امروز نرفتم سر کار . صبح که "وق وق" آلارم گوشی ام درآمد، خفه اش کردم و کله ام را کردم زیر پتو و به یاد روزهای ایران، گفتم یک جای ننه همه شان و دوباره خوابیدم. به هیچ کس هم زنگ نزدم بگویم مریضم. نه به "job agency" و نه به خود پیتر. به قول "گوجه سبز" که آن روزها می گفت، حالش را بردم! خوابیدم تا ساعت 12 که سرو صدای حاضر شدن "استیو" دیگر نگذاشت بخوابم. چشم باز کردم دیدم دارد "چسان فسان" می کند بزند بیرون. پرسیدم کجا، که گفت "date" دارد با یک دختر کره ای. تا بزند بیرون، صد دست لباس عوض کرد.
استیو که رفت، من هم بلند شدم. حس دوش گرفتن نبود. یک لیوان شیر و مایلو و یک دانه موز پدر مادر دار زدم توی رگ و یک کم از اینترنت استیو دزدیدم و "رزومه" کوفتی ام را دستکاری کردم و کلی دروغ و دغل اضافه کردم و زدم به جعده "QVB" یا همان عمارت ملکه ویکتوریای فقید! چند تا مغازه نشان کرده بودیم با مهران همان شب اول سرماخوردگی که فروشنده می خواستند. رزومه دادم و یک نیم ساعتی هم "فک و فوک" زدم با پسرک چینی فروشگاه "Vodafone" سر اینترنت و آخر هم به این نتیجه رسید که بهترین گزینه برای ما "unwired" است ، که رفتم از دیک اسمیتی که آدرس داده بود خریدم. حالا بگذریم که توله سگ یک "right" و "left" اشتباه کرد و نیم ساعت تو "جورج استریت" علاف شدم.
چه حالی می دهد خانه ماندن تو یک روز سرد. حیف که اینجا بخاری نیست که بتوانی لم بدهی روی مبل راحتی و چایت را کوفت کنی و "حالش را ببری". کلی اینترنت بازی کردم همان ساعتهای اول و ذوقم ارضا شد از داشتن اینترنت شخصیِ مال خودم.بعد هم سه تا "چیکن ناگت" و دوتا تخم مرغ زدم به زمین گرم و پشت بندش هم به یاد وعده هایی که با مهران می زدیم، "هَنزِلوت" – اصلش "هِزِلنات" است یا همان شکلات فندق، که من اسمش را گذاشته ام هنزلوت و حالا بین ما شده است همین – زدم و چند پر هم آناناس. خلاصه که امروز دنیا به یک جاییمان بود، و شاید فردا ما به یک جای دنیا شدیم و زدند از سردخانه پرتمان کردند بیرون. با اینهمه قسط و پرداخت ماهانه هم که من ردیف کرده ام برای خودم، سر سه ماه باید با قایق فرار کنم برگردم ایران!
این بی حسی از دیشب شروع شد. نه حس فیلم دیدن داشتم و نه حس کتاب خواندن. اصلا عادت کرده ام به تکان های قطار برای خواندن. بزرگترین ایراد کار توی "city" این است که ساعتهای مفید خواندن را از دست می دهم. روزهای اول باورم نمی شد که ما چقدر کم می شناسیم از نویسنده های انگلیسی زبان. اینها، تو سر سگ بزنی نویسنده دارند. اولین کتابی که گرفتم دستم از بابایی بود به اسم "David Gemmel" . از این پهلوانی نویسها ، و چقدر هم محبوب. اگر ایران بود و ترجمه اش را می دادند دستم، تف هم نمی انداختم روش. اینجا خواندمش و تازه فهمیدم نوشتن یعنی چه!
"the sword in storm" که تمام شد، شروع کردم به خواندن " concert of ghosts" آرمسترانگ. راستی چرا ما اینقدر از این انگلیسی نویسها کم می دانیم آنجا. البته عجیب هم نیست . با این خیل عظیم چاپ و نشری که اینها دارند، اگر تمام انگلیسی دانهای ایران، کار و زندگی شان را ول کنند و بچسبند به ترجمه و ترجمه هر کتاب لااقل یک سال طول بکشد، ما باز هم بیشتر از هفتاد درصد آثار چاپ شده یک سال را از دست می دهیم و این یعنی هفتاد درصد حق انتخب کمتر. تازه میل و سلیقه شخصی مترجمها را هم باید در نظر گرفت. یادش به خیر استاد منتظر قائم و ارتباطات جهان سومش. کتابی که الان می خوانم اما نویسنده اش آشناس. "the naked face" سیدنی شلدون"!
