تبليغاتX
و اینک ، آخر دنیا - آیا حرفم را می فهمی

و اینک ، آخر دنیا

یک تبعید خود خواسته


ساعت یک و نیم بعد از نیمه شب است. ولو شده ام روی تخت و دارم کتاب می خوانم، و مثل همیشه به ضرب و زور دیکشنری حتی با وجود اینکه متن کتاب ساده است و جذاب. بیشتر لغتها را تا به حال صد بار خوانده ام و معنی شان را کشیده ام بیرون، ولی چه می شود کرد با مغزی که گوز مگس را هم نگه نمی دارد توی خودش. پانزده هزار کیلومتر دورتر، توی شهری که دو سال پیش با بغض و کینه ترکش کردم، جلوی آن هرم خباثت علم شده توی میدان بهارستان، ماشین آدم کشی جلاد خیابان پاستور حسابی سرش گرم است. آخرین خبر، اصابت گلوله به گلوی دختری 19 ساله بود و اینکه آدمخواران حکومت علوی حتی اجازه نداده اند کسی کمکش کند. گوشی ام زنگ می زند. از ایران است. به خیال اینکه شاید دوستی باشد با بغضی "فرو کوفته"، جواب می دهم. صدای مادرم می آید مابین یک خروار جیغ و ویغ گوش آزار. حوصله اش را ندارم: "حاج خانوم! اینجا ساعت یک و نیم نصفه شبه!" وسط همان جیغ و ویغ گوش آزاری که کم کم دارد اعصابم را می ریزد به هم می گوید :"ببخشید! نامزدی آزاده – دختر خاله ام- بود گفتم بهت خبر بدم خوشحال شی!" بعد گوشی را می دهد به خاله که کمی قربان قد و بالای نداشته مان برود و مثل همیشه بپرسد که کی برمی گردی و من هم مثل همیشه دروغ بگویم که به همین زودیها. حالم خوش نیست اصلا. زبانم نمی چرخد به گفتن اینکه حالا چه وقت نامزدی و بزن و برقص بود در این روزها و شبهای سیاه وطن. خدای جلادها را شکر که تماس قطع می شود. می خواهم بالا بیاورم. حالم به هم می خورد از خودم. از تیره ام. از شرمی که هروقت نگاه می کنم به پشت سر، توی تنم منفجر می شود و تمام لذت بودنم را تکه تکه می کند. باید با کسی حرف بزنم ... می نویسم.


+   پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 4:1   اهورا فرزام  |