نمی دانم چند بار خوابم برده است و پریده ام. موبایل زنگ می زند. مهران است. با سیامک رفته اند دنبال خانه. هر کدام از یک طرف٬ و هر دو سر از "ساری هیلز" درآورده اند. تمام این هفته های آخر را دنبال خانه گشته ایم و بی نتیجه. آخر هم کشید به روز آخر مهلت و بار و بندیلمان را کشیدیم تو لابی و بچه ها رفتند دنبال خانه و من ماندم که بخوابم پیش بار و بندیل. من و مهران که توی این ۸ ماه ٬ یک زندگی درست و حسابی ساخته ایم اینجا . مهران می گوید یک جا را پیدا کرده اند. راضی است. بساط را با دو تا تاکسی می کشیم تا "ساری هیلز" . راه دوری نیست: پنج دقیقه!
خانه مسلما در دارد٬ ولی از بالکن می روند و می آیند. صاحبخانه ها ٬ که خودشان خانه را کرایه کرده اند و حالا برای کم شدن مخارج٬ یک اتاقش را کرایه می دهند٬ کمک می کنند وسایل را از بالکن بدهیم داخل. خونگرمند و اهل بنگلادش. خودم را که از بالکن می کشم بالا ٬ مراسم معرفی شروع می شود. "شریف" ٬ تازه فوق لیسانس گرفته است و اینجا حکم "لیدر"را دارد. خوش بر و بنیه می زند و خوش قیافه است با آن پوست قهوه ای سوخته. "فهد"٬ از من هم ریزه تر است و او هم دانشجو و همان شب اول ٬ تاریخ استقلال بنگلادش و تمام کشت و کشتارهای پاکستانی ها را ٬ دوره می کند با من٬ و بالاخره "محمد جولیوس" که فقط نزاکت شرقی باعث می شود به اسمش نخندیم. مثل آن روزی که با سیامک و رضا رفته بودیم خانه ببینیم و من از پسرک تایلندی اسمش را پرسیدم. دستش را دراز کرد و گفت :"کون"٬ و رضا حتی یک مثقال هم سعی نکرد جلوی خنده اش را بگیرد . "محمد جولیوس" به جای شلوار ٬ یک چیزی تو مایه های دستمال یزدی های خودمان پیچیده است دور خودش و این٬ جزء معدود دفعاتی است که او را بیدار می بینم.
وارد "هال" که می شوم مطمئن می شوم که اینجا نخواهم ماند. خانه خفه است و بودار ٬ و چرک از در و دیوارش می ریزد. ساکنانش ٬ مثل همه شبه قاره ایهای شناخته شده٬ روی موج تاپاله هم می توانند غزل عاشقانه بخوانند. رغبت نمی کنم روی مبلها بنشینم. بچه ها خوشحالند که حداقل امشب جایی برای ماندن داریم.
با همان خستگی مان شروع می کنیم به تمیز کردن. بنگالی ها هم می مانند توی رودربایستی و می آیند کمک و بیشتر از همه"فهد" که گویا خودش هم یک ماهی بیشتر نیست که اینجاست. آشپزخانه حکایتی است نگفتنی. مانده ایم که اینها چطور نمرده اند تا به حال. سیامک که همان اول جارو برقی را بر می دارد و به هوای جارو کردن اتاق می زند به چاک. من و مهران لخت می شویم به شستن. تمام شدنی نیست کثافات. بی خیال می شویم.
شروع کرده اند به بیرون بردن وسایل خودشان از اتاق ما. بین آن همه خرت و پرت یک جلد تفسیر قرآن "امام محمد بخارایی" چشممان را می گیرد. سیامک دست می گیرد با امام محمد بخارایی و هر چه نا جور می آید جلوی چشمهایش٬ یک جوری ربطش می دهد به امام محمد بخارایی. هرچه هم می گوییم این اسم را می فهمند و نگو٬ دست بردار نیست. زیاد شنیده ایم از اسلام متعصب شبه قاره ایها. کمی نگران می شویم که اگر زمانی بخواهیم چیزی کوفت کنیم اینجا٬ نمی شود . نگرانی مان البته تا فردا شبش نمی پاید که می زنند بیرون به تفریح شب تعطیل. می خواهند بروند "تری مانکیز" که شلوغ است. "ساید بار" دوست داشتنی ام را پیشنهاد می کنم. اول با اکراه می پذیرند ٬ اما از آن شب٬ هر شب تعطیلشان در "ساید" گذشته است. همان اول ورود هم همگی شان خراب می شوند سر من و جرعه جرعه ٬ نگرانی "امام محمد بخارایی" را می دهند پایین.
