تبليغاتX
و اینک ، آخر دنیا

و اینک ، آخر دنیا

یک تبعید خود خواسته

زده شعله بر چمن        در شب وطن       خون ارغوانها

تو ای بانگ شورافکن     تا سحر بزن       شعله تا کرانها       

که در خون خستگان     دل شکستگان       آرمیده طوفان  

به آیندگان نگر     در زمان نگر     بردمیده طوفان

 

 

قفس را بسوزان    رها کن پرندگان را   بشارت دهندگان را

که لبخند آزادی     خوشه شادی     با سحر بروید

سرود ستاره را    موج چشمه با    آهوان بگوید

 

 

ستاره ستیزدو    شب گریزدو    صبح روشن آید

زند بال و پر ز نو      آن کبوتر و     سوی میهن آید

گرفته تمام شب      شاخه ای به لب     سرخ و گرده افشان

پرد گرده گسترد     دانه پرورد       سر زند بهاران

 

قفس را بسوزان   رها کن پرندگان را    بشارت دهندگان را

که لبخند آزادی      خوشه شادی      با سحر بروید

سرود ستاره را     موج چشمه با      آهوان بگوید



سرود خون ارغوانها هم مثل آفتابکاران جنگل، از کارهای سازمان چریکهای فدایی خلق است. سرود را می توانید از اینجا بشنوید.


ش ع و ر  را بخوانید

+   شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 18:29   اهورا فرزام  | 

 

سر اومد زمستون

شکفته بهارون

گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون

گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون

 

کوها لاله زارن

لاله ها بیدارن

تو کوها دارن گل گل گل آفتابو می کارن

تو کوها دارن گل گل گل آفتابو می کارن

 

توی کوهستون

دلش بیداره

تفنگ و گل و گندم داره میاره

توی سینه اش جان جان جان

توی سینه اش جان جان جان

یه جنگل ستاره داره جان جان

یه جنگل ستاره داره

 

یه جنگل ستاره داره جان جان

یه جنگل ستاره داره



 

سعيد سلطانپور، چریک فدایی خلق، در بيست و هفتم فروردين ١۳۶۰ و در شب عروسي اش بوسيله پاسداران دستگير، و پس از شصت و شش روز شكنجه برهمان تخت ها وبا همان شلاقهاي دير آشنا، در سحرگاه روز اول تير ماه به جوخه اعدام سپرده شد. او شعر "آفتابکاران جنگل" را به یاد شهدای قیام سیاهکل سروده بود.

 

 

+   پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 18:43   اهورا فرزام  | 


این مطلب شتابزده است ولی باید می نوشتم. هرگز فکر نمی کردم رژیم دست به چنین حماقتی بزند. هنوز هم معتقدم که رژیم جمهوری اسلامی اصلاح پذیر نیست، اما این اتفاق خجسته ترین اتفاقی بود که می توانست بیافتد. می دانم که تمام بچه ها، خصوصا آنها که رای دادند دارند دیوانه می شوند امروز. حالشان را می فهمم. ولی می گویم که من رای ندادم چون "هرگز"فکر نمی کردم رژیم دست به چنین حماقتی بزند. دمتان گرم آنهایی که رای دادید. بازی هنوز تمام نشده است که هیچ، تازه کشاندنش به آنجایی که امثال من دوست دارند. آنها که رای دادند رژیم را مجبور به کاری کردند که سی سال بود نکرده بود:"علنی کردن خفقان و تقلب". حالا دیگر بحث رد صلاحیت و دودوزه بازی نیست. این بار برگه کودتا را رو کردند. از حالا به بعدش دیگر به کسانی مربوط می شود که بهشان رای دادید. خصوصا موسوی که خواسته و ناخواسته، رهبر این جنبش شد. تلاش ملت برای برکناری احمدی نژاد می تواند آغاز راه آزادی و دموکراسی باشد برای آن مملکت، اگر موسوی راست گفته باشد. خدا کند که من اشتباه کرده باشم که همه شان سروته یک کرباسند! خدا کند که موسوی خیانت خاتمی به آرمان آزادیخواهی را تکرار نکند. خدا کند که موسوی مرد راه باشد که اگر اینها همه بشود دم تمامتان که رای دادید گرم، که کاری کردید کارستان.


