای اسلحه کند منم!  و می دانید چی ناراحتم می کند؟ اینکه مسئله اصلا دفاع از وطن و این حرفها نیست. مسئله این است که دیگر حاضر نیستم زیر سلطه یک حکومت احمق آدمخوار زندگی کنم.


و اما این روزها:
تعطیلات میان ترم است. میان ترم که می گویم منظورم آن میان ترم خودمان نیست. اینجا به آن ترم ما می گویند "semester" و هر "سیمستر" دو ترم است. الان ترم یک سیمستر اول امسال تمام شده است و ما زده ایم به کار تا یک کم "سِیوینگمان" را ببریم بالا دوباره. احتمالا ترم بعد از درس خبری نیست و متعاقبا از کمک هزینه تحصیلی. بنابراین "برو کار می کن مگو چیست کار". البت که یک گوشه چشمی هم به نهصد دلار بسته مالی دولت راد داریم که بدهند حالش را ببریم در این وانفسای بحران اقتصادی.

کلا که زندگی زیباست این روزها حتی اگر نتوانی دلیلش را بنویسی اینجا! روز آخر کلاس هم رفتیم و کلی راجع به آنزاک دی برایمان گفتند. شاید برای روشن شدن اینکه چرا من این کشور را دوست دارم بد نباشد یک چیزی را بنویسم:

"آنزاک دی" یا روز آنزاک مصادف است با 25 آوریل  و مثلا روز ارتش. آنزاک به مجموعه نیروهای نیوزلند و استرالیا می گفته اند در طول جنگ اول. سال 1915 آنزاکی ها را می فرستند به نبرد گالیپولی. گالیپولی جایی است که ترکها به فرماندگی یکی دوتا از ژنرالهایشان – از جمله مصطفی کمال که بعدا شد آتاترک – مادر متحدین را هوا کردند. از جمله این متحدین آنزاکیها بودند که روز 25 آوریل در خاک گالیپولی پیاده می شوند. این نبرد تا آخر سال ادامه پیدا می کند و بیشتر از 8000 آنزاکی کشته می شوند. خبر برای خانواده های استرالیایی هولناک است . در طول جنگ اول هر خانواده استرالیایی به طور متوسط یک نفر را از دست می دهد. 25 آوریل می شود سمبل این فاجعه و از آن روز هر سال استرالیایی ها این روز را گرامی می دارند مثلا.

آنزاک برای استرالیایی ها روز مهمی است.  حالا داشته باشید مهاجران ترک عزیز را که قدم به خاک استرالیا می گذارند. اگر با قطار از "اوبرن" رد شوید یک مسجد بزرگ می بینید که به شکل مسجد ایاصوفیه استانبول ساخته شده است. حالا حدس بزنید اسم مسجد چیست: "گالیپولی".

چندین هزار نیروی ایرانی در طول نبرد بازپسگیری فاو کشته شدند. می گویند فاو بزرگترین شکست نیروهای بسیج بود تا آن زمان و بیشترین تلفاتی که ایران در طول یک نبرد داده بود و سرآغاز شکستهای بعدی . حالا تصور کنید دولت در کشور را باز کند روی مهاجرین سنی عراقی. آنها اجازه داشته باشند مثلا آزادانه تمام مناسک مذهبی شان را که گاهی مخالف عقاید شیعه هم هست ادا کنند . کاری که سنی های خود ایران نمی توانند بکنند الان . بعد در حالی که خیلی هایشان رسما ایرانی حساب می شوند مثلا روزاستقلال عراق را جشن بگیرند و بریزند توی خیابان به هلهله و بزن و بکوب و خلاصه کلی چیزهای دیگر، و تازه بردارند توی تهران، جلوی چشم شما یک مسجد بسازند اسمش را بگذارند مسجد فاو. و تازه دولت هم نه تنها مخالفت نکند، در تمام این موارد حمایتشان هم بکند. چه حالی پیدا می کنید شما؟ این کاری است که ترکها و بقیه مسلمانها دارند توی استرالیا می کنند و هیچ کس حق ندارد بهشان بگوید بالای چشمتان ابروست.حالا فهمیدید چرا حاضرم برای این کشور بجنگم؟ البته اگر تا آن موقع نیفتد دست مسلمانها!

