اسمش "استیو" است ٬ و این نمی دانم چندمین استیوی است که می بینم اینجا. یک کره ای خپل٬ با یک صورت کاملا گرد و قیافه ای شبیه "دون دون" که اگر قرار بود ایران برود مدرسه٬ آنقدر بچه ها مسخره اش می کردند که ترک تحصیل کند. خلاصه که یک "منگل" به تمام معنا می زند در نگاه اول. البته کمی مشنگ می زند و همان هفته اول٬ چیزی نمانده بود بکشمش! هر شب بین ساعتهای ۲ تا ۴ صبح موبایلش با یک زنگ گاوی زنگ می زد و از خواب می پراندم. خود آقا٬ تو خواب و بیداری دست دراز می کرد و خفه اش می کرد و باز می خوابید. هر روز صبح می گفتم برادر من! تو که نمی خواهی جواب بدهی٬ خوب سر شب قبل اینکه "کپه ات" را بگذاری٬ این صاحب مرده ات را خاموش کن. چند تا "sorry sorry" تحویلمان می داد و شب٬ باز همان قصه بود. آن هم توی آن اوضاع گه روحی که ما داشتیم آن روزها. یک شب که شاهکار بود. سر شب آمد گفت من امشب می روم خانه دوستم. ما هم یک جاییمان عروسی شد و شب با خیال راحت گرفتیم کپیدیم. ساعت چهار و نیم صبح ٬ با یک صدای "آلارم" ناهنجار پریدم از خواب. دیوانه ابله٬ آن یکی موبایلش را با خودش نبرده بود که هیچ٬ کوکش کرده بود روی چهار و نیم صبح و رفته بود! آن شب٬ با تغییر اورژانسی وضعیت٬ چند صباحی مادر چینیها را بی خیال شدم و رفتم سراغ ننه کره ایها.
هنوز هم بعضی وقتها ٬ میل به آدمکشی را در اندرونه ما زنده می کند٬ اما حالا راحت تر تحملش می کنم. پنجشنبه شب توی "لیوینگ روم" نشسته بودم که آمد و پرسید که کشورم را دوست دارم یا نه! اینطور وقتها می مانی چه جواب بدهی به اینکه دنیایش یک دنیا فرق دارد. به این امید بستم که این کره ایها ٬ شرایطشان مثل ما بوده است تا همین چند صباح قبل و می فهمند تا حدودی و شروع کردم به توضیح دادن. هر چه می گفتم٬ بیشتر گیج می شد بدبخت. مثلا پرسید: شما ثروتمندید؟ گفتم: اکثریت ملت من دارند برای زنده ماندن جان می کنند. گفت: مگر نفت ندارید؟ گفتم: ما چهارمین صادر کننده نفت جهانیم. گفت: پس چرا فقیرید؟ چرا مثل عربستان سعودی و کویت ثروتمند نیستید؟ چه باید می گفتم؟
گفتم ما رهبر داریم که او سیاستهای کلی مملکت را تایین می کند. گفت: احمدی نژاد؟ گفتم: نه. او رییس جمهور است. گفت: مگر تو مملکت شما رییس جمهور٬ رییس جمهور نیست؟ گفتم: رییس جمهور هست٬ ولی در این موارد او هیچ کاره است. یک کم مثل بز نگاهم کرد و ... خنده ام گرفت. برایش قانون اساسی مان را توضیح دادم. پرسید :یعنی اگر مردم رییس جمهور را انتخاب کنند ولی رهبر نخواهد ... خندیدم.
سیامک دیروز آمده بود خانه ما. ماجرا را برایش تعریف کردم. گفت: چند وقت پیش رفته بودم خانه یکی از دوستان "اوزی". مهمانی خانوادگی بود و مرا هم دعوت کرده بودند . نشسته بودیم دور هم که یکدفعه بحث چرخید طرف ایران و از من خواستند برایشان بگویم از اوضاع آنجا. گفتم. حرفهایم که تمام شد مادر بزرگ خانواده٬ با تعجب پرسید: "خوب چرا تو انتخابات بعدی عوضشون نمی کنین؟"
اینجا مثل خر می مانی توی گل وقتی می خواهی توضیح بدهی اوضاع آنجا را. نمی فهمند. فقط خودمان می فهمیمش٬ چون تجربه اش کردیم. برای اینها ٬ فقط قصه ای است از هزار و یک شب.
تو "ویکتوریا"ی "چتس وود" ٬یک فروشگاه خنزر پنزر فروشی هست که یکشنبه ها کتاب حراج می کند دانه ای ۵۰ سنت. گاه گداری می روم. امروز سه چهار تا کتاب خریم. یکی شان کتابی بود از کوندرا. همان کتابی که به خاطرش تابعیت چکسلواکی را ازش سلب کردند. یک جمله همان اولین صفحه بود:
The struggle of man against power is the struggle of memory against forgetting
