<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>و اینک ، آخر دنیا</title>
<link>http://aussie.blogfa.com/</link>
<description>یک تبعید خود خواسته</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 23 Jun 2008 10:48:53 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>فریادی که در باده</title>
<link>http://aussie.blogfa.com/post-31.aspx</link>
<description>
&lt;font size=&quot;3&quot; style=&quot;font-family: times new roman,times,serif;&quot;&gt;&lt;br style=&quot;font-weight: bold;&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;حتی یک ثانیه هم تردید نکردم در گفتن &quot;آره&quot;. قیمت بلیط را هم نپرسیدم. کنسرت شهرام شبپره، اگر صد دلار هم باشد می دهم و از آن هم مهمتر، آنقدر عاشق این بزمجه هستم که خدا خدا کنم که دورگه اوزی – ایتالیایی،  قرارمان را نیاندازد شنبه شب که مجبور شوم بپیچانمش همین اول کار! به قول خودش:&quot; تو این زمونه  عشق نمی مونه&quot;. خلاصه که اواخر هفته پیش، بهرنگ و محمد رفتند بلیط ها را خریدند و ماندیم به روز شماری کنسرت.&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;font-weight: bold;&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;&lt;br /&gt;شنبه ظهر از خواب پاشدم رفتم کتابخانه حضرت &quot;مک کوآری&quot;. رفتم تو و یک گوشه دنج گیر آوردم و مثل حضرات آدم حسابی بند و بساطم را ولو کردم روی میز. &quot;لبتاپ&quot; و کاغذ و &quot;دستک و دمبک&quot;، و تا آمدم شروع کنم دیدم مهمترین چیزی را که یک ابله بی سواد گاو باید با خودش بیاورد کتابخانه، نیاورده ام: دیکشنری! هرچی فحش بلد بودم بار خودم کردم و برگشتم خانه و دوباره کتابخانه. &lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;font-weight: bold;&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;&lt;br /&gt;حدود ساعت 5 بهرنگ زنگ زد. آرام پشت گوشی گفتم کتابخانه ام و نمی توانم حرف بزنم و زود بگو. مردک 5 دقیقه &quot;شروور&quot; گفت تا بگوید ساعت 7 بیا جلو در ساختمان ما. آمدم خانه و یک دوش گرفتم و یک چیزی خوردم و زدم بیرون. بهرنگ را جلوی در ساختمانشان با یک دست کت و شلوار حاجی بازاری و کراوات پیدا کردم. به قول خودش &quot;تیریپ&quot; بنگاهداری. گویا وردست ابوی تو اصفهان ید طولایی به هم زده است در بنگاهداری. وسط راه هم کراوات باز شد و پشت بندش دکمه های پیراهن تا نیمه سینه و پشم و پیلی ها ریخت بیرون و دیگر عینا شد &quot;حاج عبدالقادر آبدولکی&quot; دهه چهل!&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;font-weight: bold;&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;&lt;br /&gt;از &quot;bottle shop&quot; ایستگاه &quot;تاون هال&quot; یک بطری &quot;اسمیرنف&quot; 37 درصد گرفتیم و زدیم به &quot;جعده&quot; لوناپارک. من بودم و بهرنگ و محمد و دوتا از دوستانش. رسیدنی، زیر نمای پل &quot;هاربر&quot; 700 میلی لیتر را زدیم به سلامتی همه کسانی که می خواستیمشان آنجا باشند و نبودند ، و اینجا هم تو هول و ولای دستگیری، چون منطقه، &quot;alcohol free&quot; بود و اگر می گرفتنمان جریمه لازم بودیم.&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;font-weight: bold;&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;&lt;br /&gt;کنسرت قرار بود ساعت هشت و نیم شروع شود و از آنجا که قرار است ایرانی جماعت هر جا که می رود خصایص &quot;گوگولی&quot; اش را حفظ کند، ما تا حدودهای ساعت 10 داشتیم همشیره های هموطن را دید می زدیم تو سالن. بعد هم که حضرتش نزول اجلال کرد و ... من عاشق این مردکم! خلاصه تا دوازده رو هوا بودیم و جای همه دوستان خالی! خیلی حال داد. مخصوصا که شهرام یک بار داشت می پرسید چی بخونم که بهرنگ از پشت سر ازم پرسید:&quot;اون آهنگه رو که با شهره خونده بود چی بود؟&quot; من &quot;اسگل&quot; هم گفتم :&quot;هر شب دعا می کردم تو رو تنها ببینم&quot; گفت:&quot;آها! بگو همونو بخونه!&quot;  مانده بودم توی آن خرتوخری چطور به این حاج عبدی پاتیل، تفهیم کنم که ترانه درخواستی ایشان به یک عدد شهره هم علاوه بر شهرام حاضر، نیاز دارد برای اجرا.&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;font-weight: bold;&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;&lt;br /&gt;آخر شب که برمی گشتیم داشتم به تفاوت خودمان فکر می کردم با نسل دومی هایی که اینجا پا گرفته اند و آن شب کلی شان را دیدیم. ما بروبچه های &quot;work&quot; ، هرچه خوشی داریم اینجا،یک جوری ته دلمان غنج می رود برای &quot;آنجا&quot; و اینکه ای کاش رفقا هم بودند. کاش با مجید آمده بودم و علی و کرکر خنده هایشان، کاش برای کنسرت دوم آگوست ابی، می شد که با حمید برویم بلیط بگیریم و کاش هدیه بود و با هر &quot;شاتی&quot; که می رفتم بالا، چشمهایش را تنگ می کرد و می گفت:&quot;جون هِدی! این یکی رو به خاطر من نخور!&quot;    &lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;font-weight: bold;&quot; /&gt;&lt;br style=&quot;font-weight: bold;&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;&lt;br /&gt;دوباره دارم &quot;move&quot; می کنم و ایندفعه به &quot;هورنزبی&quot; و همه اش تقصیر مهران است که وقتی گیر می دهد به یک چیزی ، تا بله را نگیرد، دندانش را از حلقومت نمی کشد بیرون. این یکی – دو هفته پیش رو، خیلی شلوغ به نظر می رسد.&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;font-weight: bold;&quot; /&gt;&lt;br style=&quot;font-weight: bold;&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; style=&quot;color: rgb(204, 0, 0);&quot;&gt;سوراخ کیلید&lt;/font&gt;:charity&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;font-weight: bold;&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;این نمایی است از کلیسای &quot;کتدرال&quot; کنار &quot;هاید پارک&quot;، از داخل پارک. این را گذاشته ام فقط برای &quot;donation&quot; . یعنی برای اینکه ببینید اگر پول جمع کنید برایی من تا من یک دوربین درست و حسابی بخرم چه عکسهای &quot;ماماندوزی&quot; می گذارم برایتان.&lt;img style=&quot;width: 510px; height: 374px;&quot; src=&quot;http://s3.tinypic.com/xm1nw2.jpg&quot; /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;font-weight: bold;&quot; /&gt;&lt;br style=&quot;font-weight: bold;&quot; /&gt;&lt;/font&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 23 Jun 2008 10:48:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aussie&amp;postid=31</comments>
<dc:creator>aussie</dc:creator>
<guid>http://aussie.blogfa.com/post-31.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>لطفا فقط آنطرف هجدهی ها بخوانند</title>
<link>http://aussie.blogfa.com/post-30.aspx</link>
<description>