خلاصه که نزدیکیم به "آنزاک دی" .  به قول معلم "TAFE" حداقل حرمت آنزاک را نگه دارید!  
 

+   شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 22:12   اهورا فرزام  | 


"ترک کردن کشور خودت و رفتن به جایی که حتی زبان مردمش را هم نمی دانی شهامت زیادی می خواهد. من نمی توانم چنین کاری بکنم."

تا به حال ده باری این جمله را از آدمهای مختلف شنیده ام. اولی شان همان جولی بود که آنقدر شورش کرد که گفت من به شما حسودی ام می شود. همیشه فکر می کنم که اینها هرگز توی زندان زندگی نکرده اند که بفهمند آن طرف دیوار، جهنم هم که باشد، زندانی خواهد رفت.


دوشنبه بلند شدیم رفتیم پارلمان "نیو ساوث ولز". اینجا سیستم حکومتی اش ایالتی است. یعنی هر ایالت برای خودش دولت جداگانه و پارلمانهای دوگانه جدا دارد و خودشان برای خودشان قانون وضع می کنند. برای همین است که مثلا اگر بخواهی با گواهینامه نیو ساوث ولز تو ویکتوریا رانندگی کنی باید گواهینامه ات را تایید کنند و از این مسخره بازیها. به هر حال وقتی از ایستگاه "وینیارد" به همراه "هلنا"، معلم کروات تبارمان راه افتادیم سمت پارلمان و رسیدیم، دیدم تا الان دو هزار باری از جلوی این ساختمان قدیمی رد شده ام. دقیقا چسبیده است به کتابخانه "مک کوآری"، نزدیک هاید پارک. خدایی اش هم فکر هر چیزی را می کردم جز اینکه این بنای خوشگل مامانی – که من یقین داشتم مدرسه است – "مجلس شورا" باشد.

اگر شما جلوی در مدرسه تان نگهبان و گارد دارید، اینها هم داشتند. سرمان را مثل بز انداختیم پایین و رفتیم تو. خوشبختانه آن داخل چند نفری بودند با یک دستگاه "ایکس – ری" برای رد کردن کیفها. من هم که طبق معمول همیشه همه جایم بوق می زد. از دوربین و موبایل بگیر تا جا کلیدی و کمربند، همه را استثنا کرد یارو، باز هم بوق می زدم. آخر سر بی خیال شد گفت برو گمشو تو! ما هم گم شدیم تو یک سالن انتظار قشنگ، پراز تابلوهای آدمهای مهم با کلاه گیسهای سفید و غبغبهای باد کرده. یک – چند دقیقه ای آنجا بودیم تا آمدند بردندمان داخل اتاق نمایندگان یا به قول خودشان House of Representatives یا Lower House. آنجا باید نقش بازی می کردیم برای تصویب یک لایحه.

نقشها را از قبل به بچه ها گفته بودند روزی که من غایب بودم. لایحه درباره قطع یا کاهش کمک هزینه دولت بود برای آموزش زبان انگلیسی به مهاجران. یکی شد رییس مجلس – که اینها می گویند Speaker – یکی شد وزیر، یکی رییس حزب دولتی، یکی دیگر رییس حزب مخالف و همین طور الی آخر. من هم که ترجیح می دادم دهانم را باز نکنم رفتم نشستم جناح حزب حاکم که تنها کاری که باید می کردیم این بود که هر از گاهی در تایید سخنرانان جناح خودمان داد بزنیم "I"* که همان "صحیح است" مجلس مشروطه خودمان است که اینها می گویند، و یا در رد نظر سخنرانان آنطرفی هوار بزنیم "NO" . البته قبل از شروع بازی یک خانم بانمک، از کارمندان پارلمان برایمان توضیح داد که روال اینجا چطور کار می کند. یاد سریال "خانه پوشالی" افتادم.

