وقتی خانه "ربکا" هم بودیم یک بار این اتفاق افتاد. من داشتم می رفتم حمام که سیامک همبرگرهای ناهارش را گذاشت تو "اوون" یا همان فر خودمان. داشتم ریش می زدم که بوی دود را حس کردم و هنوز مغزم داشت بو را تجزیه و تحلیل می کرد که صدای آژیر بلند شد. در را باز کردم و از لای در از سیامک پرسیدم که این بوی چیست. خیلی خونسرد – سیامک آخرین نمونه از تیره سوسمارهای آدم نماست توی خونسردی - گفت :" هیچی! همبرگرا سوخت، یه کم دود گرفت خونه رو ، دادمش بیرون!" حالا تو همان "یه کم دود" ، به زور داشتم می دیدمش. پرسیدم:"پس این آژیر چیه؟" . همانطور سوسماری گفت: "نمی دونم، از این خیابون بغلی اس انگار!". من "اسگل" هم در را بستم بروم سراغ ریش تراشیدنم که یکدفعه یک چیزی یادم افتاد. در را که دوباره باز کردم ، دیدم چراغ زنگ آتش روی سقف روشن است. داد زدم سر سیامک که بدود پایین و بگوید که چیزی نیست. حالا مگر می شود حضرت سوسمار را به حرکت انداخت؟ فقط وقتی گفتم 5 هزار تا می کنند توی پاچه مان، دل و روده اش به حرکت افتاد. رفت پایین، یک دقیقه بعد با سه تا مامور آتش نشانی برگشت بالا!
خلاصه هرچه به حضرات گفتیم فقط دود بود و رفت و اینها، تا همه "سوراخ سنبه ها" را نگشتند و ما را با سرو صورت کفی از حمام نکشیدند بیرون و خیالشان راحت نشد که همه زنده و سالمیم، نرفتند.
دیشب نزدیک بود خودم این گند را بزنم. همبرگر ها را گذاشتم توی فر. اینها وقتی می روند آن تو، روغنشان در می آید و می ریزد کف فر، و روغن شروع می کند به سوختن. باید قبل از "روغن سوزی" بکشیدشان بیرون. یادم نیست داشتم چه کار می کردم که اصلا یادم رفت همبرگر گذاشته ام توی فر. بوی دود که درآمد اولین چیزی که یادم افتاد چشمهای وق زده سیامک بود، وقتی گفتم 5 هزار تا جریمه مان می کنند. "هود" را روشن کردم و در فر را باز گذاشتم. دود خانه را برداشته بود که هیچ، یکدفعه روغن توی فر هم آتش گرفت. تنها کاری که در آن موقع به فکرم رسید این بود که یک لیوان آب را خالی کنم توی فر، که اتفاقا کارساز هم شد. بعد هم سریع گند کاری ام را پاک کردم و همه پنجره ها را باز گذاشتم و رفتم چپیدم زیر پتو. یک ده – بیست دقیقه ای که گذشت و خبری نشد، آمدم بیرون به پهن کردن بساط شام. خیلی حال داد.
امروز هم یک روز تعطیل کسل کننده بود. بیرون آنقدر سرد هست که پنجره ها بخار بگیرند از اینور. الان دو – سه هفته ای می شود که با ژاکت می گردم توی خانه و حتی با ژاکت می خوابم. آنوقت این عقب افتاده کره ای، لخت می خوابد که هیچ، پنکه هم روشن می کند. از حمام هم که می آید، موهایش را با پنکه خشک می کند. کم کم دارد باورم می شود که اعمال بد انسان در همین دنیا به او بر می گردند. این "دون دون" هم تجسم گناهان ماست که اینجا نازل شده است سرمان. تا الان فقط داغ و درفش بود، از چند وقت پیش قیر و قیف هم اضافه شده است. آقا شبها توی خواب به کره ای آواز می خواند برایمان!
سوراخ کیلید: absolut
این عکس را "هویجوری" گذاشتم تا "بروبچ" حال کنند و البته "دعا" به جان ما یادشان نرود.
خلاصه هرچه به حضرات گفتیم فقط دود بود و رفت و اینها، تا همه "سوراخ سنبه ها" را نگشتند و ما را با سرو صورت کفی از حمام نکشیدند بیرون و خیالشان راحت نشد که همه زنده و سالمیم، نرفتند.
دیشب نزدیک بود خودم این گند را بزنم. همبرگر ها را گذاشتم توی فر. اینها وقتی می روند آن تو، روغنشان در می آید و می ریزد کف فر، و روغن شروع می کند به سوختن. باید قبل از "روغن سوزی" بکشیدشان بیرون. یادم نیست داشتم چه کار می کردم که اصلا یادم رفت همبرگر گذاشته ام توی فر. بوی دود که درآمد اولین چیزی که یادم افتاد چشمهای وق زده سیامک بود، وقتی گفتم 5 هزار تا جریمه مان می کنند. "هود" را روشن کردم و در فر را باز گذاشتم. دود خانه را برداشته بود که هیچ، یکدفعه روغن توی فر هم آتش گرفت. تنها کاری که در آن موقع به فکرم رسید این بود که یک لیوان آب را خالی کنم توی فر، که اتفاقا کارساز هم شد. بعد هم سریع گند کاری ام را پاک کردم و همه پنجره ها را باز گذاشتم و رفتم چپیدم زیر پتو. یک ده – بیست دقیقه ای که گذشت و خبری نشد، آمدم بیرون به پهن کردن بساط شام. خیلی حال داد.
امروز هم یک روز تعطیل کسل کننده بود. بیرون آنقدر سرد هست که پنجره ها بخار بگیرند از اینور. الان دو – سه هفته ای می شود که با ژاکت می گردم توی خانه و حتی با ژاکت می خوابم. آنوقت این عقب افتاده کره ای، لخت می خوابد که هیچ، پنکه هم روشن می کند. از حمام هم که می آید، موهایش را با پنکه خشک می کند. کم کم دارد باورم می شود که اعمال بد انسان در همین دنیا به او بر می گردند. این "دون دون" هم تجسم گناهان ماست که اینجا نازل شده است سرمان. تا الان فقط داغ و درفش بود، از چند وقت پیش قیر و قیف هم اضافه شده است. آقا شبها توی خواب به کره ای آواز می خواند برایمان!
سوراخ کیلید: absolut
این عکس را "هویجوری" گذاشتم تا "بروبچ" حال کنند و البته "دعا" به جان ما یادشان نرود.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 19:38  توسط اهورا فرزام
|
