به قول آدولف هیتلر "شاید تقدیر چنین بود" که در اول خرداد سال 1356 در تهران متولد شوم. زمانی که چند صباحی پس از آن روی شانه پدرم نشستم و در میان موج جمعیت به خیال بچه گیم فریاد زدم "اَنَنا" - که لابد آن موقع در مغز ناپخته ام خیلی شبیه مرگ بر شاهی بود که دیگران می گفتند – بدون اینکه بدانم چه می گویم. بعدها فهمیدم که دیگران هم چندان بیشتر از من نمی دانستند چه می گویند.
پدرم طبق آخرین محاسبات من موقع تولدم 61 ساله بود و مادرم 21 ساله. در واقع پدرم از پدربزرگم بزرگتر بود . واقعیت این است که در تمام دوران کودکی ام هرگز پدرم را دوست نداشتم جز همان لحظه ای که توی قبر، کفن را از روی صورتش کنار زدند. بعدها هم نفرت از او، از ناخودآگاهم به خودآگاهم لیز خورد و تا همین الان، پدرم منفورترین موجود زندگیم بوده است و کلا هم حالم به هم می خورد از این نظریه کثافت سنت "مرد- پدر سالار" که پدرت را فقط به این خاطر که به تو هستی داده است باید بپرستی، که البته خدا هم می شود "بزرگ مرد- پدرسالار" توی این نظام قدرت. از وقتی که به نظریه "مسئولیت فردی" معتقد شدم، همه این خزعبلات را ریختم دور. پدری که "پدری" نمی داند به تف ابلیس هم نمی ارزد. حالا سنت و مذهب و ... هرچقدر دوست دارند هندوانه بگذارند زیر بغل این "تیرانازاروس" . گاهی فکر می کنم اگر الان هم زنده شود و برگردد، از ترسش گوشه ای کز می کنم تا برود سر نماز و من بزنم به چاک.
پدر که مرد، مادر خیمه زد روی زندگی ام که مبادا مژه ای از گوشه پلکم بیافتد پایین. روزهای سختی بود. هیچوقت ابا نداشتم از گفتن اینکه من با نان کارگری مادرم بزرگ شده ام. مادر کار می کرد و وظیفه من در قاموس خانه ، فقط درس خواندن بود. فصل جفتک انداختنم که رسید، همیشه از هر طرف با این یادآوری روبرو می شدم که دارم شبیه "بابا" می شوم بحمدالله! تمام عمرم، بعد از مرگش تلاش کرده ام که مثل "او" نباشم و حالا می فهمم که چه تلاش احمقانه ای ، که من هرگز نمی توانم یکی باشم مثل او، حتی اگر بخواهم. نمی دانم نفرتم از مذهب و متعلقاتش هم به او مربوط می شود یا نه. باید از مهران بپرسم. او دوست دارد که گاهگداری انبان فروید توی مغزش را شخم بزنی برایش.
همه اینها را به این بهانه گفتم که امروز ، به تقویم ایران، روز تولدم است به سلامتی و من الان 31 سالم تمام شده است و رفته ام توی 32 ، و اگر ایران بودم، الان حاج خانوم – مادرم – با یک کیک تولد و شمع شماره 30 توی خانه منتظرم بود ، که به تقویم ایشان من هر چند سال یکبار، یکی – دو سال عقبگرد می کنم تا آدمهای پشت سر زیاد عقب نمانند. گفتنش خالی از لطف نیست که هیچکدام از این جشن تولدهای دونفره، هیچ کم نداشته است از کیکهای "جینگیل – وینگیل" و کلاه بوقی و خرت و خورتهای دیگر، حتی تا همین پارسال، و با چنان وسواسی که انگار وحی نازل است که اجرا می شود و هر اعتراضی کفر. این بود که بعد از اولین باری که اعتراض کردم که دیگر نره خر شده ام و اینها، چنان توی پوزه ام زد که بعد از آن ما هم دل به دلش دادیم به کلاه بوقی و کیک و شمع و کادو و شوخی و خنده.
حالا اینجا ایستاده ام. اینطرف تپه. طرف سرازیر. نیم آنطرف را جنگیدم با زندگی و دورنمای اینور هم چیزی جز آن نیست. دیگر سخت نیست مثل گذشته. گویا همان شده ام که نیچه بزرگ گفت: "اگر دیری در مغاکی بنگری، مغاک نیز در تو خواهد نگریست." هرچند که هنوز هم ضعیفم ، مثل آنطرف. زود خسته می شوم، زود دلم می گیرد، زود عصبانی می شوم ...! اما سکوت را خوب یاد گرفته ام.
خلاصه که تولدم مبارک. امروز روز خوبی است. امروز من آمده ام تا دنیا مرا کم نداشته باشد و حالا که مرا کم ندارد، هردومان حس بهتری داریم. خوشحالم که در اولین سال بعد از سی سالگی ام، دارم یک کاری می کنم. خوشحالم که دارم یک تغییری ایجاد می کنم در خودم و زندگیم. خوشحالم که راکد نمانده ام به انتظار گنده شدن و گنده کردن. خوشحالم که مثل پدرم نشده ام.