خلاصه بعد از اینکه موافقان و مخالفان زدند سر و کله هم رای گیری شد و حزب اکثریت – جناح دولت – برنده شد. بعد، آن خانم بامزه به رییس حزب اقلیت گفت که می تواند تقاضای رای گیری نمی دانم چی چی بکند. بعد منشی جلسه رفت یک زنگ را زد که به گفته آن خانم بامزه ، اصل کاری اش به مدت 5 دقیقه در تمام نقاط ساختمان صدا می کند برای اینکه همه نمایندگان را برای رای گیری بکشد توی سالن. بعد منشی ها درها را بستند تا کسی وارد و خارج نشود و رای گیری شد دوباره. رای گیری هم اینطور بود که موافقان می نشستند سمت راست رییس مجلس و مخالفان سمت چپ. بعد منشی ها نفرات موافق و مخالف را می شمردند و می دادند دست آقای رییس و او هم اعلام می کرد که لایحه تصویب شده است یا خیر. خلاصه که لایحه تصویب شد و فرستاده شد سنای ایالتی یا Upper House که توی همان ساختمان است و بعدش رفتیم آنجا. بامزه بود کلا.

نکته جالب این بود که همزمان با ما بچه مدرسه ایهای جغله را هم آورده بودند آنجا تا همان کاری را بکنند که ما کردیم. نمی دانم چرا هرچه می گذرد بیشتر خاطرخواه این کشور می شوم. هرجا می رویم سعی می کنند به ما – یک عده مهاجر "چپل چلاق" که نمی توانند حتی مثل آدم حرف بزنند – بقبولانند که شما استرالیایی هستید و بهمان یاد می دهند که اینجا چطور باید از حقوقمان دفاع کنیم. آن وقت تو مملکت خودم ...! جالب اینجاست که وقتی روال را برایت توضیح می دهند اصلا سعی نمی کنند قضایا را مهمتر از آنچه هست جلوه دهند. زنک بانمک، خیلی راحت می گفت که بیشتر جوش و ولای نماینده ها هنگام رای گیری به خاطر دوربینها و خبرنگارهاست ، و خیلی چیزهای دیگر که اگر یکی از کارمندان مجلس شورای اسلامی به یک گروه بازدید کننده بگوید ، احتمالا یک هفته بعد می آورندش توی تلویزیون که بگوید گه خورده است و از آمریکا پول گرفته بوده است و اصلا ننه و بابا و جد و آبادش اسراییلی هستند.

بعد از سنای ایالتی هم رفتیم تو اتاق کنفرانسهای مطبوعاتی نماینده ها که سابق بر این کتابخانه بوده است و چون در سالروز پنجاهمین سالگرد سلطنت الیزابت دوم افتتاح شده است، اسمش را گذاشته اند "Jubilee Room ". تو اتاق جوبیلی یک آقای باحال خپل، فرایند رای گیری و شمارش آرا را در استرالیا برایمان توضیح داد و ما آنجا به سلامتی فهمیدیم که این سیستم رای گیری مخفی و ریزش آرا در صندوقها و اینها که الان تقریبا در تمام دنیا استفاده می شود، برای اولین بار در استرالیا ابداع شده است و "WE" اختراعش کرده ایم. کلا "ما" ملت باحالی هستیم!