&lt;font size=&quot;3&quot; style=&quot;font-weight: bold; font-family: times new roman,times,serif;&quot;&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(0, 0, 102);&quot; /&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; style=&quot;color: rgb(0, 0, 102);&quot;&gt;پیش نوشت:&lt;/font&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 0, 102);&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; style=&quot;color: rgb(0, 0, 102);&quot;&gt;بدینوسیله به خاطر سی سال زندگی در ایران، از تمام کسانی که آن مملکت را ملک بابای قشنگشان می دانند، صمیمانه پوزش می طلبم و خوشحالم که از هیچکدامشان بهتر نیستم.&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اسمش &quot;samir&quot; است . توی سردخانه راننده فورکلیفت است. از آن بچه پرروهایی که اگر ایران بود تا حالا پنج – شش باری ترتیبش را داده بودم. ادعایش می شود هوارتا. مثل بقیه بومیهای  نیوزیلند، تو جشن تولد هشت سالگی اش دوست دختر پیدا کرده است و دو ماه بعدش هم بچه دار شده اند. چنان فورکلیفت می راند که همان روزهای اول که آمده بود سر به سرش می گذاشتم که &quot;samir the F1 driver&quot; ، که البته بدش هم نیامد بچه ام. خودش هم که ادعای &quot;numder one&quot; بودنش می شود و چپ و راست هوار می زند و من هم هرچی دم دستم برسد، از پروپاچه الاغ تا تیفویید بزغاله وحشی، حواله اش می دهم. فکر کنم خودش فهمید ازش خوشم نمی آید که جنگ را برد به جبهه ای که من ضربه خورم ملس است آنجا!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با دنیل داشتیم کامیون بار می کردیم و این جانور هم داشت &quot;پَلِت ها&quot; را با فورکلیفت می آورد. قبلش موقع باز کردن روکش پلاستیکی پلتها، یکدفعه درآمد که تو اگر دختر بودی با تو ازدواج می کردم و...! ما هم گفتیم به این خیال خوش باشد برای خودش. چیزی نگفتم و خندیدم فقط. از آنجایی که آدم کم جنبه هیچوقت به موقع کوتاه نمی آید و همیشه آنقدر ادامه می دهد که دهانش &quot;اوف&quot; شود، این بچه هم همینطور گفت و گفت. حالا ما هم هی می سوزیم که این بچه ک... اگر پایش برسد به تهران از میدان حر پایین تر سالم نمی رود، حالا دارد برای ما کرکری می خواند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خلاصه آنقدر زرآمد که دنیل گفت باش محکم حرف بزن:&quot;fu*ck  talk&quot;. نمی شد. من به این زبان مسلط نیستم. تازه دارم روزمره گی هایم را به قول اینها &quot;handle&quot; می کنم. اگر فارسی بود ننه اش را لخت می کردم می بردم &quot;سر سوق&quot;. اما حالا ...! اینها را به دنیل گفتم. می دانستم دارد زور می زند دخالت نکند. از طرفی نمی شد کاری هم نکرد. گفتم به زبان بین المللی حرف بزنم باش... خوب تقصیر خودش بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; بسته های آخر بود که از فورکلیفت پرید پایین مثلا به کمک. طرف من بود. همینطور نیشش باز بود وپشت به من دولا و راست می شد و می گفت. ما هم یک &quot;come on baby&quot; گفتیم و یک حرکت ترکیبی از آنچه در ایران مرسوم است و آنچه اینجا مرسوم است اجرا کردیم رو قسمت تحتانی برادرمان.  قیافه اش ترکیب مزحکی شده بود از تعجب و ترس و عصبانیت. فکرش را هم نمی کرد بدبخت. حس کردم شاید خیال درگیر شدن دارد. خنده خنده گفتم که با ایرانیهای &quot;hor*ny&quot; از این شوخیها بکنی، &quot;turn on&quot; می شوند و وقتی هم  که &quot;turn on&quot; شوند، &quot;male&quot; و &quot;female&quot; حالی شان نیست. منتظر بودم چیزی بگوید تا بروم سر اصل حرکت. خنده دنیل با آن جمله معروفش رفت بالاتر:&quot;crazy Iranians&quot;. با خنده های دنیل همه چیز به شوخی گذشت. اما خدایی اش خیلی حال داد. راه داده بود همانطور ادامه می دادم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما گذشته از ماجرای &quot;samir&quot; فکر کنم ما مهره &quot;گِی ربایی&quot; داریم تو ستون فقراتمان. ما چشممان دنبال مسلمات است، چشم مسلمین دنبال ما. خدایی اش اگر قزوینی بودم نانم توی روغن بود اینجا. ما ایرانی ها دقیقا همانیم که حضرات گِی می خواهند. سبزه نمکی و پشمالو. ما هم که به قول آن آبجی اوزیمان تو &quot;اسپانیش کلاب&quot;، still man هستیم و بدنمان یک کم &quot;خط و خوط&quot; دارد و کله هم که &quot;شیش تیغ&quot; ... آب از &quot;لک ولوچه شان&quot; راه می افتد. حالا اگر من تنها بودم، به خودم شک می کردم. شکر &quot;god&quot; چندتایی ایرانی دیگر می شناسیم با این وضعیت. خلاصه ایمانمان در خطر است اینجا! هر چند ایران هم که بودم از این تجربه ها داشتم. &quot;&lt;a href=&quot;http://www.1tike.blogfa.com/post-12.aspx&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;ما را بلند کردند&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&quot; را که یادتان هست؟&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; style=&quot;color: rgb(204, 0, 0);&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سوراخ کیلید:&lt;/font&gt; سرگرمی در GENTs&lt;br /&gt;پنجشنبه حالم خوش نبود اصلا. به زور کار می کردم. هر جور بود خودم را تا 3:20 کشاندم. دیدم این چهل دقیقه آخر را هیچ کاری اش نمی شود کرد. فکر کردم بروم تا توالت و برگردم، ده دقیقه ای تلف می شود. رفتنی داشتم به این فکر می کردم که تا چهار همانجا باشم. بعدش فکر کردم که ده دقیقه نشده، یا حوصله ام سر می رود یا خوابم می گیرد و &quot;یکهو&quot; دیدی سه ساعت همانجا خوابیدیم. تو همین احوالات بودیم که رسیدیم و دیدیم یک برادری قبلا فکر سرگرمی را کرده است برای ما. یک نفر زیر لگن توالت یک مجله &quot;po*rno&quot; گذاشته بود. اینجا تو محیطهای کارگری خیلی مرسوم است. جای قبلی که کار می کردم تو &quot;lunch room&quot; پر بود از روزنامه و مجلات پورن. اینجا چون دخترهای کارگر هم می آیند تو &quot;لانچ روم&quot; ، برادرها مراعات می کنند . ولی خوب تولت مردانه را که نگرفته اند ازمان. خلاصه که چهل دقیقه تمام ، شاد و شنگول، ماندیم همانجا به سیاحت &quot;100 hottest celebs&quot; آی حال داد!&lt;/font&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://s3.tinypic.com/2ztlv2q.jpg&quot; style=&quot;width: 497px; height: 283px;&quot; /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; style=&quot;font-weight: bold; font-family: times new roman,times,serif;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 14 Jun 2008 10:04:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aussie&amp;postid=30</comments>
<dc:creator>aussie</dc:creator>
<guid>http://aussie.blogfa.com/post-30.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تولد یک ملکه</title>
<link>http://aussie.blogfa.com/post-29.aspx</link>
<description>