همیشه گفته ام و باز هم تکرار می کنم، اگرچه بسیاری از عزیزترین دوستانم مخالفت می کنند با من. جنبش آزادیخواهی باید هزینه بدهد و نه فقط در سطح پیاده ها. جنبش، تا در سطح رهبری هزینه ندهد به جایی نخواهد رسید. این دلیلی بود که جنبش دوم خرداد مرد، چرا که رهبرانش نهایت کاری که کردند جابجایی کون مبارکشان بود برای خاراندن. حالا امروز، خود رژیم این فرصت را گذاشته است توی کاسه ملت. اگر موسوی تن بدهد به حبس، و تسلیم تقلب و مصلحت نفرت انگیز سلطه نشود، سران رژیم به همان راهی قدم گذاشته اند که حضرت "ممد دماغ". و اگر غیر از این شود و موسوی، "ابنه"ای باشد مثل خاتمی "نوش جانمان باد رویای نیمه کاره!".

+   شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 16:32   اهورا فرزام  | 


داستان همیشه یک جور است. فرقی نمی کند در آفریقای جنوبی باشد یا آمریکای لاتین یا اروپا. وقتی برای حقت می جنگی، آنها که حق تو را گرفته اند و زورشان زیاد است، تا می توانند از تو می کشند. شکنجه می شوی و تحقیر. بهای آزادی همیشه سنگین است. آنقدر خون می ریزند تا بالاخره خطر می رسد زیر گوششان. آن وقت است که می آیند می نشینند پای میز مذاکره. همیشه هم کسی هست تا به نیابت از تمام خونهای ریخته شده مذاکره کند. جلادها جانشان را می خرند و قدرت را تحویل می دهند و می روند سراغ زمینهای گلفشان. مردم هم آزادی شان را جشن می گیرند و شاید یادی از آنها که کشته شدند. فرقی نمی کند در شیلی باشد یا یونان. اسپانیا باشد یا آفریقای جنوبی. این تنها راه دموکراسی است. انتقام، همیشه وضع را بدتر می کند. خون جلادها، همیشه دامنگیر است.

با مهران بارها نشسته ایم به صحبت از این حکایت مضحک. فقط خدایی که نیست می داند که چقدر زندگی نابود  کردند توی شوروی. و همو است که می داند یلتسین بزرگ، از زمانی که دانشجو بوده است، به عنوان یک کمونیست متعهد چند نفر را لو داده است تا در زندان و تبعید بپوسند. اما وقتی پای دموکراسی باشد، فقط یلتسینها هستند که می توانند آزادی بیاورند، نه آنها که عمرشان را گذاشتند برای مبارزه با جلادهای سرخ.

قصه همیشه همین است. همه می دانند. من هم می دانم. برای گذر به دموکراسی توی آن مملکت هم قصه همین خواهد بود و راه همین. باید رای داد. من هم می دانم. اما چه کنم که دست و دلم نمی رود نام یک "یلتسین" را بیاندازم توی صندوق. می دانم که اگر قرار است چیزی شود، همین یلتسینها و گورباچفها باید بکنند، ولی چه کنم که هراس غریبانه شبهای اعدام رهایم نمی کند. چه کنم که تصویر آن دخترک پانزده – شانزده ساله، با آن گره محکم روسری زیر چانه اش که اصلا نمی دانم چرا اعدامش کرده اند رهایم نمی کند. برای همین است که می گویم دموکراسی تان ارزانی خودتان. من به یلتسین رای نمی دهم. نه که نخواهم، نمی توانم. من از جلادان دموکراسی خواه بیزارم. فرق نمی کند سفید باشند، یا سبز یا سرخ. حقیقت این است که جبر زمانه به دور آزادیخواهی کشاندتشان ، و فقط به این خاطر که زنجیری که خودشان ساخته بودند برای حلقوم مردم، به پای خودشان پیچید بعدها. همین است که برای حق خودمان باید از تخم آنها آویزان شویم. آنها راه "شل کردن" زنجیر را بلدند، و اگر برحسب روا و ناروا، روزی زنجیر پاره شد، همانها می شوند قهرمان آزادی، و هیچکس آن دخترک را با آن گره محکم زیر روسری به یاد نخواهد آورد. همیشه همینطور بوده است.

