ماجرا خیلی ساده اتفاق می افتد. داری دنبال یک چیزی می گردی توی اینترنت که کاملا اتفاقی بر می خوری به یک گزارش از بخش انگلیسی شبکه "الجزیره" درمورد انتخابات ایران، و بعد باز هم به طور کاملا اتفاقی بر می خوری به اسم خودت که به عنوان نویسنده روزنامه مردم سالاری، داخل پرانتز دموکراسی، یک سری خزعبل گفته ای در مورد اینکه این انتخابات عادلانه و آزاد نیست، اما "من" به هر حال رای می دهم! و در حالی که خودت هم توی کف مانده ای که این دیگر چه احمقی است که با اینکه می داند انتخابات عادلانه و آزاد نیست، باز هم می خواهد رای بدهد ، ادامه مطلب را می خوانی که در آن تاکید کرده ای که "تحریم انتخابات فقط باعث تقویت جناح محافظه کار می شود" و از این دست استفراغات. اولش ذوق می کنی که "الجزیره" اسمت را زده است و اینها. بعد یادت می افتد که "ای بابا! من که غضنفر نیستم!" یعنی که نه تنها تو آنقدر ابله نیستی که یک چنان "شعری" بسرایی، بلکه تو در آن تاریخ اصلا در ایران نبوده ای و برای هیچ روزنامه ای هم مطلب نمی نوشته ای که کسی بخواهد با تو به عنوان "کارشناس" مصاحبه کند. آنجاست که خیالت راحت می شود که این دلقک ابله که آنجاست، تو نیستی شکر خدا!
یادم می آید آن اوایل که تازه کارم را شروع کرده بودم با "اطلاعات هفتگی"، گاهی از این کارها می کردم. البته نه برای اطلاعات هفتگی! دقت کنید! حتی نه برای اطلاعات هفتگی، چه رسد به الجزیره و رادیو امریکا! مثلا شب ساعت یازده شب تمرگیده بودی جلوی "تی وی" و داشتی از هیجان برنامه های سیما سکته می کردی که یکدفعه تلفن "می رینگید". گوشی را که برمی داشتی می دیدی هدیه از چند ثانیه قبل دارد قربان صدقه ات می رود. می فهمیدی کارش گیر است. بعد هم برایت توضیح می داد که دارد برای یک مجله روانشناسی مطلب می نویسد و باید یک گزارش تحویلشان بدهد در مورد مثلا تاثیر رنگ بنفش بر مازوخیسم، و یا ارتباط ماه گرفتگی با طلاق. بعد هم تاکید می کرد که زیاد بنویس و پولش خوب است و عالی است و اینها و آخر همه هم می گفت که گزارش را باید همین فردا تحویل بدهد! داد و بیدادت هم که می رفت هوا ، سیستم مهرورزی اش دوباره روشن می شد و تو که می دانستی ول کن نیست قبول می کردی. اینطور می شد که همه بچه ها ی کلاس و خاله و عمه و پسر دایی و ... می شدند کارشناس و روانپزشک و منتالوژیست و ... کلی تئوری و خزعبل از خودشان بیرون می دادند در رد و اثبات فرضیه مورد نظر. ساعت چهار صبح هم خسته می شدی و درش را گل می گرفتی و می کپیدی. بعد هم که چاپ می شد تنها کاری که باید می کردی این بود که پولش را بگیری و به ریش آنهایی که از قولشان کلی چرند بافته ای به هم، و حالا هوارشان رفته است هوا، بخندی. همانطور که آن "بابا" الان دارد به ریش ما می خندد. این حکایت روزنامه نگاری است توی آن مملکت. یک نطفه ناقص الخلقه تو سری خور، دچار سوء تغذیه شدید.
یادم می آید آن اوایل که تازه کارم را شروع کرده بودم با "اطلاعات هفتگی"، گاهی از این کارها می کردم. البته نه برای اطلاعات هفتگی! دقت کنید! حتی نه برای اطلاعات هفتگی، چه رسد به الجزیره و رادیو امریکا! مثلا شب ساعت یازده شب تمرگیده بودی جلوی "تی وی" و داشتی از هیجان برنامه های سیما سکته می کردی که یکدفعه تلفن "می رینگید". گوشی را که برمی داشتی می دیدی هدیه از چند ثانیه قبل دارد قربان صدقه ات می رود. می فهمیدی کارش گیر است. بعد هم برایت توضیح می داد که دارد برای یک مجله روانشناسی مطلب می نویسد و باید یک گزارش تحویلشان بدهد در مورد مثلا تاثیر رنگ بنفش بر مازوخیسم، و یا ارتباط ماه گرفتگی با طلاق. بعد هم تاکید می کرد که زیاد بنویس و پولش خوب است و عالی است و اینها و آخر همه هم می گفت که گزارش را باید همین فردا تحویل بدهد! داد و بیدادت هم که می رفت هوا ، سیستم مهرورزی اش دوباره روشن می شد و تو که می دانستی ول کن نیست قبول می کردی. اینطور می شد که همه بچه ها ی کلاس و خاله و عمه و پسر دایی و ... می شدند کارشناس و روانپزشک و منتالوژیست و ... کلی تئوری و خزعبل از خودشان بیرون می دادند در رد و اثبات فرضیه مورد نظر. ساعت چهار صبح هم خسته می شدی و درش را گل می گرفتی و می کپیدی. بعد هم که چاپ می شد تنها کاری که باید می کردی این بود که پولش را بگیری و به ریش آنهایی که از قولشان کلی چرند بافته ای به هم، و حالا هوارشان رفته است هوا، بخندی. همانطور که آن "بابا" الان دارد به ریش ما می خندد. این حکایت روزنامه نگاری است توی آن مملکت. یک نطفه ناقص الخلقه تو سری خور، دچار سوء تغذیه شدید.
سوراخ کیلید: شوخی خرکی
اینها "وحشتناک" با هم شوخی خرکی می کنند. هیچکس هم ناراحت نمی شود. عکس زیر اعلانی است که جلوی درهای سردخانه زده اند به این مضمون که راننده ها – راننده های کامیون - اجازه ندارند به محیط انبار وارد شوند. کارگرها تغییرش داده اند به اینکه می بینید. هیچ کس هم بهش بر نمی خورد!

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:54  توسط اهورا فرزام
|