پدرم طبق آخرین محاسبات من موقع تولدم 61 ساله بود و مادرم 21 ساله. در واقع پدرم از پدربزرگم بزرگتر بود . واقعیت این است که در تمام دوران کودکی ام هرگز پدرم را دوست نداشتم جز همان لحظه ای که توی قبر، کفن را از روی صورتش کنار زدند. بعدها هم نفرت از او، از ناخودآگاهم به خودآگاهم لیز خورد و تا همین الان، پدرم منفورترین موجود زندگیم بوده است و کلا هم حالم به هم می خورد از این نظریه کثافت سنت "مرد- پدر سالار" که پدرت را فقط به این خاطر که به تو هستی داده است باید بپرستی، که البته خدا هم می شود "بزرگ مرد- پدرسالار" توی این نظام قدرت. از وقتی که به نظریه "مسئولیت فردی" معتقد شدم، همه این خزعبلات را ریختم دور. پدری که "پدری" نمی داند به تف ابلیس هم نمی ارزد. حالا سنت و مذهب و ... هرچقدر دوست دارند هندوانه بگذارند زیر بغل این "تیرانازاروس" . گاهی فکر می کنم اگر الان هم زنده شود و برگردد، از ترسش گوشه ای کز می کنم تا برود سر نماز و من بزنم به چاک.
پدر که مرد، مادر خیمه زد روی زندگی ام که مبادا مژه ای از گوشه پلکم بیافتد پایین. روزهای سختی بود. هیچوقت ابا نداشتم از گفتن اینکه من با نان کارگری مادرم بزرگ شده ام. مادر کار می کرد و وظیفه من در قاموس خانه ، فقط درس خواندن بود. فصل جفتک انداختنم که رسید، همیشه از هر طرف با این یادآوری روبرو می شدم که دارم شبیه "بابا" می شوم بحمدالله! تمام عمرم، بعد از مرگش تلاش کرده ام که مثل "او" نباشم و حالا می فهمم که چه تلاش احمقانه ای ، که من هرگز نمی توانم یکی باشم مثل او، حتی اگر بخواهم. نمی دانم نفرتم از مذهب و متعلقاتش هم به او مربوط می شود یا نه. باید از مهران بپرسم. او دوست دارد که گاهگداری انبان فروید توی مغزش را شخم بزنی برایش.
همه اینها را به این بهانه گفتم که امروز ، به تقویم ایران، روز تولدم است به سلامتی و من الان 31 سالم تمام شده است و رفته ام توی 32 ، و اگر ایران بودم، الان حاج خانوم – مادرم – با یک کیک تولد و شمع شماره 30 توی خانه منتظرم بود ، که به تقویم ایشان من هر چند سال یکبار، یکی – دو سال عقبگرد می کنم تا آدمهای پشت سر زیاد عقب نمانند. گفتنش خالی از لطف نیست که هیچکدام از این جشن تولدهای دونفره، هیچ کم نداشته است از کیکهای "جینگیل – وینگیل" و کلاه بوقی و خرت و خورتهای دیگر، حتی تا همین پارسال، و با چنان وسواسی که انگار وحی نازل است که اجرا می شود و هر اعتراضی کفر. این بود که بعد از اولین باری که اعتراض کردم که دیگر نره خر شده ام و اینها، چنان توی پوزه ام زد که بعد از آن ما هم دل به دلش دادیم به کلاه بوقی و کیک و شمع و کادو و شوخی و خنده.
حالا اینجا ایستاده ام. اینطرف تپه. طرف سرازیر. نیم آنطرف را جنگیدم با زندگی و دورنمای اینور هم چیزی جز آن نیست. دیگر سخت نیست مثل گذشته. گویا همان شده ام که نیچه بزرگ گفت: "اگر دیری در مغاکی بنگری، مغاک نیز در تو خواهد نگریست." هرچند که هنوز هم ضعیفم ، مثل آنطرف. زود خسته می شوم، زود دلم می گیرد، زود عصبانی می شوم ...! اما سکوت را خوب یاد گرفته ام.
خلاصه که تولدم مبارک. امروز روز خوبی است. امروز من آمده ام تا دنیا مرا کم نداشته باشد و حالا که مرا کم ندارد، هردومان حس بهتری داریم. خوشحالم که در اولین سال بعد از سی سالگی ام، دارم یک کاری می کنم. خوشحالم که دارم یک تغییری ایجاد می کنم در خودم و زندگیم. خوشحالم که راکد نمانده ام به انتظار گنده شدن و گنده کردن. خوشحالم که مثل پدرم نشده ام.
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 22:15  توسط اهورا فرزام
|