این روزها روانم به هم ریخته است. فیلمها را که می بینم و حرفها را که می شنوم و شور و شوق جوانان را و موج سبز میر حسین را، یادم می آید از آن سالهای خودمان. همان سالهایی که یکصدا خاتمی شدیم و خاتمی چقدر خوب بود. دور دوم هم رای دادیم به خاتمی، نه برای خاتمی که برای آرمان خودمان. بعد قصه برگشت. دوره اول بسیجیها می زدندمان که چرا از خاتمی حمایت می کنید، دوره دوم می زدندمان که چرا دست سر این سید مظلوم بر نمی دارید! دوره اول ما برای خاتمی شعار می دادیم و کتک می خوردیم، دوره دوم آنها برای خاتمی شعار می دادند و باز ما کتک می خوردیم. دوره اول دشمنان خاتمی ما را تهدید به دستگیری می کردند، دوره دوم خود خاتمی ما را تهدید به دستگیری کرد، و دیگر شانزده آذر نیامد به دانشگاه. حالا امروز فیلم تبلیغاتی موسوی را می دیدم و همان خاتمی، همان سید مظلوم و همان صدایی که از دهان ما حرف می زد تا وقتی که رای می خواست و بعد محکوممان کرد که تندروی می کنید و آرمانگرایید. راستش این جور وقتها نمی دانم حق با کیست! گیج می شوم. خیر و شرم را گم می کنم. خفه می شوم توی صداهای خاموش، تو ناله های شبهای آخر، تو عربده های درد از کابلهایی که می خورند به کف پا، تو گیج و واگیج تاریکی چشم بند ... و در حالی که می دانم و یقین دارم که راه دموکراسی – اگر بگذارند و از نیمه نبرند و هزینه اش را برای ملت و خودشان بیشتر نکنند – از همین کروبی ها و میر حسین های وامانده از قافله قدرت می گذرد، همین خودی های بعدا ناخودی شده که حالا کمر به انتقام بسته اند، اما نمی توانم.

 حمید رضا جان! شرمنده ام برادر. بگذار روسیاهی این زمستان، در بهار های بهتر آینده به صورت من و امثال من بماند. ولی من هنوز هم خواب همان دخترک را می بینم ، با چادر زندان، که دارند می برندش برای اعدام. هرکس مرا نشناسد، تو یکی حداقل خوب مرا می شناسی. می دانی که تمام "زارت و زورت" عقلگرایی ام شعار است فقط. حداقل تو می دانی که پای وجودم هنوز توی احساسم لنگ می زند. هر کس نداند تو می دانی که مصلحت اندیشی کار من نیست. من ظرفیت حسابگری را ندارم. پس تو یکی لااقل  ... ! 


+   چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 13:33   اهورا فرزام  | 