&lt;font size=&quot;3&quot; style=&quot;font-family: times new roman,times,serif;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;تولد: 1926 (سال تولد نوح نبی بر اساس تقویم توراتی)&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;font-weight: bold;&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;مرگ: از آنجایی که هنوز هم خورشید در امپراطوری بریتانیا غروب نمی کند ، گویا شاهان این امپراطوری هر وقت که بخواهند می میرند. یعنی هر وقت حوصله شان سر رفت و دیگر کاری برای انجام دادن نداشتند تصمیم می گیرند که  ولیعهدشان را خوشحال کنند. و باز هم از آنجا که دوران سلطنت الیزابت دوم ، دورانی پر از سرگرمی برای یک ملکه است - از جمله تماشای عکس لخت نوه اش در مجلات گِی - پس &quot;پرنس چارلز&quot; 60 ساله، احتمالا به سرنوشت مظفرالدین شاه خودمان گرفتار می شود. تازه اگر یکی مثل میرزا رضا کرمانی پیدا بشود آنجا، که آن هم مورد تردید است، چون فکر نمی کنم الیزابت اهل زیارت حضرت شاه عبدالعظیم باشد.&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;font-weight: bold;&quot; /&gt;&lt;br style=&quot;font-weight: bold;&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;اما این قضیه صورت دیگری هم دارد. سیاستمداران غربی کلا رومانتیک مردن را دوست دارند. یعنی بر خلاف سیاستمداران جهان سوم که معمولا یا از باد فتخ و سرطان مثانه و پروستات و ... می میرند و یا یکی پیدا می شود می ترکاندشان، سیاستمداران غربی یا از سرماخوردگی می میرند، یا شامپاین می پرد گلویشان و می کشدشان، یا موقع &quot;کار سیاسی&quot;* قلبشان می ایستد و لیز می خورند به دیار حور و بلور، و یا خودشان بالاخره شرمنده روی حضرتش می شوند و داوطلبانه - و با پای برهنه البته - به دیدارش می شتابند  و این آخری، حتما باید در حضور شاهدانی از خاندان سلطنتی و اسقف اعظم کلیسای کانتربوری انجام بگیرد. در راستای همین رومانتیک مردن هم اصلا بعید نیست که الیزابت دوم ، همین دوشنبه، در سالروز تولدش شرش را از سر سکه های یک دلاری و دو دلاری استرالیا کم کند.&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;font-weight: bold;&quot; /&gt;&lt;br style=&quot;font-weight: bold;&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt; به هر حال همه اینها را گفتم که بگویم این دوشنبه اینجا تعطیل رسمی است به مناسبت هشتاد و دومین سالروز تولد ملکه الیزابت دوم. البته &quot;ویکی پدیا&quot; سالروز تولد این بانوی عظیم الشان را 21 آوریل نوشته است که احتمالا غلط است، چون این دوشنبه، ممکن است 9 جون نباشد، ولی مطمئنا 21 آوریل نیست. خلاصه که دنیای غریبی است . یک طرفش تعطیل است به خاطر فوت یک سیاستمدار، یک طرفش تعطیل است به خاطر تولد یک سیاستمدار، و کلا چه حالی می دهد که همه ملتها یک جوری از یک جای سیاست آویزانند همیشه، و همیشه هم دارند سیاست و سیاستمدار را فحش می دهند. مصداق این ضرب المثل لری که:&quot;نانم بخور، مشتم بزن!&quot; &lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;font-weight: bold;&quot; /&gt;&lt;br style=&quot;font-weight: bold;&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;من امروز خودم یک روز به &quot;big holiday&quot; - دو روز تعطیلی آخر هفته بعلاوه دوشنبه - اضافه کردم و نشستم خانه. دو روز گذشته کلا به باغبانی گذشت به قلع و قمع علفهای هرز &quot;قمپانی&quot; یا به قول اینها &quot;weeding&quot;. خیلی حال داد. زیر بارانی که توی این دو روز یکبند بارید، با یک &quot;rain coat&quot;، توی گل و علف خیس و خاک باران خورده بچرخی برای خودت و هی بزنی به ریشه این و آن. تجربه نابی بود برای من، به خصوص که یاد بچه گی هایم افتادم و حیاط بزرگ خانه پدری توی نارمک، که تو سر سگ می زدی ، چیزی که توش زیاد بود باغچه بود و گل و درخت و علف هرز. تابستانها گیاههای هرز آنقدر بلند می شدند که از قد همه اعضای خانه هم می زدند بالاتر، و خودشان می شدند میزبان عشقه های شیپوری دار، که اگر رو بهشان می دادی، دور تو هم می پیچیدند و می رفتند بالا، و آنقدر در هم فشرده که کمینگاه گربه ها می شد برای شکار یاکریمهایی که داشتند &quot;توک&quot; می زدند به موزاییکهای کف حیاط . از دو باغچه اصلی، یکی شان ملک دو درخت انار شیرین بود و آن یکی ملک دو درخت انار ترش. باغچه سوم هم قلمروی دو تا کاج بلند خانه بود که از پشت بام خانه دو طبقه مان هم بالا زده بودند هر دوتایشان و بعد از ظهرهای تابستان چه بویی پخش می کردند توی حیاط. بوی تند شیره برگ سوزنی که حالی به حالی ات می کرد تو سایه خنک غروبهای حیاط. میوه های کوچک کاج هم فشنگهای من بودند برای مسلح کردن تفنگ اسباب بازی که توی فصل امتحانات، امان دختر مدرسه ایها را می برید. خانه پدری، قشنگ مشرف بود به حیاط مدرسه دخترانه ای که صبحها راهنمایی بود و بعد از ظهرها دبستان، و ما - من و محمد، پسر خواهرم - عشقمان میوه های کاج بود و تفنگ و دختر ها، و وقتی از هر صد تا تیر، یکی اش از آن فاصله پشت بام تا کوچه، به هدف می خورد، چه حالی می کردیم.  &lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;font-weight: bold;&quot; /&gt;&lt;br style=&quot;font-weight: bold;&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;باران که می زد به این حجم در هم پیچیده و وحشی سبز، حیاط مست می شد از هزار جور عطر تند و ملایم که هوای خیس، روی کولش اینور و آنور می بردشان. انگار که ساکنان هر باغچه &quot;کرکری&quot; راه می انداختند با آن یکی ها، سر پخش کردن عطرشان. آن وقت بود که حال می داد توی ایوان قالی بیاندازی و بنشینی و زل بزنی به تن شویی دار و درختها و گلها، و بازی بازی موجهای کوچک و بزرگ روی سطح آب حوض کوچک وسط حیاط . بعد هم که نوبت، نوبت گنجشکها بود که حیاط را روی سرشان بگیرند و بلولند توی شاخ و برگهای درختهای انار...! آن حیاط و باغچه هایش ، سرزمین رویاهای من بود و بازیهای بچه گیم. خودم بودم و  دنیایی که همه چیزش آن طور می شد که من توی خیالم می ساختم. پایه های کولر آبی ، کابین کشتی ام بود و دسته ماشین لباسشویی قدیمی، سکانش. بعد باغچه ها جنگل می شدند و گلخانه کوچک گوشه حیاط، کلبه جنگلی. حوض دریا بود و آّب انبار نمور همیشه پر &quot;جک و جانور&quot; ، غار مخفی و ...!   چقدر آن حیاط را دوست داشتم!&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;font-weight: bold;&quot; /&gt;&lt;br style=&quot;font-weight: bold;&quot; /&gt;&lt;br style=&quot;font-weight: bold;&quot; /&gt;&lt;br style=&quot;font-weight: bold;&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;* کار سیاسی اصطلاحی بود که &quot;غفور&quot; برای  اعمال شب جمعه به کار می برد. غفور پناهنده افغانی بود که روزهای اول سیدنی را مهمان خانه اش بودیم. نمی دانم چه ارتباطی پیدا کرده بود بین کار سیاسی و &quot;این کار&quot;. به هر حال بامزه بود و خودش با مزه تر می گفت با آن لهجه افغانی.&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;font-weight: bold;&quot; /&gt;&lt;br style=&quot;font-weight: bold;&quot; /&gt;&lt;br style=&quot;font-weight: bold;&quot; /&gt;&lt;br style=&quot;font-weight: bold;&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;--------------------------------------------------------------------------------------------------------------&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;font-weight: bold;&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;بالاخره بعد از کلی بالا و پایین کردن، تصمیم گرفتیم شعرهایمان را هم بدهیم شما مشت و مال بدهید. هر کسی خواست ، برود&lt;a href=&quot;http://ozi.blogfa.com/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt; اینجا&lt;/a&gt;&lt;a href=&quot;http://ozi.blogfa.com/&quot;&gt; &lt;/a&gt;بخواند.  &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;
