رضا قرار بود همزمان با ما برسد "ساید بار" که "اس ام اس" زد که بیایید "spanish club" . می دانستم که او و بهرنگ بعد از شنبه شب هفته قبل ، که به زور بردمشان "spanish" و کلی بهشان خوش گذشت با دخترک نیوزیلندی، دیگر دل نمی کنند از آنجا. اما من امشب ، با این سرما خوردگی سگی و ریش سه – چهار روز نتراشیده، حس اسپانیا و حومه را نداشتم اصلا. از طرفی هم می دانستم که امشب آنجا خبری نیست. سگ محلشان کردیم تا خودشان مثل بچه آدم راهشان را کشیدند و آمدند "ساید".
رضا و بهرنگ و کامی که آمدند ما تازه از سر میز پا شده بودیم و ولو شده بودیم روی "مخده" های کنار دیوار و داشتیم رقص "خل خلی" شریف را نگاه می کردیم و گاه گداری هم با آن ته مانده حس و حالمان، می خندیدیم. بهرنگ و کامی به محض رسیدن ولو شدند بغل دست ما و جا برای رضا نماند. رضا هم همانجا رو به ما و پشت به جمعیت ایستاده بود داشت توی آن "خر تو خر صوتی" نمی دانم چی بلغور می کرد که حادثه رخ داد: همان برادرمان که ذکر خیرش گذشت، آمد پشت رضا و با علاقه ای نفسگیر، خودش را چسباند به ... رضا و رفت! کار طرف و قیافه هاج و واج رضا، یک چند دقیقه ای سوژه قهقهه بچه ها شد. رضا،آخرش که از شوک در آمد گفت:" ما تا حالا ...نمون به باد نرفته بود که اونم تو این استرالیا به باد رفت."
سه روز است که به قول خودم سرما خورده ام مثل سگ. تا همین الانش که "آئودری"، دوست دختر صاحب خانه، گرفته است از ما، خدا به بقیه شان رحم کند. هر چند عامل اصلی توزیع ویروس توی خانه این بد تایلندی آشپز بود. "فین و فونش" که رفت هوا گفتم باید بیشتر مواظب باشی. منظورم سربسته این بود که عطسه و سرفه می کنی، جلوی دهان زیر گل رفته ات را بگیر. مردک نکبت ابله نیشش را باز می کند که:"every Sundays I’m sick". همان سه شنبه که حس کردم دارم سرما می خورم باید می ماندم خانه. طمع کردم برای 135 دلار، پنجشنبه را که خوابیدم هیچ، تا همین الانش هنوز میزان نیستم. دیروز بعد از ظهر هم وسط این "هیر و ویر" سرما خوردگی، بالاخره دلم را راضی کردم که نهصد دلار بی زبان را بزنم زمین و طلسم این "لب تاپ" را بشکنم و بخرم یکی. بعد از ظهر دیروز، زیر باران و تب و لرز سرما خوردگی ، مثل یک "اسگل" قسم خورده، بلند شدم رفتم "JB HI-FI" و یکراست رفتم سراغ همان که نشان کرده بودم و خریدمش. از خریدن یک بسته شوکولات هم سریعتر! اصلا حس سر پا ایستادن نداشتم، چه رسد به وراجی فروشنده. همان ساعت اول هم آئودری آمد با کلی ذوق و شوق هرچه فیلم و سریال روی هاردش داشت ریخت تو مال ما و سه - چهار ساعت هم همانجا روی تخت ما نشست به وراجی و آخرش هم سرما خورد و رفت!
امروز هم که اینجا "آنزاک دی" بود و مثلا روز ارتش! رژه و از این مرخرفات و فکر نمی کنم لازم باشد بگویم که رژه های اینها زمین تا آسمان با مال ما فرق دارد چرا که در نمونه ایرانی، خبری از ناوی های خوشگل مامانی و گردان سواره نظام و اسب و پیر مرد های مدال به سینه و اسکاتلندی های دامن پوش نیست. مخصوصا آن اولی که آدمیزاد سراپا تقصیر "یکهو" هوس نظام مقدس سربازی می زند به کله اش.
دست آخر هم که الان بعد از بالا انداختن یک "جاگ" از همان "چک کاکتل" - البته آن جاگ تا نیم اش چک کاکتل بود. یک لیوان روی میز ما بود که صاحبش داشت می رقصید. ما هم برایش خالیش کردیم توی جاگ خودمان. کوکتل حاصل، بسی طربناکتر درآمد از آب – آمده ایم خانه شریفِ بابا، در حال تماشای لیگ کریکت هند، که گویا همشان کالچیوی ایتالیاست درکریکت ،نفری دو تا سوسیس تنوری زده ایم و داریم وب آپ می کنیم. راجع به کریکت هم خیال ندارم چیزی بنویسم چون خودم هنوز سر در نیاورده ام. به قول دوست فرانسوی مان :"من نمی فهمم این چه بازی است که سه روز طول می کشد و پیرمردهای 80 ساله هم می توانند بازی کنند."