•    به عنوان کسی که فدرالیسم را تنها راه نجات ایران می داند

•    به عنوان کسی که مطالبات برحق اقوام ایرانی را غیر قابل تعویق می داند و نه وسیله دودوزه          بازیهای سیاسی
•    به عنوان کسی که سکولاریسم را تنها راه موفق حکومت می داند و هیچ نشانی از تمایل به آن در کاندیداهای ریاست جمهوری نمی بیند
•    به عنوان کسی که ولایت را، در هر شکلش در شان انسان نمی بیند
•    به عنوان کسی که برای خون تمام کسانی که در راه آزادی، مظلومانه و غریبانه  کشته شده اند حرمت قایل است و فکر نمی کند آنهایی که دستشان به خون آلوده است از کرده شان پشیمان باشند
•    به عنوان کسی که اقرار به اشتباهات گذشته و هدر دادن زندگی میلیونها انسان را اولین قدم اصلاح طلبی می داند
•    به عنوان کسی که ریشه قدرت را در جایی جز نهاد ریاست جمهوری می داند
•    به عنوان کسی که معتقد است یک بار فریب خوردن برای قرنها تجربه یک ملت کافی است
•    به عنوان کسی که به مطالبات قطره ای معتقد نیست
•    به عنوان کسی که آزادی انتخاب مذهب و یا لا مذهب بودن و ابراز آزادانه آن، بی هراس از تحت تعقیب قرار گرفتن را حق اساسی هر انسانی می داند
•    به عنوان کسی که معتقد است اگر کاندیداهای ریاست جمهوری صادق بودند، به جریان پیش رونده دستگیری و شکنجه دگراندیشان اعتراض می کردند
•    به عنوان کسی که معتقد است هزینهای اصلاح طلبی مخصوص دانشجوها و کارگرها نیست و سیاستمداران هم باید سهمی از آن داشته باشند
•    به عنوان کسی که معتقد است رای دادن جز ایجاد مشروعیت، هیچ ، و باز تاکید می کنم "هیچ" نتیجه ای ندارد
•    به عنوان کسی که به جریان همیشگی خونبها شدن "ما" برای به قدرت رسیدن "آنها" معترض است
•    به عنوان کسی که هیچ نشان تاثر و پشیمانی، و هیچ نشانی از اراده به جبران حق کشی های گذشته در هیچ یک از کاندیداهای ریاست جمهوری نمی بیند
•    به عنوان کسی که به سیاست "به مرگ گرفتن تا به تب راضی شدن" معترض است
•    به عنوان کسی که "استثنا" و "فعلا بگذار این را درست کنیم تا بعد آن یکی را" بیراهه و سفسطه سیاسی می داند
•    به عنوان کسی که سر و ته کرباس را یکی می داند
•    به عنوان کسی که کاندیدا شدن در انتخابات ریاست جمهوری را مشروعیت بخشیدن به نظام غیر انسانی و غیر دموکراتیک "تایید صلاحیت" می داند
•    به عنوان کسی که می داند تک تک کاندیداهای حاضر، هر یک به نحوی و درجه ای به ضرورت سانسور و خفه کردن صدای مخالف معتقدند و هیچ یک بدون قید و شرط به آزادی اندیشه، بیان و مذهب باور ندارند
•    و به عنوان یک ایرانی مهاجر که مادر وطن را برایش نامادری کردند 
•    و به عنوان عضوی از نسل خفقان و توسری و اوین
•    و به عنوان یک دانشجوی سابق که هنوز برادران فارس و ترک و کردش دربندند و به خودکشی های فله ای شان ادامه می دهند
•    و به عنوان کسی که معتقد است ادامه حیات روند فعلی جز به فروپاشی کشور و تبدیلش به حمام خون نمی انجامد و فکر نمی کند هیچ کدام از حضرات کاندیدا راهی و اراده ای به تغییر این مسیر داشته باشند
•    و به عنوان کسی که "رفراندوم" را تنها انتخابات باقیمانده و حرف ناگفته می داند
 
در انتخابات آتی ریاست جمهوری رای نخواهم داد و برایم هم مهم نیست اگر متهم به تندروی شوم، و از صمیم قلب هم امیدوارم – صادقانه می گویم – که تمام کسانی که این بار هم به زعم تمام تجربیات گذشته، باز به رییس جمهور آینده امید بسته اند و فکر می کنند شعرخوانی روباه برای پنیر نیست، طرفی ببندند از امیدشان.

 

پی نوشت و اینها: این پست فرنگیس را بخوانید. کوتاه است و مفرح!