</description>
<pubDate>Fri, 06 Jun 2008 03:57:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aussie&amp;postid=29</comments>
<dc:creator>aussie</dc:creator>
<guid>http://aussie.blogfa.com/post-29.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شیش و هشت و نخ دندون</title>
<link>http://aussie.blogfa.com/post-28.aspx</link>
<description>
&lt;font size=&quot;3&quot; style=&quot;font-family: times new roman,times,serif;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;داشتیم در مورد کلاس رقص سالسا حرف می زدیم با دنیل که پرسید:&quot;شما هم رقص دارید؟&quot;. گفتم :&quot;yep&quot;، و وقتی اسمش را پرسید، نمی دانم چرا وسط این همه رقص &quot;ملی - مذهبی&quot;، یاد &quot;شیش و هشت&quot; افتادم یکدفعه و خنده ام گرفت . گفتم &quot;شیش و هشت&quot;، به فارسی، و وقتی معنی اش را پرسید برایش ترجمه کردم:&quot;six n eight&quot;. گیر داد که چطوری است. گفتم اینجوری نمی شود و موزیک می خواهد و خلاصه بی خیال بابا ما یک غلطی کردیم! اما این &quot;جیمز جویس&quot; ما، بدجور شیفته فرهنگ &quot;اسلامی - ایرانی&quot; شده است و بگذریم از اینکه برایش آدرس گرفته ام که برود &quot;هورنزبی&quot;، کلاس زبان فارسی. گیر داد که یکی - دو تا حرکتش را اجرا کن و ما هم بلند شدیم و یکی دو چشمه آمدیم برایش، آن هم توی آن لباسها که به زور می توانی باهاشان راه بروی، و زحمت موزیک را هم خودم متقبل شدم. تمام که شد، بلند شد و مثل من فیگور گرفت و ...&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;font-weight: bold;&quot; /&gt;&lt;br style=&quot;font-weight: bold;&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;تا آنجایی که من می دانم این &quot;شیش و هشت&quot; هیچ قاعده و قانونی برای آموزش ندارد. ذاتی است. یعنی باید ایرانی باشی تا توی خونت باشد ، مثل عشق به قرمه سبزی و دیزی های سفره خانه فردوسی که ناهارها را با بچه های گمرک می رفتیم آنجا، تا قبل از اینکه درش را تخته کنند، و چه صفایی داشت! ساعت یازده و نیم که می شد، غرغر امیر بلند می شد که &quot;من گشنمه!&quot;. معمولا هم کسی که کار داشت من بودم. صفحه ها را &quot;سَمبَل&quot; می کردم و می گذاشتم روی میز &quot;حکیم&quot; که تایپیستمان بود و می خواستم بزنم بیرون که حکیم می گفت:&quot; می رین دیزی؟&quot; و وقتی نیشم باز می شد، در می آمد که &quot;کوفتتون بشه!&quot; و بقیه دختر های نشریه هم هر کدام یک فحش بارمان می کردند که ما می توانستیم برویم سفره خانه و آنها نمی توانستند.&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;font-weight: bold;&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;font-weight: bold;&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;توی سفره خانه، همه ما را می شناختند. من و امیر معمولا دیزی می زدیم و ابی، اگر نمی توانست سر ما خراب شود، هرچه که ارزانتر بود می خورد. یک روز هم که کشف کرد آب مرغ را مجانی می دهند، تا یک هفته با سرویس ما،  یک کاسه آب مرغ می گرفت و با نان می زد، تا اینکه بالاخره از رو رفت و  بی خیال آب مرغ شد. ناهار را که می زدیم نوبت قلیان بود و امیر که همیشه یادش می رفت &quot;فیش&quot; قلیان بگیرد، از همانجا &quot;آق مرتضی&quot; را صدا می زد و چون ابی نعناع خالی دوست داشت ، می گفت :&quot;ما یه دختر همرامونه، بی زحمت نعناع خالی بذار&quot;. قلیان که می رسید نوبت اول من بودم که باید دودش می انداختم و بعد هم می چرخید طرف امیر و او هم تا بیاید &quot;اس ام اس&quot;هایش را جواب بدهد قلیان از کام می افتاد و ابی به زور می گرفت ازش. آن وقت بود که امیر شروع می کرد :&quot; آقا می چرخه&quot; ... &quot;خفه شدی&quot; ... &quot;چشات سرخ شد&quot; ... &quot; به آقا مرتضی بگیم یکی دیگه بیاره...&quot;.&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;font-weight: bold;&quot; /&gt;&lt;br style=&quot;font-weight: bold;&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;قلیان را که می زدیم به زور خودمان را می کندیم از روی قالی ها و &quot;هلک و تلک&quot; کنان و &quot;هرهرکرکر&quot; کنان بر می گشتیم نشریه، به استقبال غرغرهای &quot;اوجانی&quot; - سردبیرمان - که آخر کجای  دنیا کارمندها یک ساعت و نیم می روند ناهار؟! مخصوصا هم غرغرش با من بود که یک ربع بعدش می زدم بیرون به سمت روزنامه .&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;font-weight: bold;&quot; /&gt;&lt;br style=&quot;font-weight: bold;&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;با بچه های گمرک خیلی حال کردیم توی آن یک سال. چیزی از رفتن به آنجا نگذشته بود که ماجرای من و &quot;شادی&quot; اتفاق افتاد و اتفاقا، همان هم همه مان را با هم صمیمی کرد و &quot;ندار&quot;. همان ماههای اول بود که با امیر کشف کردیم که هردومان اهل &quot;شنگیم&quot; و توی اولین سفر، یک چند گرمی &quot;جاساز&quot; کردم تو بسته نخ دندان و آوردم تهران. شنبه که رفتم دفتر ، وقتی امیر پرسید آوردی یا نه، بسته نخ دندان را پرت کردم سمت میزش. گرفت و یک نگاه انداخت و گفت:&quot; این چیه؟!&quot;. گفتم :&quot;نخ دندون&quot; . گفت :&quot;چیکارش کنم؟&quot; . گفتم:&quot;بازش کن!&quot;. نیشش تا پس کله اش رفت. بعد از آن هم &quot;نخ دندون&quot; شد رمز ما که راحت بتوانیم حرف بزنیم جلوی دخترها. تا اینکه &quot;اکرم قدرت&quot; گیر داد که این &quot;نخ دندون&quot; دیگر چه کوفتی است و من هم که کلا هیچ چیزی برایم بد نیست، گذاشتم کف دستشان. چند وقت بعد، حکیم که هر وقت می خواستم لجش را در بیاورم &quot;محبوبه&quot; صدایش می کردم، وقتی حرف &quot;نخ دندون&quot; افتاد دوباره، درآمد که:&quot; خدا لعنتتون کنه! از وقتی اینو گفتین جرات نمی کنم برم داروخونه نخ دندون بگیرم. فکر می کنم همه می دونن نخ دندون چیه&quot;.&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;font-weight: bold;&quot; /&gt;&lt;br style=&quot;font-weight: bold;&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt; آن سال همان سالی بود که احمدی نژاد آمد. آخر سال، خودم محترمانه آمدم بیرون قبل از اینکه بیرونم کنند و سال بعد هم بقیه بچه ها را ریختند بیرون یکی یکی. از حکیم که بعد از من آمده بود تا قدرت که جوانی اش را گذاشته بود روی آن نشریه به قول خودش &quot;کوفتی&quot;، و همه، یکی یکی راهی دادگاه شدند برای گرفتن حقشان، و کلا همه این اتفاقها افتاد که حالا، دنیل بتواند در دمای زیر 30 درجه سانتیگراد &quot;six n eight&quot; برقصد!&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;font-weight: bold;&quot; /&gt;&lt;br style=&quot;font-weight: bold;&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;یادگیری &quot;شیش و هشت&quot; اما مشکلات سالسا را ندارد. توی کلاس سالسا، تو باید ریز به ریز حرکات دست و پای &quot;استاد&quot; را زیر نظر بگیری.  