یک نکته خیلی جالب که تو سالن سنا فهمیدم این بود که این ساختمان در زمان ساخت – اواسط قرن نوزده – یک ساختمان درب و داغون بوده است که یک گوشه اش را برداشته اند به طور موقت برای مجلس نمایندگان استفاده کنند . ساختمان گویا کلا با آب دهان سر پا بوده است و به مرور سالیان تحکیمش کرده اند. حالا امروز تو سالن سنا یک در توی دیوار کار گذاشته اند که وقتی بازش می کنی یک تکه از مصالحی را که بنای قدیمی را باشان برده بوده اند بالا ، هنوز نگه داشته اند توی دیوار. یعنی آن قسمت دیوار هنوز همان است که آن وقتها بوده است. آن که ما دیدیم از آب دهان هم بدتر بود. مقایسه کنید با خودمان! اینها اول دموکراسی شان را ساخته اند ، حالا توی یکی از اتاقهای متروک یک بیمارستان ویرانه محلی، و ما اول کاخ مجلسمان را! اینها هنوز توی همان ساختمانهای قدیمی شان یکی از بهترین نمونه های دموکراسی دنیا را دارند، ما هنوز بزرگانمان دارند به دموکراسی فحش می دهند و نمایندگان محترممان کون مبارکشان را حتما باید روی مخمل بگذارند زمین! حاضرم قسم بخورم به تمام مقدساتی که شما قبولشان دارید که هیچکدام از نماینده های مجلس ایران حاضر نیستند یک ساعت هم جایی که ما نشستیم و نماینده های اینها هر روز می نشینند، جلوس بفرمایند.

این بود انشای من در مورد دوشنبه این هفته را چطور گذراندید!

سوراخ کیلید:
یک روز قانونگذاری به روایت تصویر


نمای داخلی مجلس نمایندگان. این پایین تنه ای که در تصویر ملاحظه می کنید جنبه سر خر دارد.

برادر وحید خودمان در نقش میر نوروزی! این خانم هم همان "زنک بانمک" سابق الذکراست.

خانم وزیر در حال ایراد سخنرانی!

برادر توماس از تیمور شرقی، در نقش رهبر حزب مخالف. توماس می خواهد اینجا علوم سیاسی بخواند!

جایگاه خبرنگاران بالای سر رییس مجلس.

سمبل حفاظت مجلس در برابر قدرت مطلقه شاه. هنوز هم قبل از شروع جلسات و ورود رییس، یک اسگل مامور است این را بگیرد دستش و بیاورد بگذارد همین جلو.

کرسی شاه یا ملکه در مجلس سنا. در موارد خاص شاه یا ملکه می آیند می نشینند آنجا. این حضرات حق ورود به مجلس نمایندگان را ندارند. اگر می خواهید کیفیت عکسهایتان "یهو" اینجوری نشود، یادتان باشد که شب قبل باطری های دوربینتان را بگذارید شارژ بشوند.

نماد سلطنت بریتانیا از بعد از اتحاد کشورهای چندگانه جزیره. شیر اینجا سمبل اسکاتلند است و یونیکورن سمبل انگلستان.

  کره ای با قدمت حدود صد و پنجاه ساله که تو اتاق جوبیلی بود و مهران عنوان "خلیج فارس" را رویش پیدا کرد و می خواهد یک پست در همین مورد بنویسد.

 

بعدا اضافه شد نوشت: این نگار بانو دست به فرزام ضایع کردنش بد نیست انصافا. بنا به قول ایشان آن "I" که ما می گفتیم در واقع "AYE" بوده است. اگر ایشان می فرمایند درست می فرمایند. ما به "اینگیلیزی" ایشان معتمدیم.



+   چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 20:35   اهورا فرزام  | 



کتاب این هفته "بوک کلاب" کانون، "my place" بود نوشته نویسنده استرالیایی "سالی مورگان". کتاب، رمانواره ای است  از زندگی خود نویسنده و "ابورجینی" های هم ولایتی اش. این ابورجینی ها یا بومیان استرالیا ، یک چیزی هستند تو مایه های پدران ما در حدود 15 هزار سال قبل.  انگلیسی ها که پاشان را گذاشتند اینجا با این شبه انسانها روبرو شدند که هنوز در دوران شکار و گردآوری غذا گیر کرده بودند (و البته الان هم چندان جلو نیامده اند). آنها هم تا توانسته اند این بدبختها را کشته اند و قس علی هذا! کتاب مورگان تا اندازه ای شرح ماوقع همین حوادث تاریخی است.