+   یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 1:38   اهورا فرزام  | 

 

سِنَت که از سی سال گذشت، نا خواسته دیگر روزهای تولدت روزهای شادی نیستند. مخصوصا اگر از اول هم چندان توی "مود" این چیزها نبوده باشی. برای همین هم صبح سرت را می کنی زیر لحاف و می کپی تا بعد از ظهر و بعد هم می روی دنبال رفع و رجوع اتفاقاتی که روزهای قبل افتاده اند تا این روز گند مزخرف بارانی را – الان چهار روز است اینجا دارد یک نفس باران می زند – مزخرفتر کنند. ناهارت را طبق معمول روزهایی که تو "هورنزبی" پلاسی، تو رستوران چینی پاتوقت می خوری و بعد هم می روی کاپشن خوشگلی را که دیروز نیم بها خریده ای و داده ای به خیاط عراقی تا آستینش را برایت کوتاه کند بگیری. و دلیلش هم دقیقا این است که تو هر چیزی می خری یا آستین اش برایت بلند است یا پاچه اش، و دلیل این هم لابد این است که بابایت حال نداشته درست و حسابی زورش را بزند تا یک آدم درست و حسابی درست کند، نه یک "نیم تا"ی "دک و داغون"! بعد هم می روی یک چتر دیگر می خری تا چند روز بعد تو یک قبرستان جایش بگذاری و چند روز بعدش، وقتی دوباره یک شب زیر باران گیر کرده ای و مثل سگ از همه جایت آب روان شده است، دوباره بیایی یکی دیگر بخری تا اقتصاد چین بچرخد.

بعد می روی فروشگاه تا برای دومین بار چسب ماتیک بخری و موقع بیرون آمدن باز هم این "گیت" ها جیغشان در می آید و تو هنوز هم نمی دانی این مادر قحبه ها چرا همیشه بوق می زنند وقتی تو می خواهی ازشان رد شوی، در حالی که چیزی بلند نکرده ای بچپانی توی کیفت و دوست هم نداری کسی چنین فکری در موردت بکند و به هر حال اوقاتت تلخ می شود حتی وقتی دخترک "کشیر" مودبانه پیشنهاد داوطلبانه ات را برای گشتن کیفت رد می کند. بعد هم "گوله" می کنی سمت ایستگاه قطار که که برگردی خانه. توی راه چند تا "تیکه" می بینی از همانهایی که وقتی می بینیشان دوست داری خواهر و مادر دوست پسرشان را مشت و مال لفظی بدهی تا حداقل دلت کمی خنک شود حالا که نداری شان!  بعد قطار می گیری و می آیی سمت خانه و ایستگاه  پر پلیس است و سگهایشان. یکی شان خیلی مودبانه ازت خواهش می کند که کارت بلیط نیم بهایت را نشانش بدهی و تو هم مودبانه نشانش می دهی و او هم مودبانه خم می شود و کارت را می بیند و بعد هم لبخند می زند و "بیلاخش" را برایت می آورد بالا، که به احتساب تفاوتهای فرهنگی، چیز خوبی است. بعد پیاده گز می کنی سمت خانه ، توی وهم تاریکی درختها و زیر نم نم بارانی که می دانی همین الان هاست که بشود رگبار دوباره، که نرسیده به چراغ قرمز دم در خانه، می شود.  پس همان جوری که با فحش خواهر و مادر به باران از خانه زده بودی بیرون، همان طور هم با فحش خواهر و مادر به باران دوباره می چپی توی خانه  و جدا هم حوصله نداری کسی برایت "زیر باران باید رفت و زیر باران باید عاشق شد " و از این دست "اُسُ شعرجات" بخواند.

بعد هم که رسیدی ، با اینکه حال و حوصله ات یک چیزی است تو مایه های حال و حوصله حضرت عباس وقتی بعد از بریدن دستهایش  زدند مشکش را هم سوراخ کردند، فکر می کنی چون روز تولدت است حتما باید وبلاگ آپ کنی. پس در حالی که اصلا نمی توانی بفهمی چرا بقیه اعضای خانه به طرز دیوانه کننده ای "شارژ" هستند، می شینی به نوشتن و ... این می شود روز تولدت.

راستی ... گفتم امروز روز تولدم بود؟

 

+   جمعه یکم خرداد 1388ساعت 21:41   اهورا فرزام  |