بعد برای اینکه  &quot;قاطی&quot; نکنی باید نگاهت به حرکات پای خودت باشد تا بتوانی حرکت دست و پا را منظم کنی با هم و &quot;پارتنرت&quot; را که گوش به زنگ فشارهای دست توست برای تشخیص حرکت بعدی، هدایت کنی. اینجاست که همه چیز &quot;قاطی&quot; می شود و حساب شماره ها و حرکات از دستت در می رود  ، نه به این خاطر که لباس طرف اصلا یقه ندارد، بلکه به این خاطر که چون لباس طرف اصلا یقه ندارد تو اصلا نمی توانی پای خودت را ببینی! برای همین زانوها شروع می کنند به برخورد کردن و زمانی که او باید برود عقب و تو جلو ، هر دوتا می روید جلو و &quot;بامب&quot;! و  خلاصه هردوتایتان خنده تان می گیرد  از &quot;سوتی&quot; دادن تو.  اما وقتی صدای خنده زوجهای دیگر را می شنوی، یک کم خیالت راحت می شود که بقیه آقایان کلاس هم مشکل دارند با لباسهای بی یقه!&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;font-weight: bold;&quot; /&gt;&lt;br style=&quot;font-weight: bold;&quot; /&gt;&lt;br style=&quot;font-weight: bold;&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; style=&quot;color: rgb(204, 0, 0);&quot;&gt;سوراخ کیلید&lt;/font&gt;: ...&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;font-weight: bold;&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;این تبلیغ را خیلی دوست دارم میان همه پوسترهای باشگاه.&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;img src=&quot;http://s3.tinypic.com/11c8qa8.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; </description>
<pubDate>Sat, 31 May 2008 06:21:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aussie&amp;postid=28</comments>
<dc:creator>aussie</dc:creator>
<guid>http://aussie.blogfa.com/post-28.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آن روز خواهد آمد</title>
<link>http://aussie.blogfa.com/post-27.aspx</link>
<description>
&lt;font size=&quot;3&quot; style=&quot;font-family: times new roman,times,serif;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;سی و چهار ساله است. اسمش را با تلفظ ایرلندی اش گفت :&quot;دِنیِل&quot;. تو ایرلند با یک دختر اوزی دوست می شود و وقتی دخترک می خواهد برگردد اینجا، باردار است. دنیل هم به خاطر بچه اش می کوبد می آید اینجا و حالا پسر بچه هشت ساله ای که عکسش را دیدم و تخسی از سر و گوشش می بارد ، شده است همه زندگی اش. با دوست دخترش مدتهاست به هم زده اند و وقتی می پرسم چرا بر نمی گردی، می گوید پسرم که بزرگ شد و دیگر به من احتیاج نداشت زندگی ام را جمع می کنم و می روم دور دنیا. بعد از آشنایی با من هم قرار است اول از همه یک سر به ایران بزند و از همین حالا کلی جمله و عبارت به فارسی خواسته است یادش بدهم که وقتی یک دختر ایرانی دید فارسی باش حرف بزند. با هم که هستیم، من از او انگلیسی می پرسم و او از من فارسی. هر چند ساعت یکبار هم با تاکید بر &quot;ط&quot;، داد میزند &quot;چطوری؟&quot;&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;font-weight: bold;&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;&lt;br /&gt;مثل همه ایرلندی ها از آن وطن پرستهای دوآتشه است. روزهای اول، کلی با هم فک زدیم و وقتی فهمید &quot;جری آدامز&quot; و &quot;شین فن&quot; را می شناسم و کلی چیز می دانم از به قول خودش &quot;IRA&quot; یا همان ارتش جمهوریخواه ایرلند، کلی ذوق کرد، و کلی خندید وقتی گفتم در تهران خیابان پشت سفارت بریتانیا به اسم &quot;بابی ساندز&quot; است:&quot;you have a funny government!&quot;، و اصلا یک دلیل مهم ایران رفتنش ، دیدن همین خیابان است. &lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;font-weight: bold;&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;&lt;br /&gt;از کشورش گفت و از مبارزاتشان. از اینکه انگلیسی ها زبان و خطشان را نابود کرده اند و هر که را که می خواسته است این فرهنگ را حفظ کند کشته اند. از کوچ اجباری و قتل عام . از سرکوب و دو پاره شدن سرزمینش ، و من در تمام آن مدت داشتم به این فکر می کردم که تمام آنهایی که  در ایرلند در راه آزادی وطنشان از یوغ انگلیسی ها کشته شده اند ، امروز نامشان زنده نگه داشته می شود و این ملت، با این مقاومت مثال زدنی، بالاخره دارند به آزادی شان می رسند و من، حتی درست نمی دانم که چه بر سر مردمم رفته است در یورش طاعون تازی. &lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;font-weight: bold;&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;&lt;br /&gt;برایش تعریف کردم. گفتم که ما هم برای حفظ آنچه که برایمان مانده است کم بهایی نداده ایم. گفتم که ایران، تنها کشوری است که در قرون اولیه یورش تازیهای آدمخوار، زیر سلطه رفت اما زبان و فرهنگش را حفظ کرد. گفتم که آنها هم از کشته &quot;عجم&quot; پشته ساختند به شکرانه سروری یافتن دون مایگی شان. اما نگفتم که بر خلاف ایرلندیها، ملت من اینها را نمی دانند هیچکدام، و اصلا برایشان مهم نیست، و این را هم نگفتم که ما امروز کسانی را که مردانمان را کشتند و زنها و بچه هایمان را در بازار های مدینه حراج کردند به شادی شبهای حجاز، و هنوز هم &quot;ملکوتمان&quot; را &quot;تحت اَقدام&quot; شان می خواهند، می پرستیم. راستش شرمم آمد.&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;font-weight: bold;&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;&lt;br /&gt;بعد برایم از &quot;choke ala&quot; گفت. یک به قول خودش &quot;motto&quot; به زبان &quot;گارلیک&quot;، که بین ایرلندیها رایج است، به معنی &quot; آن روز خواهد آمد &quot;. روزی که نسلهای متمادی ایرلندیها، در طول چند قرن، برایش جنگیده اند، و من وقتی داشتم &quot;چوکه آلا&quot; را مزه مزه می کردم، به این فکر کردم که برای اینکه بخواهی آزاد باشی، اول باید بدانی که اسیری.&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;font-weight: bold;&quot; /&gt;&lt;br style=&quot;font-weight: bold;&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; تولد امسالم ... بگذریم. فقط اینکه کادوی &lt;a href=&quot;http://violet.special.ir/&quot;&gt;ویولت&lt;/a&gt; را هیچ وقت نمی شود فراموش کرد. خیلی مزه داد. &lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;font-weight: bold;&quot; /&gt;&lt;br style=&quot;font-weight: bold;&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; style=&quot;color: rgb(204, 0, 0);&quot;&gt;سوراخ کیلید&lt;/font&gt;: aboriginals&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;font-weight: bold;&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;اینها بومیهای استرالیایی هستند که دور وبر &quot;هاربر بریج&quot; و &quot;اپراهاوز&quot; معرکه گرفته اند. ملت هم می روند عکس می اندازند باهاشان و &quot;سی دی&quot; هایشان را می خرند و از این چیزها. این عکس را مخصوص &quot;&lt;a href=&quot;http://homonid.blogfa.com/&quot;&gt;hominid&lt;/a&gt;&quot; گذاشتم که عکسهای پاستوریزه دوست ندارد!  &lt;img style=&quot;width: 521px; height: 331px;&quot; src=&quot;http://s3.tinypic.com/24fd0tt.jpg&quot; /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;font-weight: bold;&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;font-weight: bold;&quot; /&gt;&lt;br style=&quot;font-weight: bold;&quot; /&gt;&lt;/font&gt;</description>