اتاق برای دو نفر هم کوچک است٬ چه رسد به سه نفر. تشک تختی هایمان را به ردیف خوابانده ایم کنار هم و تشک سیامک٬ می رود به زیارت در. تا وقتی سیامک خواب است ٬ اگر بخواهی بیرون بروی٬ باید خودش و تشکش را از وسط تا بزنی. همان شب که از بار بر می گردیم٬ توی خواب و بیداری مهران٬ می گویم که فردا می روم دنبال خانه. "من و مونی" می کند و می خوابیم.
فردایش هم تعطیل است. چهار روز تعطیلی "گود فرای دی" و "ایستر". به آدرسی که سیامک داده است می روم. صاحبخانه یک چینی است٬ "جیم" نام. خودش و دوست دخترش - که بر خلاف اکثر چینی های معمولی٬ خوشگل است- توی یک اتاقند٬ یک تایلندی توی "لیوینگ روم" و یک کره ای و یک بنگالی توی اتاق دیگر. من قرار است بروم جای مردک بنگالی که قرار است شنبه دیگر برود. چاره ای نیست. چشمم ترسیده است از خانه گیر نیاوردن. هر چه می کنم چینی دندانگرد٬ به کمتر از ۲۰۰ دلار ودیعه راضی نمی شود. می گوید سرم زیاد کلاه گذاشته اند. توی دلم می گویم دمشان گرم. پول می دهم و رسید می گیرم و می زنم بیرون.
آن یک هفته را هر جوری هست سر می کنیم. دل چرکینم به چیز خوردن توی بنگلادش! با سیامک می رویم توی بالکن وقت غذا خوردن. شنبه که می رسد بار و بندیلم را که هنوز باز نکرده ام٬ کول می گیرم و بر می گردم "سیتی". یک کوله پشتی است٬ یک چمدان که خودش راه می رود بچه ام٬ دو تا کیف سر شانه ای و یک ساک باشگاه. وارد خانه جدید که می شوم٬ هیچکس نیست بگوید خوش آمدید. همه رفته اند به الواتی شب تعطیل. خودم به خودم می گویم خوش آمدی!
از خلوتی خانه استفاده می کنم برای باز کردن وسایل. اینجاست که کلی یادگاری و نوشته می ریزد بیرون. چیزهایی که توی در به دریهای هفته های اول سیدنی٬ از یادشان برده بودم به کل٬ و همین حسابی دلشان را پر کرده بود. هر کدام که می آید بیرون٬ با خودش کلی یاد خاطره می آورد از آنها که امید دارم روزی ببینمشان دوباره٬ و آنها که می دانم دیگر هرگز نخواهمشان دید. هوای اتاق طبقه سی و سوم "ویکتوریا تاور" ٬ در آن غروب شنبه می گیرد و شروع می کند به باریدن. فردایش هم می بارد و تمام هفته بعدش را هم . گوش ندارم برای شنیدن اینجا. گوشها همه جا مانده اند آنور. "پست" می گذارم تا به کسی گفته باشم.
بودن با مهران٬ حس غربت را کمتر می کرد. با آمدن طلیعه٬ به هر حال باید جدا می شدیم از هم و شدیم. اما دیدن یادگاریها ٬ درست در چنین وضعیتی ٬ آوار غم بود روی سرم. ساعتهای طولانی تنها کار کردن هم باعث می شود زیاد فکر کنم. توی تنهایی سرد خانه٬ یاد گذشته ها و آدمهایی که گذاشتمشان پشت سر٬ بد نیش می زند. شب دوم خانه جدید٬ دیوان جیبی حافظ را پیدا کردم توی بار و بنه. تذهیب کاری شده است و با برگهای روغنی. تایش همسفرم بود در سفر احرام از مدینه به مکه٬ و آن شب چه حالی کردیم با بچه ها. برگشتنی٬ آن را هدیه کردم به "تینا" و این را خریدم. تفال زدم.خواجه از رندی کم نگذاشت :" به یاد یار و دیار آن چنان بگریم زار ...."
حضور بچه ها اما غنیمت است. بودن با آنها باعث می شود غرق شوی توی لحظه. همین آخر هفته٬ به پیشنهاد سیامک رفتیم "اوبرن"٬ رستوران ایرانی "وطن". "شریف" هم آمد. من برگ خوردم و عالی بود. شریف پرسید من چی بخورم. من کوبیده را پیشنهاد کردم. بنده خدا خورد و کلی به به و چه چه کرد٬ اما تا وقتی از آنجا زدیم بیرون ده بار رفت توالت. به قول سیامک غذای بی فلفل معده اش را ریخته بود به هم. همان شب با رضا نشسته بودیم توی "ساید" و داشتیم به حرکات موزون اندام موجودات "مامانی" خداوند نگاه می کردیم که یکدفعه رضا در آمد که:"من آخر توی این سیدنی از شق درد می میرم." ترکیب این جمله٬ با موقعیت و قیافه متفکر رضا آنقدر خنده دار بود که کلی خرکی خرکی خندیدم.