خلاصه اینهمه زر زدم که بگویم دیشب حس هیچ کاری نبود و نشستم به تماشای عکسهای یادگاری، و اینجا بود که تصمیم گرفتم بخش جدیدی "وا" کنم توی وبلاگ به اسم "عکس هفته" که جیغ و ویغ همه را در بیاورد.
استیو که رفت، من هم بلند شدم. حس دوش گرفتن نبود. یک لیوان شیر و مایلو و یک دانه موز پدر مادر دار زدم توی رگ و یک کم از اینترنت استیو دزدیدم و "رزومه" کوفتی ام را دستکاری کردم و کلی دروغ و دغل اضافه کردم و زدم به جعده "QVB" یا همان عمارت ملکه ویکتوریای فقید! چند تا مغازه نشان کرده بودیم با مهران همان شب اول سرماخوردگی که فروشنده می خواستند. رزومه دادم و یک نیم ساعتی هم "فک و فوک" زدم با پسرک چینی فروشگاه "Vodafone" سر اینترنت و آخر هم به این نتیجه رسید که بهترین گزینه برای ما "unwired" است ، که رفتم از دیک اسمیتی که آدرس داده بود خریدم. حالا بگذریم که توله سگ یک "right" و "left" اشتباه کرد و نیم ساعت تو "جورج استریت" علاف شدم.
چه حالی می دهد خانه ماندن تو یک روز سرد. حیف که اینجا بخاری نیست که بتوانی لم بدهی روی مبل راحتی و چایت را کوفت کنی و "حالش را ببری". کلی اینترنت بازی کردم همان ساعتهای اول و ذوقم ارضا شد از داشتن اینترنت شخصیِ مال خودم.بعد هم سه تا "چیکن ناگت" و دوتا تخم مرغ زدم به زمین گرم و پشت بندش هم به یاد وعده هایی که با مهران می زدیم، "هَنزِلوت" – اصلش "هِزِلنات" است یا همان شکلات فندق، که من اسمش را گذاشته ام هنزلوت و حالا بین ما شده است همین – زدم و چند پر هم آناناس. خلاصه که امروز دنیا به یک جاییمان بود، و شاید فردا ما به یک جای دنیا شدیم و زدند از سردخانه پرتمان کردند بیرون. با اینهمه قسط و پرداخت ماهانه هم که من ردیف کرده ام برای خودم، سر سه ماه باید با قایق فرار کنم برگردم ایران!
این بی حسی از دیشب شروع شد. نه حس فیلم دیدن داشتم و نه حس کتاب خواندن. اصلا عادت کرده ام به تکان های قطار برای خواندن. بزرگترین ایراد کار توی "city" این است که ساعتهای مفید خواندن را از دست می دهم. روزهای اول باورم نمی شد که ما چقدر کم می شناسیم از نویسنده های انگلیسی زبان. اینها، تو سر سگ بزنی نویسنده دارند. اولین کتابی که گرفتم دستم از بابایی بود به اسم "David Gemmel" . از این پهلوانی نویسها ، و چقدر هم محبوب. اگر ایران بود و ترجمه اش را می دادند دستم، تف هم نمی انداختم روش. اینجا خواندمش و تازه فهمیدم نوشتن یعنی چه!
"the sword in storm" که تمام شد، شروع کردم به خواندن " concert of ghosts" آرمسترانگ. راستی چرا ما اینقدر از این انگلیسی نویسها کم می دانیم آنجا. البته عجیب هم نیست . با این خیل عظیم چاپ و نشری که اینها دارند، اگر تمام انگلیسی دانهای ایران، کار و زندگی شان را ول کنند و بچسبند به ترجمه و ترجمه هر کتاب لااقل یک سال طول بکشد، ما باز هم بیشتر از هفتاد درصد آثار چاپ شده یک سال را از دست می دهیم و این یعنی هفتاد درصد حق انتخب کمتر. تازه میل و سلیقه شخصی مترجمها را هم باید در نظر گرفت. یادش به خیر استاد منتظر قائم و ارتباطات جهان سومش. کتابی که الان می خوانم اما نویسنده اش آشناس. "the naked face" سیدنی شلدون"!
خلاصه اینهمه زر زدم که بگویم دیشب حس هیچ کاری نبود و نشستم به تماشای عکسهای یادگاری، و اینجا بود که تصمیم گرفتم بخش جدیدی "وا" کنم توی وبلاگ به اسم "عکس هفته" که جیغ و ویغ همه را در بیاورد.
عکس هفته
این عکس روز آخر دانشکده است. بهار 83. خیلی هاشان را دیگر هرگز ندیدم و خیلی هاشان الان مثل خودم، دارند آب غربت می خورند. اما هرگز هیچ کدامشان را فراموش نکردم.
+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 21:4  توسط اهورا فرزام
|