<pubDate>Sat, 24 May 2008 07:38:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aussie&amp;postid=27</comments>
<dc:creator>aussie</dc:creator>
<guid>http://aussie.blogfa.com/post-27.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زادروزنامک</title>
<link>http://aussie.blogfa.com/post-26.aspx</link>
<description>
&lt;font size=&quot;3&quot; style=&quot;font-family: times new roman,times,serif;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;به قول آدولف هیتلر &quot;شاید تقدیر چنین بود&quot; که در اول خرداد سال 1356 در تهران متولد شوم. زمانی که چند صباحی پس از آن روی شانه پدرم نشستم و در میان موج جمعیت به خیال بچه گیم فریاد زدم &quot;اَنَنا&quot; - که لابد آن موقع در مغز ناپخته ام خیلی شبیه مرگ بر شاهی بود که دیگران می گفتند – بدون اینکه بدانم چه می گویم. بعدها فهمیدم که دیگران هم چندان بیشتر از من نمی دانستند چه می گویند.&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;font-weight: bold;&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;&lt;br /&gt;پدرم طبق آخرین محاسبات من موقع تولدم 61 ساله بود و مادرم 21 ساله. در واقع پدرم از پدربزرگم بزرگتر بود . واقعیت این است که در تمام دوران کودکی ام هرگز پدرم را دوست نداشتم جز همان لحظه ای که توی قبر، کفن را از روی صورتش کنار زدند. بعدها هم نفرت از او، از ناخودآگاهم به خودآگاهم لیز خورد و تا همین الان، پدرم منفورترین موجود زندگیم بوده است و کلا هم حالم به هم می خورد از این نظریه کثافت سنت &quot;مرد- پدر سالار&quot; که پدرت را فقط به این خاطر که به تو هستی داده است باید بپرستی، که البته خدا هم می شود &quot;بزرگ مرد- پدرسالار&quot; توی این نظام قدرت. از وقتی که به نظریه &quot;مسئولیت فردی&quot; معتقد شدم، همه این خزعبلات را ریختم دور. پدری که &quot;پدری&quot; نمی داند به تف ابلیس هم نمی ارزد. حالا سنت و مذهب و ... هرچقدر دوست دارند هندوانه بگذارند زیر بغل این &quot;تیرانازاروس&quot; . گاهی فکر می کنم اگر الان هم زنده شود و برگردد، از ترسش گوشه ای کز می کنم تا برود سر نماز و من بزنم به چاک.&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;font-weight: bold;&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;&lt;br /&gt;پدر که مرد، مادر خیمه زد روی زندگی ام که مبادا مژه ای از گوشه پلکم بیافتد پایین. روزهای سختی بود. هیچوقت ابا نداشتم از گفتن اینکه من با نان کارگری مادرم بزرگ شده ام. مادر کار می کرد و وظیفه من در قاموس خانه ، فقط درس خواندن بود. فصل جفتک انداختنم که رسید، همیشه از هر طرف با این یادآوری روبرو می شدم که دارم شبیه &quot;بابا&quot; می شوم بحمدالله! تمام عمرم، بعد از مرگش تلاش کرده ام که مثل &quot;او&quot; نباشم و حالا می فهمم که چه تلاش احمقانه ای ، که من هرگز نمی توانم یکی باشم مثل او، حتی اگر بخواهم. نمی دانم نفرتم از مذهب و متعلقاتش هم به او مربوط می شود یا نه. باید از &lt;a href=&quot;http://maktoobat.blogfa.com/&quot;&gt;مهران&lt;/a&gt; بپرسم. او دوست دارد که گاهگداری انبان فروید توی مغزش را شخم بزنی برایش.&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;font-weight: bold;&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;&lt;br /&gt;همه اینها را به این بهانه گفتم که امروز ، به تقویم ایران، روز تولدم است به سلامتی و من الان 31 سالم تمام شده است و رفته ام توی 32 ، و اگر ایران بودم، الان حاج خانوم – مادرم – با یک کیک تولد و شمع شماره 30 توی خانه منتظرم بود ، که به تقویم ایشان من هر چند سال یکبار، یکی – دو سال عقبگرد می کنم تا آدمهای پشت سر زیاد عقب نمانند. گفتنش خالی از لطف نیست که هیچکدام از این جشن تولدهای دونفره، هیچ کم نداشته است از کیکهای &quot;جینگیل – وینگیل&quot; و کلاه بوقی و خرت و خورتهای دیگر، حتی تا همین پارسال، و با چنان وسواسی که انگار وحی نازل است که اجرا می شود و هر اعتراضی کفر. این بود که بعد از اولین باری که اعتراض کردم که دیگر نره خر شده ام و اینها، چنان توی پوزه ام زد که بعد از آن ما هم دل به دلش دادیم به کلاه بوقی و کیک و شمع و کادو و شوخی و خنده.&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;font-weight: bold;&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;&lt;br /&gt;حالا اینجا ایستاده ام. اینطرف تپه. طرف سرازیر. نیم آنطرف را جنگیدم با زندگی و دورنمای اینور هم چیزی جز آن نیست. دیگر سخت نیست مثل گذشته. گویا همان شده ام که نیچه بزرگ گفت: &quot;اگر دیری در مغاکی بنگری، مغاک نیز در تو خواهد نگریست.&quot; هرچند که هنوز هم ضعیفم ، مثل آنطرف. زود خسته می شوم، زود دلم می گیرد، زود عصبانی می شوم ...! اما سکوت را خوب یاد گرفته ام.&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;font-weight: bold;&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;&lt;br /&gt;خلاصه که تولدم مبارک. امروز روز خوبی است. امروز من آمده ام تا دنیا مرا کم نداشته باشد و حالا که مرا کم ندارد، هردومان حس بهتری داریم. خوشحالم که در اولین سال بعد از سی سالگی ام، دارم یک کاری می کنم. خوشحالم که دارم یک تغییری ایجاد می کنم در خودم و زندگیم. خوشحالم که راکد نمانده ام به انتظار گنده شدن و گنده کردن. خوشحالم که مثل پدرم نشده ام.  &lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;font-weight: bold;&quot; /&gt;&lt;br style=&quot;font-weight: bold;&quot; /&gt;&lt;/font&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 21 May 2008 12:13:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aussie&amp;postid=26</comments>
<dc:creator>aussie</dc:creator>
<guid>http://aussie.blogfa.com/post-26.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>و یک نفر دیگر، &quot;آنجا&quot; هرگز آزاد نشد</title>
<link>http://aussie.blogfa.com/post-25.aspx</link>
<description>