من کتاب را نخوانده بودم. طبق معمول نشستیم دور هم و آنهایی که خوانده بودند زدند به نقد و بحث. کتاب، اولین بار اواخر دهه هشتاد چاپ شده و تا الان نزدیک هفتصد هزار نسخه اش فروش رفته است. خلاصه که بحث از کتاب کشیده شد به زندگی ابورجینی ها و تجربیات دوستان که هر کدام سالهاست دارند اینجا زندگی می کنند، و علی الخصوص بهرام بزرگ عزیز – قیافه جلال مقامی را تصور کنید – که نصف استرالیا را گشته است دنبال این انسانهای خوشگل و نقاشی هایشان.

بهرام با آن صدای گرمش برایمان از ساخت زندگی قبیله ای و سازمان زندگی ابورجینی ها گفت. اینکه مالکیت ندارند و همه چیز متعلق است به قبیله و اینها، که بچه هایی که جامعه شناسی خوانده اند همه اینها را می دانند که مشخصات بشر دوران پیش کشاورزی است. اما یک نکته توی حرفهای بزرگ بود که تو کله ام وق زد. بهرام گفت ابورجینی ها نظام پیچیده ای برای ازدواج دارند. به هر فردی که در قبیله ای متولد می شود، می گویند که با افراد کدام قبیله می تواند ازدواج کند و با کدام نمی تواند، که این خود بر اساس اینکه پدر و مادرش از کدام قبیله هستند متفاوت است.

آنچه بزرگ گفت برای من همان نظام پیشگیری از ازدواج با محارم بود که ما ریشه اش را توی مذهب می دانیم. من مذهبی نیستم، پس خوشبختانه می توانم به مخم اجازه دهم که خشتک این طور بحثها را بکشد سرشان. ابورجینی ها "شمن" هستند. هیچ پیامبری در این گوشه دنیا نزول اجلال نکرده است – احتملا چون یهودی های نویسنده تورات از وجود استرالیا خبر نداشته اند – اینها هیچ رابطه ای با ادیان شرق آسیا نداشته اند. این موجودات شبه هومنیدی، برای قرنها توی این گوشه از کره زمین زده اند توی سروکله خودشان و جک و جانورهای این شبه قاره. قدوم خدا، هرگز این خاک را متبرک نکرده است. پس این نظام قدرتمند حرمت آمیزش با محارم از کدام گوری پیدایش شده است؟

جالبتر اینکه همان دیشب که شروع کردم به خواندن "توتم و تابو" ی فروید، دیدم فروید هم از ابورجینی ها به عنوان نمونه تحقیق استفاده کرده است. طبق توضیح فروید، نظام حرمت آمیزش با محارم در ابورجینی ها از دایره محارم نسبی و سببی فراتر می رود. یک مرد ابورجینی نه تنها نمی تواند با مادر یا خواهر خود ازدواج کند، بلکه حتی نمی تواند با زنی از یک کلان با توتم مشترک هم ازدواج کند. سزای تخطی از این قانون برای هردو، هم زن و هم مرد، مرگ است.