&lt;font size=&quot;3&quot; style=&quot;font-family: times new roman,times,serif; font-weight: bold;&quot;&gt;&quot; و عذابی را که بر شما فرستاده بودیم برگرداندیم، تا مگر در قدرت خدا بیاندیشید ، و خدا تواناترین قدرتمندان است.&quot;&lt;br /&gt;      این امروز صبح نازل شد وقتی که استیو داشت وسایلش را جمع می کرد که به اصطلاح &quot;move&quot; کند.  ساعت 6 صبح خوابیده بودم تازه، که طبق معمول با لحن دلنشین شرقی استیو خوابم پاره شد به قول بیضایی. داشت با تلفن حرف می زد. بعد هم بلند شد و رفت یک دوش گرفت و آمد به جمع کردن وسایل و آنجا بود که من فهمیدم از لحاظ روان درمانی، وقتی شما سرتان درد می کند و توی خواب و بیداری هم هستید، فقط پنجاه درصد فحشهایی که به طور معمول به کار می برید یادتان می آید!&lt;br /&gt;      خلاصه سمفونی &quot;زرت و زورت&quot; زیپ و &quot;خش و خوش&quot; پلاستیک و &quot;خرت و خورت&quot; ساک و ... که تمام شد – حسن ختام برنامه صدای کوبش در بود – یک کمی خوابیدم تا ساعت یازده. بیدار که شدم دیدم طفلک زبان بسته ، یک &quot;تی شرت&quot; نایک خوشگل سورمه ای رنگ گذاشته است روی میز من. &quot;یکهو&quot; دلم برایش تنگ شد. &lt;br /&gt;      همخانه ای جدید هموطن است. &quot;محمد مهدی&quot; نامی  از تهران. بچه خوبی است در دید اول. امروز &quot;آئودری&quot; آمد توی اتاق و گفت که دوستت ساعت 3 می آید. گفتم ایشان دوست ما نیستند، فقط هموطنیم. جانم! چقدر ناز می خندد این به قول امیر بشر. دارم به این نتیجه می رسم که من هم همیشه باید برای &quot;move&quot; کردن آماده باشم. فکر کنم بد جور داریم روی &quot;یلو لاین&quot; این &quot;جیم&quot; راه می رویم. هرچند امروز کشف کردم که خانه مال دختر خاله مادر آئودری  است واین جیم جان ما یک جور &quot;سرخانه&quot; است. کلی محظوظ شدم. حالا اینکه به حال ما چه فرقی می کند و اینها ... بماند و اینها!&lt;br /&gt;          راستی ما توی روزنامه یک جوانمردی داشتیم به اسم آقای افشار عزیز. من از همین جا لازم می بینم که ضربه سر &quot;سپهر حیدری&quot; را با عشق فراوان به حضور ایشان هدیه کنم و عرض کنم که هرچند در این روزها ایران نیستم، ولی از همین راه دور در غم ایشان شریکم! خیلی حال داد!&lt;br /&gt;          و اما این سلمان رشدی مرتد ملعون بی تربیت احمق یک جمله دارد &quot;نایس&quot;. حیفم آمد ننویسم:&quot; و انسان حرامزاده هر چه خواست کرد و انداخت گردن خدا &quot;.&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; style=&quot;color: rgb(153, 0, 0);&quot;&gt;&lt;br /&gt;سوراخ کیلید&lt;/font&gt;: Olympic park&lt;br /&gt;این دهکده المپیک سیدنی اعصاب مرا می ریزد به هم. هیچ چیزی نیست به جز چند تا استادیوم و کوفت و زهر مار. آن وقت هر روز اتوبوس اتوبوس &quot;اسگل&quot; می ریزند آنجا به عکس گرفتن. من اولین باری هم که دیدمش چیز چشم گیری به نظرم نرسید.&lt;br /&gt;       به هر حال، استادیوم های دهکده المپیک سیدنی، هر کدامشان متعلق هستند به یک شرکت خصوصی که هزینه های ساخت آن را پرداخته اند. این استادیومی که توی عکس می بینید به نام بانک &quot;ANZ&quot; استرالیاست و چند قدم بالاتر هم استادیوم شرکت مخابراتی &quot;TELESTRA&quot; قرار گرفته است. اوزی ها روی این میله ها اسم تمام استرالیایی هایی را که در دوره های مختلف المپییک شرکت داشته اند، به ترتیب حروف الفبا نوشته اند. چیزی که نفهمیدم این بود که اسامی دوره های بعد را چه می کنند.&lt;br /&gt;      زیر آن گنبدی آلاچیق شکل وسط هم، دور تا دور مونیتورهای بزرگ گذاشته اند که به طور دائم دارند تصاویر مربوط به لحظات حساس بازیها و افتتاحیه و اختتامیه را پخش می کنند. داخل بعضی از این میله ها هم مونیتورهای کوچکی هست که همان ها را پخش می کنند.  &lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; style=&quot;font-family: times new roman,times,serif; font-weight: bold;&quot;&gt;&lt;img vspace=&quot;0&quot; hspace=&quot;0&quot; border=&quot;0&quot; align=&quot;bottom&quot; src=&quot;http://s3.tinypic.com/2vacqc5.jpg&quot; style=&quot;width: 527px; height: 372px;&quot; /&gt;&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; style=&quot;font-family: times new roman,times,serif; font-weight: bold;&quot;&gt;  &lt;br /&gt;   &lt;br /&gt;   &lt;br /&gt; &lt;/font&gt;</description>
<pubDate>Sun, 18 May 2008 04:35:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aussie&amp;postid=25</comments>
<dc:creator>aussie</dc:creator>
<guid>http://aussie.blogfa.com/post-25.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قیر و قیف و سوسمار</title>
<link>http://aussie.blogfa.com/post-24.aspx</link>
<description>
&lt;font size=&quot;3&quot; style=&quot;font-family: times new roman,times,serif;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;وقتی خانه &quot;ربکا&quot; هم بودیم یک بار این اتفاق افتاد. من داشتم می رفتم حمام که سیامک همبرگرهای ناهارش را گذاشت تو &quot;اوون&quot; یا همان فر خودمان. داشتم ریش می زدم که بوی دود را حس کردم و هنوز مغزم داشت بو را تجزیه و تحلیل می کرد که صدای آژیر بلند شد. در را باز کردم و از لای در از سیامک پرسیدم که این بوی چیست. خیلی خونسرد – سیامک آخرین نمونه از تیره سوسمارهای آدم نماست توی خونسردی -  گفت :&quot; هیچی! همبرگرا سوخت، یه کم دود گرفت خونه رو ، دادمش بیرون!&quot; حالا تو همان &quot;یه کم دود&quot; ، به زور داشتم می دیدمش. پرسیدم:&quot;پس این آژیر چیه؟&quot; . همانطور سوسماری گفت: &quot;نمی دونم، از این خیابون بغلی اس انگار!&quot;. من &quot;اسگل&quot; هم در را بستم بروم سراغ ریش تراشیدنم که یکدفعه یک چیزی یادم افتاد. در را که دوباره باز کردم ، دیدم چراغ زنگ آتش روی سقف روشن است. داد زدم سر سیامک که بدود پایین و بگوید که چیزی نیست. حالا مگر می شود حضرت سوسمار را به حرکت انداخت؟ فقط وقتی گفتم 5 هزار تا می کنند توی پاچه مان، دل و روده اش به حرکت افتاد. رفت پایین، یک دقیقه بعد با سه تا مامور آتش نشانی برگشت بالا!&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;font-weight: bold;&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;        خلاصه هرچه به حضرات گفتیم فقط دود بود و رفت و اینها، تا همه &quot;سوراخ سنبه ها&quot; را نگشتند و ما را با سرو صورت کفی از حمام نکشیدند بیرون و خیالشان راحت نشد که همه زنده و سالمیم، نرفتند.&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;font-weight: bold;&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;        دیشب  نزدیک بود خودم این گند را بزنم. همبرگر ها را گذاشتم توی فر. اینها وقتی می روند آن تو، روغنشان در می آید و می ریزد کف فر، و روغن شروع می کند به سوختن. باید قبل از &quot;روغن سوزی&quot; بکشیدشان بیرون. یادم نیست داشتم چه کار می کردم که اصلا یادم رفت همبرگر گذاشته ام توی فر. بوی دود که درآمد اولین چیزی که یادم افتاد چشمهای وق زده سیامک بود، وقتی گفتم 5 هزار تا جریمه مان می کنند. &quot;هود&quot; را روشن کردم و در فر را باز گذاشتم. دود خانه را برداشته بود که هیچ، یکدفعه روغن توی فر هم آتش گرفت. تنها کاری که در آن موقع به فکرم رسید این بود که یک لیوان آب را خالی کنم توی فر، که اتفاقا کارساز هم شد. بعد هم سریع گند کاری ام را پاک کردم و همه پنجره ها را باز گذاشتم و رفتم چپیدم زیر پتو.  یک  ده –  بیست دقیقه ای که گذشت و خبری نشد، آمدم بیرون به پهن کردن بساط شام. خیلی حال داد.