قبل از اینکه بیایم خانه و شروع کنم به خواندن کتاب این مردک نابغه شاهکار خلقت، تمام راه داشتم به این فکر می کردم که بشر، به اقتضای قرنها زندگی روی کره خاکی، به تجربه فهمیده است که ازازدواج خویشان نزدیک با همدیگر ، بچه های ناقص متولد می شوند. همانطور که همه ما امروز می دانیم، رابطه پدران ما با علم ژنتیک، هم ارز رابطه بزغاله بوده است با فیزیک هسته ای! آنها فقط به تجربه فهمیده بودند که اینجور روابط ، "انسان سالم" تحویل قبیله نمی دهد. یعنی چیزی که آنها برای تقویت اجتماع خود و بقا، شدیدا به آن نیاز داشته اند. پس، نهی از آمیزش با خویشان نزدیک، نسل به نسل پیش آمده است و تبدیل شده است به تابو، و مثل خیلی چیزهای دیگر – از جمله خود مذهب – ربطی به حضرت باریتعالی ندارد. این تابو هم، از قبیله ای به قبیله دیگر، و از سرزمینی به سرزمین دیگر متفاوت است. همانطور که الان در اکثر نقاط دنیا – احتمالا بنا بر سنتی که کلیسای کاتولیک گذاشت – ازدواج "کازین" ها – بچه های خاله و دایی و عمه و عمو -  با هم حرمت دارد و رابطه شان زنای با محارم محسوب می شود، اما در اسلام تابو نیست. این کشف جدیدی نیست البته. اما برای من از یک نظر جالب بود.

خیلی وقتها هست که داریم دنبال چیزی می گردیم در حالی که آن چیز همانجا جلوی چشمهایمان دارد حمام آفتاب می گیرد! دنبال جوابی می گردیم که همانجاست، پیش رویمان! این قضیه هم یکی از همین موارد بود. خیلی از تحریمهای مذهبی هست که با پیشرفت علم دلیل منطقی پیدا کرده اند. مثلا کافی است که فلان پژوهشکده پزشکی ، فلان کرم را از گوشه فلان جای خوک بکشد بیرون تا آخوندهای یهودی و مسلمان ، لباس زیرین آتئیستها را بیرق کنند سرشان که:" ببینید! این ثابت می کند که مذهب منشا الهی دارد و خدایی که به همه چیز آگاه است ما را از خوردن گوشت خوک نهی کرده است" و از این قبیل خزعبلات که ما کم نشنیده ایم. اما واقعیت اینجاست که تمام این تابوها ،مثل تابوی آمیزش با محارم، ریشه در زمین و تجربه بشری دارند، نه آسمان، و طبیعی است که انسان برای حفظ گروه، یعنی تنها وسیله قدرتی که برای بقا نیاز داشته است ، دست به ساخت و پرداخت نظام پیچیده ای از بایدها و نباید ها – با هدف "کنترل درونی" افراد اجتماع – بزند که ما آن را تحت عنوان مذهب می شناسیم. جالب هم اینجاست که به رغم ادعای مذهب مبنی بر تمام و کمال بودن زمان شمول و جهان شمول بودن، خود این نظام هم مشمول قاعده تکامل می شود در گذر زمان!

خلاصه که آره و اینها ... و اما:


اینجا درس خواندن یک پروژه جدی است! قضیه قیف برعکس را که تو ایران شنیده بودیم بارها، داریم لمس می کنیم کاملا به حول و قوه الهی. اینجا نه حفظ کردنی هست، نه امتحان دادنی به آن شکل که ما تو ایران داشتیم. اینجا یا درسهایی را که می دهند یاد می گیری، یا می روی می میری! راه سومی وجود ندارد ، چون اصلا تا یاد نگرفته باشی نمی توانی پاس کنی. در همین راستا امروز یک اخطار از معلم خوشگل کلاس "مهارتهای سروکله زدن" گرفتم که هر سه هفته قبل کلاسش را "دودر" کرده بودم، ناجوانمردانه! معنی اسمش می شود یک چیزی تو مایه های سپیده خودمان. خلاصه که نمردیم و یک بار هم یکی با لهجه تیر "بریتیش" بهمان اخطار داد. لهجه "بریتیش" هم که خیلی خوب است کلا! آدم دوستش می آید اخطاریه بشود همه اش!
+   سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 17:40   اهورا فرزام  |