&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;font-weight: bold;&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;       امروز هم یک روز تعطیل کسل کننده بود. بیرون آنقدر سرد هست که پنجره ها بخار بگیرند از اینور. الان دو – سه هفته ای می شود که با ژاکت می گردم توی خانه و حتی با ژاکت می خوابم. آنوقت این عقب افتاده کره ای، لخت می خوابد که هیچ، پنکه هم روشن می کند. از حمام هم که می آید، موهایش را  با پنکه خشک می کند. کم کم دارد باورم می شود که اعمال بد انسان در همین دنیا به او بر می گردند. این &quot;دون دون&quot; هم تجسم گناهان ماست که اینجا نازل شده است سرمان. تا الان فقط داغ و درفش بود، از چند وقت پیش قیر و قیف هم اضافه شده است. آقا شبها توی خواب به کره ای آواز می خواند برایمان! &lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;font-weight: bold;&quot; /&gt;&lt;br style=&quot;font-weight: bold;&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold; color: rgb(153, 0, 0);&quot;&gt;سوراخ کیلید: absolut&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;font-weight: bold;&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;این عکس را &quot;هویجوری&quot; گذاشتم تا &quot;بروبچ&quot; حال کنند و البته &quot;دعا&quot; به جان ما یادشان نرود.&lt;img src=&quot;http://i31.tinypic.com/5fndlg.jpg&quot; style=&quot;width: 479px; height: 405px;&quot; /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 11 May 2008 09:36:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aussie&amp;postid=24</comments>
<dc:creator>aussie</dc:creator>
<guid>http://aussie.blogfa.com/post-24.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>الجزیره و غضنفر</title>
<link>http://aussie.blogfa.com/post-23.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;ماجرا خیلی ساده اتفاق می افتد. داری دنبال یک چیزی می گردی توی اینترنت که کاملا اتفاقی بر می خوری به یک گزارش از بخش انگلیسی شبکه &quot;الجزیره&quot; درمورد انتخابات ایران، و بعد باز هم به طور کاملا اتفاقی بر می خوری به اسم خودت که به عنوان نویسنده روزنامه مردم سالاری، داخل پرانتز دموکراسی، یک سری خزعبل گفته ای در مورد اینکه این انتخابات عادلانه و آزاد نیست، اما &quot;من&quot; به هر حال رای می دهم! و در حالی که خودت هم توی کف مانده ای که این دیگر چه احمقی است که با اینکه می داند انتخابات عادلانه و آزاد نیست، باز هم می خواهد رای بدهد ، ادامه مطلب را می خوانی که در آن تاکید کرده ای که &quot;تحریم انتخابات فقط باعث تقویت جناح محافظه کار می شود&quot; و از این دست استفراغات. اولش ذوق می کنی که &quot;الجزیره&quot; اسمت را زده است و اینها. بعد یادت می افتد که &quot;ای بابا! من که غضنفر نیستم!&quot; یعنی که نه تنها تو آنقدر ابله نیستی که یک چنان &quot;شعری&quot; بسرایی، بلکه تو در آن تاریخ اصلا در ایران نبوده ای و برای هیچ روزنامه ای هم مطلب نمی نوشته ای که کسی بخواهد با تو به عنوان &quot;کارشناس&quot; مصاحبه کند. آنجاست که خیالت راحت می شود که این دلقک ابله که آنجاست، تو نیستی شکر خدا!&lt;BR&gt;            یادم می آید آن اوایل که تازه کارم را شروع کرده بودم با &quot;اطلاعات هفتگی&quot;، گاهی از این کارها می کردم. البته نه برای اطلاعات هفتگی! دقت کنید! حتی نه برای اطلاعات هفتگی، چه رسد به الجزیره و رادیو امریکا! مثلا شب ساعت یازده شب تمرگیده بودی جلوی &quot;تی وی&quot; و داشتی از هیجان برنامه های سیما سکته می کردی  که یکدفعه تلفن &quot;می رینگید&quot;. گوشی را که برمی داشتی می دیدی &lt;A href=&quot;http://http//seatell.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;هدیه&lt;/A&gt; از چند ثانیه قبل دارد قربان صدقه ات می رود. می فهمیدی کارش گیر است. بعد هم برایت توضیح می داد که دارد برای یک مجله روانشناسی مطلب می نویسد و باید یک گزارش تحویلشان بدهد در مورد مثلا تاثیر رنگ بنفش بر مازوخیسم، و یا ارتباط ماه گرفتگی با طلاق. بعد هم تاکید می کرد که زیاد بنویس و پولش خوب است و عالی است و اینها و آخر همه هم می گفت که گزارش را باید همین فردا تحویل بدهد! داد و بیدادت هم که می رفت هوا ، سیستم مهرورزی اش دوباره روشن می شد و تو که می دانستی ول کن نیست قبول می کردی. اینطور می شد که همه بچه ها ی کلاس و خاله و عمه و پسر دایی و ... می شدند کارشناس و روانپزشک و منتالوژیست و ... کلی تئوری و خزعبل از خودشان بیرون می دادند در رد و اثبات فرضیه مورد نظر. ساعت چهار صبح هم خسته می شدی و درش را گل می گرفتی و می کپیدی. بعد هم که چاپ می شد تنها کاری که باید می کردی این بود که پولش را بگیری و به ریش آنهایی که از قولشان کلی چرند بافته ای به هم، و حالا هوارشان رفته است هوا، بخندی. همانطور که آن &quot;بابا&quot; الان دارد به ریش ما می خندد.  این حکایت روزنامه نگاری است توی آن مملکت. یک نطفه ناقص الخلقه تو سری خور، دچار سوء تغذیه شدید.&lt;BR&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;سوراخ کیلید:&lt;/FONT&gt; شوخی خرکی&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;اینها &quot;وحشتناک&quot; با هم شوخی خرکی می کنند. هیچکس هم ناراحت نمی شود. عکس زیر اعلانی است که جلوی درهای سردخانه زده اند به این مضمون که راننده ها – راننده های کامیون -  اجازه ندارند به محیط انبار وارد شوند. کارگرها تغییرش داده اند به اینکه می بینید. هیچ کس هم بهش بر نمی خورد!&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 509px; HEIGHT: 401px&quot; height=480 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i29.tinypic.com/2qa7eac.jpg&quot; width=568 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 04 May 2008 11:52:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aussie&amp;postid=23</comments>
<dc:creator>aussie</dc:creator>
<guid>http://aussie.blogfa.com/post-23.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>میان پرده بی تماشاچی</title>
<link>http://aussie.blogfa.com/post-22.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;  نوشتم که همیشه جلوی چشمهایم باشد: &quot;خیلی چیزا هست که نباید یادم بره، حتی اگه خیلی وقتا مغزم بخواد استفراغشون کنه بیرون.&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=4&gt;عکس هفته: اسانلو را آزاد کنید&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt;این پوستر پشت یکی از ویترینهای جورج استریت بود. اتحادیه کارگران حمل و نقل، یا چیزی توی همین مایه ها. &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt;حرف بیشتری هست برای نوشتن؟!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i28.tinypic.com/2dsn3x5.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 30 Apr 2008 10:06:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aussie&amp;postid=22</comments>
<dc:creator>aussie</dc:creator>
<guid>http://aussie.blogfa.com/post-22.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
